چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. بعد از این تعطیلات. ایشالا تونسته باشید یه استراحتی کرده باشید. به خصوص روزه داران عزیز که حقیقتا خدا باید بهشون یه توان مضاعف بده که این گرما رو تحمل کنند!

خب این چند روز واسه منم خوب بود. یه مهمونی داشتم و البته بیشترش استراحت بود.


چهارشنبه قرار بود که مهدی بره دنبال مانی چون من ساعت چهار کلاس داشتم. یکربع به چهار از اداره بیرون اومدم و رفتم کلاس. کلاسش بد نبود و نمیتونم بگم یه دفعه عوض شدم!‌خب خیلی راه دارم. خانم مشاور بعد از کلاس ازم پرسید اوضاع چطوره؟ گفتم: خب هنوز با هم حرف نمیزنیم مگه به قد ضرورت. البته اون میزنه و من نمیزنم.

هفت و خرده ای بود که رسیدم خونه و خیلی خسته بودم. بعد از کلاس هم حالم اصلا خوب نبود. درسته کلاسش خیلی خوب بود ولی خب، من به یه سری از مشکلات تفکری خودم پی برده بودم و داشتم با خودم کلنجار میرفتم. حالا براتون میگم.

خلاصه مهدی رفت خرید و یه کم هات داگ و ژامبون قارچ و مرغ خرید. بعد ساعت هشت و خرده ای گفت: نمیخوای به ما شام بدی؟ گفتم: خسته ام.

بعد به زور از روی کاناپه کنده شدم و رفتم تو آشپزخونه و دو تا هات داگ سرخ کردم و با ژامبون و خیارشور و نون باگت جلوش گذاشتم و واسه مانی هم یه کتلت گرم کردم و گذاستم لای نون باگت با خیارشور و دادم دستش.

بعد مهدی گفت: چرا بهش ژامبون نمیدی؟ نگاش کردم. گفت: من نمیدونم این بچه کی میخواد مثل آدم غذا بخوره. گفتم: اگه میخوره بهش بده! به مانی گفت: مانی! بیا از این بخور.

و به ژامبون اشاره کرد. مانی هم گفت: این  غذای بزرگترهاست. بچه ها نباید بخورند!!!!

مهدی هم دیگه هیچی نگفت. همیشه سر همین ساعتها باهاش بحث میکردم. الان دیگه یه مدته دهنم بسته شده و حوصله حرف زدن ندارم. یعنی کشش بحث ندارم. خب همه میدونند بچه نباید سوسیس کالباس بخوره. حالا ایشون میگه بخوره، شکر خدا خود بچه نمیخواد بخوره!

بعدش دیگه جمع کردم. ولی به هیچی دست نزدم. با مانی مسواک زدیم و مانی گفت بیا کنارم بخواب. رفتیم با هم خوابیدیم و منم خیلی خسته بودم. کنارش خوابم برد ولی ساعت یازده و نیم بیدار شدم و رفتم تو هال و کانالهای تی وی رو بالا و پایین کردم و یه کانالی پیدا کردم که داشت جوشن کبیر رو میخوند. چه خوبه که رو همون تصویر، خود فراز رو با ترجمه اش میذارند. دیگه نمیخواد آدم کتاب دستش بگیره. از فراز سی و سه بود فکر کنم. نشستم به خوندن و خیلی به دلم نشست و اشکام هم همینطور می اومد.

الان یادم نیست سر کدوم خیلی گریه کردم. فقط یکیش یادمه که یه همچین معنی داشت:

ای که خیلی نزدیکی و دور شدن از تو ممکن نیست!

دیدم خیلی نزدیکه و لحظه به لحظه کنارمه. سرمو گذاشته بودم رو پاش و های های گریه میکردم. مهدی گفت: میخوای بیای بغل من؟ نمیخواستم.

با سر اشاره کردم که نه. همینطور اشکام داشت میریخت. بی صدا ولی تو دلم غوغا بود. بعد مهدی گفت: برای منم دعا کن! نه واسه کارم، واسه آرامشم!

هممممممممه تونو دعا کردم. گفتم خدایا هر کس هم که از یاد من رفته، ولی قطعا تو یاد تو هست!

جوشن اون کانال تموم شد و رفتم یه کانال دیگه. از وسطهای یه جوشن دیگه بود.  اونم تا ته نگاه کردم. باز رفتم یه کانال دیگه. همینطور هی می گشتم و میخوندم و گریه میکردم. ساعت نزدیک سه بود که دیگه کارم تموم شد. رفتم یه تشک آوردم جلوی تی وی انداختم. مهدی گفت: چرا اینجا میخوابی؟ بیا تو اتاق. گفتم: آخه میخوام یه ساعت دیگه هم بلند بشم.

خلاصه اون رفت خوابید و منم خوابم برد تا ساعت هفت و نیم که مانی بیدارم کرد.

یه کم اینور و اونور کردم و بعدش دیگه ساعت نه پاشدم به انجام کارهام. پنجشنبه شب، خانواده عمه مهدی دعوت بودند خونه مون. چون اهل سوپ و آش هستند، یه بسته هویچ خردشده و ذرت و نخودفرنگی ـ که از عمو سبزی فروش خریده بودم ـ رو گذاشتم که یخش آب بشه و بعدش پیازداغ کردم و دو تیکه مرغ تفت دادم و رب هم زدم که حسابی رنگ بده. بعد این مواد رو ریختم توش و نمک و فلفل زدم و ریختم تو جی پاس که حسابی بپزه.

دستی به آشپزخونه کشیدم و ظرفها البته آماده بود. ولی رو میز ناهارخوری، یه لایه سفره یه بار مصرف انداختم و ظرفها رو خرد خرد روش میچیدم. کار سوپ که تموم شد، قابلمه اش رو عوض کردم و قابلمه جی پاس رو شستم و این بار مواد لوبیاپلو را توش ریختم و درستش کردم تا بپزه.

خب اینجا یه اتفاقی در من به وقوع پیوست!!!!!!!!!! اینجور وقتها، خودم صد بار میرفتم خرید و برمیگشتم. هم میخواستم کارم زود انجام بشه، هم خرید رو دوست دارم هم فکر اینو میکردم که مهدی کمتر خرج کنه تو این وضعیت بیکاری!!!!! ولی همون روز تصمیم گرفتم پامو از خونه بیرون نذارم! و این برای من یه گام خیلی بلند بود!

خواستم سالاد یونانی درست کنم که دیدم گوجه و سس نداریم. عیب نداره. صبر میکنم مهدی بیدار بشه، هر وقت اینا رو خرید درست میکنم! آخه میخوام زود درست بشه!

نه، نخواه زود درست بشه. صبر کن! صبر! صبر!

خلاصه صبر کردم تا مهدی بیدار شد و تا رفت خرید و اومد، دیگه وقت ناهار شد. ناهار خوردیم و بعدش من سس سالاد رو درست کردم و سالاد هم درست شد و رو ظرفش سلفون کشیدم و رفتم دراز کشیدم و با مانی و مهدی خوابیدیم.

بعدش بلند شدم و بقیه کارها رو خرد خرد کردم. یکی دو بار دیگه پیش اومد که برم خرید. ولی نرفتم و تحمل کردم! یعنی کی باورش میشه که آشتی مهمون داشته باشه و پا از خونه بیرون نذاره!

البته مهدی رو سه چهار بار بیرون فرستادم. و البته خودش هم میرفت و می اومد و یه بارم نگفت چرا خودت نمیری!!!

القصه! مهمونها ساعت هفت و نیم رسیدند و واسه شوهرعمه مهدی یه سفر یه دفعه ای پیش اومده بود و شب قبلش رفته بود مشهد! اونا چهارنفر بودند و ما هم که دو نفر و نصفی!!! دیگه عمه مهدی اومد تو آشپزخونه و همه چی آماده بود و نشستیم به حرف زدن تا هشت و نیم که من زدم تو سر خودم و دیدم چای درست نکرده ام!!!!!!!!!!

فوری چای ساز رو زدم و رو گاز هم توی شیرجوش، آب جوش آوردم و به توصیه  عمه مهدی چای لیپتون هم ریختم تو قوری و سر اذان، داشتم تند تند چای میریختم! البته اونا همه اش میگفتند عیب نداره و اینقدر عجله نکن و مهم نیست! ولی خب، خنده دار بود دیگه!!!نیشخند این واسه آشتی بود که دیگه فکر نکنه اگه چهارتا مهمون داره، کارش راحت تره.

و خداییش راحت تر بود. مهمونی شش نفر کجا و شونزده نفر کجا؟؟!! اونم دست تنها.

این سال که دیگه آخرین بار بود که افطاری دادم. ولی از این به بعد اگه بخوام دعوت کنم، خانواده مهدی و عمه اش رو جدا دعوت میکنم. پارسال که مامان مهدی همین جمعیت رو (شونزده نفر) واسه پاگشای دخترعمه مهدی دعوت کرد، هی غر میزد که خسته شدم و پدرم دراومد. حالا فکر کنید سه تا دختر دم دستش بودند و دو تا عروس! البته من نقش جانبی داشتم ولی خب میخوام بگم نیروی کمکی داشت.

اونوقت من دست تنها اینهمه آدم رو دعوت کردم این همه سال و کسی هم نگفت عمو خرت به چند من!! که البته اینم تموم شد. کم کم درست میشم! نگران نباشید!

و من دیدم وقتی مهمون تعدادش کمه، آدم می فهمه چه خبره و میتونه وسطهای پذیرایی ها یه کم استراحت کنه و اصلا چشمش، مهمون رو ببینه و دو کلمه باهاش بحرفه.

مانی هم خوشحال بود اساسی. چون عمه رو دوست داره و ایشون هم خیلی به مانی لطف داره و یه عالمه با هم بازی کردند! دیگه ساعت یک، یک و نیم اونا رفتند و منم سری آخر ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و خونه رو یه دست کشیدم و رفتیم خوابیدیم.

فردا صبح، حوالی ساعت نه بیدار شدیم و به مانی صبحونه دادم و ظرفها رو جابجا کردم و بنا بود بریم خونه خاله ام واسه پختن اون آش نذری که داداشم نذر کرده بود.

مهدی طرفهای دوازده بیدار شد و خودم یه دوش گرفتم و آماده شدیم و رفتیم.

خب وقتی رسیدیم اونجا، من خیلی از چیزهایی که قرار بود ببرم رو یادم رفته بود ببرم! از جمله سیرداغ، پیازداغ آش! که قرار بود از عمو سبزی فروش در خونه مون بخرم، از جمله مجله های مامانم که جا مونده بود خونه مون و چند تا چیز دیگه! مامانم شاکی شد و من فهمیدم وقتی که نمیرم بیرون خرید، خیلی کارها از یادم میره! خب زمان می بره تا درست بشم!!!!!!

خونه خاله ناهار خوردیم و ناهار هم لوبیاپلو بود که مامانم درست کرده بود. بعدش دیگه قابلمه تو بالکن بود و هرکی می رفت یه سر بهش میزد و تو اون جمعیت، فقط خانم برادرم روزه بود که دیگه بعد از ناهار گفتیم بخوابه و یه کم استراحت کنه. ایشون خوابید و منم ساعت چهار رفتم دنبال سیرداغ پیازداغ و بالاخره یه سبزی فروشی تو کن پیدا کردم و ازش خریدم و برگشتم خونه. سر راه هم دو تا نون بربری واسه افطار خانم برادرم گرفتم. و نبات سفید که در خونه مون پیدا نکردم!

خب تصمیم دارم کمتر برم خرید. ولی این دیگه جز تعهداتم بود و باید تهیه اش میکردم! خلاصه که ساعت شش رفتیم تو بالکن و مشغول کشیدن آش شدیم و من الان یادم افتاد که مموری دوربین رو نیاورده ام و یادم باشه فردا عکس آش رو میذارم.

مامان و داداشم می کشیدند آشها رو و من دخترخاله ام هم تزئینشون میکردیم.

داداش بزرگه و دو تا پسرخاله ام هم رفته بودند مغازه پسرخاله ام رو تمیز کنند و از صبح که رفته بودند، هنوز برنگشته بودند.

نگفتم بهتون؟ همون پسرخاله ام که قرار بود باهاش شریک بشیم، خیلی شیک و مجلسی رفت با اون یکی پسرخاله ام شریک شد!!!!!!تعجب منم دیگه هیچی به روش نیاوردم و خوشحال شدم که پسرخاله بیکارم، بالاخره دستش یه جا بند شد! ایشالا کاسبی شون بگیره. و البته یه بار بهش گفتم و اونم گفت: تو از صبح تا شب میری سر کار. چطوری میشد بیای با من شریک بشی. خب نمیدونه که مهدی بیکاره و البته اون کار هم، کار مهدی نیست!

البته منم تصمیم دارم از راه دیگه ای وارد بازار کار بشم که حالا سر فرصت میگم بهتون. اون راه تازه بهتره. اطمینانش هم بیشتره.

خلاصه آشها رو ریختیم تو سطلهای دردار و اونجا مهدی کمک کرد و آشها رو بردیم گذاشتم تو ماشین داداش کوچیکه و بقیه رو قرار بود بذاریم پشت ماشین ما، که داداش بزرگه و پسرخاله ها خسته و کوفته از راه رسیدند و البته چون ماشین داداش بزرگه سمنده، قرار شد بقیه آشها رو اونجا جا بدیم. خب ماشین ما پرایده و پشتش هم کلی وسیله است. فقط سه تا زیرانداز و یه سبد که توش ظرف یه بار مصرف و چای نسکافه و بقیه ملزومات پیک نیک! نیست که زیاد میریم، وسایلش همیشه پشت ماشینمونه!!!!

بعدش دیگه مانی هم داداش بزرگه ام رو دیدم و پرید بغلش و گفت: منم میام! مهدی و دخترخاله ام هم اومدند و رفتیم برای توزیع آشها. شکر خدا این روزها ساخت و ساز زیاده و کارگر هم که فراوون. دیگه به هر ساختمون، چند سطل اش میدادیم و البته سر راه هم اگه کسی کنار سطل اشغال بود که دنبال خوردنی میگشت، اونم بی نصیب نمی موند.

ستاد توزیع آش کارش تموم شد و ساعت هشت برگشتیم خونه خاله و بعد از ما هم داداش کوچیکه و خانمش از توزیع آش برگشتند. بعدش دیگه هرکی شام یه چیزی خورد و خانم برادرم هم افطار کرد و بعد از شام هم قرار شد پسرها برن  خونه پسرخاله ام و بازی کنند. منم از خدام بود که برگردم خونه خودمون. ولی خب، همه منو سرویس کردند که میخوای کجا بری و برو خونه مامان اینا! و البته اینم بار آخر بود تا بگم چرا.

خلاصه وسایل مامانم زیاد بود. یه عالمه قابلمه و وسیله که همه رو گذاشتیم پشت ماشین ما و مهدی با پسرها رفت و ما هم رفتیم خونه مامانم اینا. میگم ما، یعنی من و مانی و بابا و مامانم. بعد بابام گفت ماشین رو بیار داخل. مامانم هی میگفت: آشتی بلد نیست بره تو پارکینگ! نمیتونه!

یعنی دیگه دیوونه ام کرد!!!!!! بابام هم میگفت: بس کن. آخه چرا نباید بتونه!

خدا رو شکر که من اعتماد به نفسم رو از حرفهای مامانم ندارم. وگرنه الان با مدرک سوم راهنمایی تو خونه داشتم گلدوزی میکردم. نهایت دیپلم پولک دوزیم رو گرفته بودم!

همونجا دو تا پسر کوچیک کنار سطل آشغال بودند که مامانم دو ظرف پر کرد و لوبیاپلو بهشون داد با آش.

خلاصه رفتیم داخل و مانی اونجا یه عالمه گریه کرد که بابا مهدی رو میخوام!! بعد میگفت: الان طوفان میشه و قابلمه ها رو باد می بره!!!!!! فکر کنید!!! یه برگ هم تکون نمیخورد از بس هوا گرم و دم کرده بود!!!!! و البته بهانه مهدی رو هم میگرفت.
بعد رفتیم بالا و خب، شب قدر بود دیگه. ولی من که خیلی خسته بودم. هر کاری میکردم بیدار بمونم، نمیتونستم. تی وی روش بود و من هی بیدار میشدم و دوباره میخوابیدم. دعای جوشن تموم شد و مامان گفت: تی وی رو میخوای؟ گفتم: نه. من و مامانم و مانی تو هال خوابیدیم و بابام هم تو اتاق.

نصف شب با جیغ مانی بیدار شدیم که دوباره مثل اون وقتها، شروع کرد به جیغ زدن و گریه کردن تو خواب! هرکاری میکردیم بیدار نمیشد و از گریه دست نمیکشید! بعد بابام اومد تو هال و عصبانی شد و به مانی گفت: ننر بی تربیت! و چند تا حرف هم بار من و مهدی (!) کرد. حالا فکر کنید مهدی که اصلا نبود.

هی گفت و گفت که دیگه صدای مامانم دراومد و گفت: بس کن دیگه نصف شب!! منم مانی رو بغل کرده بودم و تو خونه می گردوندمش و تو دلم فحش میدادم به خودم که دیگه شب هیچ جا نمونم. بعد به مامانم گفتم: اگه ریموت خراب نبود، همین الان میرفتم خونه خودمون!

ریموتشون خراب بود و شب قبل هم همسایه ریموت رو زد که تونستم ماشین رو بذارم تو پارکینگ!

بابام دیگه تموم کرد و گرفتیم خوابیدیم. ولی چه خوابی. اعصابم خرد شده بود حسابی که چرا باید به خاطر فشار دیگران، شب رو جایی بمونم که اینقدر  اذیت بشم و با همه عشقی که به پدر و مادرم دارم، اینجوری سرویس بشم!!!

صبح بیدار شدم و آماده شدم که برم که بازم هی اصرار و اصرار که آشتی! خبر مرگت بمون یه کم دیگه سرویس شو!!!!!! دیگه ناهار هم موندم و مهدی هم از خونه پسرخاله ام اومد. اول زنگید که چه می کنید و خودش تازه ساعت یک بیدار شده بود چون شب قبل تا ساعت شش با پسرها بازی کرده بودند!!! بعد پسرها همچنان اونجا بودند که مهدی اومد خونه مامانم و ناهار هم نخورد گفت تازه یه چیزی خورده و میل نداره. خب ناهار لوبیاپلو بود و دیگه همه سرویس شدیم از بس لوبیاپلو خوردیم! حالا فکر کنید در شرایط عادی، مهدی لوبیاپلو دوست  نداره! چه برسه به اینکه سه روز بخواد بخوره.

بعد دیگه دخترعمه ام اس داد که خانواده شوهرش میخوان برن تبریز و منم به اینا گفتم که سفر تبریز کنسل شد و البته تو دلم گفتم خدا رو شکر!

بعد دیگه مهدی یه کم حس سرماخوردگی داشت و قرص خورد و خوابید. مانی هم تو هال کنار مامانم و من خوابش برد. بعد من بیدار شدم و دوش گرفتم و مهدی تا شش و نیم خوابید! مانی هم تا همون حوالی. دیگه من خرد خرد حاضر شدم و مامانم هم قورمه سبزی با گوشت گوسفندی واسه مانی درست کرد و گفت فردا که از اداره میای دیگه شام داشته باشید. این مهربونیهاشون خیلی به سر من زیاده. همه مهربونند همه خوبند. حتی ظهر، بابام با یه عالمه قصه، یه عالمه غذا به مانی داد و ازشون فیلم هم گرفته ام. منتها دیگه هرچیزی حدی داره. هی میخوان به زور آدمو نگه دارند. منم دیگه از جنگیدن خسته شده ام. داداشم از همه بدتره. خودش میره یه جای دیگه بازی میکنه، اصرار میکنه من بمونم خونه بابام اینا! من نمیدونم این چه مدلشه!

خلاصه مهدی بلند شد و ساعت هفت راه افتادیم رفتیم خونه بابای مهدی! (نترسید نرفتیم خونه خودمون!!!!!!!!!!) بعدش اونا هم گله کردند که چرا دیر اومده اید و منم گفتم مهدی و مانی تا دیروقت خواب بوده اند. دیگه مهدی مشغول بازی با عمه هاش شد و منم نشسته بودم یه گوشه. حس حرف زدن که ندارم چند وقته. مهدی با خانواده اش حرف میزد و البته بازی والیبال هم بود.

دیگه شکر خدا ساعت ده راه افتادیم رفتیم خونه بابام  اینا چون دواهای مانی رو جا گذاشته بودیم. البته مهدی وقتی فهمید جا گذاشته ایم گفت: عیب نداره میریم میاریم! بعدش دیگه ساعت یازده رسیدیم خونه مون و من فوری رفتم لباسهای مانی رو انداختم تو ماشین، به خصوص کیفش که یه کم دوا توش ریخته بود! تو فاصله ای که کار ماشین تموم بشه، نماز خوندم و لوبیاپلویی که تو یخچال بود و کشیدم تو یه ظرف بزرگ که امروز همکارهایی که روزه نیستند دیگه تمومش کنند و خلاص بشم از دستش و مسواک و کرم و یه کم وایبربازی و بعدش هم لباسها رو پهن کردم و تخم مرغ پخته مانی رو هم گذاشتم تو یخچال. در حین اینکه کار میکردم مهدی گفت: یعنی من دیگه نباید شب با بچه ها برم بازی؟ اگه مانی بخواد گریه کنه پشت سرم، یعنی باید قید اینو بزنم؟

نتیجه رو گذاشتم خودش بگیره!

 امروز صبح هم ماشین نیاوردم. من و مانی با تاکسی اومدیم.

این روزها حرف زدنم خیلی کم شده. هنوز به روال کم حرفی ادامه میدم. با مهدی به قد ضرورت میحرفم و البته شاکیه. منم فقط نگاش میکنم. چیزی که این روزها بهش فکر میکنم اینه که قبلا وقتی قرار بود یه تغییری تو رابطه من و مهدی پیش بیاد ـ مثل مشاور رفتنمون دو سال پیش ـ اینکه که من خیلی مشتاق اون تغییر بودم و میخواستم واقعا شرایط عوض بشه. ولی الان میخوام عوض بشه. ولی شوق ندارم. فقط هر لحظه بیشتر به این نتیجه میرسم که باااااااااید عوض بشم. باید تغییر کنم. مشاور گفته حق ندارم خودمو سرزنش کنم. منم این کار رو نمیکنم. فقط میخوام عوض بشم. از ته دل میخوام. حتی اگه اون آشتی سرزنده نباشم. البته اینم موقتیه. چون دارم پوست می اندازم. خب پوست انداختن سخته. تغییر کردن سخته. ولی وقتی اتفاق بیفته، خیلی خوب میشه. نتیجه واقعا عالی میشه.

تا من و مهدی عوض نشیم، رابطه هم عوض نمیشه. رابطه هم عوض نشه، همینطوری سرویس میشیم. به قول مژی عزیز  ـ و البته خیلی از دوستان ـ جای زن و مرد عوض شده تو خونه ما. ولی مشاور این  امید رو داد که درست میشه همه چی.

خدا هم کمکم میکنه که راه درست رو پیدا کنم.

جالب اینجاست که درسته مثلا یه وقتهایی یه چیزهایی میخوام بگم ولی نمیگم. ولی در نود و نه درصد مواقع، اصلا حرفم نمیاد با مهدی! یعنی فکر میکنم خب اگه نگم چی میشه. اینه که نمیگم!!!

یه شب قدر دیگه مونده. هرچند که به نظر من، هر لحظه و هر شب میتونه قدر باشه. ولی حالا که این شبها و روزها اینهمه انرژی جمعه و همه دارند دعا می کنند، همه مون یاد گرفته ایم که اطرافیان و دوستان و خانواده رو دعا کنیم. ولی به نظر من، باید یه سری دیگه رو دعا کرد. بدذاتها، دروغ گوها، بدخواه ها، دزدها، و برای همه کسانیکه از خدا دور مونده اند. نه که من ادعای نزدیکی به خدا رو داشته باشم! بلکه کسانی که به ما بدی کرده اند. خدا همه رو به راه راست هدایت کنه.

اگه واسه بدخواهمون دعا کنیم و از ته دل هم براش خیر بخواهیم، خب اون آدم انرژی ما رو میگیره و رو به مثبت شدن میره. اینا شعر نیست. واقعیه. به نظرم اول برای کسانی دعا کنیم که اذیتمون کرده اند. کسانی که ما به گردنشون حق داریم و فکر میکنیم مثلا مالمون رو خورده اند. دعا کنیم که به راه راست هدایت بشن. وگرنه فلان همسایه مومن، به دعای چندانی نیاز نداره؛ اونجوری که همسایه حسودمون به آرامش نیاز داره!

خلاصه که همه رو دعا کنیم!

 

[ یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ