چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااام. صبح بخیر. به شادی، به نشاط و خوشحالی. به خبرهای خوب و خوشحال کننده!

عاقا تا یادم نرفته، از عزیزانی که نظر میذارند خواهش میکنم اگه خصوصی چیزی می نویسند و چیزی میخواهید، خب آدرس ایمیل رو هم بذارید. و خطاب به سری از دوستان اینکه آدرس ایمیل رو توی متن نذارید. توی همون قسمتی که ازتون آدرس ایمیل خواسته. چون وقتی تو قسمت مخصوص خودش می نویسید، من وقتی جواب بدم، مستقیم براتون ارسال میشه. وگرنه مجبورم برم ایمیل کنم که این روزها برام وقتگیره و فعلا معذورم!

و اینکه وقتی لطف می کنید و نظر طولانی میذارید، گاها نصفش نمیاد! سعی کنید تو دو سه قسمت ارسال بفرمایید. مثلا یکی از عزیزان دیروز نظری گذاشته بود ولی نصفه بود!

زیاده عرضی نیست؛ روز خوش!!!!!!!


نه بابا شوخی کردم! چه وقت رفتنه! تازه اومده ام. البته نیم ساعتی هست که اومده ام. ولی خب یه کاسه اسپشیال کی و  شیر خورده ام و به سری کارهامو کرده ام، الان در خدمت شما هستم. و البته یه سری نظرات هم صبح دیدم که اومده و ایشالا تاییدشون میکنم.

دیروز همینطور که داشتم کار انجام میدادم و میرفتم اتاق رئیسم و می اومدم، ایشون گفت: آشتی خانم! دیدی امروز صبح یه هواپیما سقوط کرده؟ بعد که عکسهاشو نشونم داد، دیدم نوشته در منطقه شهرک آزادی سقوط کرده!!!! زدم تو سرم و گفتم: یه عالمه از فامیلهامون اونجان که!!!!!!

بعد دیدم تو خبر نوشته که فقط همون سرنشینان هواپیما متاسفانه فوت کرده اند. و خدا رو شکر که روی اون خیابونی نبود که همیشه یکشنبه بازار برپا میشه. و البته که اونجا یه عالمه شهرک مسکونی هست و البته بنده خودم چهارده سال ساکن شهرک فرهنگیان بودم. قبل از اینکه بیاییم شهران. حتما خلبان عزیز شرف به خرج داده و در آخرین لحظات، سعی کرده هواپیما در خالی ترین جا از سکنه بشینه زمین! ولی خب اینجوری شده. خدا همگی شون رو غرق رحمت کنه و یه گشایشی ایجاد بشه بلکه صنعت هواپیمایی ایران به خودش بیاد و یه حرکتی بکنه! فعلا که با پراید کوس گذاشته و این دو هم شده اند ابزار دست عزراییل عزیز!

فکر میکنم انیشتین باشه که گفته نمیدونم جنگ جهانی سوم، مردم با چی به جنگ هم میرن، ولی مطمئنم در جنگ جهانی چهارم، مردم با نیزه و سنگ با هم می جنگند! اینم شده حکایت ماها! یحتمل تا چند سال دیگه ترجیح میدیم از خیر جاده و خطوط هوایی بگذریم و با اسب و گاری بریم سفر. دیرتر میرسیم، ولی بالاخره میرسیم!

خلاصه که منم فوری زنگیدم به بابام چون میدونم همیشه در جریان همه اخبار هست و اونم گفت که هم از شبکه شش پیگیری کرده اخبار رو و مو به مو رو برام گفت، و هم اینکه پسرخاله ام که ساکن اونجاست، رفته و حادثه رو از نزدیک دیده!

بعدش دیگه درگیر کار بود و یه بار فقط مهدی بهم زنگید که کد ملی ات رو بده. تو بیمه بود و دنبال کارهای بیمه بیکاری اش!

از خونه بریانک براتون بگم که من تو این مدت هر یه هفته یه بار می زنگیدم به خریدار که ببینم مستاجر جور کرده یا نه که میگفت نه! می زنگیدم به مستاجر که ببینم خونه پیدا کرده، که میگفت نه! دیگه سپردم دست خدا. حالا جالبه مهدی میگفت: آشتی! بیا سه چهار تومن بدیم به مستاجر که بنده خدا بره یه جا رو بگیره! گفتم مهدی جان! یه نگاهی به خودمون بنداز ببین اوضاعمون چه جوریاست! کاشکی داشتم میدادم ولی کو پول آخه؟!

خلاصه پریشب بنگاه زنگید که یه نفر رو برده ام خونه رو از بیرون دیده و پسندیده!!! آخه نیست از بیرون عین قصر سیندرلا می مونه، اینه که طرف دیگه از بیرون شیفته شده! بعد گفت هماهنگ کن با واحد ده که بریم ببینیم. واحد ده بنده خدا هم خواب بود ولی گفت بیان تا من کلید بدم. خلاصه رفتند و دیدند و پسندید. بعدش دیروز بنگاه زنگید به من که آشتی خانم عصر بیا اجاره نامه رو بنویسیم. منم زنگیدم به خریدار که عصر ساعت هفت و نیم بیا. بعد حوالی ساعت دو بنگاه زنگید که فردا (یعنی امروز) بیایید. گفتیم ای به چشم. حالا امروز ایشالا قراره برم قرارداد رو بنویسم. همون پریروز هم که زنگیدم به مستاجر، گفت که من واقعا نمیدونم پول از کجا جور شد. چون حقوقی که میگیرم به خوردنم بیشتر نمیرسه. ولی یه پولی جور شد و من یه جا رو گرفته ام و تا آخر هفته بلند میشم!

حالا دیروز به بنگاه میگم: این مستاجره کیه؟ میگه: آشتی خانم! شما دیگه به این کارها کار نداشته باش! شما که دیگه فروختی! گفتم: آره که فروختم. ولی اولا این دختره تجربه مستاجرداری نداره، بعدش هم من دوست ندارم یه آدم ناتو بیاد تو ساختمون. چون برام مهمه! هرچند که نباشم!یول (آشتی، ننه همه می شود! برنامه امشب سینماهای بریانک!!!!!!)قهقهه

خدا رو شکر.

اینم از این. بعدش دیروز عصر که با مانی رفتیم خونه، سر راه گوشت چرخ کرده خرید مو خواستم برای مانی هم ماهیچه گوسفندی بگیرم که نداشت. البته الان یه تیکه داره و ایشالا این چند روز سر بشه، دوباره میرم میگیرم.

رسیدیم خونه، مهدی خواب بود. حالا من نمی دونم چطور کلید ننداختم و زنگ زدم. مانی هم گریه میکرد که بریم کارتون بخر برام. گفتم: تازه برات خریده ام. هر روز که کارتون نمیخرند! اونم داشت گریه میکرد و هم نمیخواستم براش بخرم که به خرید هر روز عادت نکنه، هم نمیخوام یاد بگیره با گریه، جواب بگیره.

گفتم: دوست داری، بیرون بمون. من میخوام برم پیش بابا.

اونم داشت گریه میکرد که بیا! بعد مهدی درو باز کرد و رفتیم تو و من رفتم کفشم رو گذاشتم تو جاکفشی و مهدی هر کاری کرد مانی نیومد داخل و تو راهرو وایساده بود. یه کم بعد اومد داخل و مهدی گولش زد و آوردش تو اتاق. بعدش مانی دوباره زد زیر گریه و گفت: دست بره ناقلا کنده شده. همون بره کوچولویی که روی کیفشه. کیفی که مادرشوهرم براش خریده. گفتم: خب از بس گریه کردی، دست این بدبختم کشیدی که دستش کنده شد. گریه نکن تا برم نخ و سوزن بیارم دستشو بدوزم.

اونم دیگه گریه نکرد و منم دست بره رو دوختم و بعدش لباسهامو درآوردم و رفتم نشستم رو تخت. مهدی هم دراز کشیده بود رو تخت و گفت: نمیری بنگاه؟ گفتم: نه، افتاد واسه فردا! گفت: خدا رو شکر. حالا استراحت کن. گفتم: خب چه فرقی داره. باید فردا برم. گفت: باشه، حالا فعلا استراحت کن.

بعدش شروع کرد به تعریف اینکه از صبح رفته بیمه و اونجا پرونده اش اشتباه شده و همه کارهایی که یکماهه دارند تو فلان شعبه می کنند، دوباره ارجاع شده به این یکی شعبه و از اول دارند همه اون کارها رو می کنند و اینکه صد بار از این اتاق رفته اون اتاق و ال شده و بل شده!

راست میگه. من خودم کارم افتاده به بیمه. رسما آدم رو صاف می کنند. انگار روال یه جوریه که ارباب رجوع بگه: عاقا نخواستیم! شکر خوردیم! شما رو به خیر و ما رو به سلامت! ولی یارو مجبوره تحمل کنه و هیچی نگه. بعد از خونه باباش اینا گفت که به هیچ جا نرسیده و از یه سوتی بزرگ گفت!!!!!

و اون سوتی هم اینکه: مامانش صبح به مهدی زنگیده. وقتی تو بانک داشته حساب باز میکرده برای واریز حقوق بیمه بیکاری. بعد مامانش قسمش میده که مهدی! آیا تو کارتو از دست داده ای؟ مهدی میگه: نه! آخه چرا باید بیکار بشم؟

اونم میگه: آخه چند روز پیش داشتم شماره های تلفن رو نگاه میکرده ام، دیدم تو از خونه تون به من زنگ زده ای! اونم ساعت یکربع به دوازده! خب چرا نرفته ای سر کار؟ مهدی هم میگه: خب میدونی من همیشه دیر میرم و اون روز کار داشتم و هفته ای یه روز میام آپادانا و بقیه روزها رو میرم سعادت آباد! خلاصه سنبل کرده یه جوری و مامانش هم گفته: تو این موقعیت فقط مونده تو بیکار بشی و من دیگه دق میکنم!

البته دیروز خواهر وسطی مهدی بهش اس داده که چرا کارتو از دست داده ای به من نگفتی؟ و مهدی شاکی بود از داداشش که چرا اون لو داده. خب یادتونه دیگه. وقتی اواخر اردیبهشت با خانواده مهدی رفتیم شمال، دو سه روز بود که مهدی کارشو از دست داده بود! مجبور بود به برادرش بگه. چون مهدی برادرش رو به یکی از شرکتهایی که باهاشون کار میکرد معرفی کرده بود و حالا باید بهش میگفت که خودش کارشو از دست داده که در جریان باشه و به قول مهدی، این بار اگه محل کارش گند زد، بدونه من نیستم که رفت و رجوع کنم!!!!!!!

بعد دیروز شاکی بود که چرا برادرش نتونسته جلوی زبونشو بگیره و به بقیه خواهرهاش گفته. منم گفتم: آره درست میگی. نباید میگفته. ولی تو در شرایط اون نبودی. شاید مثلا بحث پول شده و اونا گفته اند که از مهدی پول قرض بگیریم، بعد اونم مجبور شده بگه که شرایط مهدی اینجوریه! البته اینا حدس منه. ولی میخوام بگم بی دلیل از برادرت دلخور نباش. مهدی هم گفت: آره شاید اینطوری باشه.

والا، اینجور وقتها که آدم دل نازک میشه، همون یه ذره انرژی رو هم نباید صرف گله و شکایت از بقیه بکنه! کارهای مهمتری هست!

بعدش به مهدی گفتم: دیگه بیا برو دنبال کارهای پاسپورتت. گفت: خب گیرم که رفتم و گرفتم. دوبی رفتن پول میخواد. گفتم خب خونه که فروش رفت. بالاخره باید یه کاری بکنیم. گفت: خب اگه من رفتم تو این کار و همین یه ذره پولمون هم رفت چی؟ (همون کار آزادی که یه سری از دوستان قدیمی مون بهش گفتند) گفتم:

یعنی چی؟ یعنی ما هیچ حرکتی نکنیم که پولمون رو از دست ندیم؟ که چی بشه آخه؟ این استخدام ها رو ول کن. ما می سپریم اینور و اونور. ولی بیا یه کار اساسی بکنیم تو زندگی مون. گه تو زندگی کارمندی!!! (زندگی خودمو گفتم ها، به شما اساعه ادب نشه!) هی باید تنت بلرزه که آدمو نندازند بیرون! بعدش هم الان از بیکاری که بهتره. بعدش هم تو عقل داری. دیگه از فلانی که کمتر بلد نیستی که داره تو همین کار، پول درمیاره و نه سواد تو رو داره و نه عرضه و لیاقتت رو. زبانت که خوبه، اینهمه هم سابقه کار داری. فوقش دو سه روز میری دوبی و برمیگردی، می بینی به درد نمیخوره. از نرفتنش که بهتره. لااقل میری و این کارم محک میزنی. آدم میگه: خب این کارم کردم و نشد. یا شد. اصلا تو چرا اینقدر ترسو شده ای؟ با نشستن کار درست نمیشه. یه حرکتی باید بکنی. دیگه اوضاع از این بدتر نمیشه. همه چی درست میشه.

بعد یه کم براش حساب و کتاب کارها رو کردم و اونم همفکری کرد و قصدم هم از این کار، دخالت یا کنترل نبود. فقط میخواستم بگم که پشتش هستم و یه حرکتی بالاخره باید بکنیم. راستش به مهدی نمیگم. ولی به نظرم اوضاع خونه باباش از اینی که می بینیم خراب تره. خونه تقریبا رفته! از بس که مملکت بی صاحبه! همه تلاششون رو می کنند برای اینکه تا رای دادگاه تجدید نظر صادر نشده بتونند رای رو برگردونند.

بعد به مهدی یه چیزی گفتم. گفتم:

تو تعطیلات عید فطر که پسرخاله هام دنبال کارهای مغازه شون بودند، یه روز قرار بود داداشم بره دنبال سبزی واسه مغازه شون. بعد داشت تعریف میکرد که هرجا رفته سبزی نبوده. یه جا بوده که یارو گفته نمی فروشم و به کس دیگه ای قول داده. داداشم میگفت هی داشتم میگشتم و یه جا سرمو بلند کردم و گفتم:

خدایا! مگه میشه منو بدون سبزی بذاری! حتما از یه جایی دستم به سبزی میرسه. بعد گفت هی گشتم و یه جا یه نفر آدرس داد و رفتم سبزی گرفتم.

از اون روز که داداشم اینو گفته ـ شاید به نظر یه جمله معمولی بیاد ـ ولی هی به خدا میگم تو هیچکی رو بی سبزی نمیذاری! امید هیچ کس رو ناامید نمیکنی. حتما درهات باز میشه. اصلا وقتی یه جا در هست، یعنی امکان باز شدنش هست. هرچند که من معتقدم، اگه یه جا دیوار صاف هم هست و در نیست، اگه خدا بخواد، از تو دیوار هم، دری باز میشه. چون اون میخواد.

اون که بخواد، همه چی ممکن میشه. به هرچی بگه بشو، میشه! کل قرآن پره از کلمه کن فیکون! آخه اون خداست. از بی پناهی و استیصال مهدی بابت همه مشکلاتش تو زندگی، سرمو رو پاهای خدا میذارم. دیروز که اینا رو براش میگفتم، آروم گوش میکرد. بعد که بهش گفتم: ول کن بابا! چی چی رو نمیشه! باید یه حرکتی بکنیم که بشه.

بعد خندیدو گفت: قیافه ات شد عین حامد بهداد تو فیلم سعادت آباد!

بعدش پاشدم یه شمع به نیت دل هممممممممه شماها روشن کردم و رفتم تو حموم و حسابی خودمو شستم و البته قبلش هم چند تا سیب زمینی با پوست گذاشتم تو ماکروفر. بعد بیرون آوردم که خنک بشه.

اول قرار بود دیشب شام بریم بیرون. خب نوزده مرداد برای من و مهدی یادآور یه روز خوبه و گفتیم به این بهانه یه کم از ناراحتی هامون کم بشه. بعد قرار شد من کتلت درست کنم که یا دیشب بریم بیرون یا کتلت بمونه برای امروز که من میخوام برم بنگاه.

خلاصه از حموم که بیرون اومدم آرایش کردم و یه کم ول چرخیدم تو خونه و اینم بهتون بگم که تو همه این مدت، حواسم هست که بابت اون کارش ازش دلخورم. ولی میدونم به وقتش خودش مساله اش رو با خانواده ام حل میکنه. من باید مدیر باشم و این لحظاتم رو خراب نکنم. اون به وقتش درست میشه. بعدش ساعت هشت دیگه کتلت درست کردم و بقیه گوشتها رو هم بسته کردم و یه نگاهی هم تو فریزر انداختم و دیدم حالا تا دو هفته دیگه حدودا گوشت داریم.

بعد که کتلتها درست شد دیگه تصمیم بر این شد که شب کتلت بخوریم و امروز عصر که میرم بنگاه، وقتی برگشتم شام بریم بیرون. مهمون خونه بریانک که فروخته شده! به این بهانه، مهدی هم خرج نمیکنه. در ظاهر میذارم به عهده خودش. ولی میدونم دیگه پولهاش داره ته میکشه کم کم و البته ازش نمی پرسم ازش که چقدر داری. میذارم در ظاهر خودش خرج کنه ولی خودم هم زیر زیر حواسم هست که دستش خالی نشه.

و یه چیزی رو هم یواشکی در گوش شما بگم که خدا هنوزم هست و میشه بهش اعتماد کرد. آره. اینو از من داشته باشید. هست و مواظب همه چی هست. تازه اون وقتهایی که همه چی آشفته است، از همیشه بیشتر هست. منتها ما حواسمون به آشفتگی هاست، اینه که حضورش رو کمتر حس میکنیم و فکر می کنیم گم شده. مثل بچه ای تو بازار که یه دفعه فکر میکنه تو شلوغی بازار و ازدحام آدمها گم شده و با ترس دور خودش می چرخه. اگه یه کم آروم بشه می بینه که مامانش کنارش وایساده و داره با آرامش نگاش میکنه. یه متنی تو وایبر دیدم که خیلی به دلم نشست. تقدیمش میکنم به شما عزیزان:

حواست هست خدا؟!

هر وقت صدای شکستن خودم را شنیدم گفتم باشه منم خدایی دارم!

حواست هست خدا؟!!

از بچگی تا الان هر وقت زمین خوردم و به سختی پاشدم یه جمله شنیدم: غصه نخور، خدا بزرگه!

حواست هست خدا؟!!حواست هست هر روز باهات درد دل می کنم؟

حواست هست غصه هام داره سنگینی میکنه؟حواست هست چشمام خیلی وقته بارونیه؟ حواست هست نفس کم آورده ام؟

خدایا نفس میخوام... خوشی میخوام... میدونم خیلی ها حالشون خرابه پس اول بقیه...

بعد به من گوش کن!

[ دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ