چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. عیدتون هم مبارک. مخصوصا تبریک ویژه به روزه داران. ایشالا همه مون این توفیق رو داشته باشیم.

ایشالا به همه خوش گذشته باشه. چه در سفر چه بی سفر! همه اش ایشالا بی خطر!!! (اوه اوه، شاعر هم شده تو این چند روز!)

نیشخندنیشخندنیشخند


خب راستش من این چند روز رو نرفتم سفر. خونه بودم. همه اش هم خونه خودمون نبودم. ولی خب جای جدید هم نرفتیم. هی مشغول خاله بازی بودیم! حالا براتون میگم که چرا نشد کاری غیر از روال همیشه بکنیم!

خب روز دوشنبه که روز آخر کاری بود، پس از خوردن مقادیر زیادی حرص از دست رئیس محترم، ایشون تشریف بردند و منم رفتم  دنبال مانی و دو تایی رفتیم خونه. خیابونها هم عین دسته گل بود از بس کسی توش نبود!!! اینجور وقتها آدم میخواد بیاد وسط خیابون برقصه!!! والا!!!!!!!

دیگه از رقص صرفنظر کردیم و رسیدیم خونه و من یه سری لیست خرید به مهدی دادم که بره بخره واسه اون کاری که گفتم بهتون. البته زمان کم داشتم ولی خب یه سری کارهاشو انجام دادم و دیگه ساعت هشت، رفتیم در مغازه پسرخاله ام اینا. به داداش بزرگه هم زنگیدم که بیاد! خب بقیه پسرخاله ها و خانواده هاشون هم بودند! ببینید چه شیر تو شیری بوددیگه! بعد واسه اون کار، اون چیزهایی رو که برده بودم رو تحویل دادم و بازم رفتیم پیش پسرخاله هام و خوش گذشت تا آخر شب که به اونا کمک کردیم و در مغازه رو بستند.

روز عید فطر که میشد سه شنبه از خواب بیدار شدم و دیدم امروز عیده و باید بریم پیش خانواده هامون. از شما چه پنهون که خودم هم حال غذا پختن نداشتم!!!! رفتم به مهدی گفتم: ناهار بریم خونه شما و شام هم بریم خونه بابام اینا. خب؟ گفت: باشه!

و اینم بگم که میدونم این روزها، خانواده ها چشمشون به دره که بچه هاشون بیان. ما هم بدون اینکه به خانواده مهدی بگیم، رفتیم خونه شون و اونام کلی خوشحال شدند و با مانی بازی کردند. خواهربزرگه مهدی هم زنگید و دید ما اونجاییم، زیر ناهارشون خامومش کرد و با شوهرش اومد اونجا. هرچند خودش ناهار نخورد و گفت میل نداره! خلاصه تا عصر بودیم و عصر رفتیم از مغازه موبایل فروشی برادر دوستم، یه موبایل واسه بابام خریدیم و رفتیم خونه مامانم اینا. شب اونجا بودیم و دیگه خونه خودمون هم نرفتیم. فردا صبحش مامانم زنگید به خاله ام که پاشه بیاد اونجا و ما هم که اونجا بودیم. اون یکی خاله ام هم که از کرمانشاه اومده و خونه پسرش بود، عصر زنگید که اگه ما هستیم، نوه هاشو بیاره مانی بازی کنه. خلاصه همه ریختند خونه بابام اینا و قرار شد شب هم بریم مغازه پسرخاله هام، مهمون مامانم!

هر کاری هم کردیم، بابام نیومد و گفت میخواد بره کوه. بعدش رفتیم اکباتان و همه اول پخش و پلا شدیم بین مغازه ها، بعدش سر شام جمع شدیم و شروع کردیم به خوردن. اینم بگم که خانم یکی از پسرخاله هام هم بود. که دخترش شش روز از مانی کوچیکتره! مانی خیلی این دختر کوچولو رو دوست داره و کلا با هم می سازند! بعد مانی از من خواست براش شیر بخرم. کیف پولم، تو کیف مامانم جا مونده بود. از خانم پسرخاله ام خواستم واسه بچه ها شیر بخره. با تعجب گفت: شیر؟؟؟ شیر کاکائو که خوشمزه تره! گفتم: ولی در عوض ضرر داره و نمیذاره کلسیم شیر جذب بشه. پشت چشم نازک کرد و گفت: آشتی! تو رو خدا ول کن! بذار بچه ها حالش رو ببرند! در نهایت واسه مانی شیر و واسه دخترش شیرکاکائو خرید.

اونوقت یکی مثل مهدی فکر میکنه اگه خانمی تو خونه باشه، هممممه جوره حواسش به بچه و تغذیه اش هست! حالا فکر کنید من تو خونه باشم و فکر کنم بچه هر جور که حال میکنه بهش غذا بدم!!!!!!! این دیگه چه ربطی به شاغل یا خونه دار بودن زن داره؟؟!!

خلاصه بابام هم زنگید که همه مهمون من باشند به جای شیرینی برد  آلمان. که همه گفتند قبول نیست و باید جوجه کباب بدی!!!!!! خلاصه شب برگشتیم خونه مامانم اینا و تو این فاصله مهدی رفت از خونه ایکس باکس رو آورد و پسره جمع شدند خونه خاله کوچیکه که با خونه مامانم یه کوچه فاصله اشه. راستش من دوست نداشتم! یعنی میدونستم دیگه تا آخر تعطیلات اسیر ایکس باکس بازی کردن پسرهاییم. البته بگم ها، اون پسرخاله هام که متاهل هستند، خانم هاشون نذاشتند. تنها احمقی که اون وسط لال بود، من بودم! خب همه آتیش ها هم از گور شوهر و برادر من بلند میشد!

خلاصه شب من و مانی رفتیم خونه مامانم اینا و خاله و دخترخاله ام هم اومدند که خونه واسه پسرها خالی باشه. البته فقط به قصد بازی ایکس باکس! بعد خاله ام گفت: آره..... زن اون یکی ها نذاشتند شوهرهاشون بیان با بچه ها بازی کنند! گفتم: خوب کاری کردند! مرد متاهل باید شب پیش زن و بچه اش باشه! گفت: خب تو چرا گذاشتی مهدی بره؟ گفتم: خب مهدی دیگه رفت دیگه!!!!!

چیزی نداشتم بگم. بعد گفتم بهش که دامادهای مهدی اینا، یه ساعت هم از زنهاشون جدا نمیشن و تا سر کوچه، حتما با زن هاشون میرن!!!!!!!! بعد دیگه ادامه ندادم چون تف سربالا بود!!!!!!!

خلاصه مانی قبل از خواب سراغ مهدی رو گرفت و گفتیم رفته ماشین تعمیر کنه ولی عین دفعه قبل، یه ساعت بعد بیدار شد و دوباره ده دقیقه تو خواب جیغ کشید! دیگه این بار خون، داشت خونمو میخورد! مرتیکه میدونست دفعه قبل مانی اون بلا رو سر بقیه آورد، بازم برنامه ایکس باکس گذاشت! خودم داشتم از شدت عصبانیت منفجر میشدم! ولی جلوی مامانم اینا خودمو کنترل کردم. زنگیدم به مهدی و گفتم مانی بهانه اش رو میگیره! اونم با ماشین داداشم خودش رو رسوند و مانی رو بغل کرد و مانی آروم شد. خوابیدیم و نیم ساعت بعد، دوباره مانی بیدار شد و جیغ کشید و همه هم بیدار شدند! من دیگه وسایل رو جمع کردم که همون نصف شب بریم خونه خودمون. دو بار همون اوایل خوابم، از خواب پریده بودم و سرم عجیب درد میکرد. لحظه ای که میخواستیم بریم بیرون، متوجه شدیم پیشونی مانی بالا اومده و البته پشت مهدی هم از سه چهار جا بالا اومده بود! نمیدونم پشه خورده بودشون یا گاومیش! والا اون جای نیش پشه نبود!!!!

تا رسیدیم خونه، ساعت حوالی دو و نیم بود!!!!!مهدی خیلی آروم بود ولی من داشتم منفجر میشدم. ولی هیچی نگفتم. خلاصه روز پنجشنبه رو خونه بودیم و البته مامانم هی اصرار میکرد ما بریم اونجا و بچه ها بازم بازی کنند!!!!!!! ولی من دیدم اگه قراره اینا بازی کنند، بهتره خونه ما باشند که منم به کارهام برسم!

نگین چرا با مهدی برنامه نذاشتی که حالا براتون میگم چی شد!

بعد منم زنگیدم به داداشم و اونا هم وسایل رو جمع کردند و اومدند خونه ما. واسه ناهار هم عدس پلو درست کردم چون حوصله درست کردن غدای دیگه ای رو نداشتم! عصر هم تا اونا خوابیدند، دوباره رفتم وسایل اون کار رو آماده کردم و شب دوباره رفتیم اکباتان و منم رفتم اون وسایل رو تحویل دادم و این بار به مراتب بهتر از دفعه قبل شده بود.

ولی خب به صاحب کار هم گفته ام که هنوز تصمیم قطعی رو نگرفته ام. چون مستلزم اینه که دو هفته هر شب برم اونجا و کلی از وقت و انرژیم رو میگیره و این روزهای تعطیل هیچی. ولی روزهایی که از صبح میرم اداره، واقعا کشنده است. گفتم حالا برای تصمیم نهایی با همسرم مشورت میکنم. نظر مهدی هم اینه که این کار موفقیت داره ولی همه اش میگفت: آشتی تو از جون و دل مایه میذاری و خسته میشی. چون اداره رست رو میکشه!!!!!!!!

و متاسفانه یا خوشبختانه مهدی نمیتونه این کار رو بکنه. البته در یک اقدام ضربتی گفت: اگه تو وسایل رو آماده کنی، من هر روز می برم. ولی خب فقط بردن نیست. باید یکی بالاسر کار وایسه که مهدی وای نمیسه!!!!!!!!

خلاصه پنجشنبه شب هم از اکباتان برگشتیم خونه و جمعه رو بچه ها بودند و جمعه صبح رفتم مرغ خریدم. طبق قرار این اواخر قرار بود مهدی بره بخره ولی خواب بود و منم بابت آماده کردن وسایل مانی برای بیمارستان یکشنبه، کلی کار داشتم. اینه که لباسهای مانی رو انداختم تو ماشین و واسه ناهار هم زرشک پلو با مرغ درست کردم و واسه مانی هم یه تیکه ماهیچه پختم و تا برنج دم بکشه، با مانی رفتیم حموم و حسابی شستمش! بیرون اومدیم و ناهار خوردیم و دیگه تا ساعت پنج، داداشم و پسرخاله هام رفتند و بعدش مهدی رفت حموم و منم وسایل رو جمع و جور کردم و غذاها رو جابجا کردم و آرایش کردم و رفتیم خونه بابای مهدی! اینم نظر مهدی بود. وگرنه که ما عید فطر اونجا بودیم. گفتم اگه الان بهش بگم، میگه خب سه روز خونه بابای تو بودیم!!!!!

بعد که از خونه باباش اومدیم، ساعت ده و ربع رسیدیم خونه. بعد از این چند روز تنها شده بودیم. بهش گفتم: یه فیلم بذارم ببینیم؟ گفت: چه فیلمی؟ گفتم: همون که بابام داد و یه کم از داستانش رو گفت و تو خوشت اومد! گفت: من الان حوصله فیلم ندارم!!!! گفتم: اگه الان پسرها بزنگند که بیا ایکس باکس، با کله می دووی!!!!!!! ولی تو این چند روز چه وقتی برای من گذاشتی؟ گفت: خودت هی رفتی ا کباتان برای تست اون کارت! من که نگفتم بریم!!!!!!

شما ببینید این آدم چقدر سواستفاده چیه!!!!!!!! گفتم: این چند روز هی ایکس باکس ایکس باکس ایکس باکس! حتی تو همون ایکس باکس، یه بار گفتی یه بازی بکنیم که آشتی هم بازی کنه؟ همه اش فوتبال فوتبال فوتبال!

و قبلا هم بهتون گفته ام که بابای خودم هم همینطوری تخته نرد بازی میکرد و ما و مامانم به مرز جنون می رسیدیم. مامان بدبختم صبح میخواست بره سر کلاس، بابام تا سه نصفه شب تخته بازی میکرد با پسرخاله هام! خب بقیه به این شیوه عادت کرده اند.

راستش من دیگه تحمل ندارم. یعنی واسم قابل تحمل نیست. منتها چون نصف این بازیها خونه ماست، دهنم تو یقه امه. چون فوری همون خانواده خودم دهنمو پر از سگ می کنند که تو مهمون نواز نیستی و بیخودی ما هم نمی آییم خونه شما! یعنی شما بدهکار میشید!

خب مجردها این چیزها رو متوجه نمیشن که! یه متاهلی مثل مهدی باید بفهمه. که نمی فهمه.

دیشب من همون ده و نیم دراز کشیدم جلوی تی وی. اول خواستم خودم فیلمه رو ببینم، ولی دیدم ایکس باکس روشن نمیشه. دیگه بی خیالش شدم. بعدش ساعت یازده، مهدی زد کانال نسیم و تکرار خندوانه روز عید رو نگاه کرد. من دیگه رفتم خوابیدم! صدای قهقهه اش همه خونه رو برداشته بود!!!!

به خودش هم گفتم که تو کلا تو مغزت تعریف نشده که با زنت هم یه رابطه ای داشته باشی. یه برنامه دو نفره. همین الان رو ببین! من میگم فیلم، میگی حوصله ندارم. بعد میشینی خندوانه نگاه میکنی!!!!!!!!!

بعدش رفتم تو اتاق!!!!!!!

اصلا من با این آدم کاری نداشته باشم و برم تو لاک خودم. فکر می کنید چی میشه؟ فقط میترسه که من برم و برنگردم. اون ترس باعث نمیشه برای با من بودن، برنامه بذاره. من نمیدونم تو رابطه ما، اون قسمت چی شده و کجا رفته؟! آخه یعنی چی؟ زن و شوهری بعد از هشت نه سال زندگی، کلا قسمت باهم بودنشون سوخته باشه و مرده دیگه اصلا یادش نیاد یه وقتی، یه کاری، یه برنامه ای، ولو یه صحبت کوچیکی، یه چشمکی، چیزی هم باید با زنش داشته باشه! یه چیز اختصاصی. یه چیزی مثل هوای دو نفره!
چون خونه باباش اینا، صد سال یه نفر نمیاد و بره، اینم اینجوری میخواد جبران کنه. تمممممممممممام وقتش با پسرهای مجرد و البته من به برادرهام اطمینان دارم. ولی دیگه خسته شده ام.

حالا این بار حرف بشه میخوام بگم که خودش به پسرها بگه که اشتی دیگه خسته شده. هرکی هم هرچی میخواد بگه، بگه. هرچیزی حد داره. اگه قرار به بازیه، منم بازی کنم. مثل بولینگ! ولی خب، مشاور باید بهش بگه که یادش باشه که متاهله! نه فقط به خاطر ایکس باکس بازی نکردن! به خاطر اینکه یه جایی گوشه ذهنش برای من داشته باشه!

نمیدونم. شاید مهم باشه برام. شایدم نباشه. ولی اگه قرار باشه تو این زندگی بمونم، خب باید یه جایی داشته باشم. نوکر بی جیره و مواجب که نیستم! حالا تو کلاس روز چهارشنبه به مشاورم میگم این مساله رو.

چند روز پیش با یکی از همکارهام تو وایبر می چتیدم. همون همکار سابقم که واسم کتاب آورد. خیلی آقای محترمیه و برام نوشت که تو همون گروه همکاران سابق، دیده که همه باهم می حرفیدیم در مورد زخم هایی که داریم. و نوشته بود چه خوب که میشه از زخمها نوشت. منم نوشتم که همه زخمها رو هم نمیشه گفت و میدونم خودش هم زخم بزرگی داره از زندگی رو دلش. و سربسته جریان خودم و مهدی رو گفتم براش. جمله قشنگی بهم گفت! گفت:

 هرگز نگو به خاطر مانی تو این زندگی مونده ای. حتی اگه مانی نشنوه این مساله روی روحش سنگینی میکنه! بعدش هم آشتی خانم! یا تو این زندگی، گرم بمون، یا اصلا نمون. تکلیفت رو یکسره کن!

چند روزی درگیر فکر کردن رو این حرفش بودم!

خلاصه اونم از هوای دو نفره ما که با دو هزار نفر مشارکتی شد!!!!!! آخه یه سری از دوستان هی میگن با شوهرت برنامه بذار برید بیرون! یارو چسبیده به کاناپه است، با کدوم جرثقیل بلندش کنم؟ بعدش هم اگه به زور بیاد، زهرمارم میکنه!

یه موضوع دیگه اینکه اون شب شوهرخاله مهدی گفت قلعه سحرآمیز تو پارک ولایته! من اصلا نمیدونم کجاست. ظاهرا تو پارک ارمه! یعنی با خصوصی و عمومی، حسابی شرمنده ام کردید!!!!!!!!نیشخند

و اینکه فردا مانی میره بیمارستان برای عمل و سپرده دست خدا. میدونم لباس آبی تنش می کنند موقع عمل. هی این روزها بهش میگم که دکتر قراره یه لباس آبی خوشگل تنت کنه بشی عین دکترها! اوایل هی میگفت: دکترها که سفید می پوشند. گفتم: درسته! ولی دکترهایی که بیشتر بلدند، آبی می پوشند!

امشب باید مانی رو بیشتر بغلش کنم. بیشتر بوش کنم و بیشتر بخورمش!!!! هرچند فردا هم بعد از عمل پیشش میمونم و البته فردا شب هم اونجام. خب دیگه فردا و پس فردا هم پست ندارم.

اتفاقا فردا روز تولد نی نی آشنا جونمه! (پنج دقیقه تا آشنایی!) ایشالا اونم به سلامتی فارغ بشه!

یکی از این شبهایی که اکباتان بودیم، یه اتفاق جالبی افتاد!

آخر شب که داشتیم مغازه پسرخاله هام رو جمع می کردیم، نگهبان، میله های حفاظ رو کشیده بود. از پشت میله ها، صدای دو خانم و یه بچه می اومد که ما رو صدا می زدند. من و مانی رفتیم جلوتر و دیدیم یه خانم مسن و یه خانم جوون، یه نی نی تقریبا یه ساله رو بغلشون گرفته اند. یه کاسه و یه قاشق کوچیک هم دست خانم جوون بود. گفتم: چی شده؟ گفتند: نی نی ما که اسمش آیدینه، غذا نمیخوره. ببینید شما می تونید باهاش حرف بزنید؟! من و مانی هم شروع کردیم به ادا درآوردن و دهنمون رو باز می کردیم و میگفتیم: آآآآآمممممممممممم هام هام هام هام....... اون می خندید و دهنشو که باز میکرد، خانم جوون یه قاشق غذا میذاشت دهنش. البته غذاههه سفید بود. بعد ازشون پرسیدم: شما مادر آیدین هستید؟ خانم جوون گفت:

نه، من زندایی اش هستم، این خانم هم مادربزرگشه. مادر آیدین دو روزه که شیمی درمانی میکنه و نمیتونه به آیدین شیر بده!! برای همین، آیدین کلافه است و اینم شیر خشکه که ریخته ایم تو کاسه و یه کم هم آرد برنج و شکر بهش اضافه کرده ایم. ولی نمیخوره. مامانش هم پیشش نیست!

همه اکباتان رو کوبیدند تو سرم!!!!!!!! از شدت ناراحتی لال شده بودم ولی خودمو نشکستم. رفتم آیدین رو بغل کردم و جالبه که پرید تو بغلم. بعد صورت قشنگشو چسبوندم به صورتمو شروع کردم باهاش حرف زدم. اولش یه کم بی تاب بود، ولی کم کم آروم شد. روبروی مسجد بازارچه اکباتان راهش می بردم و براش حرف میزدم. که تو باید غذاتو بخوری که مامان خیالش از طرف تو راحت بشه. مامان حالش خوبه و منتظره تو بزرگ بشی و بری مدرسه. بعد تو هر روز از مدرسه بیای و واسه مامان تعریف کنی که چی شده تو مدرسه. مامانم غذای خوشمزه برات درست میکنه.

مادربزرگش گریه اش گرفته بود. ولی خودم به کلماتی که میگفتم ایمان داشتم. بعد از مانی خواستم واسه مامان آیدین دعا کنه. مانی هم دستاشو بالا گرفته بود و میگفت: خدایا مامان آیدین رو خوب کن! بعد مادربزرگه، دستهای آیدین رو هم بالا گرفته بود و میگفت: آممیییین!

بعد به مادربزرگه گفتم من همین امشب هزار تا صلوات می فرستم. ایشالا که خوب میشه مامان آیدین. البته مانی پاهای منو محکم چسبیده بود و میگفت: بچه شونو پس بده، منو بغل کن!!!!!! ببین من خوابم!

بعد سرپا چشماشو بست و شروع کرد به خرو پف کردن!!!!!!!!! خلاصه آیدین رو پس دادم و با بچه ها برگشتیم خونه! ولی اون شب حال عجیبی داشتم. تا برسیم خونه هی دعا میکردم و اشک میریختم تو ماشین! دلم بد شکسته بود! همه اش قیافه آیدین جلوی نظرم بود. همه اش میگفتم خدایا ناامیدشون نکن!!!!!!

از اون روز تا حالا، همه اش آیدین میاد جلوی چشمم و برای مامانش دعا میکنم!

[ شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ