چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااام به روی ماهتون و به احوال خوشتون! من تازه نزدیک یه ساعته که از بیمارستان برگشته ام! نترسید. حال همه مون خوبه. سلامتیم و تمام قد در خدمت شماییم!

 


دیروز عصر باید مانی رو می بردیم پیش دکترش. خب شکر خدا رئیس من ساعت چهار رفت و منم زنگیدم به مهدی که کجاست که گفت داره راه می افته. قرار شد یکربع به پنج در مهد مانی باشیم. تو این فاصله هم خودم زنگیدم مطب دکتر که البته این مطلب با مطلب خانم دکتر زنان و زایمان یکیه و چون کار هر دو فوق العاده است، همیشه خیلی شلوغه.

خانم منشی هم منو خوب می شناسه. از قبل از بارداری ام! گفت که همه وقتها پره ولی چون خود دکتر گفته بیا و میخوای فقط عکس نشون بدی، بیا!!!!!!!! منم گفتم: میام!!!

خلاصه با مهدی رفتیم دنبال مانی و هر سه به قول هیلا جون پیتکو پیتکو رفتیم به طرف مطب.

از در و دیوار مطلب، آدم میرفت بالا! یه سری بچه داشتند که میخواستند به دکتر اطفال نشون بدن، یه سری هم باردار بودند! یه سری هم آقا بودند که همراه اینا بودند! تو یه وجب جا! منشی دیگه سرسام گرفته بود! البته دو تا منشی هستند و یه ماما هم هست که وزن و فشار خون باردارها رو میگیره!!!!!!

خلاصه دکتر با نیم ساعت تاخیر اومد و ما هم فوری پریدیم داخل که اگه نیاز به عمل هست، زود دستور رو بنویسه و معطل نشیم. عکسها رو دید و گفت که لوزه ها خیلی بزرگ هستند و راه خیلی کمی برای تنفس هست. و البته گفتیم که این عکس مال دو هفته پیشه. ولی گفت: در هر حال این داروها، خیلی زیاد هم نتونسته لوزه رو کوچیک کنه. چون مانی دو روزه داره تودماغی حرف میزنه و تو خواب خرخر میکنه!

بعد یه نامه نوشت برای همکارش تو بیمارستان و گفت که الان برید ببینید شاید باشه و بتونید ببینیدش! ما هم تاختیم به طرف بیمارستان و اونجا بهمون گفتند که دکتر یه ربعه که رفته!!!!!! فردا صبح (یعنی امروز) بیایید.

اینم بگم که تو مطب، یه بچه چیپس داشت و همه بچه ها دلشون چیپس میخواست، از جمله مانی. از مطب که بیرون اومدیم، مهدی یه چیپس و یه قوطی شیر واسه مانی خرید و مانی مشغول خوردن شد. البته ما خیلی خیلی به ندرت به مانی چیپس میدیم. تقریبا هیچوقت!

تو راه برگشت، مهدی دلداریم داد که این عمل آسونیه و ناراحتی نداره و خودت واعظی (!) من دیگه بهت نمیگم آرامش داشته باش چون خودت خوب این چیزها رو میدونی.

بعدش از یه قنادی که شیرینی هاشو دوست داره، یه جعبه شیرینی بزرگ خرید. و یه تخم مرغ شانسی خارجی (که الان اسمش یادم رفته) واسه مانی! مانی دیگه سیر بود و اصلا نگاشم نکرد!!!!!! این اخلاقیه که مهدی و خانواده هاش دارند! اینقدر می ریزند جلوی بچه، که دیگه اون جایزه یا خوردنی یا اسباب بازی، ارزش خودشو از دست میده. دیگه اینقدر زیاده که اهمیتی برای بچه نداره! خب چه لزومی داره آخه؟

هیچی نگفتم و رفتیم خونه و تو راه مانی یکی دو بار تخم مرغ رو انداخت و هی میخواست از تو صندلیش بیرون بیاد و اینم بگم که من عقب نشستم که یه وقت چیزی پرت نشه تو گلوی مانی! البته اینم نظر مهدی بود که مواظب مانی باشم!!!!! یعنی یه کم آدم زمینه استرس داشته باشه، سر شش ماه از دست هیجانات مهدی میره امین آباد!!!!!!! یعنی آدمو دیوونه میکنه!!!!!!!!!کلافه

بعدش من یکی دو بار هم مانی رو دعوا کردم که مهدی بهم توپید و از تو آینه گفت: چته؟ انگار جن هات برگشته اند ها!!!!!!!!!! جوابشو ندادم و رفتیم خونه. سر راه هم چند تا نون همبرگر گرفت و رفتیم خونه.

بهش گفتم کاهو نداریم و رفت که خرید کنه. خونه که رسیدیم، ساعت هفت و خرده ای بود. یه بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم. البته غذا داشتیم منتها مانی هوس همبرگر خرچنگی کرده بود! (به تقلید از باب اسفنجی!)

بعدش یه کم میوه شستم و ریختم رو میوه های قبلی و آوردم با مانی خوردیم و  رو کاناپه دراز کشیدم. مهدی از خرید اومد و رفت تو آشپزخونه و دو تا شیرینی تر بزرگ واسه خودش گذاشت تو بشقاب و آورد و شروع کرد به خوردن. خب همه میدونند که من اهل خوردن شیرینی نیستم. اینه که دیگه به من تعارف نکرد.

من دراز کشیده بودم رو کاناپه و اونم داشت میخورد. بعد یه کم از شیرینی رو گذاشت دهن من و گفت: فکر کنم تو خوشت بیاد!

یه لایه پنیری زیر یکی از شیرینی ها بود. مهدی بدش میاد از مزه پنیر تو شیرینی! دو سه لقمه بهم داد و منم با وجود اینکه اصلا جا نداشتم، خوردم. گفتم حالا اگه نخورم، شر به پا میشه. خوردم و تشکر کردم. بعد مهدی پاشد بره نمیدونم کجا، گفت: قرص مانی رو بهش دادی؟ گفتم: نه! تو کیسه دواهاشه، رو کابینت. بی زحمت بهش بده!

یه دفعه اون روشو نشون داد و گفت: یعنی چی؟ گند همه چی رو درآورده ای! پاشو تکون بخور!!!!!!!!! مشاوره یه چیزی گفت، تو دیگه ول نمیکنی. هی کارها رو زنونه مردونه میکنی! (حالا ما اصلا در مورد انجام کارها با هم حرف نزده ایم ها! اینکه این کار زنونه است من بکنم، اون کار مردونه است تو بکن. هیچی نگفته ایم! اینا حرفهای مشاور بوده به خودش!!) از تغییر، فقط نشستن رو یاد گرفته ای! همه اش در حال نشستنی!!!!!!

منم فقط نگاش میکردم! ولی از جام هم بلند نشدم. با عصبانیت رفت قرص آورد داد به مانی که بجوه! (قرصش جویدنیه!) بعد مانی ازش یه چیزی خواست که سرش داد کشید و گفت: نمیکنم!

بعد شروع کرد ایکس باکس رو وصل کرد و  با ناراحتی فیلم جشن پایان سال مهد مانی رو گذاشت و زیر لب هم غر میزد که چرا من باید فیلم رو بذارم! چرا تو بلند نمیشی فیلم بذاری!!!!!!!!!!

بعدش رفت رو کاناپه پذیرایی دراز کشید و واسه خودش مشغول شد. منم فیلم رو پلی کردم و البته قسمتهای مانی رو بیشتر می دیدم. بعد کم کم دیگه رفتم تو آشپزخونه و پیاز ریختم تو غذاساز و مواد همبرگر رو آماده کردم و کنار گذاشتم، کاهو رو خیسوزندم و ظرفها رو از ماشین ظرفشویی بیرون آوردم و دستی رو کابینت کشیدم و نونهای هبرگر رو خالی کردم.

ظرفها رو که از تو سینک گذاشتم تو ماشین، یه لحظه به این فکر کردم که راستی من چرا نمیتونم یه لحظه دراز بکشم در حالیکه مهدی داره یه کاری رو انجام میده؟ چرا از اول زندگی اینجوری بوده که وقتی مهدی مثلا داره جارو میزنه، من نباید اون دقایق، درازکشیده باشم؟! چرا اینقدر شدید عکس العمل نشون میده؟! بعد ناخودآگاه یاد حرف مشاورم تو کلاس افتادم که میگفت این طرز زندگی، مصادیق بارز برده داریه!!!!!!

یه لحظه حالم بد شد! احساس کردم گرمایی از معده ام بالا اومد! مانی یه دست بشقاب برنج خوری خورش خوری داره که خیلی خوشگله. اون لحظه برنج خوریش دستم بود. ناخودآگاه از ناراحتی، پرتش کردم تو سینک! بشقاب شش هفت تیکه شد!!! حالم خوب نشد ولی اون لحظه، فقط همین به ذهنم رسید. اینکه با وجود فوق لیسانس و زندگی کردن تو عصر ارتباطات و با وجود اینهمه تکنولوژیهای تکامل یافته، میشه هنوزم برده بود. از فکرش حالت تهوع گرفته بودم!

چون بعد از اونم (یه ساعت قبلش) باز بین من و مهدی حرف شده بود. اینکه گفت کار تو به هیچ درد من نمیخوره و من این بار دیگه نگفتم که دارم خرج زندگی تو رو میدم. بهش گفتم عزیزم با عرض شرمندگی، من واسه خودم کار میکنم، نه واسه تو. گفت: من از صبح (!) صد بار از ماشین پیاده شدم و رفتم خرید! گفتم: به خاطر بچه خودت بوده. منم از صبح خسته ام. از شش و ربع بیدارم تا حالا. پا به پای تو هم اومدم دکتر و برگشتم! گفت: چی کار کردی؟ فقط نشسته بودی!

بعد ادای نشستن منو درآورد!

بدبخته دیگه. کسی که مغزش بدبخته، کاریش نمیشه کرد.

خلاصه یه نصفه نون برداشتم واسه مانی و توش گوجه و خیارشور گذاشتم. تو یه نون دیگه هم کاهوی سس زده و گوجه و خیارشور گذاشتم و همبرگر ها رو درست کردم و گذاشتم لای نون. به هر کدوم همبرگرشون رو دادم و برگشتم تو آشپزخونه و یه کم ماکارونی ریختم تو ظرف و واسه امروز خودم گذاشتم. یه دست لباس هم واسه مانی گذاشتم.

خلاصه شب خوابیدیم و نصف شب که رفتم دستشویی، دیدم جا انداخته تو پذیرایی خوابیده. گفتم اینجایی؟ گفت: آره. مانی خر خر میکنه، من استرس میگیرم!!!!!!! اومدم اینجا!!!!!!!!!!!

صبح ساعت هشت و خرده ای بیدار شدم و واسه مانی صبحونه درست کردم و خودم هم یه کم نون و حلوا خوردم. بعدش با مانی مسواک زدیم و خودم هم آرایش کردم و ساعت ده دقیقه به نه مهدی بیدار شد و شیرینی خورد و رفتیم بیمارستان. اونجا وقتی دکتر متخصص گوش و حلق و بینی عکس مانی رو دید، همون حرف بقیه رو تکرار کرد و گفت که مانی بهتره عمل بشه. منتها اول ازش یه نوار گوش بگیرید.

بر خلاف آنچه که فکر می کردند، مانی خیلی هم بچه خوبی بود موقع نوار گوش و اصلا بیتابی نکرد و به سوالاتشون هم حسابی جواب داد. بیشتر همه چی براش جالب بود! بعدش دکتر گفت یه آزمایش انعقاد خون هم باید بده. خوشبختانه به ناشتا نیاز نبود و رفتیم آزمایش دادیم و مانی یه حرکت قشنگ کرد.

یکی از اون خانمها گفت: میخوای دراز بکشی؟ اینو از اون جهت گفت که نکنه مانی نذاره. من گفتم: هرچی شما بگید. بعد مانی تو بغل من نشسته بود. خانم مسوول گفت: نه، پسر خوبیه. همین جا تو بغل مامانش میشینه. بعد من دستشو محکم گرفتم ولی مانی اصلا گریه نکرد. اونا هم خیلی ازش تعریف کردند و مانی هم می خندید! قطعا اونا هم کارشون رو خوب بلد بودند و حتما خیلی دردش نیومده. چون هیچی نگفت.

بعد تو آزمایشگاه، یه دختر کوچولویی بود که از این بالهای فرشته ها داشت. مانی هی میگفت: واسم از این بالها بخر! گفتم: عزیزم خب اینجا که نداره. عصری برات میگیرم. اونم هی میگفت: بریم فرشته فروشی!!!!!!! برام بال بخر!!!!قهقهه

ساعت دوازده بود و میدونستم وقت ناهار مهد گذشته. با این حال زنگیدم به مهد و به مدیر مهد گفتم که الان بابت کار مانی، بیمارستانم. چون ماه رمضونه، نمیتونم بیرون بهش ناهار بدم. میشه واسه ناهار بیارمش مهد؟ اونم گفت: حتما بیارش!

واقعا خیلی مهربون و مسوولیت پذیرند! خلاصه کارمون اونجا تموم شد و مهدی ما رو تا سر کوچه مهد مانی آورد و خودش رفت مدرسه پیش همکارش! مانی رو بردم مهد و اونجا ازش تعریف کردم که موقع آزمایش خون گریه نکرده و اونا هم کلی تشویقش کردند. بعد کیفش رو گرفت و رفت کلاسش! منم برگشتم اداره و مدارک رو دادم که بهم نامه بیمه رو بدن برای هفته دیگه که قراره عمل بشه مانی.

قراره هفته دیگه یکشنبه ساعت شش صبح بیمارستان باشیم و ساعت نه عمل بشه. دکتر که گفت عملش ده تا بیست دقیقه بیشتر کار نداره. ولی بعدش مراقبت میخواد و اینکه یه شب هم باید بخوابه بیمارستان. که البته این برای من بهتره. چون فکر میکنم اونا مراقبش باشند و دم دست باشند. خودم هم که پیشش می مونم. فعلا برای یکشنبه و دوشنبه آینده مرخصی رد کرده ام. تا خدا چی بخواد. ایشالا حالش خوب بشه و سه شنبه برگردم سر کار.

به پدر و مادرم هیچی نگفتم و نمیگم. تا مثلا دو سه ساعت بعد از عمل که اگه خواستند بیان بیمارستان بهش سر بزنند. ولی مهدی به خانواده اش میگه چون انتظار دارند. البته امیدوارم در اتاق عمل شلوغ نشه و کسی نیاد. هرچند برادر خودم هم احتمالا میاد. به کسی نیازی نیست و عمل شاقی هم نیست.

صبح همینطور که نشسته بودیم منتظر تا نوبتمون بشه، از ال سی دی بیمارستان، اخبار شبکه شش پخش میشد. حجم انبوهی از جنازه بچه های غزه! یک ثانیه فکر کردم مانی هم کنار اونا خوابیده! هیچ از ذهن و واقعیت دور نیست. مادری که سالها بچه کوچیک رو به دندون گرفته و بزرگ کرده، حالا سر هیچی و با یه تیر، بچه از بین میره. به همین مسخرگی!

بعد خجالت کشیدم از خودم. از حس مادریم. که راحت میرم از بیمه نامه میگیرم که بچه ام عمل بشه. درسته فشارهای زیادی تو زندگیم دارم و از همه بدتر، نداشتن یه تکیه گاهه. هرچند اونم حرف بیخودیه. خدا که هست. گیرم بنده خدا نخواد یا اصلا نتونه و در توانش نباشه تکیه گاه باشه.

ولی همین که لااقل موشکی رو سرم نمی افته و شب با خیال آسوده سرمو میذارم رو بالش و منتظر نیستم شاید صبح دیگه بچه ام رو نبینم، جای شکر داره. و البته قلبم ریش میشه از دیدن این صحنه ها! انگار یکی تو دلم چنگ میزنه. و میدونم حالا شماها هم عین منه. ولی خب کاری از دست ماها برنمیاد! چه میشه کرد. طرف، به هیچی معتقد نیست! به هییییییچیییییی! حتی به اصول دین خودش هم پایبند نیست. دیگه چیه که هفته پیش تعدادی از شهروندان اسراییلی تو خیابون تظاهرات کردند و اعتراض کردند! یعنی این حرکت برای همه شون قابل هضم نیست.

دیشب تو فیس یه مطلبی دیدم که خیلی بهش فکر کردم. عکس یه موتورسوار فلسطینی رو انداخته بود که یه نفر رو داشت رو زمین می کشید و نوشته بود اینا فلسطینی های وحشی هستند که با یه نفر خائن این کار رو کرده اند. کسی که اطلاعات فلسطین رو به ارتش اسرائیل داده!

خب شاید ماها این حرکت رو انسانی ندونیم. ولی این حرکت هم انسانی نیست که زن و بچه مردم بی گناه کشته بشن. بعد طرف نوشته بود که دلتون برای فلسطینی ها نسوزه، اینا شیعه رو نجس می دونند و چند سال پیش فلان لیتر خون مردم ایران رو ریختند تو دریا چون معتقد بودند خون ایرانی ها نجسه. یا مثلا اینا پشت صدام بودند!

من میخوام بگم بیایید بزرگتر فکر کنیم. اولا اگه اینا از صدام طرفداری می کردند، چون صدام اولا عرب بود، دوم اینکه صدام واقعا به اینا رسیدگی میکرد و خیلی براشون خوب بود. خب مسلمه که از صدام طرفداری می کردند. و صدام دشمن درجه یه اسرائیل بود!

مساله بعدی، اینکه اینا خون ما رو ریختند تو دریا یا نریختند، تفکر غالب همه شون که نبوده! اولا اینکه این مساله صحت داره یا نه، من خبر ندارم. بر فرض هم که اینطوری باشه، نباید صورت مساله رو پاک کرد. الان اسرائیل داره جنایت میکنه! همین! اسما هم میگه من میخوام راکت های حماس رو بزنم، حماس می بره اینا رو تو بیمارستان قائم میکنه. پس من بیمارستان رو میزنم!!!!!!!

آخه این شد دلیل؟ من خودم شاید سیاست های فتح رو بیشتر از حماس قبول داشته باشم. ولی اینم یادم می مونه که این یه جنگ نابرابره. طرف (اسراییل) قواعد جنگ رو بلد نیست که منم مثل اون انبار مهمات و اسلحه داشته باشم. مجبورم قایمش کنم.

میخوام بگم، نذاریم این بحث ها، قضاوت صحیح رو ازمون بگیره. اصل ماجرا رو فراموش نکنیم. اینهمه جنایت داره میشه و ما نچسبیم به قاتل بوروسلی!

صبح مانی میگفت: یه نی نی کشته شده، یه سرباز بی تربیت این کار رو کرده!

از نظر مانی، سربازه فقط تربیت نداشته برای کشتن نی نی!!!!!!!چشمک

 

[ یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ