چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبح همگی بخیر. نمیدونم اداره شما ساعت چند باز شده امروز. شرکت ما که یه حرکت انتحاری کرد و ساعت نه و نیم شروع به کار رو اعلام کرد!!!! منم با مربی مانی هماهنگ کردم و اونم گفت که باید هشت مهد باشه. گفتم ده دقیقه به هشت سرکوچه تونم. که البته یه کم دیرتر شد و بایدواسه مانی شیر و موز هم میخریدم. خلاصه رسیدیم مهد و دیدم تو کوچه اصلا جای پارک نیست!!!! بالاخره یه جا پیدا کردم و ماشین رو چپوندم و فکر کنم هشت و بیست دقیقه کارت زدم!


خب، وقت مشاوره دیروزم کنسل شد. پست دیروز رو که گذاشتم، از مرکز مشاوره زنگیدند که خانم مشاور سمیناری در شهرداری داره و وقتت کنسل میشه و خانم مشاور گفته همون با همسرت صحبت میکنم و نیازی نیست خودت باشی. خلاصه که نرفتم و موندم به امید اینکه ببینم چی میشه.

دیروز هم که یه روز فوق العاده گرم بود و البته عزیزی از جنوب اومده بود و میگفت کجا تهران هوا گرمه!!!!!! و البته راست میگه! دیروز ساعت سه و نیم هم مهدی زنگید و گفت: من دارم میرم مشاور. هوا فوق العاده گرمه. یه ماشین بگیر و برو در مهد دنبال مانی. اصلا کورس کورس نیایید. آژانس بگیر من پولشو میدم.

خلاصه منم رفتم در مهد مانی اینا و چون سر کوچه شون یه آژانس داره، دیگه با مانی دو قدم رو پیاده رفتیم تا آژانس و از اونجا ماشین گرفتیم تا خونه. رسیدیم در خونه دیدم ماشین در خونه است!!!!! یه کم با مانی خرید کردیم و رفتیم داخل. بعد از یکی دو ساعت هم مهدی اومد و خب، هیچی از مشاور نگفت. و اصلا قراره من که میرم کلاس و اونم که میره مشاور هیچی به هم نگیم.

راستش هنوز تغییری در ماها ایجاد نشده. البته شاید الان یه کم حال آتش بس باشه که باهم نمی حرفیم. یا خسته شده ایم. یا هرچی. خودم حس میکنم مهدی صدای سکوتم رو بیشتر می شنوه. خب یه سال مدام بهش میگفتم من از رابطه راضی نیستم. میگفت: خب منم راضی نیستم! یا وقتی ناراحت بود و اینو بهش میگفتم: میگفت به جهنم! میتونی بری!

یه جا بالاخره کارد به استخوون رسید و دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم. البته بچه ها! در هر مرحله ای شرایط آدمها فرق میکنه. مثلا من تا همین شش ماه پیش واقعا فکر مانی بودم و از جدایی هراس داشتم. ولی خب همین یه ماه اخیر به این نتیجه رسیدم؛ یعنی به این مرحله رسیدم که اینقدر عذاب متحمل میشدم که دیگه مانی درسته برام در اولویت بود، ولی عذابی هم که میکشیدم خیلی خیلی بیشتر از قبل عذابم میداد. اینکه داشتم با کسی زندگی میکردم که حرفمو نمی فهمید و کلا وجود همو نمیتونستیم تحمل کنیم. این بود که گفتم برم خونه دوستم که اونم نشد!

این کلاس جایگزینی عادتها رو دوست دارم. البته اینی که من رفتم جلسه آخر ترم قبلش بود. ولی خب ظاهرا جلساتش خیلی به هم متصل نیستند. و هر جلسه مطالب خودشو داره. خانم مدرسش هم بسیار مسلطه. تو اون کلاس من باید رفتارهای مخرب خودمو پیدا کنم. باید یاد بگیرم جایگزین کنم اونا رو با صفات سازنده. و در این کلاس یاد گرفتم که کلمه «مقصر» رو به کار نبرم. بگم: من تا الان فکر میکردم این راه درسته، ولی خب الان میدونم که اشتباه بوده. از این به بعد تغییرش میدم.

خب من یه خصوصیت مهم دارم که شاید زیربنای همه رفتارهام باشه. صفر یا صد!!!! اینطوری که مثلا میگم: مهدی! در این قوطی رب رو باز میکنی؟ حالا مهدی هر جوابی بده. مثلا بگه: آره، ولی انجام نده! بگه: دارم فیلم نگاه میکنم و انجام نده! بگه: تو هم وقت گیرآوردی و انجام نده، در هر صورت، این من بودم که به زووووووووووور در قوطی رو باز میکردم. و این حرکت مخربیه تو رابطه. چون من اولا به اون فرصت ندادم بهم کمک کنه. دوما به خودم فشار آوردم. سوم اینکه این مساله میره گوشه ذهنم و از مهدی ناراحتی به دل میگیرم که به حرفم گوش نداد. خب شما ببینید اشکال از کی بوده؟ از من!

همه این سالهای اخیر که رابطه خراب بوده، من ـ نمیگم سعی نکردم درستش کنم ـ بلکه من با فرار خواسته ام درستش کنم! فرار رو به جلو! وقتی اون نمیکرد، من میکردم.

من میخوام اینجا یه اعترافی بکنم! من تعامل بلد نیستم! من با همکارهام هم همینم. اگه قرار باشه کسی کاری رو بکنه و نکنه، من خودم میکنم. خب همین باعث دردسر میشه. با مهدی هم همینطور. من یه زنم. باید بلد باشم با همسرم چطوری رفتار کنم. باید زبونشو یاد بگیرم. فرار، راه چاره نیست. و البته بگم ها! من اینا رو از مامانم یاد گرفته ام. خدا بهش سلامتی بده. اصلا این چند روز دارم به این فکر میکنم که درسته که بابام یه تنبلی ذاتی داره (مثل مهدی و بعضی از مردها) ولی مامانم هم هرگز اجازه نداد بابام یه سری کارها رو بکنه. همیشه رو به جلو فرار کرد و خودش کرد. و همیشه هم درون خودش گله داره از تنبلی بابا و البته در جمع افتخار میکنه به اینکه شیرزنه و همه هم تاییدش می کنند. بابام هم سالهاست که میگه: دلت به همین تاییدها خوش باشه!!!!!!

من سالها و تا همین اواخر فکر میکردم روش صحیح، همینه. همیشه روز مرد رو به خودم و دوستم تبریک می گفتم!!!!!! ماها که همینطوری رفتار میکردیم. الان در کنار اینکه مهدی داره میره پیش مشاور که یه سری باورها و اخلاقش رو درست کنه، منم باید روی این صفتم کار کنم.

خب من این کار رو با خانواده همسرم هم میکردم.

عاقا یه پرانتز باز کنم. من الان از بازگو کردن اینا، خودمو سرزنش نمیکنم ها. چون مشاورم این اجازه رو بهم نداده و من اجازه ندارم نه خودمو نه کس دیگه ای رو سرزنش کنم. فقط دارم کارها و رفتارهام رو مثل فیلم سینمایی نگاه میکنم و هرجا که به نظرم کارم درست نبوده، پیدا میکنم و سعی میکنم از این به بعد درستش کنم.

در مورد خانواده همسرم هم، هرجا ازشون رنجیدم یا حتی توهین مستقیم دیدم، به روی خودم نیاوردم و سعی کردم خودمو خوب نشون بدم. خب اونا  هم از قماشی بودند که به قول معروف عادت به برده داری داشتند! یعنی هرکی در برابرشون تواضع کنه، چهاردستی می زنند تو سرش! و من دیر فهمیدم. ولی خب، الان دیگه میدونم. البته الان مثلا مادرشوهرم اگه حرفی بزنه و ناراحتم کنه، احترامشو نگه میدارم. ولی نشون هم میدم که ناراحت شده ام! و حالا ممکنه واگذار کنم به مهدی که بهش بگه.

و البته اینم بگم ها، یه سری چیزها بیخودی آدم رو ناراحت میکنه. یعنی اصلا ربطی به ما نداره. مثلا رفتار مادرشوهرم با عمه مهدی! خب من چه کاره ام که بخوام برنجم. در نهایت بخوام در همون موقع بهش فکر کنم و با خودم بگم کارش اشتباهه از نظر من. دیگه اینکه واسه خودم بشینم ساعتها بهش فکر کنم و قضاوت کنم و تو ذهنم باهاش بجنگم یا وقت بذارم با مهدی در موردش بحرفم، یا بخوام به مهدی ثابت کنم مامانش داره اشتباه میکنه، کار عبث و بیهوده ایه!

یا مثلا الان خواهرشوهر کوچیکه یه ماه دیگه به سلامتی عروسیشه. البته تقریبا چهل روز. خب الان موضع گیریها و رفتارهای مادرشوهرم با زمان من، زمین تا آسمون فرق داره. مثلا اون روز مادرشوهرم میگه: خوب کاری کردند خونه پنجاه شصت متری گرفتند. اینا باید خونه شون از این بیشتر نباشه. (منظورش این بود تا خانواده شوهرش نیان اونجا!!!!!!!) ولی الان دیگه حرص خوردن و هر روز یقه مهدی رو گفتن، چه سودی میتونه داشته باشه؟؟!! نهایت همیشه با خودم میگم:

اینا در مورد مهدی رفتارشون فرق میکرد به چند دلیل: یک، مهدی بچه اول بود و خیلی بهش وابستگی داشتند. دو، خواهر بزرگه مهدی آدم حسودی بود و از بودن من و مهدی با هم حسادت میکرد و بقیه رو هم تحریک میکرد. تا وقتی که خودش ازدواج کرد و دست از سر ما برداشت. سه، الان مادر مهدی در مقام مادرزنه و کلا با طایفه شوهر رابطه خوبی نداره و اینو به دخترهاش هم القا کرده. این به خودش مربوطه. دوست داره اینجوری باشه و اینجوری فکر کنه و رفتار کنه. من دیگه هی نباید بگم: چطور زمان من بلد بود فلان کار رو بکنه، چطور زمان من .... چطور در برابر من.......چطور....... چطور...... و این چطورها، آدم رو نابود میکنه و آدم می بینه بیست سال از عروسیش گذشته و هنوز داره آدمها و شرایط رو می بره به زمان عروسی خودش و برمیگردونه!!!!!

از بحث دور افتادم. برمیگردم به داشتن تعامل با مهدی. البته اینکه از مهدی فرار میکنم و کار رو خودم انجام میدم، شاید مقداریش برگرده به عکس العمل های مهدی. ولی من باید صبوری کنم و بزرگ باشم و یادش بدم با من چطوری رفتار کنه. مهدی جان! میشه بری نون بخری؟ حالا عکس العمل مهدی هرچی باشه، مهدی باید بره نون بخره. این وظیفه اونه.

یه بار مثلا من دارم میان خونه، سر راهم میخرم و میارم. ولی مادامی که بهش میگم نون میخوایم، اون باید بره بخر. اگه نخره، اگه غر بزنه، اگه بگه نمیخرم، من نباید خودم برم بخرم.

بچه ای که مشق نمی نویسه، نباید پدر و مادر به جاش بنویسند. باید خودش بنویسه. اگه ننویسه، خودش باید به معلم جواب پس بده. اگه مردی نون نخره، خودش باید پاسخگوی سفره خالی شب زن و بچه اش باشه.

کار اشتباه من این بوده: مهدی نون میخوایم، نرفته بخره. خودم رفتم خریدم. این یعنی: مهدی! من مشق تو رو می نویسم. من به معلم تو جواب میدم. و در دراز مدت یعنی: مهدی تو کفایت نداری، من کارهاتو انجام میدم چون از تو قویترم!

البته اینایی که میگم، کارهای اشتباه منه ها. قطعا مشاور با مهدی در مورد کارهای غلطش صحبت میکنه. من دارم جانب خودمو میگم. واسه زنها و دخترهایی که اینجا رو میخونند و تو رابطه شون، دارند اشتباه منو مرتکب میشن.

نه ماهی که حامله بودم مهدی تو خونه بیکار بود. همه این نه ماه، من تنهایی میرفتم دکتر. و این اشتباه محض بود. استدلالم این بود که: حالا اونو بکشونم دکتر که چی بشه؟ که این بشه که اونم در برابر بچه اش احساس مسوولیت کنه. زن و شوهر با هم برن دکتر. با هم برن خرید. با هم برن همه جا. تا رابطه شکل بگیره. خب من وقتی میخوام همه جا تنها برم و همه کار رو خودم بکنم، رابطه ای نمی مونه. با هم بودنی نمی مونه. و چطور در این رابطه ممکنه ص.ک.ث اتفاق بیفته وقتی زن و شوهر اینقدر از هم دورند. و نکته مهمتر اینکه وقتی کسی مثل من، این حس رو داره که همه کار گردنشه و همه مسوولیتها با خودشه و از اون طرف مقصر همه چی شناخته میشه، حس بردگی بهش دست میده و یه بار مثل اسپارتاکوس سر به شورش میزنه! میشه همینی که الان می بینید.

این رابطه من و مهدی عین بردگیه! همه این سالها من برده مهدی بودم! البته خود خواسته. ولی خب، الان دیگه نمیخوام باشم. یعنی اینو تو کلاس چهارشنبه متوجه شدم ها. با مثالی که خانم مشاور زد.

بچه ها باور کنید نوشتن اینا برام ساده نیست. دلم نمیخواد بنویسم برده بودم.ولی بوده ام. منتها برده ای که همه بیرون بهش تایید می دادند و همین باعث عصبانیت شوهرش میشد! یه جور، همون حس قربانی شدن! که یه وقتهایی دوست داریم تو این نقش باشیم و در این نقش هم گم میشیم!

ولی خب، این اسپارتاکوس بالاخره یه روز سر به شورش گذاشت!!!

القصه، با همه ناراحتی هایی که از مهدی و این زندگی دارم، ولی قرار شده یه فرصت دیگه به هم و به زندگی مون بدیم. نمیدونم، شاید این آخرین فرصت باشه. شاید دیگه چوب خطمون پر شده باشه. ولی این یه بار هم باید تلاش کنیم.البته دو نفره.

من برنامه ماه عسل رو نمی بینم. قبلاهم گفته ام. یه اتفاقاتی رو به تصویر میکشه که من گاهی اعصابشو ندارم و بعضی کارها اینقدر بزرگه که من حتی توان دیدنش رو ندارم! ولی پریشب که منزل پدرشوهرم این بودیم، ماجرای خانمی رو نشون داد که یه هفته تو چاه بوده. دیشب هم در موردش حرفیدند. راستش دو روزه من به شدت دارم به این خانم و ساعتهایی که اونجا گذرونده فکر میکنم. اصلا قابل توصیف نیست.

اینا رو نمیخوام بگم. میخوام اینو بگم که دائم مجری و خانمه از قضاوت کردن مردم گله می کردند!!!!!!! اینجا رو دیگه نمی فهمیدم! قضاوت برای چی؟ مثلا خانمه و شوهرش رو سرزنش میکردند که چرا دنبال گنج بوده اند؟؟؟؟؟؟!!!!!! کی دنبال گنج نیست؟ به کدوم یک از ماها گنج نشون بدن، نمیریم سراغش؟ هرکی بگه نه، بیشتر باید فکر کنه! که آیا واقعا نمی پذیره یا نه!!!!!!!! متاسفانه این عادت قضاوت کردن، دهن ایمان آدمو صاف میکنه!

یارو با یه عالمه آرایش و حتی شلوار کوتاه و آستین مانتو کوتاه، یه جا پیش میاد که میگه من روزه ام! بقیه میگن: واااااااا! بهت نمیاد! به چی نمیاد آخه؟ چرا باید روزه فقط به یه عده خاص بیاد؟ چرا قوانین دینی و مذهبی رو منحصر کنیم؟ چه خوبه که همه بخوان شعائر دینی رو رعایت کنند. هرکی با دل خودش. حالا اینکه یه نفر موهاش بیرونه یا حتی دست و پاهاش، به خودش مربوطه و خدای خودش. دل سیر غیبت میکنیم و آخرش هم میگیم: به ما چه!!!!!!! اگه به ما چه، خب حرف نزنیم. به ما مربوط نشدن، یعنی حتی در مورد اون موضوع، فکر نکردن! دیگه چه برسه به حرف زدن و حکم صادر کردن!

همه تونو به دست مهربونش می سپرم. این شبهای عبادت و توبه میاد و میره، ولی اگه همه مون تاثیر بگیریم، امروز صبح باید ایران، یه ایران دیگه ا ی می بود. ایشالا که تغییر کرده باشیم. منظورم اول و آخر با خودمه!

یه پیامی دیشب تو وایبر گرفتم که خیلی به دلم نشست. براتون می نویسم:

خدایا! آغوشت را امشب به من می دهی؟ برای گفتن، چیزی ندارم! میشود من بغض کنم، تو بگویی: مگر خدایت نباشد که اینگونه بغض کنی!

میشود من بگویم: خدایا! تو بگویی: جان دلم!

میشود بیایی؟ تمنا میکنم... 

گله دارم... از کی، نمیدانم. از چه، نمیدانم!

این روزها دردی بر من سنگینی میکند که نمیدانم دلیلش چیست، کیست؟!

بی حس شده ام، خسته شده ام از تمام جهات...! دلم اطمینان میخواد، اندکی آرامش!

 

 

[ دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ