چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام. صبح بخیر. به قول خیابانی:‌ لاله های نارنجی پوش، حریف قناری های زرد شدند!

تبریک تبریک تبریک به هلند دوستان عزیز! سومی هم برای خودش مقامیه دیگه! چیه خب، آرژانتین حتی اگه ببازه، نائب قهرمان میشه! حالا همه نباید که هفت تا گل بزنند. وقتی میشه با یه گل هم برنده شد، چرا باید هفت تا گل زد!!!!!! وقتی میشه با ده قبول شد، چرا اونهمه زحمت برای گرفتن بیست؟؟؟!!!نیشخند (فیسلوف آشتی!!)

امشبو بگوووووووو! همه خونه ما جمعند و قراره المان آبکش بشه! بابام و مهدی به شدت آلمانی اند. بقیه هم فکر کنم کم و بیش آرژانتینی باشند! البته خب هیچکی قد من که آرژانتینی نیست که!

 


امشب چهلم مادرشوهرخاله امه. عصر مامان و بابا میرن سرخاک و برای شام و افطار هم بقیه مون دعوتیم. اول خواستیم نریم، ولی دیدیم برای احترام باید بریم. اینه که شب برای شام میریم  اونجا و بعد از مراسم همه میایم خونه ما تو انقلی چون سر راهه. حتی خاله و شوهرخاله عزادارم هم گفتند که میان!!! خلاصه عصر که برم خونه، باید خونه رو یه دستی بکشیم و مهدی دیشب گفت که میره میوه میگیره و مبلها رو هم باید بچینیم جلوی تی وی و فقط دو تا پرچم آلمان و آرژانتین کمه.

اگه تا اون موقع مانی خوابید، لباسشو می کوبم به دیوار به جای پرچم آرژانتین. چون لباس خودم که تنمه!! خلاصه تا ببینیم چی میشه. منطق میگه آلمان بازیش بهتره ولی باید دید توپ گرد چه میکنه! دیشب که برزیل حذف شد با سه گل! فکر کنم کلا شیرازه تیم از هم پاشیده. یعنی وضع روحی شون داغونه. حتما می افتند به جون خودشون و حسابی تمرین می کنند واسه جام بعدی.

دیروز شنبه بود و من باید شیفت وایمیسادم. یه ربع به چهار زنگیدم به مهدی و اونم گفت که داره راه میافته بره دنبال مهدی.

یه دفعه رئیس منم در یک عملیات انتحاری، ساعت چهار و ربع از شرکت رفت بیرووووووون! بعد عکس  العمل طبیعی من باید این باشه که بزنگم به مهدی و بگم رئیسم رفته و منم با شماها میام. بعد دو به شک شدم که نزنگم نکنه یه وقت غر بزنه. بعد گفتم با خودم چرا غر بزنه. خیلی هم خوبه سه تایی با هم برمیگردیم خونه! خلاصه حوالی چهار و بیست دقیقه زنگیدم به مهدی و گفتم:‌رئیسم الان رفت. منم با شماها میام! گفت:

حالا اگه من میگفتم، قبول نمیکردی!!!!!!!!!!

گفتم: چی رو میگفتی؟ مگه تو میدونستی رئیسم زود میره؟؟؟؟؟!!!!!!!

گفت: حتما باید تو این گرما منو می کشوندی از خونه بیرون؟؟؟!!!

گفتم: تقصیر منه که الان بهت زنگیدم! باید میذاشتم تو می اومدی دنبال مانی و می بردیش منم واسه خودم میرفتم دنبال کار خودم! بعد قطع کردم!!!!!!!!

از سرزنش ها و بهانه های بیخودی دیگه خیلی خیلی خیلی خسته ام. آخه این چه حرف مفتیه؟ این چه بیماریه که این آدم داره؟ این چه بخت سگیه که نصیب من شده؟ هان؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

هرچی بیخیال باشم، هرچی کر باشم، چرا بازم اینقدر اذیت میشم؟ چرا از صبح تا شب باید خودمو بهش اثبات کنم؟ هی بهانه بهانه بهانه! نمی میره اینقدر بهانه میگیره؟؟!!

از خواب هم داشتم می مردم. بساطمو جمع کردم و رفتم طرف مهد مانی. همینطور که داشتم میرفتم، دیدم یه پسری با عجله از کنارم رد شد با عصبانیت!!!! دیدم مهدی! یه دستش رو هم با بانداژ بسته!!!!!!!!

گفتم: دستتو چرا بستی؟ برگشت منو دید. گفت: درد میکنه. بعد گفت که با راننده دعواش شده سر مسیر و یارو از یه جای دیگه رفته! هیچی نگفتم تا رسیدیم مهد. گفت: بذار من برم داخل که مانی خوشحال بشه!

رفت داخل و منم پشت سرش  و مانی خیلی خوشحال شد و رفتیم سه تایی سوار ماشین شدیم و اومدیم طرف خونه. تا رسیدیم یه کم با گوشیم وررفتم و بعدش رفتم حموم!!!!!! شاید باورتون نشه که چهل و پنج دقیقه تو حموم بودم!!!!!!!!!! نهایت حمومهای من، با شستن موهام و نرم کننده، بشه بیست دقیقه. ولی دیروز حالم خوب نبود و آروم آروم کارهامو میکردم. یکربع به هفت بیرون اومدم. حوله موهامو عوض کردم و دراز کشیدم جلوی تی وی روی فرش! حس بلند شدن نداشتم. مهدی ناهار نخورده بود و یه کم ماکارونی مونده بود. ماکارونی رو هم روز قبل مامانم داد که ظهر یه کمش رو آوردم واسه ناهار خودم و بقیه رو گذاشتم واسه مهدی. دیشب گفتم همون ماکارونی رو مهدی و مانی میخورند، خودم هم املت میخورم.

رفتم سر یخچال دیدم تخم مرغ نداریم. گفتم ولش کن نون و ماست میخورم!

دراز کشیدم و یکی از کانالها داشت بوی پیراهن یوسف رو نشون میداد! نشستم به دیدن. برای بار هزارم! این فیلم رو خیلی دوست دارم. خیلی زیاد. جالبه که دیروز که داشتم قرآن میخوندم، به سوره یوسف رسیدم. دیشب هم که این فیلم رو داد! روز قبل هم که مامانم قصه اش رو واسه مانی گفت. بعد با خودم فکر کردم که چرا خدا باید با حضرت یعقوب این کار رو بکنه؟ یوسف بره و برنگرده! بعد از چهل سال، باز هم این بار بنیامین بره و برنگرده و این پیرمرد هر بار بگه: من صبر میکنم چون خدا صابرین رو دوست داره. خدا صابرین رو دوست داره. ولی تحمل صبر کردن رو هر کسی نداره!!

و بعد یادم اومد که سوره یونس رو که میخوندم، از همه اقوام گفته بود ولی من یادم نمی اومد که در مورد حضرت یونس چیزی خونده باشم تو این سوره!

بعد با خودم گفتم این فیلم نهایت تا ساعت هشت تموم میشه و ساعت هشت برم یه سر جمهوری و واسه مامانم یه مانتو نخی آزاد بخرم! ولی فیلم تا طرفهای نه طول کشید و ساعت هشت موهامو سشوار کشیدم و ساعت هشت و نیم هم ماکارونی رو داغ کردم و دادم مهدی و مانی خوردند. خودم هم یه ذره نون و ماست خورم. دوباره ولو شدم جلوی تی وی تا فیلم تموم شد. بعد بلند شدم به مسواک زدن و شستن ظرفها و جمع و جور کردن خونه و آشپزخونه. عصر مهدی رفته بود خرید و یه بطری شیر کم چرب برام خریده بود. قبل از مسواک یه لیوان شیر خوردم و دیدم مانی موز نداره! به مهدی گفتم بخره برای امروزش.

بعدش یه کم با مهدی حرفیدیم و یه جورایی گله داشت از اینکه سه شنبه دارم میرم خونه دوستم. شوهرش سه شنبه میره و البته ما هنوز نمیدونیم سه شنبه صبح میره یا شب. دوستم هم جرات نداره ازش بپرسه. چون اگه بفهمه قراره من برم اونجا و خدای نکرده ممکنه یه کم بهمون خوش بگذره، یه دفعه لج میکنه و نمیره! خب هرکی یه دیوونه ای تو خونه داره دیگه!

البته میدونه من و مانی قراره بریم پیش زن و بچه اش ولی خیالش راحته که اونا تنها نیستند. منتها اینکه به ما ممکنه خوش بگذره که داریم می پرسیم کی میره که نکنه یه برنامه خوبی بریزیم، یه دفعه ممکنه لج کنه!!!!!!!!!!

ای خدا پناه بر خودت!!!!!!!!!

خلاصه مهدی گله کرد که داری میری و منم گفتم:خب برنامه هر دومون همین بود. تصمیممون همین بود! همه اش دلتنگی میکرد که:

 دلم برای مانی تنگ میشه!!!!! چی فکر میکردیم، چی شد! آخر زندگی مون یعنی اینه؟

منم جوابشو نمیدادم. یعنی چیزی ندارم که بگم. خسته تر از اونی ام که بخوام جواب بدم.

در تمام طول فیلم بوی پیراهن یوسف، به این فکر کردم که در طول تاریخ چه عشقهای بزرگی بوده اند. چیزهایی که وقتی می شنیدم، همیشه آرزو داشتم منم همیچین عشقهایی داشته باشم. حتی... حتی.... حتی.... احمقانه ترین کار عمرم رو کردم!!!!!!!!!

یه روز تو بوفه دانشگاه نشسته بودیم. یه پسری تو دانشگاه ما بود که خیلی جذاب و  خوش تیپ بود. این پسره یه مدت دنبال من بود. (الان همون پسر بعدها رشته اش رو عوض کرد و قاضی شد!!) خب من خرتر از این حرفها بودم. و الان واقعا نمیدونم چرا بهش پا ندادم!!! بعد یه تفکر احمقانه داشتم. خیلی خیلی احمقانه. دوست داشتم یکی تو زندگیم باشه. فقط دوست داشتم یکی باشه. یکی که باهاش ماجرای عاشقانه داشته باشم. همه جوره براش بمیرم و ماجرای عاشقی مون سر زبونها باشه!!!!!!!! تو رویاهام، من واسه پسره همه کار میکردم. با معرفت بودم و از هم چیم مایه میذاشتم! حتی تو رویاهام هم ناز نمیکردم و کسی نازمو نمی خرید! تو رویاهام هم، من و پسره باهم دوست بودیم. عین دو تا دوست واسه هم مایه میذاشتیم! (میدونم خیلی احمق بودم! دیگه به روم نیارید!) کاشکی اون رویاها همونجا تموم میشد و خلاص میشدم!

بعد یه روز که با دوستم تو بوفه دانشگاه بودیم، مهدی کنار این پسره نشسته بود. من به دوستم گفتم: به نظرت کدومشون بهترند؟ دوستم گفت: مهدی!!!!! اون یکی سیگاری بود. همون خوش تیپه!

بعد من.... من..... من.... من احمق از اون لحظه تصمیم گرفتم مهدی رو دوست داشته باشم! به همین احمقانه ای! به همین خجالت آوری!!!!!!!! بعد یه طرفه مهدی رو دوست داشتم تا بقیه ماجرا که امروز ازش یه بچه دارم!

خیلی وقت بود میخواستم اینو بهتون بگم. ولی روم نمیشد. ولی الان گفتم. که بدونید چه قشنگ نشستم و اینده مو نقاشی کردم. اونوقت در کنار اینا، یه پسری بود که تو دانشگاه تابلو بود. خوشگل نبود. یه پسر معمولی بود ولی خب کارهاش خیلی تابلو بود. همیشه تو چشم بود. بازاری بود و وضع مالی خوبی داشت. خیلی دنبالم بود. خیلی خیلی. دیگه کلافه ام کرده بود. صد بار اومد و رفت و محلش ندادم. سیگاری بود اینم. ولی من اون موقع از مهدی خوشم می اومد. بهش محل نمیذاشتم و حتی بعد از فارغ التحصیلی هم وقتی دنبال مدارکم میرفتم دنبالم می اومد. بعدها که با مهدی حرفیدم، گفت که اون پسره خیلی دوستم داشته. گفت: آشتی خیلی دوستت داشت. به خاطرت سیگار رو ترک میکرد. خیلی زیاد میخواستت!!!!!! همه میدونستند!

نمیدونم اگه زن هر کدوم از اونا میشدم، از الانم خوشبخت تر بودم یا بدبخت تر. یا وضعیت همین بود. فقط میخوام بهتون بگم، یه نفر خیلی قشنگ قلم مو رو میزنه تو قوطی رنگ قهوه ای و همه زندگی اش رو قهوه ای میکنه. چون داره صرفا روی احساس تصمیم میگیره. احساسی که نه که دست خودش نباشه!! خیلی عامدانه تصمیم میگیره که از فلانی خوشش بیاد و اونوقت به گه میکشه همه چی رو!

حالا بهتون حق میدم کاملا به عقلم شک کنید! ولی ازتون خواهش میکنم هرگز در مورد این مواردی که امروز نوشتم باهام نحرفید. سرزنشم نکنید و هیچی بهم نگید. چون به اندازه کافی از صبح تا شب دارم بابت هیچی سرزنش می شنونم. بذارید سرزنش بابت همه چی همینی باشه که روزگار داره به سرم میاره!!!!!!!!!!!!

خلاصه دیشب با مانی رفتیم خوابیدیم و موقع خواب، خیلی دلم میخواست یه نفر از پشت بغلم کنه. ولی خب، کسی وجود نداشت. خودم بالش رو بغل کردم و خوابیدم. ساعت چهار مهدی اومد بخوابه، ازش نتیجه رو پرسیدم که گفت برزیل حذف شده. بعد شروع کرد به حرف زدن که آره، بچه مو داری ازم جدا میکنی، من راضی نیستم!

گفتم: تازه شاید دیگه برنگردم!!!!! گفت: چرا؟ گفتم: چون نمی تونم این زندگی رو تحمل کنم! (بلوف زدم بهش. وگرنه کجا رو دارم برم!) گفت: همین دیگه! خب اگه کسی زنگید میخوای چی بهش بگی؟ گفتم: وقتی اینقدر دارم  عذاب میکشم، دیگه برام مهم نیست بقیه چی میگن. خسته ام. می فهمی؟ خسته. گفت: فکر کردی من خسته نیستم؟ راستی مشاور چی شد؟ گفتم: شماره گذاشته ام، قراره بهم بزنگند. هنوز که نزنگیده اند!

گفت: این بار هم حتما مثل دفعه پیش خودت اول میری سراغ مشاور و نظرشو نسبت به من عوض میکنی!!!خنثی ولی این بار من نمیذارم تو نقش آدم خوبها رو بازی کنه. تو همه زندگیت نقش مثبت ها رو بازی میکنی. همه میگن: واااااااای آشتی جقدر خوبه. چه میدونند تو حیله گری (!) و با حیله اومدی زندگی منو خراب کردی.

گفتم: به من میگی حیله گر؟ من با حیله اومدم تو زندگی تو؟ گفت: آره. با حیله و دروغ!!

و ادامه داد: ولی این بار همه پته ات رو جلوی مشاور میریزم رو آب. میگم که من از اول اینجوری نبودم که، این زن باعث شد من فحاش بشم! این زن اول به من فحش داد، منو زد، منو از خونه بیرون کرد و به کس و کارم فحش داد. این زن منو به اینجا کشوند!!!!!

گفتم: لطفا زحمت بکش خودت دنبال مشاور بگرد. تا دسیسه منو تو نطفه خفه کنی. گفت: تو هزار نفر رو می شناسی! من از کجا بشناسم؟ گفتم: دفعه قبل هم کسی معرفی کرد و ما با هم رفتیم داخل. ولی تو دو ساله مدام داری میگی که من از قبل رفتم با طرف ساخت و پاخت کرده ام. جسارتا من دنبال مشاور نمیرم. تو خودت میخوای، خودت هم بگرد پیدا کن! یه دفعه هم منو ببر که حیله ام تو نطفه خفه بشه و نتونم باهاش ساخت و پاخت کنم!

گفت: ندیده و نشناخته کی رو پیدا کنم؟! پول بی زبون رو بریزم تو جیب کسی که نمی شناسم؟؟!!

اونوقت صبح، عابدها داشتند دعا میکردند و نماز میخوندند. منم از هذیانهای یه دیوونه به خدا پناه می بردم. از دوگانه گویی ها و تهمت هاش! از دل شکستن هاش!

دفعه قبل هم که با هم رفتیم مشاور، من حس خوبی داشتم. وارد مطب که شدیم، بوی رنگ می اومد. بوی نویی. داشتند تغییراتی می دادند. من با لبخند نشسته بودم و هر دو منتظر بودیم. منتها چون حالم خوب بود، مهدی گفت: تو قبلا اینجا اومدی! گفتم: نه. الان با تو اومدم! ولی تا همین الان باورش نشد. چون حالم خوب بود. چون مثبت بودم.

روبروی این آدم، هرچی خاک بر سر و بدبدخت تر، بهتر! و البته داره به مقصدش میرسه. هر روز خسته تر از دیروز دارم میشم!

مشاور هم بهش گفت که من این خانم رو تا به حال ندیده ام! ولی خب، کیه که باور کنه!

خلاصه نصف شب مغز ما رو گذاشت تو فرقون و یه بار دور میدون انقلاب و خیابونهای اطرافش گشت! دیگه خوابم نبرد. اون یه ذره هم که خوابیدم، وقتی بیدار شدم، کتف چپم تکون نمیخورد. یه کم مالیدمش و پاشدم حاضر شدم و بعد دودوش رو بغل کردم و رفتم تاکسی گرفتم که بیاییم اداره.

دیگه میخوام روزهای فرد ماشین نیارم. لااقل تا آخر ماه رمضون که پلیس عین قارچ از دل زمین بیرون اومده! یعنی قدم به قدم همینطور پلیس راهنمایی رانندگی وایساده! نمیدونم تازگی ها استخدام داشته اند عایا!!!!!!

بگذریم که دیروز داشتم به مانی میگفتم که فردا صبح میخوام با تاکسی ببرمت و مانی گریه کرد که نه، با ماشین خودمون میام! گفتم: ماشین خرابه و بابا میخواد ببرتش پیش تعمیرکار! بعد مهدی گفت: خب طرح بخر! گفتم: بیست و پنج تومن بدم طرح؟ گفت: صبح که مشکلی نداره. طرح هیجده تومنی بخر! گفتم: ماهی صد و چهل بدم طرح که چی بشه؟ تو این اوضاع؟ گفت: اوضاعمون خیلی هم خوبه. تو بهش جو میدی!!!!

گفتم: بچه باید یاد بگیره که همیشه حرف، حرف اون نیست. اجبار زندگی گاهی حرف میزنه. گفت: اون فقط سه سال و نیمشه. گفتم: خب منم که پیاده نمی برمش! با تاکسی میریم و یه قدم هم پیاده نمیره.

اتفاقا امروز صبح تو میدون انقلاب، تاکسی ما رو زیر پرچم ها پیاده کرد و واسه مانی خیلی جالب بود و داشت به پرچمها نگاه میکرد. بعد گفت: این پرچم ایرانه! بعد دستشو داد به من و رفتیم سوار خطی های سیدخندان شدیم و سر کوچه مهد پیاده شدیم.

دیشب به مانی گفتم: برو شربت سینه ات رو از تو یخچال بیار! مهدی اعتراض کرد: بچه بلد نیست! اون فقط سه سال و نیمشه!!!!! گفتم: کاری نداره که. بعد مانی رفت سر یخچال و شربتش رو آورد. بعدش خودم بلند شدم و یه قاشق آوردم. تا قاشق رو بیارم مانی گفت: مامان! من درست آوردم. گفتم: آره عزیزم. من رفتم قاشق بیارم. حالا بیا دواتو بخور!

بعد مهدی گفت: آخه من ترسیدم شیشه رو بشکنه! گفتم: خب نهایت بشکنه! یاد میگیره که دفعه بعد محکمتر دستش بگیره. اگه دست تو باشه، تا بیست و پنج سالگی بچه رو میبری دستشویی سرپا میگیری!!!!!!!

بعد یه چیز جالب اینکه دیشب بهم میگه: تو حسابت سی تومن پول داری؟؟؟؟!!!! گفتم: یعنی تو از حساب من خبر نداری؟؟؟؟!!!!!! سی تومن؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! گفت: خب با خودم گفتم یه خونه هشتاد میلیونی فروختی، حتما داری!!!!!!!

گفتم: حساب و کتاب بقیه رو خوب بلدی! اونوقت از حساب زنت بی خبری!

گفت: آره! بارک الله! شروع کن دوباره به دعوا کردن! ساعت نه و نیمه و حسابی وقت داری یه دعوای حسابی بکنی!

رفتم تو اتاق و خوابیدم!

امروز صبح هم بلند شدم دیدم موز نخریدم. الان که این پست رو بذارم، باید برم موز بخرم و ببرم در مهد.

صبح سر راهمون میوه فروشی نبود. میوه فروشی تو میدون انقلاب هم موز نداشت!

 

[ یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ