چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام. صبح همگی بخیر و نیکی.قلب شکر خدا منم خوبم. کلی حرف دارم براتون! (کی حرف نداشتی و ساکت بودی؟!)

خب دیروز دو تا بار بزرگ از رو دوشم برداشته شد. البته هنوزم هستند بارهای دیگه. ولی اونی که میخواستم شد و قدم اول توسط مهدی برداشته شد. همین کلی سبکم میکنه.

 


دیروز صبح بهش اس دادم در مورد مشاوره که اگه میای ساعت یازده وقت داریم ولی جواب نداد. حدس زدم باید خواب باشه. برای همین ساعت ده بهش زنگیدم و اونم گفت تا یازده چه طوری برسم؟ گفتم الان اگه پاشی میتونی بیایی. گفت: میام.

خلاصه خودم اول خواستم ماشین ببرم ولی از منشی پرسیده بودم و گفته بود جاپارک سخت گیر میاد و منم دیدم فکرم ازاد باشه بهتره. اینه که آژانس گرفتم و رفتم. ده دقیقه به یازده رسیدم و یه فرم بهم دادند که پر کنم و داشتم پر میکردم که مهدی رسید.

فرم رو پر کردم و به خانمه گفتم که ایشون همسرم هستند و تو جلسات میان. گفت پس یه شماره تماس بنویس از ایشون. نوشتم و قرار شد وجه پرداخت بشه که من خواستم بدم، مهدی از رو مبل بلند و گفت: من میدم. منم گذاشتم اون پرداخت کنه. بعد منتظر موندیم تا خانم مشاور اومد. یه خانم جاافتاده که خیلی مسلط بود. البته من از دکتر وقت می خواستم. منتها خانم منشی که فهمید مشکلمون مسائل زناشوییه، گفت برید پیش این خانم بهتره.

القصه، خانم اومد و رفتیم تو اتاق و رو به من کرد که شروع کنم. این بار دیگه حواسم بود که من شروع نکنم. گفتم:  اگه اجازه بدید همسرم شروع کنند. مهدی اول تعجب کرد، ولی بعد شروع کرد. بعد اینقدر هیجان داشت که حرف بزنه، صداش خیلی از حد نرم بالاتر بود. به طوریکه یه جاهایی داد می کشید!!!!

بعد از  یکربع هم خانم منشی اومد گفت اگه میشه یه کم آرومتر، اتاقهای دیگه هم مشاوره دارند و حواسشون پرت میشه!!!! بعد مهدی همچنان با هیجان حرف میزد. وقتی قرار شد شروع کنه، از اول نگفت. از وسط گفت و رفت آخر و اگه قبلا بود، وسط حرفش میگفتم اینجا رو هم باید بگی که ...... اونجا رو نگفتی که....... ولی هیچی نگفتم. گذاشتم خودش همه رو بگه. بعدش دیگه خانمه ازش سوال میکرد و اونم میگفت. یه نیم ساعتی فقط به مقدمه و اینکه ما کی هستیم و از کجا اومده ایم و کی ازدواج کرد ایم گذشت. بعد خانمه گفت: شما مشکل خاصی ندارید.

من و مهدی گفتیم: ما هنوز چیزی نگفته ایم!!!!!!! و بعد مشکلات خاص رفتاری و اختلافاتمون رو گفتیم و از من هم پرسید خانم مشاور و منم جواب دادم و اونجا که داشتم از این میگفتم که مهدی هی عشقمو میکوبه تو سرم، دوباره این بغض لعنتی اومد سراغم و نتونستم حرف بزنم. مشاور از مهدی خواست یه دستمال بهم بده و گفت اگه روزه نیستی، مهدی بره برات آب بیاره.

مهدی که رفت آب بیاره، مشاوره صداشو پایین آورد و گفت: درکت میکنم!!!! میدونم چی میگی. منم با چشمای اشکبار نگاش میکردم.

مهدی آب اورد و یه کم دیگه گفتیم. همون ده دقیقه اول مشاور، همه خصوصیات مهدی رو بهش گفت و اینم تاکید کرد که تو خون مهدی یه ماده ای زیادی ترشح میکنه وهمین، باعث هیجان زیادش میشه و یه وقتهایی هم برعکس، دیگه هیچی نمیگه و این میشه که مودی میشه. بعد مهدی گفت که آشتی از همین مودی بودن من خیلی گله داره. مشاور گفت: حق داره. آدم دیوونه میشه با همچین کسی زندگی کنه!

بعد حرف به اینجا کشیده شده که ما میخواستیم بریم خارج و مهدی گفت: قرار شد بریم و اشتی نیومد و زد زیر همه چی. مشاور هم گفت: خب چرا نرفتید؟ اتفاقا خوب بود اگه می رفتید. البته مالزی نه. چون با شرایطی که داشتید، بعید نبود بعد از چند سال دست از پا درازتر برگردید. بهتر نرفتید و سرمایه رو هدر ندادید! مهدی گفت: خونه فروش نرفت. ولی من انتظار داشتم خونه بریانک فروش بره. مشاور گفت: خونه نود متری تو انقلاب فروش نرفته، میخواستی اون سی و هفت متری تو بریانک فروش بره؟ دوره رکود بوده! بعد من گفتم: از من توقع داشت که از عموم پول قرض بگیرم. خلاصه هی گفتیم و گفتیم تا اومدیم جلوتر و رسیدیم به زمان حال.

و در طول یک ساعت مشاوره، خانم مشاور بارها و بارها به مهدی گفت: تو خیلی آنست و با صداقتی. ولی بی سیاستی. واقعا چرا اینقدر بی سیاستی؟؟؟؟ مهدی هم خندید و گفت: نمیدونم!

بعد یه جا بحث خانواده هامون شد و مهدی گفت: من واسه مادرزنم خیلی خیلی ارزش قائلم و البته هرچند که یه مدته از اون درجه الوهیت برام پایین اومده! (منم خوشحال شدم که اینو گفت. هیچ انسانی مقدس نیست. مادر منم یک انسانه. وقتی آدم فکر کنه یه نفر مقدسه و اون بالاست، اندازه همون بالایی که نشسته ازش توقع میکنه. همین بود که مهدی همیشه از مامانم خیلی توقع داشت. حالا نمیدونم چی شده و کجا از کار مامانم ناراحت شده که اینو میگه! ولی خوشحالم اینجوری شده. باید بدونه اونجوری که خیلی جاها مامان خودش راحت میگه فلان کار رو نمی کنم و نمی تونم و در توانم نیست، مامان منم همینطوره. حالا گیرم مامان من همه کارها رو به دندون بکشه و بکنه. ولی مثلا در مورد تربیت مانی، تو کار ما مداخله کنه! اونم یک انسانه و ممکن الخطاست)

خلاصه یه جا دیگه حرف شد و من به خانم مشاور گفتم: من دورانی که مهدی بیکار بود کار کردم و عقیده ام این بود که باید زن و مرد با هم زندگی رو بسازند. من هرگز از توقع طلا و جواهر و اینا رو نداشتم! گفت: فکر میکنی کارت درست بوده؟ گفتم: نمیدونم. الان دیگه نمیدونم چی درست بوده چی غلط بوده. فقط میدونم روزی صد بار به غلط کردن می افتم از اینکه به مهدی ابراز عشق کردم چون دائم می کوبتش تو سرم. بعد برگشتیم به همون دوران و مهدی گفت که سه ماه قبل از ازدواج با آشتی، موردی داشتم که اگه باهاش ازدواج میکردم میرفتم آمریکا. ولی فکر کردم عشقی به اون دختر ندارم و بهتره آشتی رو که اینقدر زیاد دوستم داره انتخاب کنم که باهاش به همه چی برسم!

مشاور گفت: پس خودت انتخاب کردی. آشتی هیچی رو به تو تحمیل نکرده. تو انتخاب کردی. مگه نه؟ مهدی گفت: بله. بعد مشاور هیچی نگفت. ولی به نظرم تو دلش گفت: پس زر نزن که خودشو بهت آویزون کرده!!!!!!!

بعد مشاور به من گفت: تو هم خیلی مقصری. همه این سالها واسش مادری کردی. مادر که داشت. تو چه کاره بودی که هی به دوش کشیدی؟ این آدم خیلی قابلیت داره. اینقدر نذاشتی هیچ کاری بکنه، الان یه معلول رو آوردی گذاشتی جلوی من و میگی ازش ناراحتی!!!!!!! این آدم قابلیت هشتاد نود درصدی داره. ولی تو کاری کردی که کاراییش سی چهل درصد باشه!!! الان هم دیر نشده. من معتقدم این زندگی رو میشه دوباره ساخت. یعنی هنوز جا داره. ده دوازده جلسه مهدی رو بده به من، خودت هم تو کلاس جایگزینی رفتارها ثبت نام کن. یه فرصت دو تا دو و نیم ماهه به من بدید. به حرفام هم گوش بدید.

بعد من گفتم: ما تصمیم داشتیم یه مدت جدا زندگی کنیم. گفت: ببینید! اگه میخواید جدا بشید، وقت و پولتون رو هدر ندید. دفترخونه نزدیک اینجا هست و میتونید راحت جدا بشید. مهدی گفت: نه، نمیخوایم جدا بشیم.

من گفتم: یه مدت کوتاه میخوایم از هم دور باشیم. گفت: برای مدت کوتاه، کار خوبی می کنید. نمیگم رختخوابتونو جدا کنید. اگه بتونید تو یه خونه باشید، ولی به کار هم، کار نداشته باشید. تا این دوران سپری بشه. گفتم: ما همه اش یه اتاق خواب داریم. گفت: تو همون اتاق با هم باشید. ولی به هم کار نداشته باشید. راستی شما هفته ای چند بار ص.ک.ث دارید؟ گفتم: هیچی! گاهی سه هفته یه بار، گاهی تا چهل و پنج روز! گفت: چند وقته اینجوری شده اید؟ مهدی گفت: دو سه ساله!

مشاور سکوت کرد و من ادامه دادم: اون اوایل این جریان، من خیلی سعی میکردم بهش نزدیک بشم ولی منو پس میزد. میگفت فکرم مشغوله، نیا طرفم و علنا منو پس میزد... بعدش یه چیز دیگه، ما تصمیم داریم دو سه روز از هم دور باشیم. قراره سه شنبه من برم خونه یکی از دوستام. گفت: خونه شما، محل امنیت توئه. تو نباید از خونه بری. بذار مهدی بره دو سه روز خونه باباش اینا. گفتم: نمیخوایم کسی از خانواده هامون بدونند. بعدش........ من دیگه دلم نمیخواد تا یه مدتی تو اون خونه باشم. من... من... تو اون خونه احساس آرامش نمیکنم. چون چپ میرم راست میام، هی مهدی منو سرزنش میکنه. هی ازم ایراد میگیره. غر میزنه. منم اعصابم خرد میشه. دیگه نمیتونم اونجا راحت زندگی کنم. از صبح یه ذره بین دستشه که هی منو می پاد که این کارت غلطه، اون کارت اشتباهه.

مهدی گفت: من نمیذارم آشتی بره. مشاور گفت: مهدی! چه اشکالی داره آشتی دو سه روز بره و استراحت کنه؟ مهدی گفت: آخه دیگه برنمیگرده!!!!! مشاور گفت: فقط دو سه روز میره استراحت میکنه و برمیگرده! مهدی گفت: آخه خودش گفت که برنمیگرده!

مشاور گفت: برنمیگردی؟ گفتم: خانم مشاور! پریشب ساعت چهار صبح منو بیدار کرده هی میگه تو حیله گری و منو بدبخت کردی و فلان کردی. منم گفتم اصلا برم دیگه برنمیگردم. آخه نصفه شبی چه وقت این حرفاست! بعد هرجا تو زندگم کم میاره، میگه تو مقصری چون نذاشتی من برم خارج! هی بهانه هی بهانه!

مشاور خنده اش گرفت و گفت: خب آشتی! میخوای اصلا مانی رو هم بذار پیش مهدی و برو دو سه روز استراحت کن که حسابی هم خستگی در کنی. گفتم: نمیخوام این وسط مانی تنبیه بشه. مانی فقط سه سال و نیمشه و به مادر احتیاج داره. با بودن مانی کنارم مشکل ندارم. اگه ببرمش اذیت نمیشم. فقط حس میکنم که حتما باید برم.

به شما میگم، خوشحالم بلوفم کارگر شد و مهدی واقعا فکر کرده ممکنه برنگردم. اینقدر ساده است، فکر نمیکنه خب من میخوام برم کجا؟؟!! اول که مخالفت کرد مشاور گفت: جایی که میخواد بره، از اونجا ناراحتی؟ مهدی گفت: اتفاقا نه. چند ساله دوستش رو میشناسم و از چشمام بیشتر بهش اعتماد دارم.

آها. اونجا که من گفتم مهدی منو مقصر همه چی میدونه و هی غر میزنه، مشاور به مهدی گفت: مثال بزن. مهدی گفت: مثلا میریم خونه بابای آشتی. مانی داره با یه وسیله ای بازی میکنه. من به آشتی میگم: مواظب باش مانی خرابکاری نکنه و چیزی رو خراب نکنه و کاری نکنه که صدای بقیه در بیاد. تا قبل از اینکه من مجبور بشم مانی رو بزنم زیر بغل و ببرم یه اتاق دیگه، تو جلوی مانی رو بگیر. مشاور گفت: شما توقع بیجایی دارید! چطوری میشه زنت جلوی کار بچه رو بگیره؟ مگه اصلا میدونه بچه میخواد چه کار کنه؟ شما اگه یه پرنسس هم ببری خونه مردم،  یکی هست که یه چیزی بگه. چون بچه است و ممکنه با یه بچه دیگه دعوا کنه سر اسباب بازی، ممکنه چیزی رو خراب کنه یا بشکنه. چرا توقع داری زنت مانع بشه؟ مگه میشه اصلا؟ تو باید گوشت رو پر کنی از این حرفها. مردم همه چی میگن. بذار بگن. تو باید حساسیتت رو کم کنی. بعدش هم، مردم بیرون از خونه، فقط آدم رو لایک می کنند! تو خوبی، تو مهمون نوازی، تو مردم داری، تو ولخرجی. فقط خانواده و دکتر آدم حق دارند ایرادها رو به آدم بگن. حالا اگه بقیه هم گفتند تو نباید ناراحت بشی.

بعد من به قضیه تعصب داشتنش اشاره کردم که روی آمریکا و پرسپولیس و تیم رئال و مانی و خانواده اش و .... تعصب داره و یه کلمه کسی چیزی بگه، عکس العمل وحشتناک نشون میده. همه اینا تو نظرش خدا هستند و تعصبش واقعا آزار دهنده است.

خلاصه مشاور از من خواست از اتاق بیرون باشم و با مهدی تنها صحبت کنه. منم رفتم اسمم رو نوشتم تو کلاس جایگزینی عادتها که هفته ای یکبار تشکیل میشه. بعد از چند دقیقه هم مهدی از اتاق بیرون اومد و برای روز شنبه وقت گرفت برای خودش که دوباره بیاد. بعد از اونجا بیرون اومدیم و دیگه در مورد چیزی صحبت نکردیم.

تا یه مسیری با هم اومدیم بعد خداحافظی کردیم. من اومدم اداره و اونم حتما رفت خونه. اینقدر از دستش ناراحت بودم که اصلا در طول جلسه مشاور هم نمیتونستم نگاش کنم. به مشاور هم صادقانه گفتم که دیگه نمی تونم باهاش زندگی کنم فعلا.

یه روزی همه بهم می گفتند زنی که بی محلی میکنه، شوهرش به صرافت می افته رابطه رو درست کنه. ولی چون واقعا با همه وجود هنوز به این نتیجه نرسیده بودم که بی محلی کنم و هنوز فکر میکردم میتونم این زندگی رو با محل گذاشتن و محبت کردنم بسازم، نمی تونستم بی محلی کنم. الان واقعا دلخورم. واقعا اذیت شده ام. واقعا غرورم جریحه دار شده. برای همین حتما یه جوری شده ام که مهدی خودش میگه بریم مشاور. خودش می افته دنبال اینکه کار درست بشه. خودش برخلاف اینکه روزی صد بار میگه برو به جهنم و برنگرد، دست و پاش میلرزه که نکنه برم و برنگردم. نمیگم سینه چاک عشق منه. نیست. شاید قسمت اعظم اینکه نمیخواد من برم، این باشه که مانی رو نمی تونه تنها بزرگ کنه و مانی به پدر و مادر با هم احتیاج داره.

ولی خب، این بار دید که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. و اشتی چند روزه که لال شده و دیگه با هیجان یه عالمه حرف از محیط کار و خانواده اش نمی زنه. دیگه جوکهای خنده دار از تو وایبر براش نمیخونه و آوار نمیخونه و با مانی نمی رقصه و حتما یه مرگش هست. یه دردش هست که میخواد از خونه بره. آشتی که این خونه رو اینقدر دوست داره و ترجیحش میده به صد بار خونه پدر خودش رفتن و هرجا باشه، براش گواراتره که شب بیاد رو تخت خودش بخوابه.

خلاصه اینجوری و برگشتم شرکت و یه کم کارهامو کردم و همکارم هم تو قیافه بود که من نبودم و اون کارها رو کرده که اصلا برام مهم نیست چون اونم به خاطر مریضی پدرش هفته ای سه چهار بار میره خونه و گاها برنمیگرده و من کارهاشو میکنم و همه به هم در میشه.

اتفاقا دیروز خانم مشاور وقتی شنید من اوایل به مهدی محبت بی شائبه و بی درخواست داشته ام، گفت: من اصلا این مبحث رو نمی فهمم. امکان نداره محبتی بدون درخواست باشه. مگه میشه ادم یک عمر هی محبت کنه و بگه من چشمداشتی ندارم؟!! شما کسی رو می شناسید؟ گفتم: بله. مادرم. مهدی هم تایید کرد. مشاور گفت: اونم صد در صد نیست. یه جا سر یه چیزی میزنه بیرون. خانمها هر گذشتی که می کنند، اینا همه اش ذخیره میشه. جمع میشه جمع میشه تا اونجا که آقاهه یه کلمه میگه و یه دفعه کوه صبر اون خانم منفجر میشه و آقا هم تعجب میکنه که مگه من چی گفتم؟؟؟!!! خب یه خانم نباید بذاره همه چی جمع بشه. باید همه چی رو همون موقع بگه. آشتی خانم! از همون اول که از خواهر مهدی ناراحت بودی، اولا نباید میرفتی اونجا تا رابطه معتدل بشه (مهدی گفت: آشتی میخواست نیاد، ولی من چون تو خونه مون تحت فشار بودم و نبومدن اشتی باعث بدرفتاری اونا با من میشد، من هی اصرار میکردم. باید اون موقع به حرف آشتی گوش میدادم!!!!!!!)  بعدش هم اگه از دست خواهر مهدی ناراحت بودی، باید یه بار می کشیدیش کنار و بهش میگفتی که باید احترام بذاره و از دستش ناراحتی. هی جمع کردی و سر مهدی خالی کردی این شد که فلان وقت که به مادرت بی احترامی کرد، اونجوری فوران کردی و با مهدی داد و بیداد کردی. بعدش به مهدی چه مربوطه؟ خواهرش کار بد کرده، این بدبخت چه گناهی کرده؟

که البته بهش گفتم اون اوایل اینجوری بود و الان دیگه در مورد ناراحتی از خانواده اش هیچی بهش نمیگم! خودمون اینقدر صنم داریم که یاسمن توش گمه!

خلاصه که دیروز عصر هم برای مانی وقت دکتر داشتیم و  قرار بود مهدی زودتر بره وقت بگیره، من و مانی هم یکربع به چهار بریم. که البته تا من رفتم دنبال مانی و باهم رسیدیم مطب، ساعت چهار و بیست دقیقه شد و چون جاپارکش افتضاح بود، زنگیدم مهدی ببره ماشین رو یه جا بچپونه و خودم با مانی رفتیم بالا. چند بار تا نوبتمون بشه، مهدی باهام حرفید که گوش کردم ولی هیچی نگفتم. مانی هم مشغول بازی و شیطنت بود.

دکتر، فوق تخصص ریه کودکان بود و تا مانی رو دید گفت: این لوزه سوم داره. از صورتش پیداست. ولی برید از طبقه پایین ازش عکس بگیرید. رفتیم عکس گرفتیم و براش بردیم که یه توده سیاه رو تو گلوی بچه نشون داد که اندازه یه مو، وسطش سفید بود. گفت: این راه تنفس بچه شماست!!!!! همه این سیاهی که تو عکس می بینید، لوزه سومه که راه نفسش رو گرفته.  اصلا نمیذاره اکسیژن به مغزش برسه!!!!!!!!! باید عمل بشه. این بچه مشکل ریه و تنفس نداره!

گفتم: پس اینکه میگن صبر کنید تا پنج شش سالگی بعد عمل کنید چی؟ گفت: خانم بچه شما نمیتونه نفس بکشه. این روی همه چیزش تاثیر میذاره. هرچی زودتر، بهتر. حالا من برای دو هفته اش دوا می نویسم. بعد اسم دواها رو آورد و گفتم که همه رو بهش داده ام! اونم گفت: پس باید عمل بشه. فقط این آنتی بیوتیک رو بهش بدید که چرکهای سینوس هاش خشک بشه. چون با این چرکها، نمیشه عملش کرد.

میدونم عمل آسونیه. میدونم با لیزر انجام میشه. ولی خب، مادرم دیگه. تازه این همه مدت هم آماده بودم که بگن عمل کن و همه اش میگفتم بچه ام راحت میشه. ولی خب نمیدونم.........

حالا دو هفته دیگه میخوره به عید فطر. قراره مامانم اینا برن تبریز. نظر مهدی هم اینه که ما هم بریم. من خودم یه کم میترسم برم تبریز و برگردم و مانی مریض بشه. اینه که یه کم دو دلم. البته به برادرم دیروز گفتم باید ببینم شرایط چی میشه. شاید اصلا حوصه نداشتم بیام!

خب میخوام خانواده ام بدونند که منم گاهی ممکنه به خاطر نداشتن حوصله، یه چیزهایی رو کنسل کنم. همیشه که نباید بهانه های گنده داشته باشه آدم! حالا ببینم چی میشه.

البته خودم نظرم این بود که مانی قبل از عید فطر عمل کنه که اون چهار روز بتونم پیشش باشم. درسته وقتی عمل کنه مرخصی میگیریم هر چند روز که نیاز باشه. ولی خب بیفته تو تعطیلی برای خودم هم بهتره. دیگه هر دقیقه نمی زنگند بهم. همکارم هم هی غر نمیزنه و دهنمو صاف نمیکنه.

خلاصه از مطب که بیرون اومدیم، من خیلی ناراحت بودم. سوار آسانسور که میشدیم، مهدی گفت: حالا چرا اینقدر نزاره قیافه ات؟ جوابشو ندادم. نشستیم تو ماشین گفت: بیخود برای من ادای مادرهای ناراحت رو درنیار!!!!! یه عمل ساده است زود هم تموم میشه.

گفتم: من برای تو ادای مادرهای ناراحت رو درمیارم؟ گفت: نه، منظورم اینه که ناراحت نباش!!!!!!!! (مشاور یادش رفت بگه نه تنها سیاست نداری، بلکه حرف زدن و دلداری دادن هم بلد نیستی!!!) دیگه رسیدیم خونه و کارهام شروع شد.

مرغ درست کردم و رشته پلو، تو اون فاصله هم که غذا آماده بشه، یه دور ماشین لباسشویی رو روشن کردم و یه شیشه شربت گل سرخ واسه دوستم کنار گذاشتم.  مانی یه ساک آبی سبک داره که اونو آوردم و لباسهای خودم و مانی و یه حوله واسه خودم توش گذاشتم. هی راه میرفتم و وسایلی رو که فکر میکردم  این دوسه روز ممکنه لازمم بشه رو برمیداشتم. فقط هم ضروری ها. بعدش تا برنج رو آبکش کنم، سبزیجات خشک رو قاطی کردم و یه شیشه هم ادویه و سبزی مخصوص ماست و خیار آماده کردم و واسه دوستم کنار گذاشتم. دوش گرفتم و بعدش شام حاضر شد و البته دو تکه مرغ مهدی رو سرخ کردم و شام خوردیم و شکر خدا مانی از وقتی داره این شربت کم خونی رو میخوره، غذاش بهتر شده. خدا رو شکر. فکر کردم باید بیشتر تقویتش کنم که واسه عمل جون داشته باشه!!!!

بعد از شام رفتم تو آشپزخونه و تمیز کردم و لباسها رو هم پهن کردم و به مهدی گفتم: بند رخت رو ببر بذار تو بالکن تا خشک بشن زود. گفت: من از گربه میترسم که یه وقتی بره سراغ لباسهای مانی. بعدش دیگه رفتم مسواک زدم و خیلی خسته شده بودم. ولی خب از اول هفته تا دیروز غذا نپخته بودم!!!!!!!!نیشخند این دو روزم میرم استراحت.

بعدش رو کاناپه دراز کشیدم و یادم افتاد مانتومو اتو نکرده ام! گفتم: کارهای امشب کی تموم میشه!

مهدی فکر کرد میگم: امشب دیگه کی تموم میشه! و میخوام از دستش فرار کنم!!!!! یه چیزی اومد بگه که نگفت ولی خیلی ناراحت شد!!!!!! منم چشمام داشت از خستگی بسته میشد. مهدی لپ تاپ رو برگردوند طرفم و گفت: بیا ببین این عکسها رو! عکس آلمانی ها با نامزدهاشون! بعد داشت نشونم میداد و منم چشمام داشت بسته میشد.

لپ تاپ رو برگردوند طرف خودش و گفت: به موقعش!!!!!!! یعنی الان که داری میخوابی، منم به موقعش تلافی میکنم! منم در حالیکه داشتم میخوابیدم گفتم: وای!!!!! مانتومو اتو نکرده ام!!!!

ساعت یازده و نیم بیدار شدم دیدم رو کاناپه خوابم برده و مهدی هم مانتو سبزم رو اتو کرده!!!!!! گفتم: مقنعه ام! اونم اتو نداره!!!!!!! گفت: نگفتی که! رفتم مقنعه ام رو آوردم و دیدم اتو داره. گفتم: نمیخواد. دستت درد نکنه!

میدونم از اینکه داریم میریم ناراحته. شاید خودم هم ته دلم یه جایی داره که نخوام برم. ولی حتما میرم. اولا حرفم پیشش دو تا نشه. دوم بدونه خیلی آزرده ام که دارم میرم. بحث این نیست که به نبودمون عادت کنه. خب ما خیلی وقته کنار همیم ولی انگار کنار هم نیستیم. یه جور حضور غائب! میخوام خونه بدون زن و بچه رو هم تجربه کنه. حالا من به درک، ببینه خونه بدون مانی چه شکلیه!

دیروز مشاور بهش گفت: فکر نکن اگه زن و بچه نداشته باشی خوشبختی و این مشکلات رو نداری. مشکلات تو، درونته. در خودته. از چیزهایی که درونته داری عذاب میکشی. اگه الان آشتی و مانی هم نباشند، تو بازم همینی که هستی.

دیشب گفت: اگه شبها زود نخوابی، یه شب با هم میریم سینما فیلم ردکاربت! گفتم: خب مانی رو چه کار کنیم؟ گفت: اینم حرفیه! حالا شاید یه شب این کار رو کردیم. البته نه الان! یه کم بگذره. من برم و برگردم، بعدا! هر وقت مشاور گفت میریم.

وای ببخشید. خیلی طولانی شد. یکی دو تا مطلب دیگه هم داشتم که دیگه نمی نویسم. دستم به جهنم، چشم شما که گناه نکرده!

مشاور ازم قول گرفت که نه خودم، نه هیچکس رو سرزنش نکنم.

 

[ سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ