چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااااام. خدا رو شکر یه بار دیگه اینجام! صبح همگی بخیر و شادی. الان ساعت 07:24 صبح روز سه شنبه است. البته من 07:09 کارت زدم! حالم هم خوبه. فقط اگه میشد امروزم پیش مانی باشم برای دلم بهتر بود! آخه دو شبانه روز بهش چسبیده بودم و الان فقط دلم براش تنگ میشه. وگرنه که میدونم شکر خدا حالش خوبه. فدای محبت همه تون.قلب


یه نگاهی به نظرات انداختم. خصوصی و عمومی کلی ابراز محبت کرده بودید. یک دنیا ممنون. منم از خدا بهترین ها رو براتون میخوام. هرچی که خیر و صلاحه و یه دنیا برکت.

خب وقتی الان سر کارم، یعنی به خیر گذشته و البته که عمل ساده ای هم بود. ولی مشکل، همون بیهوشی بود که همون مانی رو اذیت کرد. ولی خب به خیر گذشت.

شنبه روز شیفتم بود ولی رئیسم زود رفت. این بار دیگه به مهدی نگفتم که منم باهاشون میرم. قرار شد برم یه کم خرید واسه چیزهایی که احتیاج داشتم. خریدها رو انجام دادم و ساعت هفت رسیدم خونه. خیلی پام درد میکرد. خودم هم البته تعجب کردم. چون اونقدری راه نرفته بودیم که اینهمه پا و کمرم درد بکنه.

یه کم  استراحت کردم و خیالم هم از بابت شام حاضر بود. بعدش پاشدم به جمع کردن وسایل بیمارستان. دو دست لباس واسه مانی و یه دست لباس و صندل واسه خودم و بقیه لوازم شخصی. یه سجاده هم واسه خودم آوردم که اونجا بتونم تو همون اتاق نمازمو بخونم. نمیدونستم بیمارستان سجاده داره یا نه. همه رو هم گذاشتم تو کوله ام. و البته کیف لوازم ارایش و تسبیح!!!!! نیشخند یه کم هم برگ به لیمو برداشتم که خیلی ارام بخشه! یه لیوان هم گذاشتم تو کوله ام. چون میدونم نسبت به بیمارستان، بد دلم!

خلاصه وسایل رو جمع کردم و کوله رو یه گوشه گذاشتم و بعدش باطری دوربین رو هم گذاشتم واسه شارژ و چک کردم حافظه اش پر نباشه. هرچی هم یادم می اومدم، می بردم میذاشتم تو کوله. بعدش رفتم دوش گرفتم و دلیل پادرد و کمردردم رو متوجه شدم... تقریبا نه روز جلوتر!!!!!! حتما به خاطر فشارهای عصبی بوده. خلاصه سجاده رو از کوله بیرون آوردم و به خدا گفتم: خب فرق هم نداره! نماز هم نخونم، بازم تو هستی و میشه با یه زبون دیگه باهات بحرفم!

تصمیم داشتم شام رو دیر به مانی بدم که یه وقت نصف شب گشنه نشه. چون از ساعت دوازه می بایست دیگه هیچی نمیخورد. خلاصه بیست ساعت نه و نیم تا ده بهش شام دادم و اونم حسابی خورد و به نظر سیر شد. بعد ساعت یازده خواستم بهش کیک و چای هم بدم که دیگه نخورد و گفت جا نداره!!! بعد حوالی ساعت یازده و نیم با هم رفتیم مسواک زدیم و دیدم ناخن هاش بلنده. اونا رو هم کوتاه کردم و یه دست لباس تمیز تنش کردم و رفتیم خوابیدیم.

اون شب خیلی برام طولانی بود. دلم میخواست زودتر صبح بشه و روز یکشنبه بیاد و بره. ولی یه عالمه میخوابیدم و تازه میشد ساعت یک و نیم! در مواقع دیگه، واقعا لذت بخشه ولی اون شب من دلم میخواست زودتر صبح بشه.

بالاخره ساعت زنگ زد و بیدار شدم و آرایش کردم و دیگه تو دلم داشتم دعا میکردم. مهدی هم پاشد و مردها هم که یه دقیقه ای حاضر میشن! وسایل رو برد تو ماشین و بعد اومد مانی رو بغل کرد و اسم خدا رو آوردیم و مانی و مهدی رو از زیر قرآن رد کردم و سپردمش دست صاحب قرآن.

البته مانی خواب بود و ما هم دوست داشتیم زیاد بخوابه که یه وقت بیدار نشه و ازمون شیر و خوراکی نخواد! خلاصه رسیدیم در بیمارستان و رفتیم داخل و چون مانی تو بغل مهدی خواب بود، رفتم کارهای پذیرش رو انجام دادم و به نظرم بیمارستان زیادی شلوغ بود! بعد رفتیم تو بخش و اتاق مانی رو نشونمون دادند و یه اتاق دو تخته بود ولی گفتند فعلا فقط ما هستیم و اون یکی تخت خالی بود.

مانی کم کم بیدار شده بود و حالش هم خوب بود و ما هم بهش میگفتیم که الان اون لباس خوشگله رو تنت می کنند و کلی هم واسه لباس آبی اتاق عمل ذوق داشت و میگفت: میخوام بشم دکتر مانی! لباس رو تنش کردم و عکس هم ازش انداختم و اونم کلی واسه پرستارها بلبل زبونی کرد. همون ساعت نه، دکترش از اتاق عمل خبر داد که مانی رو ببریم و ما هم رفتیم. مهدی بیرون وایساد و من بردمش داخل. ولی از یه جایی بیشتر نذاشتند من برم. اونجا مانی یه کم ترسید و چسبید به دستم و گفت: مامان نرو! گفتم: من همه اش پیشت می مونم. گریه نکن! بعد یکی از عوامل اتاق عمل که یه پسر جوونی بود اومد و به مانی گفت: تو که پسری! پس چرا گریه میکنی؟ بیا بغل خودم ببرمت ازت عکس بگیرم و برگردیم. باشه؟ مانی هم قبل کرد و از تو بغلم رفت بغل پسره و با هم رفتند! منم دیگه بیرون اومدم و اون لحظات شروع شد. ساعت 09:12 بود.

همه اش فکر میکردم یعنی الان بیهوش شده، یعنی الان داره عمل میشه....

یکی از دوستام میگفت یاسین بخون. تو اون لحظات هیچی نمیتونستم بخونم. هیچ کاری هم نمیتونستم بکنم. فقط تسبیحم دستم بود و بسم الله الرحمن الرحیم میگفتم. و دیگه نمیدونم چی میگفتم. احتمالا هیچی! چون زبونم قفل بود.

در اتاق عمل هم چند تا آقا بودند که منتظر بودند خانمهاشون فارغ بشن. اون روز قرار بود 24 خانم فارغ بشن!!!!! حالا بعدا دلیلش رو میگم که چرا تعداد زیاد بود!!!

پرستارها هی می اومدند و نی نی تحویل می گرفتند و میرفتند! مهدی نشسته بود و من نمی تونستم بشینم. هی راه میرفتم. پا و کمرم هم به شدت درد میکرد و من احمق قادر به نشستن نبودم. دعا و انرژی همه تون رو حس میکردم اونجا. همه بودید!

یه جا هم یه دستگاه احیاء (شاید من فکر میکنم دستگاه احیا بود) بردند تو اتاق و من دویدم و گفتم: اینو برای کی می برید؟ گفتند واسه کسانی که زایمان کرده اند! بعدش یه کم نشستم و بازم راه رفتم. از یه ساعت که گذشت، هی از لای اتاق عمل که باز میشد، نگاه میکردم.

تا بالاخره دیدم یه بچه ای داره رو تخت، بالا و پایین میره! دویدم تو اتاق و دیدم مانیه که داره به هوش میاد! یه آقایی هم کنارش بود که نمی تونست مانی رو نگه داره. به زور مانی رو نگه داشتم و هی باهاش حرف زدم ولی به هوش نبود. چشماش بسته بود. ولی خیلی تلاطم داشت. مهدی هم پشت سرم اومد و همون موقع، مانی خون بالا آورد! البته احتمالا خونهای تو گلوش بود. گفتم: آقا، این داره خون بالا میاره! مهدی زد تو سرش و هول شد. مسوول اونجا هم گفت: یکی تون اینجا باشید. آقا! شما تشریف ببرید بیرون. ظاهرا اعصابتون خرابه! که البته اونجا مهدی حق داشت واقعا.

خلاصه بردیمش تو اتاقش و مانی همچنان تلاطم داشت و من نگهش داشته بودم و واسش حرف میزدم و شعرهایی که همیشه براش میخوندم و خوندم. بعد مانی دوباره خون بالا آورد و بعد از نیم ساعت، مامان مهدی کارت همراه رو از مهدی گرفت و اومد بالا و البته من حریف نشدم که نیان و همه شون از صبح بیمارستان بودند. هرچند که من ندیدمشون. ولی طفلی ها از صبح اسیر بودند. خلاصه یه کم مانی رو دید و برگشت پایین. این بار خواهرشوهر بزرگه اومد و از دیدن مانی، خیلی ناراحت شد. یه کم با مانی صحبت کرد ولی مانی اصلا متوجه نبود. همه اش بیقراری میکرد. اونم رفت پایین و تو این فاصله مانی دوباره خون بالا آورد و یه دفعه غلتید طرف راستش و همون موقع، سرم از دستش بیرون اومد و تو یه ثانیه، همه دست راستش غرق خون شد. هم زنگ رو فشار دادم هم با صدای بلند پرستار رو صدا کرد. پرستار فوری دوید و رگشو گرفت و دیگه وقتی خواست سرم رو تو اون یکی دستش بزنه، دلم از حال رفت!

ولی به زور خودمو نگه داشته بودم و هی با خودم میگفتم الان وقت غش کردن من نیست. چون مانی هم تو اون حالت خواب و بیداری، همه اش میگفت: مامان! دستمو بگیر. مامان! پیشم بمون!

همون موقع در اتاق باز شد و داداشم عین یه فرشته وارد شد و دید من دارم از حال میرم. نشستم رو زمین و پیشونی ام رو گذاشتم لبه تخت. فقط سعی میکردم دستم از دست مانی ول نشه که یه وقت گریه نکنه. داداشم متوجه حالم شد و فوری اومد یه صندلی برام گذاشت و پامو بالا گرفت. خواست بهم آب میوه بده که گفتم حالم داره به هم میخوره ولی به زور یه قوطی آب سیب بهم داد و یه کم خوردم و بهتر شدم. بعدش داداشم رفت پایین و کارت و داد به مهدی و اون اومد بالا.

تو این فاصله لباس اتاق عمل رو که دیگه قابل استفاده نبود از تن مانی درآوردم و حالا فکر کنید با سرمی که دستش بود! لباسش رو پاره کردم و درآوردم و خوشبختانه حلقه آستین لباس خودش هم بزرگ بود و تونستم سرم رو از توش رد کنم.

کم کم فاصله تلاطم مانی بیشتر میشد و تو این فاصله میخوابید. ولی دیگه نه پایی برام مونده بود، نه کمری! همه اش سرپا بودم! هی پستش رو می مالیدم و براش حرف میزدم که صدامو بشنوه و بدونه که هستم.

ناهار آوردند و اصلا دلم نمیخواست بخورم. ولی به زور چند قاشق خوردم و دیگه ساعت سه شد و دوباره خانواده مهدی اومدند و بعدش هم تو این فاصله داداشم، به مامان و بابام گرفته بود و اونا هم ا ومدند برای ملاقات. مامانم که از در اومد، تا مانی رو رو تخت دید، زد تو سرش و گریه کرد. اونجا گریه ام گرفت!!!!!!! (حس مادری رو می بینید!)

بعد مامانم گفت: آشتی! تو چرا به من نگفتی؟ داداشت ظهر به من گفت و من همون موقع، یه طرف بدنم از کار افتاد!

گفتم: خب به همین دلیل نگفتم دیگه! یه عمل ساده بود که تموم شد. الانم بهتره.

خلاصه همه خیلی به مانی محبت داشتند و البته مانی تمام مدت خواب بود و گاهی گریه میکرد تو خواب و بیقرار بود. ساعت پنج شد و دیگه همه ملاقات کننده ها رفتند. مانی همچنان خواب بود و مهدی هی میگفت: این نباید اینقدر بخوابه. همه می گفتیم: بابا این اثرات بیهوشیه. میگفت: نه، بیهوشی تموم شده. من می ترسم!!

خلاصه دیگه فقط من و مهدی بودیم تو اتاق پیش مانی که مهدی یه دفعه پرید به من که تو اصلا عین خیالت نیست! اصلا نگران این خوابیدنهای مانی نیستی! فکر میکنی همه چی با صبر درست میشه! اینم مادری کردن توئه!!!! من خودم رفتم به پرستار گفتم که این بچه چرا همه اش خوابه، گفت الان میزنگه به دکتر بیهوشی بیاد مانی رو ببینه! ولی این اصلا به فکر تو نرسید!!!!!!!

گفتم: الان رو سر بچه عمل کرده، دعوا کردنت دیگه چیه! اصلا تو به این حساب بذار که من نمیدونستم، یا به ذهنم نرسیده، یا برام مهم نبوده یا هرچی! من که نباید پابه پای تو به همه چی فکر کنم! تو به این موضوع فکر کردی، دستت درد نکنه. خب به نظر من، این خوابیدن طبیعیه! چون بچه از بیهوشی بلند شده!

گفت: خب این خواب نمیذاره چیزی بخوره. همین آدمو نگران میکنه. این الان باید آبمیوه سرد و بستنی بخوره!

دیگه هیچی نگفتم. به اندازه کافی تو دلم غوغا بود! بعد داداش کوچیکه ام و خانمش اومدند و چون ساعت ملاقات تموم شده بود، مهدی کارت همراه رو برد پایین بده به اونا. تو این فاصله یه پرستار مهربون اومد و گفت: این بچه حق داره اینقدر کلافه باشه. یه کم بیارش تو بخش که حال و هواش بهتر بشه.

مانی رو بغل کردم و سرمش رو هم دستم گرفتم و بردمش تو بخش. اتاقها پر بود از نی نی هایی که همون روز دنیا اومده بودند! بعد اون خانم پرستار مهربون یه ویلچیر به مانی داد و گفت: این ماشین رو بهت میدم که تو بخش بگردی و ببینی نی نی ها حالشون خوبه یا نه!

خلاصه مانی رو گذاشتم رو ویلچر و تو بخش چرخوندمش و البته تو اتاقها نمی رفتیم. تو همون راهرو. خانم برادرم اومد و اونم تو همون راهرو مانی رو دید و بعد رفت و برگشت و داداشم هم اومد و رفت و مانی دیگه خسته شد و گفت: بریم تو اتاق. اونجا یه قلپ آبمیوه خورد و البته خانم پرستار هم بهش گفت که باید سوخت ماشینش اندازه باشه و تونستیم چند قلپ دیگه بهش آبمیوه بدیم.

خلاصه مهدی برگشت بالا و البته اونم خیلی خسته شده بود و ناهار هم نخورده بود. دیگه تا ساعت نه و ده پیش من و مانی بود و مانی هم نمیذاشت بره. کم کم مانی بهتر میشد و البته ما حریف نمیشدیم چیزی بدیم بخوره. بعد فکر کنید من بستنی نخور، به خاطر اینکه مانی بستنی بخوره، با مهدی نشستم به بستنی خوردن و به به گفتن! البته اصلا به مانی تعارف نمی کردیم که بیشتر تحریک بشه که البته نخورد!

بعد من مهدی رو فرستادم که بره هم شام یه چیزی بخوره، هم بره خونه. اول میخواست تو ماشین بخوابه، ولی گفتم اینجوری خسته میشی. بذار امشب من رو سرش باشم و من خسته بشم. تو برو استراحت کن که جون داشته باشی واسه فردا. اینجوری تقسیم کنیم بهتره. البته از ظهر هم چند بار به من گفت که برم خونه مامانم اینا استراحت کنم و برگردم ولی من دلم طاقت نمی آورد و میخواستم تو اون ساعتها و دقایق پیش مانی باشم.

خلاصه به بهانه آوردن کاغذ رفت و منم سر مانی رو گول مالیدم و هی براش حرف زدم. بعد تو همون حرف زدن، هفت هشت قاشق بستنی دادم به مانی و خورد! بعد به مهدی اس دادم:

سلام. با خیال راحت شام بخور! بهش هفت هشت قاشق بستنی دادم!

مهدی: فدای تو و اون گلت بشم... کاش بتونم احساسمو بهت بگم. با خودم عهد کردم اگر زبونم الکنه با نوشتن قدرشناس باشم. تو رویام هم داشتن گلی مثل تو را هم تصور نمیکردم. قوی، صبور و مهربون و وفادار. عزیزم تو همیشه عزیز و فراموش نشدنی هستی. همه کم محبتی های کلامی رو به حساب زبان الکن بذار و ذهنی افسرده. ببخش...

من: ماچماچقلبقلبلبخندلبخندلبخند شام خوردی؟

مهدی: دارم میخورم. بیام؟

من: نه عزیزم. دارم قصه میگم که بخوابه! تو بخور و برو! ایشالا که اینم تا صبح بخوابه و اذیت نشه. خودم حواسم بهش هست! فقط اگه رفتی خونه، جای ما دو تا رو خالی کن! نه به خاطر امشب که ما خونه نیستیم! به خاطر آینده که قدر با هم بودنو بدونیم و جامون پیش هم سبز باشه! شب بخیر!

مهدی: فات. من میام دم در تا بستنی عروسکی و کارت رو بدم. فقط یه تقه به در میزنم. (تا مانی یه وقت مهدی رو نبینه و بهانه اش رو نگیره!)

بعد مهدی رفت خونه و از اونجا اس داد که:

فدات شم مانی خوابید؟ خودت چی؟ البته میدونم سوال احمقانه ایه!

من: تا الان براش قصه گفتم. چند دقیقه پیش هم بردمش دستشویی! الان هم مثلا داره با آهنگ معین میخوابه! البته بهتره یه کم دیگه بیدار بمونه تا قطره ساعت 12!

مهدی: فدات شم کاش می موندم. دکتر دیدش؟ پیش شما که هستم، با همه استرسم آرومم.

من: وقتی خدا هست، چرا استرس؟! مگه نمیدونی اگه همه دنیا قفلر باشه، کلید دست خدا، واسه باز کردن همه اش کافیه؟ دکتر هم همین الان دیدش و راضی بود!

مهدی: شکر برای داشتن تو... شکر برای داشتن پسری از تو... شکر برای داشتن احساسی کنار تو.... شکر برای تنهایی با تو... شکر برای خدایی با تو

من: همیشه یکی از آرزوهام این بود که در کنار من آرامش داشته باشی! نمیدونم این حست ابدیه یا زودگذر!؟ ولی خدا رو به خاطر امشب و این لحظه شکر میگم!

مهدی: فدای شکرت! امیدوارم زبان و ذهنم شیرین و دوست داشتنی تر برات بشه... آمین

من: فدات! دیگه استراحت کن که یه روز قشنگ دیگه منتظرته!

مهدی: ممنونم امید من! اسمتو از امشب میذارم امید.

خلاصه اون شب مثل همه شبهای بیمارستان گذشت. خیلی دیر و البته مانی ساعت یک خوابش برد! و عصر هم که متصدی بیهوشی مانی رو دید، گفت خوابش طبیعیه! ولی خب تا ساعت یک بیدار بود و خودم هم یه کم رو صندلی که کنار تخت مانی، تبدیل به تخت میشد ملافه انداختم و دراز کشیدم و همه اش بیدار میشدم و سرمش رو چک میکردم و مواظب بودم یه قوت خفه نشه یا چیزی پرت نشه تو گلوش. ساعت پنج صبح اومدند برای نظافت و شش و نیم هم صبحانه آوردند و مانی دلش نون و پنیر میخواست ولی اجازه نداشتیم بهش بدیم. خودم هم دلم نمیخواست بخورم وقتی مانی نمیتونست بخوره. ولی عقلم میگفت باید یه لقمه بخورم که بتونم مسکن بخورم. میگرنم عود کرده بود و هرچند که شب قبلش یه کم به لیمو خورده بودم ولی درد میکرد سرم و پادرد و کمر دردم هم که دیگه هیچی! خلاصه یه لقمه درست کردم و رفتم اون پشت خوردم که مانی دلش نخواد.

خلاصه دکترش ساعت هشت اومد مانی رو دید و راضی بود و گفت که میتونید ببریدش خونه. و این بهترین خبریه که آدم میتونه تو بیمارستان بشنوه!!!!!!!! ایشالا هرکی میره بیمارستان به سلامتی و دل خوش برگرده! ایششششششششالا!

بعدش زنگیدم به مهدی و البته خودش از هفت و نیم زنگیده بود که ببینه برنامه چیه. خلاصه مهدی اومد و رفت دنبال کارهای ترخیص که سه ساعت طول کشید!!!! طرف یه ساعت عملش طول کشیده و حالا ترخیصش سه ساعت! یعنی این بوروکراسی تو حلقم!!!!!!

قرار بود مانی رو ببریم خونه بابام اینا که یکی دو روز اونجا تقویت بشه و البته باید این یه هفته رو مایعات بخوره و غذاهای آبکی. که نظر همه این بود که مانی این یکی دو روزه رو خونه بابام اینا باشه که اونا هم مواظبش باشند. خلاصه که ظهر رسیدیم خونه بابام اینا و من پریدم تو حموم و حتی تسبیح و ماشین های مانی رو که برده بودیم بیمارستان رو هم بردم حموم شستم! و همه لباسها و ملافه ها رو هم انداختم تو یه کیسه و هرچی مامانم گفت بده من بشورم، گفتم نه، بذار ببرم خونه و با یه سری دیگه لباس بندازم شسته بشه. خلاصه رفتم حموم و آب گرم رو که رو سرم باز کردم خدا رو هزار بار شکر کردم که دیگه بیمارستان نیستم و حال پسرم هم خوبه.

بیرون اومدم، دیگه از خستگی و بیخوابی تلو تلو میخوردم. ناهار خوردم و موهامو خشک کردم و رفتم خوابیدم. البته از دور صدای مانی رو می شنیدم که با مهدی و مامانم بازی میکرد و به نظرم خیلی خوابیدم. چون وقتی بیدار شدم ساعت پنج بود!!!!!!نیشخند

بعدش بیدار شدم و رفتم سر کوچه ابرومو مرتب کردم و اومدم خونه و خاله ام اینا هم اومدند به مانی سرزدند. یه آدم آهنی هم خاله ام براش آورده بود که صدا میداد و تیر پرت میکرد و کلی مغز همه رو ترید میکرد!!!!! مانی هم البته ساعت پنج و نیم عصر خوابید تا ده شب! ولی بالاخره دیشب هم خوابیدو امروز صبح هم بهتره. هر چند که از صبح اینقدر کار داشته ام که الان ساعت یازده و خرده ای و هنوز نشده این پست رو بذارم.

نشده به مانی هم بزنگم. فقط یه بار زنگیدم و سی ثانیه ای قطع کردم.

از همه تون ممنونم بابت دعاها و انرژی های مثبت. ایشالا همیشه خبرهای شاد ازتون بشنوم.

رفتار مهدی هم بعد از اس های پریشب، هنوز همونجوری آرومه. ایشالا واقعا از درون هم آروم بشه. امیدوارم این جلسات مشاوره روش تاثیر داشته باشه و این رفتارش موندگار باشه. سپرده دست خدا.

من دیگه نمیرسم یه دور دیگه این پست رو بخونم و غلطگیری کنم. خودتون به بزرگی تون ببخشید!

قربون همگی.قلب

فدات! دیگه استراحت کن

[ سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ