چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام. صبح همگی به خیر و شادی و نیکی و خوشی! نیایش همه قبول درگاه حق! خب دیگه امروز روز آخر ماه رمضونه و خوش به سعادت هر کس که بهره ای رو که باید می برده رو از این ماه برده. فقط گرسنگی و تشنگی کشیدن نیست و ایشالا همه مون به جایی که باید میرسیدیم، رسیده باشیم. و البته اونایی که روزه گرفته اند واقعا دست مریزاد داره! تو این گرما و این روزهای بلند، واقعا خدا بهشون توفیق داده. همگی سپرده دست خدا!


دیروز دمای هوا، 42 درجه بود! واقعا از کف این آسفالت، عین سشوار به آدم باد گرم میخورد! رفتم دنبال مانی و با هم اومدیم سر خیابون که سوار شیم بریم فاطمی. اول مانی بهانه گرفت که با ماشین خودمون بریم! گفتم: مگه یادت نیست بابا ما رو رسوند. خب خودش هم ماشین رو برددیگه! گفت: نه، بگو یکی ماشین رو بیاره!!!!!!!

خلاصه سرشو گول مالیدم و گفتم: بیا بریم ببینیم تاکسی سبز گیرمون میاد یا نه. که البته یه ماشین نوک مدادی اومدکه میرفت فاطمی و ما هم سوار شدیم. یه پراید بود و یه آقای فربه هم عقب نشسته بود. دیگه منم به راننده گفتم دو نفر حساب کنه و مانی هم تا برسیم فاطمی، یه عالمه آتیش سوزوند تو ماشین. هی شعر خوند و هی حرف زد و حرف زد، یه جا هم راننده کلی به حرفهاش خندید!!!!! بالاخره رسیدیم و اونجا هم یه عالمه وایسادیم تا ماشین انقلاب اومد.

البته مانی هم همه اش با صدای بلند خطاب به هر ماشینی که رد میشد میگفت: میدون انقلاب! تا جایی که دیگه دعواش کردم و گفتم که دیگه بس کنه! و یه خانمی هم پلیس رو نشونش داد و گفت:  الان میاد جریمه ات میکنه!!!!

اونجا یه دفعه یادم افتاد که مهدی گفته بود حتما با آژانس برگردید چون هوا خیلی گرمه! خب منم خیلی زود یادم افتاده بود البته!!!!

بالاخره رسیدیم انقلی و از میدون تا در خونه، هفت هشت بار مسابقه دو دادیم! قبلا گفته ام که بابام به مانی مسابقه دو دادن رو یاد داده. با این مضمون:

خانمها! آقایان! و اینک مسابقه دو بین مانی و مامان آشتی!!!! یک دو سه!!!!

بعد فکر کنید تو شلوغی میدون انقلاب با اون حجم انبوه آدم، ما هی باید وایسیم یه جا، یه پا جلو، یه پا عقب، بعد مانی عبارت بالا رو بگه و دوتایی شروع کنیم به دویدن! بعد که میرسیم به خیابون، وایمیسیم و آروم رد میشیم، دوباره از اول!!!!!!

مردم بیچاره هم می خندند! ما هم از گرما خیس عرق میشیم.

وقتی رسیدیم خونه، مانی که تبدیل به لبو شده بود از بس که دویده بود! منم که دیگه هیچی! فوری بردمش دستشویی و صورت و گردنش رو شستم و خنک کردم. دوست داشتم بریم با هم حموم. ولی مهدی خونه نبود و از یه طرف هم این روزها خیلی مواظبم مانی مریض نشه. ترسیدم یه وقت از حموم بیاییم بیرون و مانی زیر کولر سرما بخوره. اینقدر هم گرمه که نمیشه کولر رو خاموش کرد! خلاصه خنکش کردم و دو لیوان شربت آبلیمو درست کردم و خوردیم!

بعد یه کم میوه شستم و آوردم گذاشتم رو میز و خودم هم دراز کشیدم جلوی کاناپه. غذا که داشتیم.

بعد از نیم ساعت مهدی رسید و اومد نشست و منم سرم تو گوشیم بود. یکی دو ساعت با گوشیم ور میرفتم و البته این وسط با هم می حرفیدیم ها! تا اینکه ساعت هشت مهدی گفت: آشتی میخوام اینترنت خونه رو قطع کنم! گفتم: آخه چرا؟ گفت: تو پدر همه شو درآوردی! همه اش رو به باد میدی سر وایبر! بس کن دیگه! چه معنی داره آخه!

گفتم: خب مگه چیه. حالا من اگه تو وایبر نباشم، تو خودت مثلا داری چه کار میکنی؟ گفت: من فرق میکنم! گفتم: چه فرقی؟ خب تو یا پای نتی، یا پای تی وی. گفت: نمیشه که. هی میری تو پذیرایی دراز میکشی رو کاناپه و سرت تو گوشیته!

اینم بهتون بگم که من عمدا این کار رو میکنم. من هرگز هیچ راهی نداشتم برای اینکه به مهدی بفهمونم اینقدر وقتش رو با چیزهایی غیر از زن و بچه اش نگذرونه. خودم اومدم کاری که اون میکرد رو کردم و دیدم اعتراض میکنه!!!

حالا اینم بدونید که من تو وایبر عضو چند تا گروهم. دو تاش همه خانم هستند و آقایی نیست بین مون. یکی دیگه هم با همکارهای قدیمی و یکی دیگه هم که فامیلیه. خب اونایی که مجازه رو تو این دو گروه آخر میذارم که اتفاقا مهدی تو گروه فامیلی عضوه. منتها چند بار دیدم خیلی خوشش نمیاد و استقبال نمی کنه و البته اینم بگم که غیرمجازها رو یا واسه خودش می فرستادم یا براش میخوندم. بعد که دیدم استقبال نمیکنه، دیگه براش نفرستادم!

دیشب گفت: خب منم تو اون یکی گروه ها ببر!!!!!!!! گفتم اونا همه خانم هستند و آقایی بین مون نیست که راحت مطلب بذاریم!

اون موقع ساعت هشت شب بود. گفتم: شام چی میخوری؟ گفت: یه کم از اون همبرگری که از دیشب مونده میخورم. خلاصه ساعت هشت و نیم واسه مانی ماکارونی گرم کردم و با موادی که داشتم سالاد اولویه درست کردم و ریختم تو ظرف در دار و گذاشتم تو یخچال و اومدم شام مانی رو دادم. اونم در حالیکه داشت کارتون می دید از شبکه پویا، هم شیر میخورد، هم ماکارونی!!!!!!!! نمیدونم تو مغز این بچه ها چی میگذره و اصلا ذائقه شون چه حالیه!!!!!!! بعدش دوباره نشستم پای وایبر و شام مهدی از یادم رفت!!!

تا ساعت یکربع به ده رفتم تو آشپزخونه و خواستم ظرفها رو جمع کنم که یادم اومد به مهدی شام نداده ام!!!!!!! گفتم: چرا شام نخوردی؟؟؟؟!!!!!!!!! گفت: تو ما رو کلا از یادت بردی! خب شام ندادی که! منم زود همبرگرها رو گرم کردم و گوجه خرد کردم و با کاهوی سس زده و خیارشور گذاشتم لای نون گرد و دادم دستش و خودم برگشتم تو آشپزخونه و هرچی خورش قیمه مونده بود رو ریختم تو ظرف که امروز بیارم با همکارها بخوریم و یه ظرف هم سالاد درست کردم و واسه امروز کنار گذاشتم و آشپزخونه رو تمیز کردم و نخ دندون کشیدم و با مانی مسواک زدیم و رفتم یه دوش گرفتم و با مانی رفتیم خوابیدیم!

حالا واسه این سه چهار روز که برنامه ای نداریم. خودم در نظر دارم یه شب مانی رو ببریم قلعه سحرآمیز. فکر کنم تو پارک ولایته. باید آدرسش رو کامل پیدا کنم.

دیشب وقتی داشتم مرغ ها رو ریش ریش میکردم واسه تو الویه، مهدی گفت: آشتی باور کن این یه عمل ساده است و نباید خودتو ناراحت کنی. من از هرکی می پرسم، میگه هیچی نیست.

گفتم: آره میدونم. همه اش یه ربعه. ولی از گرسنگی قبل و بعدش و از اینکه حتما گلوش بعدش درد میکنه و نمی تونه چیزی بخوره ناراحتم. و  اینکه بیهوشی، کامله. اون فقط سه سال و نیمشه! (به قول خودش، سه سال و مین!! هر جا میرفتیم که می پرسیدند سنش چقدره تو بیمارستان، قبل از من میگفت: سه سال و مین!) البته از مادرهای غزه هم خجالت نمیکشم.

مهدی گفت: مادر غزه چرا؟ همین مادری که چند روز پیش اومده بود برنامه ماه عسل و پسرش سرطان داشت. دیدی چقدر قوی بود؟ گفتم: آره واقعا مادر خیلی بزرگ و قوی بود. ولی یه مادر هر چقدر هم که قوی باشه، ته دلش یه مادره که دلش خیلی زود می لرزه!

گفت: آره درسته. قبول دارم.

بعدش حرف این شد که کیا میان در اتاق عمل و بهش گفتم که نظر من اینه که زیاد شلوغ نشه. مهدی گفت: من نمیتونم به کسی بگم که نیا! هرکی بخواد، میاد! مامان من گفته میام. گفتم: دستش درد نکنه. ولی خب مانی فقط یه ربع اون توئه. بعدش هم که ما نمی تونیم ببینیمش. گفت: مامانم گفته: نمیام مانی رو ببینم. میخوام بیام در اتاق براش دعا بخونم! گفتم: باشه هرجور که صلاح میدونه. ولی مهدی! من اگه به خانواده ام نمیگم، چون اون لحظات حوصله ندارم یکی دیگه غش کنه و یکی دیگه فشارش بره بالا و من بخوام اونا رو آروم کنم. خودم واسه خودم بسم!

خلاصه این از این و شاید این یکی دو روز زمان خوبی باشه برای تست زدن اون کاری که گفتم قرار بود با پسرخاله ام بکنم و نشد و حالا چند روز پیش با یه پسرخاله دیگه ام حرفیدم و گفت که این چند روز زمان خوبیه برای تست زدن و شاید با اون کاری رو شروع کنم. البته فقط تستی.

مستاجر هم میره و میاد واسه خونه بریانک و البته مستاجر که خونه نیست و کلید دست واحد ده بیچاره است! هنوز نه مستاجر اومده، نه اینا بلند شده اند. من بدبخت هم باید هی قسط بدم. آخر سر هیچی از این پول پیش نمی مونه. تا الانم فقط 690هزار تومنش مونده. که البته بابت تعمیر دری که شکسته و بقیه چیزها میره.

ببخشید که این روزها خیلی نمی تونم بهتون سر بزنم و نظرات رو هم دیروز نتونستم همه رو تایید کنم. الان که این پست رو بذارم، میرم سراغ نظرات قشنگتون.

دیشب مهدی گفت: حواست هست که امروز پنجمه؟ گفتم: آره. گفت: من به تو کادو چی بدم؟ گفتم: نمیدونم! گفت: نه سال گذشت. نه سال پیش، امروز عقد کردیم. یادته؟ گفتم: آره. گفت: من خواستم برات گل بخرم ولی کارتم خراب بود.

تو دلم گفتم: کادوی روز زن هم همینطوری افتاد زیر دست و پا! بعدش دیگه قرار شد امشب شام بریم بیرون. البته مهدی از اول ماه رمضون میگه یه شب بریم و نمیشه که بریم. حالا شاید امشب بریم که هم شام بیرون بخوریم، هم بریم قلعه سحرآمیز.

عید همه تون مبارک. ایشالا این چند روز به همه خوش بگذره!

 

[ دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ