چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااام و صبح قشنگتون بخیر. خدا رو شکر به خاطر امروز و ایشالا امروز که اول هفته است به خوبی شروع بشه و تا آخر هفته هم این خوشی ها ادامه داشته باشه. من که وقتی این دو روز رو نمی نویسم واقعا دلم برای اینجا و نوشتن و شماها تنگ میشه. میدونم هم که هفته قبل نشده سراغتون بیام. خب میدونید که سرم خیلی شلوغ بوده. ایشالا از امروز دیگه یکی یکی میام خدمتتون!قلب نظرات قشنگتون رو هم ایشالا دیگه همه اش تایید میشه!


چهارشنبه طبق قرار قبلی مون، خب مهدی رفته بود خونه خودمون؛ مثلا رفته بود سر کار! یعنی مامان اینا دیده بودند که از خونه رفته بیرون. ولی خب مهدی رفته بود خونه خودمون. قرار بود من عصر چهارشنبه برم شهران دنبال مانی و از اونجا هم برم انقلی. اینم بگم که چهارشنبه اداره خیلی شلوغ بود و یه مورد دیگه اینکه، همکارم که پیشم می نشست، فرستادنش طبقه پایین و من دست تنها شدم. درسته یه وقتهایی رو مخ بود ولی خداییش خودش اینجا نیست و خداش هست، وقتی نبودم، خیالم راحته که همه کارها رو انجام میده. البته الانم یه آقایی اینجاست ولی این آقا هیییییییچ کار اداری بلد نیست و در حقیقت راننده مدیرعامله که از بی جایی می شینه اینجا. البته اینم موقتیه که جا براش پیدا بشه.

خب قبلا هم گفته ام که مدیرعامل ما با همه محاسنی که داره، ولی چون سابقه مدیریت کلان نداره، فعلا داره رو سر کچل ما آرایشگری یاد میگیره و از راه آزمون و خطا همه راه ها رو امتحان میکنه تا بلکه ایشالا در سی سال آینده به نتیجه ای برسه! و نکته مهمتر اینکه، این همکارم اولش با توپ پر اومد نشست پیش من و متاسفانه جو اون موقع شرکت (پارسال) بر علیه من بود. ولی من خیلی صبر کردم. اینقدر که روز چهارشنبه وقتی داشت میرفت اومد بوسم کرد و ازم حلالیت طلبید و امروز صبح هم اومد پیشم و گفت اینجا خیلی در کنار من راحت بوده!!!

القصه، حالا روز چهارشنبه تو اسباب کشی این همکارم به پایین گذشت و چند تا مورد کار که باید همون روز انجام میشد چون من پنجشنبه نمیخواستم بیام!

پنج و نیم تقریبا از شرکت رفتم بیرون و تو ترافیک مسخره عصر چهارشنبه افتادم و تا رسیدم شهران، پوستم کنده شد. واقعا پارسال من و مهدی چی می کشیدیم وقتی هر روز این راه رو میرفتیم تا شهران و از اونجا هم تا انقلی!!!!

خلاصه رسیدم شهران و دیدم مانی به هیچ صراطی مستقیم نیست و نمیاد که با من بریم!!!!! خب چند روز اونجا بود و همه رقمه بهش خوش گذشته بود! خلاصه مامانم با کلک آوردش پایین و یه عالمه هم وسیله بود که بردم گذاشتم تو ماشین. حالا فکر کنید یه عالمه هم آب میوه و بستنی بود که همه ملاقات کننده ها واسه مانی آورده بودند و هرچی به بابام میگم من بستنی رو نمیتونم ببرم. آب میشه تو این گرما تا انقلی!

ولی مرغ یه پا داشت و بستنی ها رو گذاشت تو کیسه و داد دستم!

با مامانم و مانی رفتیم پایین ولی چون مانی خیلی از این کلکها خورده، زیر بار نرفت و البته امید من و مامانم به این بود که مانی ظهر نخوابیده! بنابراین سوار ماشین شدیم به این هوا که الان میخوابه. نشون به اون نشون که یه ربع تو شهران چرخیدیم و نخوابید! چون میدونست اگه بخوابه، مامانم پیاده میشه! بچه نیستند که، گودزیلان!!!!!

خلاصه دیدم بستنی ها که داره به فنا میره، ماشین هم بنزین نداشت و چراغش روشن شده بود! تصمیم گرفتیم بریم خونه خاله ام. بستنی ها رو دادیم به اون و گفتیم بلکه اینجا یه کم بخوابه!

بیست دقیقه نشسته بودیم که تو این فاصله مامانم بالش گذاشت رو پاش که مانی رو بخوابونه ولی مانی نخوابید! حالا نه راضی میشد بیاد، نه میخوابید! ساعت هم هفت بود. منم از خستگی داشتم می مردم! البته اونجا مامانم از دست من دلخور شد و گفت دیگه سوار ماشینت نمیشم!!!!! خب دیگه مشکل همیشگیه. همیشه وقتی کنار من میشینه، هی میگه: یواش، یه ماشین داره میاد. ترمز کنه. دنده عوض کنه!!!!!! البته هرکی باشه عکس العمل نشون میده. ولی من هیچی نمیگم. اون روز هم پیش خاله ام بودیم و من به شوخی در این رابطه یه چیزی گفتم که بهش برخورد!!!!!!!

بعد مهدی زنگید که کجایی؟ و ناراحتی کرد که چرا رفتی نشستی خونه خاله ات! گفتم: مثلا فکر میکنی از خوشی اومده ام اینجا؟ خب مانی نمیاد! گفت: به زور بیارش! رفتی اونجا معلومه که نمیاد!!!!!!!! دیگه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم! یه کم پشت تلفن حرفمون شد و قطع کردم و حالا جلوی مامانم و خاله ام هیچی هم نمیخواستم بگم. دیگه به زور مانی رو بردیم و خاله ام هم یه کم دلمه داد که برای مهدی ببرم و خودم البته از دست مهدی ناراحت بودم و نمیخواستم بهش جایزه بدم. ولی نمیدونم مامانم کی ظرف دلمه رو آورد تو ماشین!!!

بالاخره رفتیم در داروخونه و مامانم رفت که دوا بخره و ما هم مثلا رفتیم که از پایین دور بزنیم و بریم دنبالش که دیگه از این خیابون نشد و از اون یکی هم بسته بود و اووووووووو رفتیم تا مانی خوابید و منم انداختم شیخ فضل اله و به طرف ستارخان و انقلی!! ترافیک بود ها!!!!!!! دیگه زانوهام داشت منفجر میشد از کلاژ و ترمز!

بعد رسیدم خونه و دیدم مهدی تو قیافه است و البته خودم هم دست کمی از اون نداشتم! اومد مانی رو برد تو خونه و خودم هم وسایل رو بردم و مانی بیدار شد و دید چه رکبی خورده و شروع کردبه گریه و جیغ و ده دقیقه ای فقط گریه میکرد. برخلاف همیشه، مهدی داشت با ملایمت آرومش میکرد و باهاش حرف میزد که آروم بشه. دیگه خودم بعد از ده دقیقه رفتم بغلش کردم و گفتم: من و بابا تو رو خیلی دوست داریم و تو بیمارستان پیشت بودیم و همیشه هم اینهمه دوستت داریم و باهات بازی می کنیم. ولی تو مثل اینکه دلت نمیخواد پیش ما باشی. باشه. منم می برم میدمت به مامان بزرگ چون اونجا بیشتر بهت خوش میگذره.

اینا رو با تهدید نمی گفتم. همینطوری آروم. اونم گوش میکرد و گفت: نه، میخوام پیش شما بمونم. من شما رو دوست دارم و پیشتون می مونم!!!!!!!!!!

یعنی فکر کنید چقدر وقت از ما بدبخت گرفت. مامانم واسه مانی شام داده بود بیارم و دلمه رو هم گذاشتم دم کشید و دادم مهدی خورد و خودم یه دونه فقط ازش خوردم. شام مانی رو هم دادم و لباسهای مانی رو هم انداختم تو ماشین و دیگه از خستگی بیهوش شدم.

صبح پنجشنبه ساعت ده و نیم از خواب بیدار شدم!!!!!!!! خودم هم باورم نمیشد. خب البته هم کم خون شده ام و هم خیلی ضعیف. اصلا حس بلند شدن نداشتم. به زور پاشدم و قیمه پلو درست کردم. اصلا دلم نمیخواست غذای بیرون رو بخورم. سختم بود ولی پاشدم غذا درست کردم و یه دستی به خونه و آشپزخونه کشیدم و مانتوها و مقنعه های اداره ام رو انداختم تو ماشین و ساعت دوازده هم مهدی بیدار شد و البته هر دو از هم دلخور بودیم ولی اون ملایم تر بود. گفتم غذا قیمه پلو داریم و بره گوجه و خیار بخره تا سالاد شیرازی درست کنم.

بعد از ناهار خوابیدم و پنج پاشدم!!!!!!! فکر میکنم این خوابها از عوارض کم خونی باشه! بعدش رفتم از فروشگاه طراحان تو جمهوری یه تاپ خریدم که جلوش دو تیکه پارچه بود که از جلو بسته میشد. منتها برای تولد روز پنجشنبه نمیشد اونو تنها بپوشم. در نتیجه تا امیراکرم رفتم و یه تی شرت جذب برای زیرش خریدم که رنگش بهش میخورد. برگشتم خونه و دیگه مسواک و آرایش و دوش و بعد هم حاضر شدیم بریم تولد دختر پسرخاله ام.

اونجا مانی اولش با بچه ها یه کم غریبگی کرد ولی بعدش باهاشون جور شد و البته اونم اولش خوابش می اومد. بعد با هم بازی کردند و من همه اش مواظب بودم ندوند چون سرامیکها سره و می ترسیدم بچه ها بیفتند! پنج شش تا بچه بودند تقریبا همسن و سال؛ مثلا با فاصله سه چهار سال!

مهمونی پسرخاله ها بود و البته فقط من یکی دخترخاله بودم! همه شون پسرخاله ها و خانواده هاشون بودند و البته با سه تا خاله! حسابی زدیم و رقصیدیم و بعدش کادوها رو باز کردیم و دیگه آخرهاش من داشتم با یکی از پسرخاله هام در مورد کمردرد حرف میزدم که مامانم صدام کرد و گفت: آشتی! مانی داره گریه میکنه!

دویدم تو اتاق و دیدم مانی از گریه سیاه شده و پسرخاله ام بغلش کرده و گفت سرش خورده به میز کنار تی وی تو اتاق! مانی رو بغل کردم و آوردم تو هال و اونم داشت همچنان گریه میکرد! پرسیدم کجای سرت درد میکنه؟ گفت: پیشونیم! چتری اش رو کنار زدم و دیدم پیشونی اش کبود شده!!!!!! مهدی فوری دوید رفت یخ آورد و گذاشت روش! مانی هم جیغ میکشید که یخ نذار، درد میکنه!

مهدی هم عصبانی شده بود و از اون وقتها بود که کسی نباید میرفت طرفش! به زور یخ رو گذاشته بود رو پیشونی  مانی! خب دردش میکرد ولی میدونم برای جلوگیری از ورمش باید میذاشت! یه بارم من به مهدی گفتم: حالا بذار یه کم گریه اش وایسه، که دستمو پس زد و یواش بهش گفتم: چته! آرومتر بقیه نشسته اند!

خب جو خراب شد و همه البته ناراحت مانی بودند که داشت درد میکشید و گریه میکرد. ولی خب رفتار تند مهدی خیلی تو چشم میزد! مامانم گفت: یخ نذار دردش میگیره. مهدی هم گفت: جهنم! میخواست شیطونی نکنه!!!!!

 بعدش مانی یه کم آروم شد و بلند شدیم که بیاییم و دوباره مانی گریه کرد که میخواد پیش خانواده من بمونه!!!!!!!!! دیگه واقعا اعصابم داشت خرد میشد! مهدی بغلش کرده بود و عین هاپو وایساده بود تا من لباسامو بپوشم. منم تند تند داشتم مانتو می پوشیدم و هرچی میگشتم دوربین رو پیدا نمی کردم! آخرش به داداشم گفتم تو پیداش کن و ببرش خونه تون.

باور کنید با هیچکی خداحافظی نکردم از بس تند رفتم. مانی هم یه بند داشت گریه میکرد. مهدی هم با عصبانیت مانی رو گذاشت و صندلیش و از اون رانندگی های دیوونه بازی کرد. منم هیچی نگفتم و هیچ عکس العملی نشون ندادم! همه شون اینجوری اند. وقتهایی که عصبانی میشن، مثل دیوونه ها رانندگی می کنند. من اوایل خیلی عکس العمل نشون میدادم. حتی بار اول که مهدی این کار رو کرد، اینقدر حالم بد شد که کارم کشید به بیمارستان چون قلبم داشت از کار می افتاد!!!!!! بعد ها دیگه عادت کردم این حرکات دیوونه وار رو تماشا کنم و بخندم! البته خیلی سال طول کشید ها!!!!!!!!

خلاصه رفتیم بنزین زدیم و بعد از چند دقیقه هم مانی دیگه گریه نکرد و کم کم خوابش برد و مهدی هم هیچی نگفت. رسیدیم خونه و مانی رو جابجا کرد و منم رفتم آرایشمو پاک کردم و وسایل رو جابجا کردم و هیچی با هم حرف نزدیم. بعد از یه ربع مهدی شروع کرد که: آره، وقتی خواستیم بریم، هی به خودم نهیب زدم که نگم. هی خواستم بگم وقتی میریم اونجا، مواظب مانی باش! اون بچه، وحشیه، اون یکی موذیه، اون یکی از مانی بزرگتره! مواظب باش مانی رو اذیت نکنند!!!!!! (فقط تخم ایشون سالمه، همه مشکل دارند!!!!!) ولی هی گفتم هیچی نگم، ببینم خود آشتی حواسش هست یا نه!

گفتم: توقعت بیخودیه! من چه طوری میتونم مانع بازی و آسیب ندیدن بچه ها بشم. همه تو خونه بودند! گفت: من چطوری مانی رو روی پام گذاشته بودم؟ گفتم: تعجب یعنی به نظرت این معقوله که تمام مدت مانی رو بغلمون محکم بگیریم که نره بازی که نکنه بلایی سرش نیاد؟ خب به نظرت این طبیعیه؟ گفت: من که هرچی میگم، تو حرف خودتو میزنی.

گفتم: من نمیتونم تمام مدت مثل چسب دوقلو بچسبم به مانی که تکون نخوره و وقتی داره بازی میکنه سانت به سانت کنارش باشم! بچه است دیگه! شکر خدا که به خیر گذشته!

خلاصه دیگه بحث رو ادامه ندادم. چون فایده نداره. خب از چیزی که یه عمر بدم می اومد به سرم اومده و اون اینکه یه مرد تا این حد دست و پاش رو بچه بلرزه!!!!! دیگه قصه تکراریه و بیشتر نمیگم.

خلاصه تموم شد اون شب و جمعه صبح مهدی ساعت یازده قرار بود بره واسه جلسه خونه باباش و البته از شب قبل گفته بود که مامانم میگه آشتی و مانی از صبح جمعه بیان خونه ما! گفتم: اگه میخواد مانی رو ببینه میرم ولی اگه همینطوری میگه که من و مانی تنها نباشیم، ترجیح میدم خونه باشم و برای شنبه شب شام بپزم و مانتوهامم اتو کنم. یه هفته هم خونه نبوده ام، کلی کار دارم. اونم دیگه اصرار نکرد.

خلاصه جمعه صبح من و مانی پاشدیم صبحونه خوردیم و مهدی هم کم کم پاشد رفت برای جلسه خونه باباش. البته قبلش بهش گفتم کشک و بادنجون سرخ کرده بگیره. دیدم بادنجون کبابی آورد و با عجله رفت. منم دیگه نگفتم بره عوضش کنه!

بعدش من و مانی رفتیم بیرون و یه دوری زدیم و واسه مانی کارتون مرد عنکبوتی رو خریدم چون خودم عاااااشق این داستانم! واقعا عین رویا می مونه که آدم بتونه از این ساختمون بپره رو اون ساختمون! کارتونش رو از یه مغازه تو میدون جمهوری خریدیم که اتفاقا فروشنده اش یه دخترخانم جوون بود که داشت گریه میکرد. کارتون رو خریدیم و وقتی داشتم بهش پول میدادم، یه شکلات هم تو کیفم بود که بهش دادم و گفتم: گریه نکن عزیزم! میگذره. این حال تو رو ، همه دارند. حالا یا یه ساعت پیش یا یه ساعت بعد!

بعدش از مغازه بیرون اومدیم و تو خود میدون جمهوری، یه پسری کنار پیاده رو داشت کاکتوس می فروخت. دو تا کوچیک خریدم و سوار اتوبوس شدیم و اومدیم خونه. اول کاکتوسها رو گذاشتم پشت پنجره آشپزخونه و یه کم بهشون آب دادم. بعدش مامانم اس داده بود که حال مانی چطوره؟! بهش زنگیدم و دیدم از دست مهدی ناراحته. گفت دلم نمیخواسته جلوی پسرخاله هات اونجوری کنه! گفتم: مگه به شما بی احترامی کرد؟ گفت: آره. من اومدم جلو که مانی رو بغل کنم و بگم که اگه بچه ناراحت میشه براش یخ نذار، ولی مهدی عصبانی شد و رفتار بدی کرد.

گفتم: اگه چیزی گفت که ناراحت شدید، من عذر میخوام! گفت: عیب نداره. من عادت دارم. بعد خطاب به من گفت: ولی بدبخت!!!!!! زندگی تو چی؟؟!! چطوری داری زندگی میکنی؟؟؟؟!!!!!!!!

هیچوقت مامانم با این صراحت از زندگی ام نگفته بود!!! خب ما هرچی هم که پنهان کنیم از خانواده هامون، بالاخره در اثر رفت و آمدها، یه چیزهایی رو متوجه میشن!

گفتم: خب منم اوایل ازش ناراحت میشدم. ولی الان دیگه ناراحت نمیشم. مهدی رو بچه حساسه. این بار تو جمع، اگه دست بچه اش هم قطع شد، شما جلو نیا. بذار خودش کار خودشو بکنه! هرکس یه سری خصوصیات خوب داره، یه سری خصوصیات بد. این اینجوریه. قطعا اخلاقهای گه زیاد داره. ولی الان فشار هم روشه. اون از خونه باباش، این از صاحبخونه که داره مامانش اینا رو سر عروسی خواهرش بلند میکنه. اون از داداشش و تو دلم گفتم: قضیه کارش رو هم که خبر نداری!!!

خلاصه بازم ازش عذرخواهی کردم و قطع کردم. رفتم سراغ بادنجون کبابی و یادم اومد خواهرشوهرم همیشه میگه با بادنجون کبابی، کشک بادنجون درست میکنه و خیلی هم خوشمزه میشه. دیگه نرفتم عوضش کنم و با همون درست کردم و اتفاقا چقدر هم بدمزه شده بود. مزه آب میداد!!!!!! خودم نخوردم و منتظر مهدی شدم و غذای مانی رو دادم و ساعت سه، مهدی از جلسه برگشت.

غذا آوردم خوردیم و من اصلا نمیخواستم در مورد رفتار بدش با مامانم چیزی بگم. گفتم الان وقتش نیست. یه کم حرف زد و سر یه چیز بیخودی بهونه گرفت و حرف افتاد و منم بهش گفتم که هم خودم ازش ناراحتم، هم به مامانم بی احترامی کرده. و البته به کل جمع که بابت بچه، اونجوری جو رو به هم ریخته. اونم گفت: بچه خودمه. هرجور که بخوام باهاش رفتار میکنم. هرکی هم ناراحت میشه، خب بشه!!!!!!

گفتم: آره بچه اته. هرجور میخوای باهاش رفتار کن. ولی کاشکی یاد میگرفتی توی جمع، حرمت جمع رو نگه داری و وقتی عصبانی میشی، هرجور که دلت میخواد رفتار نکنی. با بچه خودت، هر جور میخوای تو خونه خودت رفتار کن. نه توی جمع!

گفت: دیدی که دکتر مشاور هم گفت بچه توئه، به بقیه ربط نداره!!!!!! گفتم: آره خب ربط نداره! از لحظه تولد، ختنه و واکسن ها و مریضی ها و نگهداری ها و تن لرزه های مریضی و همه اش به اونا (خانواده من) مربوط بوده، حالا تو هر رفتاری میکنی و اونا میخوان ملایم تر با مانی رفتار کنی، بهشون ربط نداره.

گفت: وقتی بلایی سر مانی بیاد، من حتی نمی تونم روی حضورشون در اتاق عمل حساب کنم!!!!!!!!! یعنی شما ببینید چقدر حرومزاده است! همممممممه زحمتهای مانی گردن خانواده منه، یه اتاق عمل مانی رو که گفتم مامان و بابام نباشند، فوری میزنه تو روم!

گفتم: خب تو راست میگی. تو همه این سالهای تولد مانی، همیشه مامانت گفت: اگه مانی تب داره، من نگه نمیدارم! اگه مریضه من نگه نمیدارم، اگه استخر داشت نگه نداشت. اگه نتونست یا نخواست یا شرایطش جور نبود، نگه نداشت. ولی مادر من، اگه هم پا نداشت، خودشو کشید و مانی رو نگه داشت. اونجوری که مادر تو چوب تو فلان دامادهاش کرد که برن بیفتند به خاک صد پشت غریبه که بتونند سرویس جواهر واسه دخترهاش بخرند. خب کسی مثل مامان تو که ایییییییینهمه توقع داره از دامادهاش، یه احترام گذاشتن دیگه حداقلشه که همیشه دامادهاش بهش میذارند. ولی یکی مثل مامان من که هممممممممیشه بابت همه چی زندگی من و تو ناراحت بوده و دلواپس، هیچوقت هیچ توقعی نداشته از تو. (اینجا خیلی دلم میخواست اسم کار رو بیارم ولی جلوی خودمو گرفتم.) یه احترام ازت میخواد که اونم چون فقط یه چیزه، میشه گاهی اونم نذاشت!!!!!!!

وقتی اینا رو میگفتم، چون آروم بود لحنم، گوش میکرد و هیچی نمی گفت. فقط آخرش گفت: درست میگی!!!!!

بعدش دیگه بحث رو ادامه ندادم. دو لقمه هم بیشتر غذا نخوردم. هم بدمزه بود، هم واقعا دلم نمیخواست چیزی بخورم. سفره رو از روی میز جمع کردم و بردم تو آشپزخونه. یکی دو جمله دیگه بین مون رد و بدل شد و گفت: اصلا من دیگه تو جمع های شما شرکت نمیکنم. گفتم: سرت سلامت! هرجا راحت بودی برو. عصر هم خودت مانی رو می بری خونه مامانت اینا. گفت: تو نیا، اونوقت ببین من تا آخر عمر می برمت خونه بابام اینا یا نه. دیگه نمی برمت. اصلا دیگه خونه بابات اینا هم نمیام.

روی کاناپه دراز کشیده بودم و مشغول گوشی بودم. دیگه جواب هیچ حرفش رو ندادم. اونم رفت رو کاناپه تو پذیرایی دراز کشید. منظورم از آوردن اسم مامانش و مقایسه با مامانم، فقط این بود که بفهمه ارزش کار آدمها رو. وگرنه از این مقایسه ها بدم میاد. بعد اومدم فیلم چند کیلو خرما جهت مراسم تدفین رو گذاشتم که به نظرم مال خیلی سال پیشه. لااقل زمانی که محسن نامجو ایران بوده. چون تو فیلم بازی میکرد!!!!!

بعد از نیم ساعت مهدی اومد پیشونیم رو بوسید و گفت: من اگه چیزی گفتم معذرت میخوام!!! خودم یه گل یا کادو میگیرم میرم از مامانت عذرخواهی میکنم! بازم ببخشید اگه ناراحت شدی! دوباره پیشونی ام رو بوسید و گفت: من همه هفته قبل رو جلوی خودم رو گرفتم. فقط آخر هفته عصبانی شدم!!!!!

منم هیچی نگفتم. دوباره رفت رو کاناپه تو پذیرایی دراز کشید.

منم بقیه فیلم رو دیدم و فیلم ساعت یکربع به پنج تموم شد و منم خوابم برد. ساعت پنج و ربع بیدار شدم و البته خودش مانی رو فرستاده بود که بیدارم کنه!!!!! بعد لباس تن مانی کردم که بره خونه مادربزرگش. نمیخواستم دعوا رو کش بدم. حالا که اون کوتاه اومده بود و واقعا با همه این تنش ها، می بینم داره تغیر میکنه ـ ولو کم ـ نمیخوام شرایط بدتر بشه.

خودش اومد گفت: میای؟ هیچی نگفتم. رفتم آرایش کردم و لباس عوض کردم و راه افتادم. اونجا هم مثل همیشه بود. مادرشوهرم هم یه کوله واسه مانی خرید که ازش یه گوسفند ناقلا آویزونه. خیلی خوشگله. فقط امیدوارم زود کثیف نشه چون رنگش سفیده. ساعت ده هم برگشتیم خونه مون و دیگه در مورد اون موضوع نحرفیدیم. دیگه خودش میدونه چه کار کنه و چه جوری از دل مامانم دربیاره. هرچند که نباید جلوی خواهرزاده هاش بی احترامی میکرد. مامانم از این ناراحته!

هیچی دیگه. دیشب هم گرفتیم خوابیدیم تا امروز صبح که مانی رو بعد از یه هفته بردم مهد و برای اولین بار تو این چند ماه اخیر، نمیخواست بره و بغض کرد. مربی اش بغلش کرد و نازش کرد و منم یه کم وایسادم و بعدش راهیش کردم!

سه شنبه و چهارشنبه که مانی پیش بابام اینا بود، یه روز مامان و بابام، مانی رو با خودشون می برند بازار روز. بعد بابام میخواسته نون بخره، اونوقت مانی رو میذاره اونجا که نون رو میذارند. بعد به مردم میگه: کی نون میخواد! مانی هم لبشو جمع میکنه و میگه: مگه من نونم؟ بابام میگه پس تو چی هستی؟ مانی میگه: بگو کی خیارشور میخواد! من خیارشورم! بابام هم میگه: کی خیارشور میخواد؟؟!! بعد مانی میگه: نه، من نون آدمی ام!!!!!!!!!

 

[ شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ