چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااام. صبح زیباتون بخیر. امروز یه نسیم کوچولو می اومد ها!!!!!! صبح که با مانی از خونه بیرون اومده بودیم و منتظر تاکسی بودیم، من این نسیم رو حس کردم. به جون خودم! البته کوتاه بود ولی بود!!!!!!!یول

امروز فرده و ماشین نیاوردم. البته از دیروز رو مخ مانی کار کردم که فردا با تاکسی میریم و اونم خوشحال شد که آخ جووووووووووون! تاکسی سبز! آخه عاشق تاکسی سبزه! زیاد خوشش نمیاد سوار تاکسی زرد بشه!!!!!!!!!!


خلاصه که هرچی وایسادیم، تاکسی نیومد که ما رو تا انقلی بیاره! منم کوله ام رو انداخته بودم رو دوشم و کوله مانی هم دستم بود، با اون یکی دستم هم دست مانی رو گرفته بودم. بعد به مانی گفتم: خب، مثل اینکه تاکسی ها الان نمیان! بیا ما تا سر اون خیابون بریم، تا ما برسیم هم اونا میان. حالا تو چه شعری بلدی؟

بعد خودم شروع کردم به خوندن یکی از شعرهایی که مامانم به مانی یاد داده، اونم ادامه اش رو میگفت! بعدش رسیدیم سر خیابون، شعر تموم شده بود و تاکسی نبود! ماه رمضون اینجوریه. وگرنه مواقع دیگه، تاکسی زیاده. البته ماشین بود ها، ولی نمیرفت انقلی!

خلاصه بالاخره یه ماشین اومد و سوار شدیم رفتیم سر ماشین خطی ها و بعدش هم هر دو نشستیم عقب و دو نفر حساب کردم و اومدیم سراغ کار و زندگی مون. اگه جلو بشینیم، که هیچی. ولی اغلب که عقب میشینیم، دو نفر حساب میکنم. به خصوص بعدازظهرها که هوا خیلی گرمه!!!!!!

خب، از دیروز بگم براتون. که چون ماشین داشتم باید تا نزدیک ساعت پنج می موندم اداره. بعدش رفتم دنبال مانی و دوتایی رفتیم خونه. تو راه هم کلی با آهنگها خوندیم و رقصیدیم! رسیدیم خونه و مانی رفت در زد! البته من کلید داشتم. بعد رفتیم داخل و مانی بازم در زد. مهدی درو باز کرد و مانی رو بغل کرد. به منم سلام کرد. منم جوابشو دادم.

بعد رفتم وسایل رو کنار گذاشتم و لباسامو درآوردم و تا مهدی و مانی رفتند تو اتاق که بازی کنند، منم پریدم تو حموم. اصلا نمیشد نرم. داشتم از گرما خفه میشدم. یه حموم مبسوط گرفتم و بعدش بیرون اومدم و ولو شدم رو کاناپه!

تصمیم داشتم برای شام، پلویونانی بپزم. یه کم استراحت کردم رو کاناپه، بعدش پاشدم پیازداغ درست کردم و مرغ رو ریختم توش تا بپزه. ذرت و نخود فرنگی که تو فریزر داشتم، از قبل پخته شده بود. فقط گذاشتم یخشون آب بشه. بعدش دیگه رفتم نشستم.

یه کم بعد مهدی خواست بره بیرون. بهش لیست خرید دادم.

عاقا چقدر خوبه آدم خودش نمیره خرید ها! اصلا یه حس عجیبیه! البته امیدوارم به زودی بره سر کار و جیبهاش پره پول باشه که دیگه من نگران اون مورد هم نباشم!! بعدش دو سه بار رفت و برگشت و ا لبته یه عادتی هم داره که کلید نمی بره!! یعنی دوست داره یکی باشه که درو براش باز کنه! یه بارم داداشم بهش گیر داد که خب چرا کلید نمی بری و البته مهدی هم ناراحت شد و بعدش تلافی شو سر من درآورد.

منظورم اینه که این آدم دوست داره همیشه یکی تو خونه باشه و درو باز کنه. یه وقتهایی واقعا کلافه میشم از اینکه باید صد بار برم و درو باز کنم. ولی خب، میگم اینجوری دوست داره دیگه! فعلا بذار ببینیم چی میشه.

یه کم وایبربازی کردم و البته در نظر داشتم یه سر برم بیرون برای خودم یه شلوار و یه کم وسیله بگیرم ولی نشد که برم! حالا امروز اگه بشه میرم.

شلوار رو شاید بذارم آخر هفته با مهدی برم از کن بخرم. اینم باید یه قدم مثبت باشه که یه سری خریدها رو تا جایی که میشه با هم بریم انجام بدیم.

خب، میدونید! من هنوزم خیلی خیلی به این زندگی امید ندارم! از شما چه پنهون! میخوام ببینم نتیجه مشاوره رفتن های مهدی و کلاس رفتن های خودم چی میشه. این فرصت آخره احتمالا و باید ببینم آیا می تونیم آموخته هامون رو تو زندگی مشترکمون به کار ببریم یا نه! ایشالا که بتونیم و این زندگی پابرجا بمونه، و با پایه های قویتر. ولی خب، من هنوزم ته دلم یه جوریه. شاید چون تا حالا چند بار تصمیم گرفته ایم این کار رو بکنیم و نشده.

البته این بار خود مهدی پیش قدم شده برای رفتن به مشاوره و داره جلسات رو دنبال میکنه.

خلاصه نزدیک ساعت هفت شد و بعد من یادم افتاد که برنامه ماه عسله و حالا ببینید ماه رمضون داره تموم میشه و ما یادمون افتاده اینو نگاه کنیم!!! نیشخند دیگه مهدی هم از بیرون اومد و یه کم حلیم خریده بود. شکر و کاسه و قاشق آوردم و خودم نصف پیمانه شکر ریختم رو حلیم و خوردم و هر کاری کردیم، مانی نخورد. چقدر هم حاصیت داره حلیم! من و مهدی خوردیم و بعد نشستیم به نگاه کردن و سه مورد متفاوت در مورد قتل بود. حتما  خودتون دیدید. واقعا آدم نمیتونه از دور بشینه و بگه: باید ببخشید و گذشت کنید. هیچکس به جای هیچکس نیست. من خودم همیشه طرفدار بخشش هستم. ولی خب مورد آخر، خیلی بد پسرشون کشته شده بود. ولی خب، اگه کسی بخواد ببخشه، دیگه کار خیلی بزرگی کرده. هرچند که پدره هیچ رقمه رضایت بده نبود! یه کم با مهدی سر این جریان ها حرف زدیم و من خیلی سعی میکردم که کسی رو قضاوت نکنم و خیلی بی طرف موضع بگیرم.

فقط به خاطر خودم. که عادت قضاوت نداشته باشم و بیخودی هر حرفی از دهنم درنیاد.

بعدش دیگه شام حاضر شد. ولی ما که حلیم خورده بودیم. فقط دمکنی رو از رو قابلمه برداشتم که خمیر نشه برنج و یه کم خنک بشه.

بعد کاهوهایی رو که شسته بودم و آبش رفته بود رو از تو سبد، گذاشتم تو کیسه و گذاشتم تو یخچال. یه کم هم واسه خودم سالاد درست کردم و روش دو قاشق ماست و روغن زیتون و سرکه و سبزیهای افزودنی ریختم! بعد واسه مانی یه کم غذا کشیدم و بشقاب رو دادم به مهدی و گفتم: بهش شام میدی؟ گفت: آره! در حین اینکه داشت یه سریالی رو تو ماهواره نگاه میکرد، به مانی هم شام داد. منم رفتم تو آشپزخونه و غذاها رو جابجا کردم و ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و قابلمه ها رو شستم و دستی رو کابینت کشیدم و بعد اومدم نشستم به سالاد خوردن.

مهدی گفت: فقط برای خودت سالاد درست کردی؟ گفتم: نمی دونستم سالاد میخوری. بعد خواستم سالادمو باهاش قسمت کنم که گفت: نه، من از اینا که نمیخورم!

منظورش سبزی بود! بعد من سالادم رو خوردم و شام دادن مهدی به مانی هم تموم شد و ظرفها رو بردم تو آشپزخونه و تو یه کاسه دیگه، یه کم سالاد براش درست کردم. اول گفت: سالاد یونانیه؟ گفتم: نه! زیتون و پنیر نداریم. فردا بخر که برات درست کنم!!!!

قبلا میگفتم: فردا میخرم و برات درست میکنم. ولی الان که من چیزی نمیخرم که! اونم گفت: باشه!

خلاصه براش سه کاسه سالاد درست کردم و گذاشتم تو یخچال و البته قابلمه برنج رو گذاشتم رو گاز بمونه. چون مهدی ظهر هم ناهار نخورده بود و گرسنه بود.

بعد دیگه خودم رفتم موهامو خشک کردم و  مانی هم پدرمو با برس گرد درآورد از بس که گفت: من میکشم رو موهات! بعد برس رو می کشید روموهام و آخرش می زدش به پشتم! پشت لباسم باز بود و برس میخورد به پشتم. هرچی هم میگفتم آرومتر! غش غش میخندید! فکر میکرد دارم باهاش بازی میکنم. خندهیه کم رو کاناپه دراز کشیدم و وایبربازی کردم. بعدش با مانی رفتیم مسواک زدیم و بعدش هم تو اتاق واسش قصه و لالایی خوندم و خوابش برد. تو این فاصله هم مهدی واسه خودش غذا کشید و با سالاد خورد و ظرفهاشم برد گذاشت تو آشپزخونه.

بعدش رفتم تو هال و سریال مهدی تموم شد و کم کم حرف پیش اومد و نشستیم به حرف زدن! بعد مهدی از اونجایی که آدم صادقیه، گفت که یکشنبه که جلسه مشاوره داشته، یه دفعه حس کرده که منم اونج بوده ام!!!! خنده ام گرفت. ولی هیچی نگفتم. فقط پرسیدم: خب چرا این فکر رو کردی؟ گفت: نمیدونم. حس میکردم تو قبل از من میری اونجا و باهاش میحرفی! گفتم: در مورد مشاور قبلی هم همیشه فکر میکردی من از قبل می شناسمش!

گفت: نه، میدونم اینو از قبل نمی شناسی. ولی یه حسی داشتم که انگار تو صبح اونجا بوده ای! حتی یه کار احمقانه کردم و به منشی گفتم: خانمم صبح اینجا بوده و کارتش رو جا گذاشته!!!!!!!!!! اونم دفتر رو نگاه کرد و گفت: نه! بعدش که رفتم تو، البته به خانم مشاور گفتم همچین فکری کرده ام. الان هم اصلا نمیخوام در مورد این موضوع با هم حرف بزنیم. ولی خب، مشاور یه چیزهایی میگفت که من نمیدونم از کجا! حس کردم شاید تو از قبل اونجا بودی!

خنده ام گرفته بود. خب اگه من از قبل پیش مشاور بودم، تو که همون اول قبل از جلسه مشاور به این موضوع شک داشتی! بعدش هم، در همون جلسه اول که هر دو با هم بودیم، مشاور خیلی از خصوصیات مهدی رو گفت.

مهدی گفت: نمیدونم اینا رو از کجا می فهمه! من گفتم: شاید تیپ شناسی میکنه. گفت: احتمالا! وگرنه همه چی رو از کجا مو به مو میدونه! گفتم: خب خیلی مسلطه! مهدی گفت: آره. گفته شونزده ساله که کارش اینه. ولی خب، یه چیزهایی بهم گفت که برام جالبه. البته آشتی! تو هم فکر میکنی که من بیمارم! باید ببینم هی میرم و میام همه چی درست میشه یا نه. مثلا بهم میگه تو آدم با صداقتی هستی. ولی سیاست نداری! من متوجه منظورش نمیشم.

گفتم: خب میدونی مهدی. مثلا تو وقتی ناراحت میشی، هرچی به ذهنت میرسه میگی. مثلا از من ناراحت باشی میگی: آشتی! یه چیزی میگم بری تو کما! بعد میگی. اونوقت خودت یادت میره، ولی تو دل من می مونه! و کل رابطه رو می فرستی تو کما!

گفت: آره خب، درسته! نمیدونم. فعلا که میرم و میام، جلسه ای هفتاد و هفت تومن هم میدم. فقط نمیدونم. این جلسات منه، یا تو هم باید بیای؟ گفتم: خب این بار ازش بپرس. بگو آشتی هم بیاد یا نه. البته خب منو فرستاده تو کلاس جایگزینی رفتارها. ولی ازش بپرس ببین من بیام یا نه.

خلاصه که حرفها حول همینا بود که گفتم. بعدش هم دیگه ساعت نزدیک دوازده شد و من رفتم بخوابم. قبل از خواب هم به مربی مانی اس دادم که فردا من ماشین ندارم. که طفلی برنامه اش رو بدونه.

امروز هم احتمالا در رابطه با خونه باباش جلسه داره. داداشم هم شاید عصر بیاد خونه مون. که اگه بیاد، مانی رو میذارم پیشش و میرم یه سری خریدها رو انجام میدم. برای شام هم احتمالا فیله سوخاری درست میکنم. با پودر سوخاری خارجی هایی که تازه گرفته ام ولی هنوز درستشون نکرده ام.

نمی دونم. اینقدر که چند بار امیدم ناامید شده، ته دلم یه جوریه. ولی خب، همین که می بینم فعلا داره میره و بدقلقلی نمیکنه، خوبه!

دیروز عصر زنگیدیم به دکتر مانی و من براش جواب آخرین عکس مانی رو توضیح دادم و گفت که شنبه عکسشو بیاریم ببینه تا بگه نظرش در مورد عمل چیه. خب خیلی ها دکتر بهمون معرفی کردند برای عمل لوزه. از جمله تعدادی از شما عزیزان. ولی خب ما تصمیم گرفتیم نظر آخر رو از دکترش بپرسیم که سه سال و نیمه مانی رو میشناسه و تحت نظر خودش بوده. ایشالا هرچی که خیره برای همه پیش بیاد.

دیشب که داشتم مانی رو می خوابوندم، بهش گفتم: چی شد که تو پسر ما شدی؟ گفت: من چه میدونم! گفتم: دوست داری پسر کس دیگه ای باشی؟ گفت: نه! گفتم: مثلا مامان بزرگ! (مامان خودم منظورم بود!) گفت: نه! من نوه اونا هستم!!!!!!قهقهه

از بابابزرگ مهدی تو این خونه، یه تلفن سیاه قدیمی مونده. از این آلمانی ها که خیلی هم سنگین هستند. خب تلفن خودمون که بی سیمیه. ولی ا ینم تو خونه هست. مانی تازگیها خیلی باهاش بازی میکنه. دیروز دیدم سیم تلفن رو پیچیده دورش و یه شکل عجیبی درآورده. میگم این چیه؟ میگه این دستگاه آدم بدهاست! میگم یعنی چی؟

میگه: این (اشاره میکنه به دوشاخه) میره تو چشم آدم بدها!!!!!! بعد این (اشاره به گوشی) می افته رو پاشون! دستشون هم گیر میکنه تو این (اشاره به شماره گیر!!!)

گفتم: خوبه مامانت اینقدر رئوفه! اینهمه خشونت از کجا؟؟؟!!! البته اینم زاییده ذهنشه و خلاقیتش!

 

 

[ سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ