چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااام. صبح همگی بخیر و شادی. بعد از چند روز ننوشتن، واقعا نوشتنم میاد. هرچند که این جمله هم تکرارریه که من تو ذهنم هی دارم می نویسم! هی دارم می نویسم!!!!!!!!

 


خب تا سه شنبه صبح که نوشته بودم. سه شنبه شب قرار بود داداشم بیاد خونه مون. ماشین هم که نداشتیم من و مانی. اینه که با تاکسی کورس کورس رفتیم خونه و من امیدم به این بود که داداشم پیش مانی بمونه و من و مهدی بتونیم بریم یه سر بریانک.

البته ما که رسیدیم خونه، مهدی داشت حاضر میشد که بره پیش دوستش برای تعمیر دستگاه ریسیور مامانش اینا. البته داستان ماهواره مامانش اینا هم خیلی باحاله. اینا هی ماهواره میذاشتند، هی می اومدند میریختند جمعش می کردند. دو هفته بعد دوباره میذاشتند، دوباره جمعش می کردند! دیگه مطمئن شدند که یکی تو همون محله دائم گزارش میده!!!!! وقتی این جریان حدود شش هفت بار دائم تکرار شد، دیگه قیدش رو زدند! بعد هم دستگاهشون سوخت و از صرافتش افتادند کلا!

حالا مهدی میخواست دستگاهشون رو بده به همکار قدیمی اش که شاید بشه درستش کنه و بلکه علمش کنند! خلاصه رفت و تا برگرده، یه ظرف سالاد یونانی درست کردم و فیله ها رو توی پودر سوخاری غلتوندم و گذاشتم تو یخچال. داداشم رسید و مهدی هم برگشت و شام خوردیم، بعد از شام هم رفتم به طرف خونه بریانک.

خب قبلا تنها میرفتم! ولی خب این بار تصمیم گرفتم حتما مهدی هم باشه. خلاصه هر دو رفتیم و دیدیم حفاظ در بازه ولی کسی در رو باز نمیکنه. این بار به جای اینکه برم واحد ده، رفتم طبقه پایین که میدونستم خانم مستاجر با خانم همسایه دوسته. در زدم و زن و شوهر اومدند دم در و یه زن و شوهر آروم و خوش برخورد بودند. گفتند که شب قبل، خانم مستاجر با گریه و زاری اومده و داشته پس می افتاده و گفته که شوهرش رو گرفته اند. البته شوهرش معتاده و من حدس میزنم به خاطر مواد بوده باشه! که البته بازم نمیدونم! بعد من به اونا گفتم که امروز آخرین روزیه که طبق قرارداد اینا میتونستند تو این خونه باشندو من هرچی موبایلهاشون رو میگیرم خاموشه.

بعد خانم همسایه لطف کرد و زنگید به موبایل خانم همسایه و بهش گفت که من اونجا بوده ام و گفت که بیاد تکلیف خونه رو روشن کنه.

خلاصه خداحافظی کردیم و اومدیم و تا برسیم خونه من هی موبایل خانم مستاجر رو میگرفتم که بالاخره برداشت و متاسفانه صحبتهای خوبی رد و بدل نشد! البته حرفهایی که بهم زد اصلا برام اهمیت نداره، چون خودش برام بی  اهمیته. من اگه این همه مدت هم باهاش راه اومده ام، به خاطر خدا بوده وگرنه اون آدم با اون سطح فرهنگ و نوع زندگی، هرگز معنی کارهای منو نمی فهمه. الان اصلا حرفاشو بازگو نمیکنم اینجا. فقط اینو بگم که از شدت ناراحتی، دیگه خنده ام گرفته بود!!!!! خلاصه رسیدیم خونه و دیدم داداشم داره واسه مانی قصه میگه و می خوابونتش. من که داشتم از شدت عصبانیت می ترکیدم. به خاطر مانی خودمو کنترل کردم.

و البته این وسط سرزنشهای مهدی هم بود ها! که بیشتر آتیشم میزد منتها مستقیم نمی تونستم بهش بگم دهنشو ببنده چون خودم دارم می ترکم از ناراحتی! بعد که من عصبانی شدم، سعی کرد آرومم کنه و همون شب تصمیم گرفتیم بریم شکایت کنیم. که اینجا هم نوشتم و دوستان هم راهنمایی کردند!

خلاصه چهارشنبه صبح که بیدار شدم، گردن و دست چپم کاملا درد میکرد و حس بدی داشتم. اومدم اداره و سه چهار مرتبه هم حسسسابی اعصابم رو قهوه ای کردند و واقعا میخواستم از اداره فرار کنم. هرچی بیشتر آزار می بینم تو اداره، بیشتر مصمم میشم که برم یه وری، یه غلطی واسه خودم بکنم و اینقدر منت نون کارمندی رو نکشم! ولی خب، راه درازی در پیشه!

خلاصه که چهارشنبه عصر ساعت کاری تموم شد و چون من کلاس داشتم، مهدی اومد دنبال مانی و منم رفتم کلاس و اونجا یه کم آروم شدم. بعدش هم برگشتم خونه. شام یه چیزی خوردیم و دوش و مسواک و خوابیدم.

پنجشنبه صبح مانی بیدارمون کرد و گفت: بابا مهدی بیدار شو میخوام باهات حرف بزنم! مهدی هم چهار و نیم صبح خوابیده بود. به زور بلند شد و گفت: بگو پسرم! بعد مانی خوابشو تعریف کرد و بعدش به من گفت: گشنمه!

بلند شدم واسش صبحونه درست کردم و دادم خورد و دیگه کم کم بلند شدم به انجام کارهام. یه دور ماشین لباسشویی رو روشن کردم و اضافی های یخچال رو درآوردم و دور ریختم و ظرفهاشم شستم و وسایل رو آماده کردم واسه ظهر که مهدی بیدار شد و رفتیم خونه مامانم اینا.

دیگه وقتی اونجاییم، مانی دست اوناست و من ظهر خوابیدم و البته همه، تحت تاثیر اخبار غزه بودند و خیلی ناراحت. حتی یکی دوبارم داداشم به بابام اعتراض کرد که نیازی نیست همه عکسها و فیلمها رو بگیری که ببینیم. به اندازه کافی آدم اعصابش خرد میشه. دیدن این فیلمها، بدتر روان آدم رو خرد میکنه و آدم عصبی میشه. در حالیکه کاری هم از دستش برنمیاد!

دیگه عصرش مانی همچنان با مامانم بازی میکرد و من و مهدی رفتیم کن که من شلوار بخرم. یه شلوار من خریدم و یه شلوار هم مهدی، یه کفش کالج هم مهدی خرید. من خودم خواستم حساب کنم. اول مهدی نمیذاشت منتها بهش گفتم که این هدیه است به مناسبت سالروز عقدمون! (5 مرداد، یعنی فردا) اونم قبول کرد. منتها قرار شد الان که من میخوام برم یه سری لوازم بخرم واسه خودم، از کارت مهدی استفاده کنم!!!

خلاصه از اونجا بیرون اومدیم و رفتیم پاساژ فرهنگسرا تو شهران که من همیشه لوازم آرایشم رو از اونجا میگیرم. اول یه رنگ شماره 9 خریدم واسه روشن کردن جلوی موهام. چون سی چهل روز دیگه عروسی خواهرشوهر کوچیکه است و با این موهای دورنگ نمیشه رفت. بعدش هم رژ گونه میخواستم که اون شماره دلخواه رو نداشت و لباس ز.ی.ر هم خواستم که دیدم مغازه کلا جمع کرده. از یه مغازه دیگه دو تا ش خریدم و وفتی برگشتم، مهدی گفت: همه اش هفده تومن از کارتم کشیدی؟؟!! گفتم: شانست خوب بود ها! مغازهه کلا تعطیل شده!!!!!!! خلاصه از اونجا هم رفتیم جنت آبادو دو دست تاپ و شلوارک واسه مانی خریدیم. تا وقتی مهد نمیرفت، لباسهاش اندازه بود. الان روزی دو دست لباس تو مهدی عوض میکنه و اینه که لباس کم میاره! ست ناخن گیر و جوراب نوزادی و قاشق حرارتی هم واسه بچه دخترعمه ام گرفتم. البته اینا رو هم از کارت مهدی.

خب اینجا یه اتفاق دیگه ای هم افتاده. همیشه من و مهدی با هم تو زندگی خرج می کردیم. من خودم میرفتم خرید و هرچی برای خونه نیاز بود می خریدم. مهدی هم همینطور. ولی چون من دیگه نمیرم خرید، بیشتر اون خرج میکنه! خب الان تو این موقعیت میدونم بهش فشار میاد. خصوصا که من نمیدونم اصلا چقدر پول براش مونده! ولی خب، این مانع نشد که وقتی خواستم برم خرید، کارتش رو ازش نگیرم! چون طبق آموزشهای مشاور، قراره اون مرد خونه باشه!!!!!!

خلاصه برگشتیم خونه و همون دم در، داداشم میخواستم بره مغازه پسرخاله ام اینا که با هم شریک شده اند و مهدی خیلی مایل نبود منم بیام! ولی من میخواستم برم!!!! خلاصه سه تایی رفتیم اکباتان و دیدیم اون مشغول کارند و دارند مغازه رو درست می کنند و دو تا پسرخاله دیگه ام هم اومدند. خانمها و بچه هاشون هم اومدند! فکر کنید دیگه چه خبر شد! منم تو اون فاصله رفتم یه کم خرید کردم. دو تا رژگونه واسه خودم و مامانم و لوسیون بدن و ژل شستشوی صورت. کلا خوب شد هرچی میخواستم خریدم. دیگه نیازی نیست بخوام دوباره برم. بعد هم زنگیدم به مستاجر و اونم قسم و آیه خورد که داره دنبال جا میگرده و یه فرصتی بدم که یه جایی پیدا کنه! گفت که نمیخوام اذیتت کنم و یه عمر بگی الهی خیر نبیه! جا پیدا کنم زودتر بلند میشم میرم.

بعد هم حوالی ساعت ده برگشتیم خونه و دیدیم مانی عی مگس امشی خورده، داره بیهوش میشه از خستگی و ظهر هم نخوابیده بود و مامانم گفت یه سره بازی کرده.

بعد ما دیگه غذا دلمون نکشید بخوریم چون تو مغازه پسرخاله ام، یه ته بندی کرده بودیم  و مامانم در عوض یه کم ماکارونی کشید که ببریم و همچنین یه کم حلوا که عصر درست کرده بود.

این روزها قند خونم انگار می افته! یا دلم حلوا میخواد، یا فالوده! البته به مهدی هم گفتم چند روز پیش که دلم فالوده میخواد، که گفت: برم بخرم؟ گفتم: نه، یه شب بریم بخوریم! چیه هی آدم میخره میاره تو خونه میخوره! کیفش به بیرون رفتنه! که البته ایشون با چسب چسبیده به کاناپه فعلا!

خلاصه آخر شب برگشتیم خونه مون و بهانه مون هم این بود که روز قدس، دیگه نمیشه بریم خونه مون. چون همه خیابونهای انقلی بسته است. و البته نیازی هم به این بهانه نبودو من به همه گفته ام چون مانی گاهی تو خواب جیغ میکشه، دوست ندارم شب جایی بمونم. خلاصه اومدیم و من و مهدی یه کم بحث کردیم سر موضوعی که با هم اتفاق رای نداشتیم و من رفتم گرفتم خوابیدم.

دوباره صبح جمعه مانی بیدارم کرد و ازم صبحونه خواست و منم بلند شدم بهش صبحونه دادم و بعدش با هم عروسک بازی کردیم و واسه ناهار خورش قیمه درست کردم و توش یه دونه ماهیچه گوسفند هم انداختم واسه مانی. جاتون خالی خیلی خوب شد. بعد مهدی حوالی دوازه بیدار شد و منم وقتی همه کارهامو کردم و برنج رو هم دم انداختم، رفتم حموم و مانی رو هم بردم و حسابی تو حموم همدیگر رو شستیم!

بعد مانی گفت: مامان! اجازه میدی دیوار رو برق بزنم؟؟!! منظورش این بود دیوار رو برق بندازم!!!!!

خلاصه همدیگر رو شستیم و مهدی اومد مانی رو برد بیرون و منم اومدیم و ناهار خوردیم و بعدش من به مهدی و مانی اولتیماتوم دادم که عصر باید ساعت پنج از در بریم بیرون. به مهدی هم گفتم: مامان من میشه از چهارشنبه ساعت می شمره تا پنجشنبه بشه و مانی رو ببینه. تقریبا شهر تا شب هم پیش مانیه. ولی ما فقط عصر جمعه میریم پیش مامانت و تو اون شلوغی، مامانت زمان زیادی رو با مانی نیست و دلخور میشه همیشه. خب شماها زودتر پاشید از خواب، که بریم زودتر که اون بنده خدا هم بیشتر پیش مانی باشه.

خلاصه گرفتیم خوابیدیم ظهر و من در حالیکه پیشونیم به پیشونی مانی بود و براش قصه میگفتم، خوابیدیم. یه ربع بعد بیدار شدم و ساعت سه و نیم بود. رفتم آشپزخونه رو تمیز کردم و غذاها رو جابجا کردم و یه قهوه واسه خودم درست کردم و نشستم به خوردن و بعدش مسواک و آرایش و جمع کردن وسایل و بعدش هم مانتو و مقنعه سرمه ای رو اتو کردم واسه امروز. بدم میاد کار اتو بیفته واسه جمعه شب!!!!!

دیگه ساعت بیست دقیقه به پنج مهدی بیدار شد و کم کم بلند شد و مانی رو هم آروم آروم بیدار کرد و ساعت پنج رفتیم خونه بابای مهدی.

سرویس خواب خواهرشوهر کوچیکه کنار نشیمن بود و فهمیدیم که همه شون از صبح رفته بودند خونه عروس و داماد رو نظافت کنند و البته به ما هم نگفتند. سر اون یکی خواهرشوهر هم به ما نگفتند. شاید به این دلیل که زمان عروسی من و مهدی، اینا هیچ کدوم هییییییچ کمکی به ما نکردند و نه تنها کمک نکردند، بلکه دو سه بار هم با من دعواشون شد و طوری شد که از سه هفته قبل از عروسی مون من دیگه خونه شون پا نذاشتم! و حتی زمانی که خواستد بیان خونه رو ببینند، من و خانواده ام بیرون رفتیم، بعدش اونا آخر شب اومدند خونه رو دیدند!!!! خب جو اون موقع اونجوری شد و البته سر خواهرشوهر بزرگه ام، من مانی دو سه ماهه رو داشتم و از شما هم چه پنهان، خودم هم نمی خواستم برم! ولی همه اش به مهدی میگفتم که بره کمک کنه. ولی مهدی هم نمیرفت.

مهدی الان سر این یکی هم نمیره! این دیگه به خودش مربوطه. شکر خدا نیرو زیاده و فعلا که کسی گله نکرده که چرا ما نمیریم! خب خودشون هم چیزی نگفتند به ما.

خلاصه غروب شوهرخاله شون اومد خونه شون و این یه امر بسسسسسیار عجیبه. اینکه کسی غیر از خودشون، در خونه رو بزنه! یعنی خیلی عجیبه و وقتی همه شون تو خونه اند و کسی زنگ میزنه، خعلی تعجب می کنند. ولی این شوهرخاله شون اخلاقش اینجوریه که به همه فامیل سرمیزنه و خیلی هم شاد و مجلس گرم کنه. افطار اونجا بود و جالب اینجاست که من دیدم مادر مهدی یه قابلمه کوچیک آش رشته درست کرده!!!!! راستش خیلی تعجب کردم. گفتم: مامان! مگه شما آش میخورید؟ گفت: همسایه برامون آورد و من حس کردم آشش تازه نیست و بهم برخورد! اونو ریختم، خودم درست کردم. آخه شوهرم دوست داره!!!!!!

اونجا ناراحت شدم. چون خونه ما، این چند سال لب به آش نمی زنند!!!! اونوقت تو خونه شون درست می کنند! البته کلا آش خور هم نیستند! بعد خودمو آروم کردم و با خودم گفتم: چه اهمیت داره. خب تو هم دیگه آش درست نمیکنی چند ساله. از این به بعد هم خواستی دعوتشون کنی، هیچ چیز اضافه ای براشون درست نکن! همون خود غذا و سالاد. والسلام! این دیگه ناراحتی و خودخوری نداره که.

خلاصه شام و افطار خورده شد و دیگه آخر شب برگشتیم خونه مون و تو ماشین دوباره من و مهدی حرفمون شد.

امروز شنبه است و من شیفتم! دیگه همه شماها میدونید. بعد چند روز پیش با خود دکتر مانی حرفیدیم که گفت شنبه، عکس مانی رو بیارید اگه عمل خواست، من نامه بدم به همکارم ببریدش پیش اون. خود مانی رو هم اگه نیاوردید، مهم نیست. من عکس رو میخوام! خب امروز مهدی طبق روال شنبه ها باید بره دنبال مانی. دیشب تو ماشین به مهدی گفتم خب همون فردا که میری دنبال مانی، خودشم ببر دکتر که یه معاینه اش هم بکنه.

عصبانی شد که من تنهایی مانی رو ببرم؟ گفتم: بچه شش ماهه که نیست!!! دستشو بگیر ببرش مطب. مریض هم که نیست که بگی بدعنقی میکنه. با دکترها هم که رابطه اش خوبه. اینم که دکتر خودشه و می شناستش!

گفت: به من چه؟؟؟!!!! تو مادرشی!!!!! از اون کار تخمی ات بزن و بچه ات رو ببر دکتر. اصلا من میرم دکتر، تو مانی رو بیار خونه! گفتم من شیفتم! ممکنه کارم دیر تموم بشه! کی برم دنبال مانی؟؟!! گفت: اون دیگه مشکل خودته!!!!!!!

مشاور و همه حرفها و راه کارهاش رو سرم خراب شد!!!!!! دیگه هیچی نگفتم. جلوی مانی نمیخواستم بحث کنم! اونم بحث بی فایده! رفتیم داخل خونه و با مانی مسواک زدیم و رفتیم براش قصه بگم که مانی گفت: گشنمه، غذا میخوام! منم پاشدم خورش قیمه گرم کردم و بهش دادم و دوباره رفتیم خوابیدیم! ساعت دو با گریه مانی بیدار شدیم که دلش درد میکرد! مهدی یه کم تو خونه گردوندش و منم پشتشو مالیدم. واسش عرق نعنا و نبات آوردم ولی خواب بود و نمیخورد. فقط می پیچید به خودش! بعد خوابید و دوباره ساعت چهار بیدار شد!! من دیگه چشمام چسبیده بود به هم و باز نمیشد. مهدی گفت: چیزیش نیست. دو بار غدا خورده، اذیت شده. تو بخواب!!!! فردا هم خودم می برمش دکتر! تو سر کارت بمون!!!!!!!

گریهگریهگریه

امیدوارم هرچه زودتر مشاور بگه منم باید برم با مهدی تو جلسات مشاوره! چون این رفتارهاش روز به روز بیشتر داره عذابم میده!!! قطعا از قبل بهتر شده. ولی خب، هنوز ذهنیت هایی داره!

 

[ شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ