چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگتون بخیر.

صبح اینهمه گرمتون بخیر!!!!!!!!! پنجاه دقیقه است که اومده ام شرکت ولی نت نداشتم. وگرنه دیگه الان آخرهای پست نوشتنم بود تقریبا!

خب آرژانتین نائب قهرمان شد. خداوکیلی نیمه اول، آلمان رو لوله کرد. ولی خب نیمه دوم آلمان خوب بازی کرد و آرژانتین هم نتونست  از موقعیت هاش استفاده کنه. اینه که که برنده نشد. و هرچند که آلمان رو دوست ندارم، ولی حقش بود چون خوب بازی میکنه. خب آدم باید حقیقت رو بگه. بازی اش خیلی یکدست بود و آدم هرگز نمیتونه بگه شانسی بود. مبارک باشه آلمان دوستان عزیز!قلب


دیروز که من حال خوبی نداشتم. دو سه بار رفتم پیش بچه های مالی (که باهاشون رفیقم) البته برای کار. هیچکدوم متوجه بدی حالم نشدند. ولی اون همکارم که روانشناسی خونده گفت: تو چته؟ گفتم: هیچی. کتفم درد میکنه. بعد از یه ساعت دوباره رفتم یه پرونده بیارم، گفت: آشتی تو یه چیزیت هست. خب بگو چته! گفتم: هیچی همون کتفمه. گفت: نه این ناراحتی مال کتف نیست! خب بگو چته! گفتم: اون موقع که بهت میگم بیا کارت دارم و میخوام باهات حرف بزنم، مسخره بازی درمیاری......

بغض نذاشت ادامه بدم و از اتاق اومدم بیرون. دوباره بعد از یه ساعت رفتم دنبال کاری که دیگه  نذاشت بیام و گفت بگو چی شده. منم گفتم که دیگه تحمل اخلاق مهدی رو ندارم و خودم هم مریض روانی شده ام. بعد نیم ساعت با هم حرفیدیم و حرفاش آرومم کرد و یه چیزهایی بهم گفت. البته نظرش این بود که تنها برم مشاور و ازش بخوام کمکم کنه که با یکی مثل مهدی چه رفتاری داشته باشم!

خلاصه اومدم و از اون وبلاگ صبورانه که خبری نشد. دو بار هم شماره تلفن گذاشتم ولی باهام تماس نگرفتند. خلاصه دیروز به توصیه یکی از دوستان از جایی وقت گرفتم. بعدش همکارم فهمید و شروع کرد به حرف و اظهارنظر و یه چشمه از حرکات مهدی رو اومد و گفت: من فلان چیز رو میدونستم!!!!!! که دیگه واقعا میخواستم بزنم تو دهنش. من نمیدونم آخه مردم مگه علم امامت دارند که هرچی رو بهشون میگی، میگن من میدونستم!!!!!!!!!!!!! اونوقت یارو تا نوک دماغ خودشم نمی تونه ببینه!

من که کلا با این همکارم اصلا اهل درددل کردن نیستم. یه چیزی شما میگید، اون اصلا یه چیز دیگه می شنوه. ولی خب چون یه جا هستیم، دیگه فهمید میخوام برم مشاوره. و البته ایشون باید باشه که من بتونم گردن بشکنم از اداره برم بیرون. یه جور جانشینی!

خلاصه که وقت واسه امروز ساعت یازده اوکی شده.

بعدش دیروز دیگه ساعت چهار جمع کردم و رفتم دنبال مانی. مانی گفت: من دوست دارم سوار تاکسی سبز بشیم. زرد دوست ندارم. بهش گفتم: بذار ببینیم کدوم تاکسی ما رو می بره. بعد یه پراید سیاه اومد که سوار شدیم و من و مانی عقب نشستیم و اینقدر گرم بود، گفتم ما رو دو  نفر حساب کنه. البته بیچاره راننده فوری کولر رو روشن کرد و گفت: ما می تونیم تحمل کنیم ولی طفلک بچه که نمیتونه! و کس دیگه ای هم عقب سوار نشد و مانی هم واسه خودش هرکاری میخواست عقب میکرد. دراز میکشید رو پای من، آواز میخوند، منو بغل میکرد.

خلاصه رسیدیم فاطمی و خدا خیر بده راننده رو که رفت سر ایستگاه خطی انقلی نگه داشت که ما زیاد نخوایم راه بریم. اونجا ولی وقتی سوار شدیم، دیگه نشد مانی جای یه نفر رو بگیره. نشوندمش رو پام چون مسافر داشت و همه هم میخواستند برن انقلاب. بالاخره رسیدیم و رفتیم خونه.

مهدی حالش خوب بود و البته منم تصمیم به روزه سکوت گرفته ام. نه با مهدی، با خیلی ها. اندازه لازم حرف میزنم و بیخودی نظر نمیدم و کلا سعی میکنم بیشتر تو سکوت باشم تا بخوام حرف بزنم. هم حرفم نمیاد، هم اگه حرفم هم بیاد باید تمرین کنم اینقدر حرف نزنم. این دوستم که روانشناسه دیروز میگفت: آشتی من و تو عین همیم. دایره لغاتی که استفاده میکنیم خیلی وسیعه، اینه که خیلی حرف میزنیم و اطلاعات میدیم، خیلی وقتها هم ضربه اش رو میخوریم! یه مدت زیاد حرف نزن ببین چی میشه.

راستش خودم هم به این نتیجه رسیده ام. البته این روزه، شامل اینجا نمیشه! چون اگه بخوام اینجا هم روزه بگیرم، نباید پست بذارم! ولی در مجموع، آدم باید یاد بگیره جلوی مردم با صدای بلند فکر نکنه.

حال مهدی خوب بود و با ما خوش و بش کرد و من سگ نبودم. ولی آشتی همیشگی هم نبودم. هرچند الان دیگه یادم نیست آشتی همیشگی، این آشتی ناراحته یا آشتی شاد. رفتم سر یخچال و دیدم مهدی میوه خریده واسه برنامه شب و یه ساندویچ هم تو یخچاله. هیچی ازش نپرسیدم. خودش گفت: امروز سه چهار ساعت دنبال بیمه بیکاری بودم و سر راه این ساندویچ رو خریدم. نونش رو دوست ندارم چون نون جوئه! لاش هم پیاز و جعفریه. یارو اصلا نپرسید من چی دوست دارم. همینطوری بهم داد. منم خوشم نیومد و نخوردم. تو بخورش چون تو دوست داری.

در سکوت لباسهامو درآوردم و دراز کشیدم بلکه بخوابم یه کم. مانی با باباش بازی کرد و رو گوشیم دیدم بنگاه زنگیده. بهش زنگیدم و اونم گفت که از من نشنیده بگیر که من مشتری برده ام واسه خونه، ولی خریدار گفته بیست تومن رهن نمیدم. وایمیسم مشتری بیست و دو تومن بیاد. آشتی خانم بدون اگرم بیاد، به این زودی نیست. خودت میدونی.

خب میدونیددیگه. الان خریدار باید خونه رو رهن بده و پولش رو بده به من و خاله. یعنی مقداری از پول فروش خونه، از این راه قراره تامین بشه.

منم زنگیدم به خانم خریدار و بهش گفتم: عزیزم منم میتونستم صبر کنم مشتری از شما گرونتر بیاد واسه خونه ولی با هم توافق کردیم و من به شما تخفیف هم دادم. همین امروز من پنج تومن ضرر کردم بابت این پولی که دستم نبود. خریدی قرار بود بکنم با این پول، ولی پولی در کار نبود! هیچ جای دنیا، پول خونه رو پنج شیش تومن، پنج شیش تومن نمی گیرند. شما داری اینجوری خونه میخری! چهل و پنج تومن که قسمت اعظم پول میشه، منوط به خرید اوراقه که چهل روز دیگه دست ما رو میگیره! بیست تومن هم وام، بقیه رو هم که خرد خرد داری میدی. اگه لطف کنی، زودتر خونه رو اجاره بده.

بعدش از من اینو داشته باش که مستاجر خوب، نعمته. من شاید اگه اینا مستاجرهای خوبی بودند، دستم نمی رفت برای فروش! اینا منو صاف کردند، منم برای فروش مصر شدم. همونی که واحد ده داره تاییدش میکنه و سالهاست که تو ساختمانه رو یه بار دیگه روش فکر کن و قال قضیه رو بکن!

خلاصه اونم گفت چشم و مکالمه تموم شد و زنگیدم به بنگاه و شرح ماوقع رو گفتم. اینجور وقتها که آدم قطع میکنه، معمولا با شوهرش می حرفه. مثلا درددل میکنه که آره اینجوریه و فلانه. ولی من چی بگم. حرفی هم باشه، به کی بگم؟

بعد لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون. گفتم: میرم یه چیزی بخرم. مهدی گفت چی؟ جوابشو ندادم. رفتم از میدون جمهوری برای خودم یه مانتو ریون مشکی جلوباز بخرم که گفت مشکی نداره. منم زنگیدم به دوستم که قراره برم پیشش سه شنبه و گفتم تو  مانتوی چه رنگی دوست داری؟ گفت: قهوه ای. این دوستم سفید و درشته و چشمهای سبزی داره. قهوه ای هم خیلی بهش میاد. یه مانتو قهوه ای با یه تاپ قهوه ای براش خریدم.

رفتم شال فروشی که با پنج تومن هم براش شال بخرم که شال فروشه نبود! خلاصه سر راه یه بسته سفیداب هم خریدم. الان یادم نیست اینجا نوشته ام یا نه. چند وقت بود که دنبال پاکسازی صورت بودم. خب قیمتهاش سی چهل تومنه حداقل. من که الان ندارم از این پولها بدم. ولی دلم میخواست صورتم حسابی پاکسازی بشه. یه سری دونه سرسیاه و زیرپوستی بود که اعصابم رو داغون میکرد. تا اینکه یاد سفیداب (روشور) افتادم و چند روز پیش خونه مامانم اینا زدم به صورتم. ولی یادم رفت ازش بگیرم. اینه که دیروز تو میدون جمهوری یه بسته خریدم.

برگشتم خونه و میوه ها رو ریختم تو کاسه آب و رفتم حموم بدنمو شستم و به صورتم هم سفیداب زدم و بعدش شستمش با ژل شستشو و بیرون اومدم و حس کردم صورتم داره نفس میکشه. وقت گذاشتن ماسک کاهو نبود. ولی حالا در روزهای آینده این کار رو هم میکنم.

بعدش میوه ها رو از آب درآوردم و گذاشتم تو سبد که آبش بره. بعد خونه رو جمع و جور کردم و مسواک زدم و یه آرایش خیلی خیلی مختصر کردم و لباسهای خودمو مانی رو آماده کردم و دیگه ساعت هشت و ده دقیقه راه افتادیم به طرف سالن غذاخوری. آدرس رو پرسیدم از برادرم. اونا رفته بودند سر خاک. ولی ما دیگه مستقیم رفتیم سالن!!!!!! برادر کوچیکه و خانمش هم بودند. خانم برادرم هم که روزه بود. خلاصه همه رفتیم تو سالن و افطار رو آوردند و بعدش هم شام. من که اصلا اشتها نداشتم و اگه دست خودم بود، هیچی نمیخوردم. به جز سوپ جویی که اول آوردند.

بعدش دیگه داداشم و خانمش گفتند خوابشون میاد و بازی رو نمی بینند. من و مهدی و مامانم و مانی هم رفتیم بنزین بزنیم و کلید رو دادیم به بابا و داداشم و پسرخاله ام که برن خونه ما زودتر. چون قرار بود اختتامیه ساعت نه و نیم شروع بشه. هرچند که ساعت نزدیک ده و نیم بود!

تو این مدت مهدی هی حرف میزد و تعریف میکرد و من هیچی نمی گفتم. از آشتی بعیده واقعا! آشتی وراج! خب حرفی ندارم بزنم!

حتی وقتی رفتیم پمپ بنزین، من نگفتم که کارت بنزین همراهم نیست! همیشه خودمو می نداختم وسط که کارت دستم نیست و بعد تعیین تکلیف میکردم که اول بریم خونه کارت رو بیاریم یا مثلا میگفتم: عیب نداره حالا یه بار ازاد بزنیم. ولی هیچی نگفتم تا خودش تو صف بنزین گفت: کارت رو بده. گفتم: خونه است.

همین.

اونم رفت آزاد زد! شاید اگه حال اونم بد بود و مامانم نبود، غر میزد ولی هیچ کدوم از اینا نبود و هیچی نگفت. تا رسیدیم خونه و بابام گفت: این ناجوانمردانه است! لباس آرژانتینی خودت و مانی رو زدی به دیوار خونه! پس پرچم آلمان کو؟ گفتم: اونو دیگه باید طرفدارهای آلمان تهیه می کردند.

بعد مهدی گفت: ای نامرد! من چهارسال پیش برات پیرهن آرژانتین خریدم. ولی تو امسال برای لباس آلمان رو نخریدی!

جوابش سکوت بود!

بعدش میوه ها رو آوردم گذاشتم رو میز و خانوده خاله ام هم رسیدند و بازی شروع شد و همه طرفدار آرژانتین بودیم به جز بابام و مهدی. مهدی که  علنا فحش میداد به مسی و آرژانتین. منم اصلا جوابشو نمی دادم.

تو وایبر بعضی از همکارهام یه گروه درست کرده اند به نام شرکتمون. که اکثر اعضا، از شرکت رفته اند. دیشب تمام نود دقیقه تو وایبر بودم. یه چشمم به بازی بود و مثلا اگه موقعیت گل پیش می اومد یا دروازه بان، گل رو میگرفت، مثلا اونجا می نوشتم: دروازه بانو حال می کنید؟ و البته دیشب من و اون همکار سابق آرژانتینی بودیم که اونم همون اوایل بازی نتش قطع شد و من موندم و لشکر آلمانی ها! اونا می گفتند و منم کم نمی آوردم.خب بالاخره آشتی وراج باید یه جا کلماتش رو خرج کنه دیگه!چشمک

دستم هم تند بود و تند تند هم نگاه میکردم هم براشون می نوشتم. خداوکیلی حریفشون بودم! یکی می نوشتم، اونا همه جواب می دادند. خیلی کیف داد. خب بیرون هم گاهی شادی میکردم. مثلا اونجا که آرژانتین گل زد و فیلمبردار نشون نداد که آفسایده، خونه مون رفت هوا!

بابا و مامان هی تند تند می گفتند: آشتی برو بخواب! تو فردا کارمندی!!!!!!!!!!! منم کلا خواب از سرم پریده بود. و یه حسی بهم میگفت آلمان قهرمانه! هرچند که مهدی هی میگفت: من میدونم این آرژانتین فلان فلان شده آخرش امسال قهرمان میشه. منم جواب کل کلهاشو نمیدادم. هرچند که اون علنا فحش میداد و برای پیروزی آلمان، ابراز احساسات میکرد!

فقط یه بار دهنم اومد بهش بگم: دوست داری یه بار سر بازی پرسپولیس، من نوددقیقه وایسم و به پرسپولیس فحش بدم؟ نه، حال میکنی؟!

ولی هیچی نگفتم و ابراز احساسات خودم رو میکردم. وقت اضافه اول رو دیدم و سر وقت اضافه دوم، دیگه خوابم گرفت و رفتم خوابیدم و سر گل آلمان بیدار شدم و دیگه هرکاری کردم خوابم نبرد و اون همکارهام هم تو وایبر سوراخم کردند از بس پیام دادند. منم گفتم: خب همینه دیگه. یکی می بره، یکی می بازه. خب نائب قهرمان شدیم! هفت تا گل که نخوردیم! والا!!!!!!!! آلمان یه نیکمت فقط ستاره داشت! بعد یکیشون نوشت که برو پیرهن آرژانتینی ات رو پاره کن! گفتم: چرا پاره کنم؟ گفت: پس قاب کن بزن به دیوار که این باخت یادت بمونه! گفتم: من به این چشم نگاه میکنم که آرژانتین نائب قهرمان شد!

القصه. خوابم برد و البته برعکس تخت خوابیدم. تا نور به چشمم نخوره. نصف شب که مهدی اومد بخوابه گفت: آشتی: برگرد سر جات بخواب. نور دیگه نیست. ولی من دوباره خوابیدم و اگه امروز وقت مشاور نداشتم، شاید دیرتر می رفتم. خیلی خوابم می اومد صبح. ولی دیگه بلند شدم و آروم حاضر شدم و ملت گوش تا گوش خوابیده بودند. البته خاله ام اینا رفته بودند خونه شون. ولی آروم بلند شدم که مانی هم حتی بیدار نشه. چون اگه مامانمو میدید، عمرا نمی اومد مهد. یواش بغلش کردم و بردم گذاشتمش تو ماشین و بعد هم اومدم اداره.

از صبح دو به شک بودم که مهدی رو هم ببرم مشاوره یا نه. از یه طرف گفتم بره مشاور و بهش بگم من با این دیوونه چه کار کنم. از یه طرف گفتم احتمالا اون میگه شوهرتم بیار و اگه از دهنش دربره که من قبلا رفته ام، دیگه باید از این شهر بذارم برم.دفعه قبل با هم رفتیم و دو ساله داره دهن منو صاف میکنه که تو تنهایی رفتی.

خلاصه که امروز صبح بهش اس دادم که ساعت یازده میای مشاور که وقت رو اوکی کنم؟ که جواب نداده تا الان. حالا ساعت ده هم بهش میزنگم. اگه بخواد، میاد. اگرم نه که خودم تنها میرم.

برنامه ام رو جور کرده ام برای سه شنبه که از اداره برم خونه دوستم. بهش گفتم: همیشه دوست داشتم وقتی پیش هم باشیم، یه عالمه غذا و شیرینی که بلدم رو درست کنیم و حالشو ببریم. ولی این دو سه روز که پیش همیم، بیا دست به اشپزی نزنیم و فقط حال کنیم و البته ایشالا که بشه و برم.

یادمه که یه امامزاده قاسم بود (اگه اشتباه نکنم) که نزدیک تجریش بود. که نمیدونم دویست متر، دو هزار متر (!) چقدر از زمین بالاتره. یه بار قبل از ازدواجم با این دوستم رفتیم اونجا و خیلی دنج بود. و من امسال از اول ماه رمضون خیلی دلم میخواد برم اونجا. و البته دوست داشتم شب قدر اونجا باشم ولی میدونستم عمرا نمیشه. حالا اگه چهارشنبه شب خونه دوستم باشم بی حرف پیش، با هم بچه ها رو برمیداریم و میریم بیرون. شب قدر. این دوستم یه پسر شش ساله داره. همونیه که پارسال باهاش میرفتم استخر. نمیدونم قسمت چی میشه. ولی  امشب دیگه باید وسایل رو جمع کنم. خدا کنه مهدی دیوونه بازی درنیاره و بتونم برم. البته این مورد ور هم امروز به مشاور میگم ببینم تایید میکنه یا نه. در هر حال امیدوارم تایید کنه چون من میرم!!!!!!!!نیشخند

پناه بر خدا. ایشالا هرچی برای هرکی پیش میاد خیر باشه. مرسی از دعاهای قشنگتون و انرژی های مثبتی که می فرستید.بغل

[ دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ