چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

امروز صبح که از خونه اومدم بیرون, انتظار سرمای بیشتری رو داشتم. تقریبا 6:10 زدم بیرون. اگه قرار باشه با مهدی بیام, دیرتر راه می افتم. و چون با ماشین خودمون می آییم, تقریبا سردم نمیشه. ولی خب می دونید, مهدی ساعت کار نداره. یعنی مجبور نیست کارت بزنه. (مدیر مدیره, هی هی, آقا مدیره, هی هی ) بیچاره ولی یه وقتهایی دلش واسم میسوزه و صبح زود منو میاره. که در این صورت من ساعت هفت و نیم یا یه ربع به هشت میرسم محل کارم. اونم مجبوره بره محل کارش که حتی دربونشون هم خوابه! آخه مسوول دفترش تازه ساعت هشت میاد. یعنی ساعت کاریشون اینه. مهدی هم میره میشینه حتما به فیلم دیدن یا چرخیدن در اینترنت که کار مورد علاقه اشه. البته محبوبترین چیزها نزد مهدی, همانا خواب و ماشین و شیرینی است.

بعدش جونم براتون بگه که, ما یه پسر دو ساله داریم که به خاطر ایشون, مجبوریم یه کم غیرمتعارف زندگی کنیم. به این صورت که: چون بنده شاغلم, بعد از شش ماه که مرخصی زایمانم تموم شد و مجبور شدم برگردم سر کار, از اونجا که خانواده من و مهدی خیلی مانی رو دوست دارند, نذاشتند ما ایشون رو بذاریم مهد کودک. بعدش اینکه خونه خودمون مرکز شهره. خونه مامان من شمال غربه, خونه مامان مهدی شمال شرقه. محل کارمون هم تقریبا مرکز شهره. حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را. متفکریعنی ما هر روز صبح باید برای رفتن سر کار و گذاشتن مانی پیش یکی از دو خانواده ها هیچ چاره ای نداشتیم. چه کار کردیم؟ جمعه شب بار و بندیل یه هفته رو جمع میکردیم و میرفتیم مثلا خونه مامان من. از شنبه صبح من و مهدی میرفتیم سر کار و مانی پیش مامان من بود. عصر که برمیگشتیم, همون جا می موندیم. یعنی ما از خونه مامان من میرفتیم سر کا و برمیگشتیم  اونجا و مانی هم نزد خانواده من. این برنامه از عصر جمعه تا عصر چهارشنبه ادامه داشت. چهارشنبه عصر میرفتیم خونه خودمون تا عصر جمعه. عصر جمعه بار و بندیل یه هفته رو می انداختیم رو کولمون و میرفتیم این بار خونه مامان مهدی. تا هفته بعد ... و این داستان الان قریب هفده ماهه که ادامه داره. میدونم قادر نیستید خودتونو بذارید جای ما. همه اش سربار بقیه. نه اون بیچاره ها می رسند به زندگیشون, نه ما دیگه یادمونه که زندگی مشترک یعنی چی.گریه

همه آخر هفته میرن خونه این یکی اون یکی, ما له له میزنیم آخر هفته بشه بریم خونه خودمون. خلاصه که اگه خدا بخواد این روزها هم داره تموم میشه. چون قراره مانی از هفته دیگه بره مهدکودک. البته بگم ها, طول کشید تا دو خانواده متقاعد شدند که آقا تشریف ببره مهدکودک. پدر و مادرخودم که نزدیک بود ما رو شل و پل کنند. استرسخانواده شوهرم هم همینطور. ولی کم کم متقاعدشون کردیم. خودم به مامانم گفتم که دیگه چیزی از زندگی مشترکمون باقی نمونده. آخه مثلا شما فکر کنید جلوی بقیه نه میشه قربون صدقه هم بریم, نه میشه دعوا کنیم, نه آدم میتونه لباس مورد علاقه اش رو بپوشه و هزار چیز دیگه که حالا کم کم راجع بهش می نویسم.

خلاصه که دعا کنید آقا مانی زود زود به مهد عادت کنه و امیدوارم مهدش همونطور که همه خیلی خیلی ازش تعریف می کنند, به همون خوبی باشه و من مانی رو کشون کشون از مهد بیارم بیرون! یعنی اینقدر بهش خوش بگذره اونجا.لبخند

این یه پست بود واسه معرفی اجمالی از شرایطمون. اصلا مقداری از خرابی رابطه مون هم منوط به همین شرایطه. من که خیلی امید دارم مانی به مهد عادت کنه و ما برگردیم سر خونه و زندگیمون. دیگه دو سالش تموم شده و حتما عاقل شده!!!چشمک

[ دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ