چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

این اواخر به خاطر شکل رابطه من و مهدی، من دیگه هیچ حرفی رو پیش مهدی نمیزنم. یعنی مثلا اینکه آدم اینقدر با طرفش راحت باشه که جلوش با صدای بلند فکر کنه!!! متاسفانه دیگه واسه من و مهدی اینجوری نیست و من حالا همه حرفهام رو خیلی مزه مزه میکنم. متفکر

از محیط کارم که تقریبا هیچی نمیگم. اگه بگم کار زیاده، شاکی میشه و بد و بیراه میگه به کار. اگه بگم کار راحته، میگه: همینه دیگه، هیچ کاری واسه انجام نداری و واسه خودت میری و میای. خلاصه هرچی بگم گیرم. ناراحت

منم هیچی نمیگم!! کلا البته دیگه در مورد هر چیزی خیلی بالا و پایین میکنم. خب این خیلی بده! ما زن و شوهریم. هم نفسیم. نباید اینقدر از هم بترسیم که! اینکه آدم از طرفش بترسه که نکنه اینو بگم، دعوام کنه، مال رابطه بچه و بزرگتره. که تازه به نظر من، وقتی ما بچه بودیم اینجوری از بزرگترهامون حساب می بردیم و پنهان کاری میکردیم. وگرنه که بچه های الان، خوشبختانه خیلی راحت حرفشونو می زنند.لبخند

زن و شوهری که یکی هستند، حتما یکی نیستند که زنه میترسه با شوهرش راحت حرف بزنه. میگم ترس، ترس از سرزنش و حرف مفت، ترس از دعوا و اعصاب خردی.

دیروز خیلی روز شلوغی بود. من خیلی کار سرم ریخته بود. یکی از همکارهام هم بیچاره بنا به کار خیلی ضروری، چند ساعت مرخصی گرفت و رفت. من و اون یکی همکارم، رسما سرویس شدیم. شکر خدا کارها خوب از پیش رفت. استرس و فشار انجام کار خیلی زیاد بود. ولی خب، وقتی آدم میدونه باید چه کار کنه، مشکلی نداره. (دوشواری نداره!!!) ولی یه لحظه وسط کارها، دلم خواست و فقط دلم خواست به مهدی بزنگم یا اس بدم و بگم دلم میخواد نرم سر کار!» البته فقط یه حس زودگذر بود. همون لحظه یه کاری رو اشتباه انجام داده بودم و در یک لحظه این حس بهم دست داد! این کار رو نکردم. زودگذر بود. ولی یه لحظه دلم از این گرفت که حتی نتونستم این کار رو انجام بدم. مثلا اس بدم به مهدی. چون فکر کردم حالا میخواد یه ساعت بشینه سفسطه کنه، بد و بیراه بگه به محیط کارم و هزار تا جریان دیگه که حوصله اش رو نداشتم!!!

به نظرم حالت طبیعیش اینه که اون یا من وقتی از محیط کارمون خسته میشیم، به هم بگیم. که خب البته خانمها طاقت کمتری دارند و شاید بیشتر شکایت کنند. بعد در این جور مواقع خوب نیست شوهر بگه:

«گفتم این کار به درد نمیخوره. بیا خونه بشین و مارو هم از این در به دری نجات بده!....»

خوبه شوهر بگه:

«عیب نداره عزیزم! همینه دیگه. کاره. یه وقتی سبکه، یه وقتی سنگینه. تو که خوب از پسش برمیای، حالا چون حجم کار زیاده، یه کم اذیت شدی...»

باور کنید وقتی مهدی یه وقتهایی از کارش ناراحت میشه و گله میکنه، من همینها رو بهش میگم. خب، آدمها و نگرششون نسبت به مسائل فرق میکنه دیگه. عیب نداره. حالا اون بهم نمیگه، در عوض من اینجا رو دارم که بیام بنویسم. خدا رو شکربغل 

پریروز رفتم از یه مغازه که دم خونه مامانم ایناست، دو سایز قابلمه کوچیک گرفتم. یعنی مثلا سایز 14  و یه سایز بزرگترش. دو تا مثل همونم واسه مامانم خریدم. چهار تا قابلمه ها که چدنی هم بودند، رویهم شدند 146 تومن!!!تعجب چون قابلمه های این سایزی که داشتم، از جنس تفلون چرت ایرانی بود و دیگه نابود شده بود. منم چون سایز متوسط چدن دارم و واقعا ازش راضی ام، رفتم این دو تا رو هم خریدم. و البته یه سری هم واسه مامانم. که خب البته قبول نمیکرد و با هزار انا انزلنا و خواهش و تمنا قبول کرد. بهش گفتم این شرینی ترفیعمه. آخه تو محل کارم، ترفیع گرفتم و هرچند که کم و بیش کاهای قبلی رو میکنم، ولی به هر حال ترفیعه. البته هفته پیش هم واسه خواهرشوهر دومی ـ که زحمت مانی به گردنشه ـ یه جفت کفش خریدم، اول اسفند هم پنجاه تومن به اونم میدم به عنوان شیرینی ترفیعم. که هرچی خواست خودش بگیره. هرچند که الان دیگه با پنجاه تومن  هیچی نمیدن. البته میخوام همون موقع بهش یه پنجاه تومن دیگه هم بدم به جای عیدیش. حالا حتما نباید عیدی اول عید باشه. همون اول اسفند باشه بهتره. چون اون موقع زمان خرید کردنه.قلب

[ دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ