چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااام. صبح همگی بخیر و شادی. ساعت ده صبحه که دارم می نویسم. الان با خودتون میگید که حتما دیروز خونه دوستم بودم و دیشب تا دیروقت به حرف و خوش گذرونی گذشته و اشتی دیگه صبح نا نداشته بلند شه و دیر اومده.

اما.............


دیروز ساعت ده یازده دوستم زنگید و ناراحت بود و گفت که همسرش یه کار اداری براش پیش اومده و کل سفرش کنسل شده!!!!!!! یعنی شما فکر کنید ساک جمع کردنم دیگه چی بود!!!!!!!!!نیشخندخنده طفلی کلی هم عذرخواهی کرد و گفت که قرار بوده رستوران وقت بگیره واسه شام و چهار تایی خوش بگذرونیم که اینجوری شده. گفت که خودش هم خیلی احتیاج داشته که تنها باشه و با من حرف بزنه.

خلاصه نشد و منم گفتم حتما قسمت نبوده و تو چرا باید عذرخواهی کنی؟!

بعدش اس دادم به مهدی که برنامه ما کنسل شد. منتها جواب نداد. بعد از یه ساعت بهش زنگیدم. قصدم هم این بود که یه وقت پسرها رو به هوای نبودن ما دعوت نکنه خونه. فقط زنگیدم که برنامه کنسل شد و شوهر دوستم نرفت. گفت: عه! چرا؟ گفتم: نشد دیگه. گفت: پس می بینمت! بعدش خداحافظی کردیم و تموم شد.

عصر خودم رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم خونه. باز رفتار مهدی خوب بود و منم کیف خودم و مانی رو گذاشتم داخل و خواستم دوباره از در برم بیرون که مهدی گفت: کجا؟ گفتم: میخوام وسایل رو از پشت ماشین بیرون بیارم. گفت: بذار من میرم میارم. باید واست شیر هم بخرم!

شیرمو خورده بود و بطری خالیش روی کابینت بود! گفتم: خودم میخرم! (کار اشتباه!!!!) بعد رفتم شیر بخرم که کم چرب نداشت و فقط واسه مانی شیر خریدم و اومدم از پشت ماشین ساک و فویل آلومینیومی و مایع ماشین ظرفشویی که هفته پیش خریده بودم و مونده بود رو برداشتم و رفتم خونه. مهدی اومد جلومو گفت: اینا چیه! گفتم: ساک و خریدهاست.

کم کم جابجا کردم خریدها رو و ولو شدم رو کاناپه. خوابم می اومد. نمیدونم چرا این روزها از ظهر تا عصر به شدت خوابم میاد. کاشکی بشه وقتی میرسم خونه بخوابم. ولی اغلب خوابم نمی بره.

یه کم دراز کشیدم و بعدش بلند شدم یه بسته گوشت بیرون گذاشتم و دوباره رفتم دراز کشیدم و بعد به مهدی گفتم یه سری خرید داریم. خریدها رو بهش گفتم و بعد با مانی رفتیم تو اتاق و خونه بازی کردیم. شکر خدا اصلا دیروز نرفت سراغ کارتن. همه اش کوسن ها و بالش ها رو میچید دورمون و میگفت: مامان تو اومدی خونه من مهمونی! بعد یه دفعه یه ببر بهمون حمله میکرد و اون میرفت زیر ملافه و من باید با ببر می جنگیدم. منم هی رو هوا مشت و لگد پرت میکردم و ببر رو از مانی دور می کردم!!

عجب بازی بود!!!!!!! اون وسط ها هم چشمی به وایبر داشتم!!!

مهدی برگشت و خریدکرده بود. یه شونه تخم مرغ هم باهاش بود. گفتم: اینهمه تخم مرغ برای چی؟ گفت: خب مگه همیشه چقدر میخریدیم؟ گفت: ده تا. بعد به تاریخش نگاه کردم و دیدم مال آخر مرداده. ایشالا که تا اون موقع استفاده بشه و نریزیم دور!! یه کم بعد من برگشتم تو هال و دیگه رفتم تو آشپزخونه و ساعت  هفت و نیم سیب زمینی خرد کردم و  تو یه قابلمه کوچیک، روغن ریختم که ظرف گود باشه و بهتر سرخ بشن. بعد نشستم به سرخ کردن و دو تا تخم مرغ آب پز هم واسه مانی پختم که امروز ببره مهد. یکشنبه و چهارشنبه باید بهش تخم مرغ بدم و من همیشه شنبه ها یادم میره بپزم!!!!!!ابله

خلاصه خرد خرد آشپزخونه رو هم دستی کشیدم و بعدش حوالی ساعت هشت، زنگیدم به خونه بریانک و دیدم مستاجر گوشی رو برنمیداره. این دفعه چندمه که گوشی رو برنمیدارند. بعد زنگیدم به واحد ده که همیشه زحمت هام رو دوششونه! بعد از آقاهه عذرخواهی کردم که ببخش که سر افطار زنگیدم. اونم گفت خواهش میکنم و در مورد مستاجرمون صحبت کردیم و بهش گفتم که شب ساعت ده میام که دیگه حتما خونه باشند و باهاشون اتمام حجت میکنم. و البته جالبه بدونید که زنگ خرابه و باید زنگ این واحد رو بزنیم!!!!! بعد در حین صحبت با ایشون داشتم یک دستی، لباسها رو از رو رخت خشک کن تا میکردم و کنار میذاشتم. دیگه ساعت هشت و ربع تلفنم تموم شد و رفتم تو آشپزخونه و یه سیب زمینی پیچیدم لای پارچه و گذاشتم تو ماکروفر. بعد تخم مرغ ها رو چیدم تو جاتخم مرغی یخچال و یکی بیرون گذاشتم برای تو کتلت.

سیب زمینی رو رنده کردم و آرد زدم و گوشت و زردچوبه و فلفل و نمک و سبزیهای معطر هم ریختم و  نصف روغن مونده از سیب زمینی ها رو ریختم تو ماهیتابه و زیرش رو روشن کردم و صندلی رو کشیدم جلوی گاز و سه بشقاب هم گذاشتم رو گاز و کفش دستمال انداختم و دو تا کفگیر هم گذاشتم کنار دستم. مایه کتلت رو چنگ زدم و کم کم سرخشون کردم. چند تا هم کوچیک واسه مانی درست کردم.

به مهدی گفتم: ساعت ده یه سر بریم بریانک. گفت: بابت چی؟ گفتم: ظاهرا مستاجره ساعت ده میان خونه. بریم بلکه بتونیم باهاشون بحرفیم. موبایل و تلفن که تعطیله! ظاهرا تلفن رو هم نداده اند و یه طرفه شده!

یعنی جا داشت که دل سیر پیشش درد دل کنم و یه عالمه غر بزنم. ولی هیچی نگفتم و به گفتن همینها اکتفا کردم. گفت: باشه من مشکلی ندارم. منتها مطمئن بشیم از اینکه اون ساعت هستند.

کتلتها آماده شد و مانی رو صدا کردم که بیاد کمک کنه. بعدش سفره رو روی میز انداختیم و مانی خوشبختانه به سیب زمینی سرخ شده لب نزد و فقط کتلت خورد. منم کتلتهای کوچولو رو میزدم سر چنگال و با سس، روشون چشم و دهن می کشیدم، مانی هم می خندیدو میخورد. (اینو از داداشم یاد گرفته ام. همین چشم و ابرو گذاشتن با سس قرمز!!!) شکر خدا غذاشو خورد و خودم هم یه تیکه نون و یه دونه کتلت خوردم و ساعت نه و نیم دوباره زنگیدم بریانک که این بار برداشتند گوشی رو. خانمه دندونش درد میکرد و گوشی رو  داد به شوهرش.

منم بهش گفتم که من از اوایل ماه، از بنگاه زنگیدم و رو قول شما که مردی، حساب کردم و قرار تخلیه رو برای پونزده تیر نوشتم. ولی شما گفتی بیستم. امروز بیست و چهارمه! به سلامتی کی میخوای بلند شی؟ من همون اول ماه گفتم اگه پونزدهم بلند شی، کرایه تیر رو ازتون نمیگیرم. ولی شما موندی تا آخر قرارداد که میشه اول برج.

بعد گفت: من گرفتارم. گفتم: تو فکر میکنی بقیه گرفتار نیستند؟ منم قراره بچه ام دو هفته دیگه عمل بشه. شوهر منم بیکاره. ولی زندگی رو به دندون میگیریم. منم مثل زن تو از صبح میرم سر کار و غروب برمیگردم. گفت: ما بد آوردیم. تقصیر زنمه که هی کارهای خودسر میکنه!

دیگه میخواستم آتیش بگیرم. خودمو کنترل کردم و گفتم: زندگی شما به من ربطی نداره. ولی انصاف داشته باش. یه ساله زنت داره همه جوره زندگیت رو به دندون میگیره. الانم صبح میره سر کار تا شب. کدوم خودسری. گفت: آخه شما یه دفعه به ما گفتی بلند شو!!!!!!!! گفتم: یه دفعه؟ من از بعد از عید به خانم شما گفتم. شما که نبودید. به خانمت گفتم من خونه رو انداخته ام بنگاه برای فروش. از تو بنگاه هم زنگیدم که باید بلند بشین. اصلا حتی اگرم نگفته بودم، شما از پارسال میدونستی که قراردادت تا آخر تیرماهه. یک سال زمان کمی برای برنامه ریزی نیست.

گفت: من شرمنده شمام. گفتم: زنگ نزدم که شرمنده من بشی. همین الانش هم من کلی ضرر کرده ام. فقط میخوام بهت بگم خریدار دیگه با این زبون با شما حرف نمیزنه. توقع نداشته باش اونم مثل من باشه.

گفت: فوقش اثاث رو میذارم تو کوچه تا ببینم چه کار باید بکنم!!!!!!!!!!

می بینید تو رو خدا! منتظره یکی بیاد اثاث رو بریزه تو کوچه، که تازه اون موقع فکر کنه باید چه کار کنه!

خدا رو شکر که این خونه رو فروختم. خدا رو شکر که از دست این خونه و مستاجرهاش راحت شدم. وسط همه گرفتاریها، فقط همین یکی کم بود.

بعدش دیگه با مهدی هم در این مورد حرف نزدم. خب دیگه باهاش حرفی ندارم که بزنم. فقط زنگیدم به واحد ده گفتم که ما دیگه نمیاییم و اینا به تلفن جواب دادند و اگه خواستید جایی برید، فکر نکنید به خاطر ما بمونید تو خونه که در رو باز کنید.

بعدش دوباره مانی صدام کرد و رفتم تو اتاق و گفت کنارم بخواب و برام قصه بگو و نیم ساعت طول کشید. البته این وسط مانی یه لالایی خنده دار هم گفت به این مضمون:

لالا لالایی پسرم بخوابه.... از در درایه........ مامانم رفته خورشید!!!!!!!!

شما بگید یعنی چی آخه! اون از در درایه رو من براش میگم.اینجوری:

لالالالالالا این گل بخوابه    پسر ناز من از در درایه (یعنی از در بیاد تو!!)

بعد منم صداشو ضبط کردم که بذارم تو فایل مربوط به 44 ماهگیش. یه بار دیگه باید یه لالایی مبسوط برام بخونه که اونم ضبط کنم. صداش بهم آرامش میده.

امروز صبح که داداش بزرگه ام زنگید، بهش گفتم که ممکنه مانی رو عمل کنیم. آخه هی پیگیری میکرد برای تبریز. وقتی بهش گفتم که بعد از سفر تبریز که برگشتیم عملش میکنیم، گفت: خب همین الان چرا نمی کنید؟ گفتم: آخه باید چرکهای سینوزیتش خشک بشه و خودم هم یه کم تقویتش کنم. وگرنه من از خدامه قبل ازعید فطر عمل بشه که اون چهار روز خودم پیشش باشم.

البته شرکت داره یه قرارداد بیمه تکمیلی بهتر می بنده که تا همون یه هفته ده روز دیگه نهایی میشه. تا ببینم چی میشه. ولی بهش گفتم که به مامانم هیچی نگه. آخه اون شب نمیدونید چه کار کرد پشت تلفن. یعنی من که بهش نگفتم میخوام عملش کنم. اول با داداشم حرفیدم و بهش گفتم: دکتر گفته مریض هایی داشته ام که با دارو خوب شده اند.داداشم گفت: یعنی نمیخواد عمل بشه؟

مامانم شروع کرد از اون دور گفت: نه، نمیخواد عملش کنی. داداشم گفت: مامان! پس کی این مطبت رو میزنی که مریض هات اینقدر سرگردون نباشند؟؟؟!!! بعد مامانم گوشی رو گرفت و با نگرانی گفت: میخوان مانی رو عمل کنند؟ با دارو خوب میشه. من میدونم!

گفتم: مامان! الان اگر هم نیاز باشه که عمل بشه، مگه من مامانش نیستم؟ مگه شما نباید به من دلداری بدید؟ خب چرا اینطوری میکنی؟ گفت: باید عمل بشه یا نه؟ اینو بگو!!! گفتم: نه! دکتر گفت با دارو هم خوب میشه! ولی شما چرا آروم نیستی؟ بحث رو عوض کرد و منم دیگه هیچی نگفتم.

اینم قابل توجه عزیزانی که میگن مشکلاتت رو به خانواد ات بگو. همین  عمل مانی! اگه مامان و بابام بفهمند مانی عمل داره، پشت در اتاق عمل هر دو از فشار خون بالا پس می افتند و من خودم اون لحظه نیاز دارم که تنها باشم. اصلا دلم نمیخواد کسی باشه. چه برسه به اینکه بخوام دو نفر دیگه رو به هوش بیارم. عمل آسونیه ولی خب اینا فشارخونشون بالاست. من دیگه توان رسیدگی و دلداری به بقیه رو ندارم. خودم صاحب کارم و میخوام تنها باشم. تنهای تنها. حتی روزش رو به برادرم هم نمیگم. چون اونم از روی محبت میاد و هی میخواد ما رو بخندونه و کنارمون باشه. ولی من دیگه نمیخوام  این بار زحمت بدم بهش. همیشه زحمتم گردنشه. تنهایی رو هم بیشتر دوست دارم.

بذار اگه کسی میخواد بیاد، از خانواده مهدی باشه که مهدی رو دلداری بدن. چون مهدی میگه نمیتونم به خانواده ام بگم! حالا انگار مثلا چیه!

حالا فکر کنید من گوشی رو بردارم به مامانم بگم: سلام مامی! من و مهدی با هم تفاهم نداریم. قراره یه مدت دور از هم باشیم. اخه میدونی، مهدی برای بار سوم بیکار شده و اخلاقش هم گه شده و راستی خونه باباش هم احتمالا از دستشون رفته و ما ممکنه خونه هم نداشته باشیم و مجبور شیم بریم یه جا رو کرایه کنیم و این خونه رو بدیم به بابای مهدی اینا که بیان بشینند. حالا من میخوام یه مدت از مهدی دور باشم طبق توصیه مشاورم. اگه بشه میخوایم من و مانی یه هفته بیاییم اونجا. مشکلی نیست؟ الو...... الو......... مامان چرا جواب نمیدی؟

اگرم جواب بده اون موقع، بعدا که برم، هر روز هی میخواد آه بکشه و نصیحت های کلیشه ای بکنه. عین اون زمان که با مهدی دوست بودم و دمار از روزگارم کشید از بس که گفت: با پسر نامحرم نرو بیرون. گناه داره. با هم حرف بزنید. ولی تکلیف زود معلوم بشه و.... از این حرفها.

خب الان ترجیح میدم خیلی چیزها رو اصلا ندونه. و البته هرچی هم در مورد بچه دوم میگه، من یه گوشم دره، یه گوشم دروازه! و اینم شاید گفته باشم که من وقتی مانی رو به دنیا آوردم بهش گفتم. یعنی اصلا قبلش نگفتم که دارم میرم بیمارستان! وقتی مانی دنیا اومد، داداشم زنگید و بهش گفت که آشتی زایید!

اینو میخوام بهتون بگم که یه وقتهایی اطرافیان، ندونستن و حمایت نکردنشون بهتره. لااقل برای من. چون باید بشم پرستارشون و من دلداری شون بدم که در حال حاضر انرزی لازم در مشترک مورد نظر موجود نمی باشد!!!!!!!!!!

خلاصه این از این و تا ببینیم چی میشه.

امروز صبح زود هم رفتم اپیل و ساعت 08:42 رسیدم اداره و بعدش با داداشم حرفیدم و اونم گفت حتما عمل رو به من بگو چون ناراحت میشم!!!!!!! میخوام باشم که اگه کاری ازم برمیاد انجام بدم.

جمعه هم نذر داداش کوچیکمه. البته نمیدونم نذره یا چی؟! فقط امسال گفته که میخواد به صد تا کارگر ساختمون (یا آدم بی بضاعت) آش بده. بعد تا حرف از دهنش دراومده، مامانم رفته همه حبوبات و بنشن رو خریده و سبزی هم خودش خریده و شسته و پاک کرده و خرد کرده و کنار گذاشته. داداشم هاج و واج داشت نگاش میکرد. گفت: خب من گفتم که خودم میخوام این کار رو بکنم. مامانم گفت: فرق نداره. من کردم! جیب من و تو نداره که. بعد داداشم گفت ولی هزینه اش با خودم باید باشه. بعد قراره جمعه بریم  خونه خاله ام و اون چون بالکن بزرگی داره اش رو اونجا بپزیم.

منم گفتم که نون سنگک و خرما میخرم و میارم که بسته کنیم. حالا امروز باید سفارش بدم به نونوایی سنگکی و جمعه صبح برم ازش بگیرم و خرما هم از انقلی بگیرم و ظرف دردار هم داداشم اینا میگیرند و مثلا اگه بشه به هر کسی یه ظرف آش و یه بسته نون و خرما بدیم، خیلی خوبه. لااقل یه وعده شون رو راه می اندازه. اینم از این.

عصر هم اولین جلسه کلاس جایگزینی رفتارهاست. که البته اینم بگم که این آخرین جلسه ترم قبله. منتها خانم مشاور گفت حتما این جلسه رو بیا. بریم ببینیم چه جوری میشه از عادات بد و ضرر زن (!) دست بکشیم و چی جایگزینش میشه. حتما میام براتون میگم!

نمیدونم شب قدر واقعی چه زمانیه. ولی میدونم هر زمانی برای با خدا حرف زدن، قشنگ و مناسبه. حالا گیرم این سه شب، پررنگ تر باشه. به یاد همگی هستم و سعی میکنم امشب حتما اگه شده یه ساعت هم بیدار بمونم.

به یاد همگی هستم. دست خدابه همراهتون.

[ چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ