چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبح همگی بخیر. یه صبح دیگه و یه شروع دیگه. خدا رو شکر به خاطر امروز. بازم هستیم و نفس میکشیم. و البته صرف نفس کشیدن مهم نیست؛ زندگی کردن اهمیت داره. وگرنه همه زنده اند تا وقتی که نفس شون ببره! باید زندگی کرد!


خب، این روزها بیشتر میام می نویسم و پست میذارم و فوقش بتونم نظرات رو تایید کنم. شرمنده همه هستم. اون اوایل که وب زده بودم خب تعداد خواننده ها خیلی کم بود.  ولی وقتی میرفتم به وبهای پر خواننده و می دیدم میگن نمیرسند نظرات رو تایید کنند یا به دوستان سر بزنند، با خودم میگفتم مگه میشه؟! مگه چقدر خواننده دارند؟! ولی امروز خودم به اونجا رسیده ام که می بینم واقعا نمیشه در روز اینهمه وقت برای وبلاگ گذاشت. ولی خب، ما سعی میکنیم و میدونیم که میشه بالاخره یه جوری از شرمندگی دوستان دربیاییم!

دیروز طبق روال همیشه نزدیک ظهر زنگیدم خونه مون و بابام گوشی رو برداشت. مثل همیشه بود و بعدش حال پیشونی مانی رو پرسید. همون که شب تولد خورد به میز تی وی. گفتم بهتره و چون روش یخ گذاشتیم، دیگه ورم نکرد و الان فقط یه خراش روش مونده!

بابام هم خیلی مودبانه و آروم از مهدی انتقاد کرد و البته چند بار هم گفت که من به مامانت گفته ام که به تو چیزی نگه! ولی خب چون اون روز بهت گفت که از مهدی ناراحته، منم الان دنباله حرف مامانت رو میگم. ببین آشتی! این کارهای مهدی، اصلا ربطی به بچه دوست بودن نداره. مهدی روی هرچی که تعصب داره، همین رفتار رو میکنه. حالا میخواد اوباما باشه، یا پرسپولیس یا فلان غذا که دوست داره! (اینا همه مثال بود!!!) یاد نگرفته که خشمش رو کنترل کنه. یا وقتی عصبانی میشه و توی جمعه، احترام بزرگترش رو نگه داره. مامانت چیزی نگفت و کاری نکرد که مهدی اون رفتار زشت رو کرد. شما که از تولد رفتید، مجلس، عین مجلس عزا شد. خب این چه رفتاریه؟!

گفتم: بابا! این بار هر وقت ازش ناراحت شدید، به روش بیارید و بهش انتقاد کنید.

گفت: وقتی شما عقد کرده بودید، یه بار من یه جا در مورد موضوعی عقیده ام رو گفتم. بعد مامانت مثل خوره افتاد به جونم که مهدی ناراحت شده. در حالیکه من اصلا به مهدی توهین نکرده بودم. من فقط عقیده ام رو آروم گفتم. بعد من از مهدی عذرخواهی کردم. اگه پنج تا اشتباه تو زندگیم کرده باشم، یکیش همینه. جون نباید از مهدی (منظورش این بود: از این آدم) عذرخواهی میکردم. خب اگه یه بار من و داداشت بخوایم تو روش وایسیم و در جا جوابش رو بدیم، صحنه خیلی بدی پیش میاد که دیگه نمیشه جمعش کرد. این اخلاقش هم جوریه که معلوم نیست کی دوباره پیش بیاد. سه روز دیگه یا سی سال دیگه!!!!!!

یعنی بچه ها! شما ببینید مودی بودن و متعصب بودن مهدی دیگه از دامنه خانواده داره فراتر میره و صدای بقیه رو هم درآورده! من تو کامنت ها عمومی یا خصوصی می بینم که عده ای از خانمها هم میگن که اینطوری هستند! من دستتونو می بوسم، لازم باشه پاتونو می بوسم که دست از این اخلاق بردارید. خب چرا طرفتون رو اینقدر شکنجه می کنید؟ به خدا این سوهان کشیدن به روح و اعصاب طرف مقابله. خب نکن عزیزم! نکن عشق من! درد داره به خدا!

بعدش دیگه من لالمونی گرفته بودم. می دونستم بابام داره منطقی میگه. و البته لحنش هم آروم بود. ولی خب، زبونم چسبیده بود به ته حلقم. دیگه روم نشد بگم گوشی رو بده با مامان هم دو کلمه حرف بزنم. البته بابام سعی میکرد من ناراحت نشم و بعدش هم از حال مانی پرسید و دیگه من چون خیلی کار داشتم و رئیسم صدام میکرد، عذرخواهی کردم و خداحافظی کردیم. خب بعدش حالم خیلی بد شد. البته بد بود و بدتر شد. فهمیدم این بار خانواد ام واقعا از رفتار مهدی رنجیده اند! خانواده با گذشت من هم دیگه صداشون دراومده.

خب من الان در روند تغییر رفتارم. یعنی دائم دارم خودمو رفرش میکنم که رفتارهامو تغییر بدم. همیشه تو این سالها وقتی ازش ناراحت میشدم، زود بهش میگفتم. یا در اولین فرصت. ولی خب. این بار صبر کردم. حتی عکس العمل هم نشون ندادم. هرچند دیروز واقعا دلم شکست از اینکه مامانم اینقدر آزرده شده.

حوالی ساعت یازده و نیم تو اوج کار بودم که دیدم مادرشوهرم زنگید به موبایلم! باهم صحبت کردیم و گفت که نزدیک اداره امه و دقیقا کدوم پلاک هستم! گفتم: فلان پلاک و بعد گیج شده بودم که برای چی داره میاد اداره ما! تمام وقایع دیروز تو سه ثانیه از ذهنم گذشت و فکر کردم یعنی از چیزی ناراحت شده که اومده حضوری باهام حرف بزنه؟ که گفت: مهدی و همسرم قراره بیان دنبالم، من زودتر رسیدم، مهدی گفت برو پیش آشتی!!!

خلاصه فوری زنگیدم به نگهبانی که راهنماییش کنند بالا. نگهبان فضول هم زود بهم زنگید و گفت: اذیتت میکنه؟؟!! گفتم: کی؟؟ گفت: ایشون! گفت که مادرشوهرته! گفتم: عجب!!!!!!!!! بعدش نگهبان قاه قاه خندید!!!!!!

جلوی آسانسور رفتم به استقبالش و آوردمش تو اتاقم و ایشون هم نشست و خواستم بگم براش چای بیارند که گفت فقط آب خنک میخواد. گفتم براش آوردند و گفت که رفته بوده هفت تیر برای تعویض گن، که مهدی بهش زنگیده که الان جلسه است و تو برو پیش آشتی تا منم خودمو برسونم! اینم بگم که مامان مهدی فکر میکنه که مهدی تو محل کار قبلیشه. حالا اگه مامان من بود، میگفت خب میام محل کار خودت!!!! ولی خب مامان مهدی شک نکرد و اومد پیش من! و تو این فاصله مهدی باید از انقلاب خودشو میرسوند!!!!!

خلاصه مادرشوهرم نشست و فوری زد زیر گریه که این چه مصیبتیه که سر ما اومده. خب تازه در جریان قرار گرفته که خونه شون هاپولی شده و ده نفر دهن باز کرده اند که ملک رو قورت بدن!!!!!!!!! از حوصله اینجا خارجه ولی واقعا من نمیدونستم اینقدر گرگ زیاده! جالبه که همه لباسهای خوشگل می پوشیم ولی عین گرگ حمله می کنیم به مال و اموال بقیه!

حالا دیروز یکی ازهمکارهام اومده بود مادرشوهرمو دیده بود که روسریشو محکم بسته بود و فقط گردی صورتش پیدا بود و مانتو و شلوار گشاد هم پوشیده بود (البته ایشون بسیار آراسته و تمیز هستند.) بعد بهم گفت: مادرشوهرت نمیگه تو چرا بی حجابی و مقنعه ات، یه متر عقبه؟ گفتم: نه! اصلا کاری باهام نداره. گفت: اون تو دلش میگه بذار اون دنیا خودشون پدرتو درمیارن!!!!!!!! البته با این همکارم شوخی داریم!

خلاصه منم یه کم دلداریش دادم و اونم گفت: مگه من میذارم این خونه از دستمون بره؟ این سرمایه چهل زندگی ماست!

خلاصه نزدیک چهل و پنج دقیقه نشست و منم کار داشتم ولی به احترامش کنارش نشستم و سه چهار بار فقط رفتم پیش رئیسم و البته چون رفت و آمد زیاد بود، دیگه ایشون رو به هیچ کس معرفی نکردم و البته گریه کردن ایشون و حال نزارش هم مزید بر علت شد. یه کم دلداریش دادم و آخرین لحظه ازم خواست از هرکس که می شناسم بخوام که دعا کنه این جریان خونه ختم به خیر بشه! منم بهش اطمینان دادم که فقط کلیدی که دست خداست میتونه این همه قفل رو باز کنه و خود اون فقط باید بخواد و خدا هم نمیذاره مال حلال از دست آدم بره بیرون. خب البته اینم بگم که من خودم تو این مدت، چند مورد دیده ام که بساز و بفروشها سر خیلی ها رو کلاه گذاشته اند و یارو هم دستش به جایی بند نبوده. به خصوص ملک اینا که خیلی هم تو چشمه و ارزشش زیاده! ولی خب توکل به خدا.

یکی مثل پدرشوهرم که اینقدر به اصول حلال و حروم معتقده که تو محل کارش، هرگز تو اون سی سال شیرینی هیچ ارباب رجوعی رو نخورده. یعنی مثلا ارباب رجوع کارش پیش رفته و حالا شیرینی آورده. ولی ایشون لب نزده که یه وقت توقع نشه!!!!! یه همچین حلال خوری، حالا مالش افتاده دست یه عده گرگ! البته الان بساز و بفروش طعم نکرده و اشکال کار از خریداره. پناه بر خدا.

خلاصه مهدی اومد و از پایین زنگید به مامانش که بیا پایین. و البته خودم هم قبلش بهش زنگیدم که بره در مهد مانی و سوئیچ رو بگیره و ماشین رو ببره! که اونم همین کار رو کرد و با ماشین اومد دنبال مامانش.

خب مهدی به مامان من احترام نذاشته بود. ولی من به مامانش احترام گذاشتم. چون من به خودم احترام میذارم و به تربیت خانوادگیم. در تربیت من، بدی نباید مقابله به مثل بشه. مادر مهدی، برای من فقط مادر مهدی نیست. خانمیه که نه ساله می شناسمش و با همه ناراحتی هایی که اون اوایل ازش داشتم، ولی ما الان داریم با هم زندگی می کنیم. بنابراین بی احترامی مهدی به مامانم، نباید باعث بشه منم کار زشت مهدی رو تکرار کنم. من اگه خیلی هنرمندم، باید کاری کنم که مهدی از من یاد بگیره! نه من مثل مهدی بشم! اون باید تو این زمینه مثل من بشه! به قول هیلا جون، بهله!چشمک

خلاصه که عصر شد و به مهدی زنگیدم که گفت رفته مدرسه و عصر میاد دنبالم. گفتم اگه میشه ماشین رو ببره کارواش!

راستی یه تغییر دیگه: ماشین، دو هفته است که خیلی خیلی کثیفه! اینجوری که واقعا شیشه عقب و جلو هیچ دیدی نداشت. چند بار بهش گفتم و شیطونه چند بار گفت خودم بشورم یا لااقل خودم ببرم کارواش! ولی جلوی خودمو گرفتم! یعنی شما ببینید من دیگه کی ام! مردم هی به خودشون نهیب می زنند خودشون پاشند کار کنند، من به خودم نهیب می زنم پانشم کار نکنم!!!!!!!!! اینم یه مدلشه دیگه! نیشخند

و البته من چقدر دارم صبور میشم! هی دارم صبر رو تمرین میکنم. نمیگم همیشه موفقم. ولی خب هی دارم تمرین میکنم که صبور بشم و واسه انجام کارها، عجله نکنم. دیگه طرفهای چهار و نیم که با مهدی حرفیدم گفت که کارواشه و بعدش میاد دنبال من که بریم دنبال مانی. تا بیاد دنبالم، عمه مهدی زنگید و گفت از مانی چه خبر و گفتم عملش کردیم و گفت چرا بهم نگفتی؟ من میخواستم بیام دیدن مانی. که گفتم نه دیگه، شما تشریف نیارید. ما می رسیم خدمتتون. چون شنیدم که هفته قبل دخترش هم تصادف کرده و از طرفی دیدم ما بریم بهتره.

خلاصه مهدی اومد دنبالم و من رفتارم عادی بود و البته خب دلخور هستم ها ولی بروز ندادم. بگو و بخند هم نکردم. رفتیم دنبال مانی و مهدی گفت: من میرم دنبالش. من تو ماشین نشستم و خودش رفت دنبالش و پسره رو آورد و بعدش با هم رفتیم در آبمیوه فروشی معروف و من آب کرفس خوردم و مانی شیرموز و مهدی هم بستنی که البته مانی نصف شیرموزشو نخورد و بقیه بستنی مهدی رو خورد و مهدی رو ناکام گذاشت!

رسیدیم خونه و من اصلا حس شام پختن نداشتم و فکر کنم تغییرات شامل غذا درست کردن هم شده و حس نداشتم، بنابراین نپختم!!!!!!!خنده یه کم قیمه پلو تو یخچال بود و گفتم حالا یه کاریش میکنم. که تا ساعت هفت و نیم یه کم با مانی کشتی گرفتم و بقیه اش لمیده بودم رو کاناپه و یا سرم تو گوشی بود یا با مهدی داشتیم از شبکه آزمایشی اچ دی، برنامه مستند می دیدیم. خیلی قشنگ بود. البته من اعصاب دیدن راز بقا رو ندارم که همدیگر رو پاره می کنند! ولی این برنامه در مورد کوچ پرنده ها و تخم ریزی ماهیها و سیر زندگی اینا بود. تصویر هم که توووووپ بود از بس کیفیت داشت. خلاصه یه خوراکی مامانم واسه مانی درست کرده بود که دیگه دیشب باید خورده میشد. یه کم برنج ریختم تو خوراک و یه گوجه هم رنده کردم و گذاشتم رو گاز و تا وقتی که دم کنی روش بندازم، خیار و گوجه شستم و سالاد درست کردم. بعد دم کنی انداختم در برنج و قیمه پلو رو هم گرم کردم و رفتم یه دوش گرفتم.

مانی میخواست تو اتاق شام بخوره که با لطایف الحیل آوردیمش تو هال که یاد بگیره باید با خانواده اش غذا بخوره. بعدش که سیر شد دوباره رفت دنبال بازی و من سفره رو از رو میز جمع کردم و رفتم ظرفها رو شستم و غذاها رو جابجا کردم و اومدم رو کاناپه لمیدم. بعد از نیم ساعت مهدی اومد گفت: پاشو برو اونور ، منم بخوابم. گفتم: میشه این سفره رو جمع کنی؟ فقط سفره پهن مونده بود رو میز!) گفت: حالا آخر شب جمع میکنم. دست انداختم جمعش کنم که گفت: چرا لج میکنی؟ خب جمع میکنم دیگه! سفره رو ول کردم و در حالیکه داشتم میرفتم رو اون یکی کاناپه بشینم، گفتم: خب دیشب هم قرار بود آشغالها رو ببری بیرون که نبردی. یه کم غذا گذاشته بودم که اگه کسی خواست بیاد برداره. ولی دیشب تا صبح خراب شده دیگه تو خونه!!!!!!!

دراز کشیدم رو اون یکی کاناپه و مشغول شدم و بعدش رفتم مسواک زدم و وقتی رفتم تو آشپزخونه که تخم مرغ پخته مانی رو بذارم تو یخچال، دیدم سفره رو جمع کرده!!!!

تو اون تایمی که دراز کشیده بودم رو کاناپه، یه چیزی شد که مهدی گفت: عین خیالم نیست. بعد خندید و گفت: به ط.خ.م.مه! گفتم: همه چی؟ با خنده گفت: همه چی! بعد من سکوت کردم و مهدی گفت: چیه باز؟ حالا میخوای یه چیزی از توش دربیاری؟ گفتم: نه خب، خواستم بدونم احترام گذاشتن به بقیه هم همینطوره؟ بعد سکوت کردم و آروم گفتم: مامان و بابا خیلی ازت دلخورند. خیلی زیاد!

بعد دیگه ادامه ندادم. سکوت کرد و هیچی نگفت!

فقط به همین جا ختمش کردم. دیگه خودش میدونه باید چه کار کنه. هرچند که خودم یه حس بدی دارم از این جریان. خب میدونم مامانم آزرده است و مهدی هم هنوز اقدامی نکرده. اول دیروز خواستم یه برنامه بذارم که شب بریم خونه مامانم و اونجا مهدی از دل مامان اینا در بیاره. بعد دیدم من باید بتمرگم سر جام و خودش مدیریت کنه این کار رو. خودش خطا کرده، خودش هم باید درست کنه ماجرا رو. این روزها خیلی دارم سعی میکنم کنترلهامو کم کنم. اینم خودش کنترل اوضاعه. اون کار زشتی کرده خودش هم باید برنامه بریزه برای راست و ریست کردنش.

قبلا هم وقتی مهدی بیکار بود، همه اش حواسم بود اون خرج نکنه. الان دیگه اینجوری نیستم. دیگه نمی دووم ماشین رو ببرم کارواش و هزار بار برم خرید و هزار چیز بخرم که اون خرج نکنه حالا که بیکاره! بذار خودش خرج کنه. خودش هم حتما فکری به حال بیکاریش میکنه. البته که منم پیگیر کارش هستم و می سپرم. ولی زیاد نمیذارم بفهمه که منم پیگیر کارش هستم! قبلا هر کاری براش میکردم هی میگفتم. ولی الان اینجوری نیست.

میدونید، دیروز یکی از دوستان عزیزم اینجا خصوصی گذاشته بود که این کارهایی که خانواده دختر می کنند، وظیفه شونه انگار! بعد اگه خانواده پسر یه کار کوچیک انجام بده به چشم میاد و بزرگ جلوه داده میشه.

خب به نظر من به این دلیله که اولا خانواده دخترها، معمولا بیشتر از حدی که باید، به دختر و دامادشون محبت می کنند، بعدش مثلا یکی مثل من، یه عمر هرچی خانواده ام به من و مهدی محبت کردند، هی گفتم: خانواده من که توقعی ندارند. خودت میدونی که! یعنی هی اینو تو مغزش کردم که خانواد من درویش مسلکند! هیچ توقعی ندارند! همیشه بی منت کار می کنند! خب وقتی ماها اینو تو مغز یه نفر فرو میکنیم، چطور توقع داریم طرف قدردان باشه. خب طرف ما هم، انجام اون وظایف رو جزیی از خصوصیات خانواده میدونند و میگن با خودشون که: خب واسه دختر خودشون می کنند دیگه! اینجوری راحتند دیگه!

و البته یکی از عزیزان هم دیروز مطلبی نوشته بود که خیلی درسته! و اون اینکه، اگرم خانواده آدم کاری نکنند، احترام گذاشتن یه مقوله دیگه ایه! خب باید واقعا احترام همه رو نگه داشت. چه بتونند کاری کنند چه نتونند. نه اینکه حالا یه عمر خانواده من انجام داده اند، حالا یه بار در اتاق عمل نیومده اند ـ اونم من نخواستم بیان ـ مهدی فوری بگه: من بایدمواظب بچه ام باشم چون اگه بلایی سرش بیاد، اونا در اتاق عمل هم نمیان!!! و البته بگذریم از یکی مثل مهدی که یه وقتهایی عین گربه میشه!!!!!! در کل گفتم!

صبح که مانی رو گذاشتم مهد، بازم بیتابی کرد و نخواست بره داخل. محکم هم گردنمو گرفته بود! مربیش هم گفت: دیروز که خیلی بازی کردی! بیا بغلم با هم بریم. که نرفت.

بعد مربی اش رفت تو اتاق کارتون گذاشت. یه دفعه صدای آقای خرچنگ (تو کارتون باب اسفنجی) اومد. یه دفعه مانی از بغل من پایین اومد و دوید طرف اتاق! خداحافظی هم بی خداحافظی!!!!!!!

کاشکی ادم وقتی هم که بزرگ میشه، اینقدر راحت بتونه از ناراحتی هاش به طرف دلخوشی ها، خیز برداره! خب اونوقت دیگه سه چهار سالشه، نه سی چهل سالش!!!!

 

[ یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ