چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااام به روی ماهتون! به دلهای مهربونتون. صبح قشنگتون بخیر و شادی. شکر خدا هوا دیگه اونجوری گرم نیست. میدونم گرمه! ولی خب نه مثل مثلا دو هفته پیش که از زمین و زمان آتیش می بارید! این یعنی هیچی ثابت نیست و میگذره! ( نه بابا! اول صبحی و فلسفه؟؟!!نیشخند)


امروز ساعت هفت و دو دقیقه کارت زدم. البته قرار بود شش و نیم بیام ولی صبح نتونستم زود پاشم! البته از ساعت پنج، مانی هی تو خواب ناآرومی میکرد و می چرخید. خب دیشب هم خونه بابام اینا بودیم دیگه. چون هنوز زوده مانی بره مهد و مامانم میخواد یه کم تقویتش کنه. خب هنوز نباید غذای جامد بخوره و با مایعات سرد، ازش پذیرایی میشه!نیشخند

من که نظرم بود امروز دیگه بره مهد! چون میترسم از درس و مشقش جا بمونه! آخه امروز امتحان علوم داشت!!!!خنده

آره، اینو میگفتم که مانی هی تو خواب ناآرومی میکرد. من و مهدی هم هی بیدار میشدیم ببینیم چشه. اول فکر کردیم سردشه. پتو انداختم روش، ولی هنوز دو دقیقه نشده، با لگد، پتو رو پرت کرد! بعدش من دوباره خوابم برد، یه دفعه یه لگد، حواله چشمم کرد! گفتم: آخخخخخخخ! مهدی گفت: چی شد؟ گفتم با لگد زد تو چشمم!

سرمو بغل کرد و بازم خوابم برد. دیگه ساعت شش و ربع بیدار شدم و حاضر شدم و اومدم طرف اداره!

دیروز مهدی با مشاور جلسه داشت. بعد واسه اینکه مامانم اینا شک نکنند به بیکاریش، همون ساعت ده و یازده از خونه اونا بیرون اومده بود و رفته بود بیمه دنبال کارهای بیمه بیکاریش و بعدش رفته بود خونه که شربت آهن مانی رو بیاره. حالا فکر کنید آخر شب مهدی داشت میگفت که رفته خونه و دیده یه گربه تو بالکن همسایه طبقه بالایی مون زاییده! بعد مامانم گفت: چرا رفتی خونه؟ مهدی گفت: واسه اینکه شربت مانی رو بیارم. گفت: از کارت بلند شدی رفتی اونجا واسه خاطر شربت؟ مهدی گفت: آره. بعد مامانم گفت: نکنه کارتو از دست داده ای؟ من و مهدی گفتیم: نه بابا! چرا باید از دست بده؟! (آره خب، اینجا یه کشوریه که امنیت شغلی توش بیداد میکنه! البته خیلی کشورها اینجوری هستند ولی خب اینجا دیگه نوبره!) بعد مامانم گفت: ترسیدم! این بار دیگه من میمیرم اگه مهدی بیکار بشه!

من و مهدی به هم نگاه کردیم و لبخند تلخ زدیم! بعد که مامانم رفت تو اتاق، مهدی یواش گفت: نباید اشاره میکردی که من رفتم خونه. گفتم: خودت گفتی رفتی و دیدی گربه زاییده. ول کن دیگه. مهم نیست!

وقتی مامانم اون حرف رو زد، تو دلم بهش گفتم: مادر من! تو اگه مادر قوی بودی، من باید با خیال راحت همون سه ماه قبل بهت میگفتم که مهدی بیکار شده. نه اینکه سه ماه اینهمه دروغ بهت بگم!!!!ناراحت

بعد با خودم فکر کردم که اینجوری میشه که آدمها به هم و به خصوص به عزیزانشون دروغ میگن. وقتی تو از فکر بیکاری مهدی حالت بد میشه، من چه جوری میتونم بیام بهت بگم که این اتفاق افتاده. خب قدرمسلم دیگه دلداریم نمیدی. هر روز میخوای پشت تلفن آه بکشی و بگی مهدی بره کلاس حسابداری و مهدی بره وزارت کار و مهدی بره رزومه برای فلانی ببره و هی ناله کنی که شوهر فلانی کارش عالیه و درآمدش توپه و دخترخاله ات از صبح تا شب فقط میره باشگاه ورزشی و ده نفر کلفت جلوی دستش کلفتی می کنندو این فقط پول خرج میکنه و تو هی میری سر کار و بچه ات رو میذاری و اوووووووووووه!

خب خدا منو ببخشه. یه دروغ میگم و همه این حرفها رو نمی شنوم! توانم رو میذارم برای زندگیم، نه اینکه بذارم آه و ناله عزیزانم، فرسوده ام کنه!!!!

البته یه راه دیگه هم هست که آدم بگه: لطفا جلوی من ناله نکنید. وضع همینه! ولی خب من دلم نمیخواد مامانم تو دلش هم غصه بیکاری مهدی رو بخوره.

دیشب به این فکر میکردم که اگه یه روز مانی بیاد بهم بگه که بیکار شده چه رفتاری باهاش میکنم؟ قطعا ناراحت میشم. ولی آیا مثل مامانم ـ و خیلی از مامانها ـ این رفتار رو میکنم یا میگم: اتفاقیه که افتاده! مثل یه مرد قوی باش و روزهای سختت رو بگذرون! من همه جوره پشتتم.

البته اینا حرفه! باید دید وقتی اون اتفاق یا هر اتفاقی می افته آدم در چه شرایطیه! همین مامان من زن قوی بود. و البته از پس خیلی از کارها برمیاد هنوزش هم! ولی خب، شاید دیگه الان خسته است و توانش کم شده.

به هر حال، دیروز مهدی ساعت سه وقت مشاوره داشت و من چون بعد از دو روز اومده بودم سر کار، یه عالمه کار سرم بود ولی شاهین اقبال نشست رو دوشم و رئیسم قبل از ساعت سه رفت! منم یه کم کارهام سبک شد و نشستم به تایید نظرات شما عزیزان که اینقدر مهربونید و واقعا من همه لحظات بیمارستان، انرژی و دعاهای قشنگ شما رو با همه سلولهام حس میکردم و همه اش فکر میکردم همه تون دارید منو می بینید! بازم دستهای مهربونتون رو می بوسم و یک دنیا برکت و نیکی براتون از خدای مهربون میخوام.

اول به مهدی گفتم که ساعت چهار و ربع میتونم بیام دنبالش ولی مهدی گفت که دیر میشه و خودم ازاینجا میرم شهران. بعد ساعت بیست دقیقه به پنج بهم زنگید که کجایی؟ گفتم: دارم از اداره میام بیرون. چطور؟ گفت: آخه من الان بیست دقیقه است منتظرم ماشینم. گفتم اگه نزدیکی بیای دنبالم. گفتم: دارم راه می افتم. گفت: نه دیگه نمیخواد. بعد از چند دقیقه زنگید که ماشین اومده و داره میره شهران.

منم راه افتادم و البته یکی دو بار هم بهش زنگیدم که ببینم کجاست که زودتر از من رسید خونه مامانم اینا!!!

بعدش مانی گفت: منو ببرید پارک. من و مامانم هم بردیمش پارک و البته من اونا رو در پارک بپاده کردم و رفتم واسه مانی دنبال لباس اسپایدر من و سوپرمن گشتم. هرجا رو گشتم نبود. همه شهران و جنت آباد رو گشتم و پیدا نکردم. فقط یه جا داشت که اونم خیلی بزرگ بود! نخریدم و رفتم دنبال مانی و مامانم تو پارک و مانی اونجا یه بستنی خورده بود. سه تایی برگشتیم خونه و مهدی خونه تنها بود. مامانم و مانی گلهای حیاط رو آب دادند و منم رفتم بالا دیدم مهدی داره با باباش می حرفه. باباش رفته بود جلسه ای در مورد خونه شون. بعد که قطع کرد هیچی ازش نپرسیدم. ولی خب مثل همیشه ناراحت بود.

دوازده شهریور عروسی خواهرشوهر کوچیکمه، ولی صاحبخونه مامان مهدی گفته که باید بلند بشن. موعدشون هم ششم هفتم شهریوره! صاحبخونه هم کنار نیومده که تخلیه واسه یه هفته بعد از عروسی باشه. اینا هم باید بگردند دنبال خونه.

البته خب اینا که نباید هزینه رو بدن. سازنده باید بده. منتها با این بساطی که این اواخر درست شده، ممکنه سازنده هم زیر بار نره!

خلاصه وقت شام شد و داداشم هم اومد و سر شام یه دفعه من حس کردم دارم ضعف میکنم. جاتون خالی عدس پلو بود غذا. بعدش سرمو خم کردم و با دستم، پای مهدی رو فشار دادم. گفت: چته؟ گفتم: ضعف دارم!

بعد کنار سفره دراز کشیدم و پامو گذاشتم روی مبل. مهدی رفت دستگاه فشار خون رو آورد و فشارم هشت بود! تازه فکر کنید شام هم خورده بودم. بعد داداشم یه ته دیگ سیب زمینی رو حسابی نمک پاشید و داد خوردم! یه کم دراز کشیدم و داداشم و مهدی سفره رو جمع کردند و بعد از نیم ساعت بهتر شدم. ولی خودم میدونم به خاطر فشار این روزهای اخیره و البته کم خونی خودم. تا اون وقتی که ضعف نکرده بودم، مانی داشت واسه خودش بازی میکرد. همین که دراز کشیدم، مانی اومد گفت: مامان! چی شده؟ گفتم: هیچی مامان! همینطوری دراز کشیدم حالم بهتر بشه.

بعد رفت یه پتوسفری آورد و گفت: با هم بخوابیم! سرشو گذاشت رو بازوم و پتو رو کشید رو خودش و من! منتها یه دقیقه بعد بلند شد و دستمو ناز کرد و گفت: من تو رو خیلی دوست دارم. بعد پاشد رفت دنبال بقیه بازیش!!!!!!

امروز هم ساعت پنج کلاس جایگزینی عادتها دارم و ماشین آوردم. البته میخواستم ماشین نیارم ولی چون امروز باید زودتر می اومدم  اداره، اوردم و امیدوارم عصر جاپارک باشه در موسسه مشاوره.

قرار شد مهدی امروز به هوای کار بره خونه خودمون و منم بعد از کلاس بیام دنبال مانی و بیارمش خونه مون. فردا شب هم تولد دختر پسرخاله امه. امیدوارم به مانی حسابی خوش بگذره چون چهار پنج تا بچه دیگه هم هستند. البته تعداد مهمونها محدوده و همین دخترخاله و پسرخاله هاییم.

یادم نیست دیروز در مورد ورود به طرح نوشتم یا نه. حالا میگم. ببخشید اگه تکراریه. دیروز سه شنبه بود و روز فرد. ولی من ماشین آوردم. اول اینکه وقتی از خونه بابام اینا اومدم، کلا از مغزم رفته بود که باید از چه راهی بیام اداره! چون از بعداز عید فکر نکنم این راه رو اومده باشم. از شهران تا اداره رو! چون هر روز مانی رو برده ام مهد، بنابراین هیچ روزی از هیچ جایی نیومده ایم، مگه از خونه خودمون! خلاصه که هی اومدم و اومدم و مسیر رو عوض کردم، نزدیک اداره یادم افتاد از راهی که دارم میرم، پلیس وایساده!!! دیگه کاریش نمیشد کرد. خودمو واسه چهل هزار تومن جریمه آماده کردم!

پیچیدم تو خیابون و دیدم آقا پلیس وایساده. خیلی شیک منو دید و دستشو بالا آورد. منم با احترامات فائقه داشتم میزدم کنار که جریمه رو دریافت کنم که دیدم دستشو بالا آورد و اشاره کرد که برم!!!!!!!!! یعنی اینقدر خوشحال شدم که نگو!!!!!!!!! گفتم: نوکر پدرتم! یوووووهووووووووو! و اومدم اداره و چون زود رسیده بودم، تو یه کوچه خلوت پارک کردم و البته بگذریم که عصر دهنم صاف شد تا از پارک دراومدم؛ از بس که کوچه شلوغ شده بود!

دیشب آخر شب با مهدی می حرفیدیم که گفت: باید برم دنبال پاسپورتم! تاریخش تموم شده. خب یه دوستایی داریم ما که دارند کار آزاد می کنند و وقتی شنیدند مهدی بیکاره، هی بهش اصرار می کنند که مهدی بیاد با اونا کار کنه. ولی باید یه سفر بره دوبی احتمالا! من به مهدی گفتم حسابی امکان سنجی کن و ببین اگه جواب میده، خب پول خونه رو می اندازیم تو این کار. حالا قرار شد بررسی کنه جوانب امر رو. بعد دیشب که می حرفیدیم، مهدی گفت: الان بابت پاسپورت گرفتن هم یه سری پول میخواد. بذار هفته دیگه پول بیمه بیکاری رو بریزند به حسابم، اونوقت میرم سراغش. گفتم: این چه حرفیه! الان تو حساب مشترکمون که پول هست. خب از اون خرج کن. تازه مقداری از پول خونه بریانک رو هم که گرفته ایم.گفت: اون پول خونه توئه! فعلا بذار باشه ببینیم چی میشه. چون تکلیف خونه مامان اینا هم معلوم نیست و شاید مجبور شیم خونه انقلی رو خالی کنیم و بریم یه جا خونه رهن کنیم!

خب من تو عادتهام، دارم تغیراتی میدم. درسته که حواسم به مهدی و زندگی مون هست. ولی تو دخل و خرج مهدی دخالت نمیکنم و نمیخوام نقش مامان رو داشته باشم واسش. میخوام بذارم بحران مالی رو خودش رفع کنه. واسه این کار جدید هم که دوستاش بهش پیشنهاد داده اند، اصرار نمیکنم. خودش باید به باور و یقین برسه. اونجوری هم خودش از کار راضی میشه، هم مسئولیتش می افته گردن خودش و حس استقلال پیدا میکنه! ایشالا هرچی که خیره پیش بیاد. البته واسه همه.

دیروز یادم رفت بگم چرا اون روز دوازده مرداد، اونقدر نی نی دنبا اومده بود! چون یه سری مادرها ترجیح داده بودند که بچه شون سیزدهم دنیا نیاد! حتما فکر کرده بودند سیزدهم نحسه!!!!!! واقعا خنده داره! چون روز سیزدهم، دو سه تا بچه بیشتر تو بیمارستان نبود!!!!!!!!!

جالبه بدونیم که حضرت علی، روز سیزدهم رجب دنیا اومد و اتفاقا هم شد امیرالمومنین!!! سیزدهم هم یکی از روزهای خداست! با این خرافات فقط دامنه باورهامون محدود میشه و عرصه اعتقاداتمون کوچیک! البته فکر کنم یه بار اینجا جریان اینو نوشته ام که چرا تو دنیا، کلا عدد سیزده رو نحس می دونند. فکر کنم اگه بازم بگم، تکراری میشه! حالا یه اشاره ای میکنم.

انسانهای اولیه که عدد و شمارش رو مثل الان نداشتند. تعداد اعدادی که استفاده می کردند محدود بوده. بعد هی یه شماره به شماره هاشون اضافه میشه. به عدد دوازده که میرسند، به نظرشون عدد خیلی خوبی بوده. به چند عدد قابل تقسیم بوده و مثلا اونجوری اموال و گوسفندها رو می تونستند تقسیم کنند. بعد یه شماره به دوازده اضافه کردند و دیدند به هیچی قابل تقسیم نیست! اینه که نسبت به عدد سیزده بدبین شدند و دیدند خیلی به کارشون نمیاد! اینه که یه کم باهاش چپ افتادند. البته همه دنیا همینه. وگرنه سیزده هم یه عدده مثل نود و پنج و مثل سه و مثل صد و ده!!!!

به خاطر عمل، لب مانی یه کم ورم کرده و البته چون پوست لبش خشک بوده، هی روی پوست رو کنده! الان گوشه لبش یه کم زخمه. دیشب مهدی داشت بهش بستنی میداد، یه دفعه مانی، سرشو عقب کشید و به زخم گوشه لبش اشاره کرد و خواست بگه میسوزه و یا بگه سوخت، که گفت: سوزید!!!!!!!!!!

میدونم خیلی پراکنده نوشتم. ولی همه رو باید می نوشتم! (آخه واجبه!!!!!)

[ چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ