چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااام صبح پنجشنبه همگی بخیر و شادی! خب مگه چیه؟ امروز شیفتم بود و چون دیروز پست نذاشتم، امروز دارم پست میذارم. هرچند که شاید مجبور بشم مثلا هفته ای سه روز پست بذارم. حالا ببینم چی میشه. میگم براتون چرا.

فعلا که هستم ولی خب اگه پیامگیر تلفنم رو بشنوید میگم: هستم ولی خسته ام!!! نیشخند و البته این خستگی هم رفع میشه. اخه این هفته نتونستم زیاد استراحت کنم و کارم هم تو اداره تمومی نداره و من دیگه قید جابجایی رو زده ام و قید سبکی کارم رو زده ام و قید عوض شدم مدیرعامل و شرایط بهتر رو زده ام و همین رو تاب میارم و سعی میکنم تو همین شرایط یه جایی واسه استراحتم پیدا کنم! والا! وقتی هیچ کدوم محق نمیشه پس دیگه چرا باید انتظار بیهوده بکشم. وقتی بعد از یکسال و نیم که از ورود مدیرعامل جدید میگذره، همون یه نیروی کمکی رو می بره و یه آقای چهل پنجاه ساله رو که راننده ایشونه رو میذاره به جای ایشون و میگه: هر وقت آشتی خانم نبود، ایشون میتونه یه سری کارها رو هندل کنه!!!!! بعد طرف بنده خدا تا حالا پشت سیستم ننشسته و اصلا الان کامپیوتر نداره.

منتها مدیر منابع انسانی به من گفت: این نظر خود مدیرعامل بوده. همه هم مخالف بودند ولی خب میخواد اینجوری باشه، بذار باشه. فردا اگه تو ساعت پنج رفتی، دیگه نمیتونه بگه این آقا چرا کارهامو نمیکنه! خب میدونه تو باید پنج بری برسی به مانی و ازمهد برش داری. پس بذار تصمیمی که میگیره همون باشه و تبعاتش هم با خودش باشه.


حالا اینا رو تا اینجا کات داشته باشید، دیگه تو این چند روز همه می دیدیم از این آقای بنده خدا که خداوکیلی خیلی هم مهربون و با شخصیته و به من هم خیلی احترام میذاره، کاری برای انجام و یا کمکی برنمیاد. خود مدیرعامل هم فهمید. البته لازم به گفتن نبود. خب کسی که تجربه کاری نداره، نداره دیگه. حتما نباید بیاد بشینه و ما ببینیم عه، نتونست!

بعد شما فکر کنید سه شنبه عصر من یه چیزی رو گم کرده بودم که یه هفته بود به خودم می پیچیدم که چه جوری به مدیرم بگم. البته هرگز سابقه نداشت و اینم بگم که همه زونکن مربوطه رو هم زیر و رو کردم و نبود، ولی دیگه مجبور شدم بگم که تا قبل از جلسه، بتونه اون مورد رو ببره تو جلسه و به بقیه اعضا نشون بده که دوباره اون سند رو امضا کنند. البته ازش اسکن داشتم. یعنی بقیه اعضا می دیدند که یه بار دیگه امضا کرده اند و متن تغییر نکرده. ولی خود کاغذها گم شده بود. خلاصه سه شنبه عصر به رئیسم گفتم و اونم گفت: کدوم؟ گفتم: همون! بعد زونکن رو باز کرد و گفت: اینکه اینجاست!!!!!!!!!!

تعجبتعجبتعجب بعد خندید و گفت: معلومه حواست نیست ها! گفتم: بله ذهنم مشغوله.

اونوقت دیروز منو کشیده تو اتاقش که چته این روزها؟ گفتم شوهرم بیکاره و صد تا مشکل دیگه هم دارم و .... گفت: ایشالا حل میشه ولی حواست باشه که کار این قسمت رو از شما میخوان!!!!!!!!!

یعنی نمیخواد قبول کنه که نباید اینهمه کار رو یه جا جمع کنه و باید به مدیرهاش اعتماد کنه نه اینکه همممممممه نامه ها و پیگیری ها و جلسات با خودش باشه و بقیه نقش هویج رو بازی کنند! اونوقت همون کسی رو هم که به من کمک میکرد رو برده یه جای دیگه، اونوقت مشکلات منو باعث حواس پرتی ام میدونه. نه حجم کار رو.

که البته مهم نیست و من به هیچیم نمیگیرم این حرفها رو. از خدامه جامو عوض کنه. حالا جالبه میگفت: من اجازه نمیدم کسی جای شما رو عوض کنه! تو دلم گفتم: از روزی که تو اومدی تو این شرکت خودم التماست میکنم که جامو عوض کنی و تو میدونی چه حمال مفتی گیر آوردی و نمیکنی!!!!!

القصه، دیگه حرف کار رو ول کنید. البته شما که فقط خواننده اید. بهتره خودم ول کنم.

سه شنبه ظهر زنگیدم به مهدی و گفتم اگه برنامه امشب خونه عمه است، تا بهش بزنگم. گفت من حرفی ندارم بزنگ. دیگه زنگیدم به عمه مهدی و گفتم عصر ما می آییم. مهدی هم رفته بود دنبال کار پاسپورتش، ساعت سه هم وقت مشاور داشت. ولی خب چون طول کشیده بود، وقتش رو کنسل کرده بود. بعدش اومد در مهد مانی و ساعت پنج دیگه راه افتادیم به طرف خونه عمه.

سر راه رفتم یه جعبه شیرینی تر خریدم، واسه مهدی هم یه ناپلئونی جدا که بخوره. یه اسمارتیز هم واسه مانی. ولی مانی گفت: من شیرینی میخوام. مهدی گفت: همینو که برای من گرفتی بده مانی. گفتم: نه بابا، الان همه لباس و ماشین رو داغون میکنه. یکی از نون خامه ای های توی جعبه رو دادم بهش. مهدی گفت: بابا زشته. گفتم: وا!!!! چه زشتی؟ خب عمه است دیگه. اونجا هم بریم میخوادبده مانی از همین ها بخوره. اونم عمه که اینقدر مهربونه. خلاصه یه نون خامه ای دادم به مانی و گفت: دوباره بده!!!!

دوباره یکی دیگه دادم. بعد گفت: بازم هست؟؟!! گفتم: پسرم اگه اجازه بدی جعبه خالیش رو ببریم واسه عمه! گفت: نه، شیرینی نمیخوام. آب میخوام!!!!!!!

مهدی هم ناپلئونیش رو خورد و رفتیم در خونه عمه و هرچی زنگیدیم، نبودند. شصتم خبردار شد که رفته واسه مانی چیزی بخره! زنگیدم به دختر عمه مهدی و اونم گفت: ما بیرونیم الان می آییم. ده دقیقه یکربع وایسادیم و دیدیدم عمه با عجله اومد و همون موقع شوهر عمه اش هم از سر کار رسید و پسرعمه هم اومد. (عمه دو تا بچه داره. دخترش ازدواج کرده.)

خلاصه کمک کردیم خریدهای شوهرعمه رو بردیم داخل و یه کم بعد دختر عمه رسید با دو تا اسباب بازی خوشگل واسه مانی. یکی از این پک های پیچ و مهر است که مثلا بچه باید بشینه باهاش شکل درست کنه. با انواع پیچ و مهره و دریل و از این چیزها. یکی دیگه هم یه لاستیک ماشین که با تفنگ باید بهش شلیک کنی و با نور لیزری بزنی به یه سری نشانه های روی لاستیک و صداش در میاد!

کلی تشکر کردیم و منم همون موقع نقشه کشیدم که وقتی رفتیم خونه، هر دو رو بردارم واسه بعدا مانی. چون الان خیلی خیلی اسباب بازی دم دستشه.

یه جورچین خوشگل هم عمه براش خریده بود. میگم: آخه اینهمه اسباب بازی برای چی؟ خندید و گفت: ما این پسر شما رو خیلی دوست داریم و کلا بهش ارادت داریم.

مانی هم البته زبون میریخت واسه عمه ها! عمه اینا یه آکواریوم دارند که خیلی خوشگله. هر وقت میریم اونجا، مانی دست عمه رو میگیره می بره جلوی آکواریوم و ازش میخواد واسه ماهی ها غذا بریزه و باهاشون بازی کنه. اون شب هم مانی رفت گفت:

عمه مهربون! بیا بریم پیش ماهیا ببینم چه رفتاری با من می کنند!!!!!!!!!!!

دخترعمه هم یه گربه داره که با خودش اینور و اونور می بره و اون شب هم اونجا بود. مانی خیلی دوست داشت با گربه بازی کنه ولی میترسید. هی بهش گفتیم خب از دور باهاش بازی کن. بعد یه جا مانی رفت به گربه گفت: لوسی! (اسمش لوسیه) بیا با هم بازی کنیم. ولی به من چنگ نزن. من چشم میذارم، تو بیا منو پیدا کن!!!!
بعد سرشو گذاشت رو مبل و شروع کرد به شمردن: ده بیست سی چهل.....

همه دیگه از خنده منفجر شده بودند!!!!!!

اونجا مهدی با پسرعمه اش مشغول بازی با پلی استیشن شد و منم با عمه و دخترعمه مشغول حرف. آخر شب هم یه ظرف لوبیاپلو برای ناهار منو یه ظرف الویه برای ناهار مهدی دادند و آوردیم با اون همه اسباب بازی. البته یه تخم مرغ بزرگ از اینا که توش جایزه است هم شوهر دختر عمه برای مانی آورد از بیرون!!!!!!!!

بعدش برگشتیم خونه و دیروز هم که اومدیم سر کار. دیروز پدر و مادر مهدی با بقیه متضررین خونه، رفتند پیش یکی از مقامات و شکایتشون رو عنوان کردند و میگن مامان مهدی خیلی قشنگ صحبت کرده و اونا هم گفته اند برید فلان شکایت کیفری رو انجام بدید اگه به نتیجه نرسید بیایید ما درستش کنیم. پناه بر خدا. تا اون چی بخواد!!!

دیروز ظهر هم بابام زنگیدکه من بابت رفتن مستاجر گیشا، سی تومن همین الان میخوام. پنج تومنش جور میشه و ببین میتونی بقیه رو جور کنی؟ منم هی چرخیدم و آخر سر جور شد و ریختم به حساب مامانم. بابا و مامان هم رفتند بانک که پول رو بریزند به حسابش. بعد بابام پرسید چه جوری جور شد؟ گفتم: فلان قدر از این و فلان قدر از اون و چهار تومن هم از مهدی گرفتم. بابام گفت: از مهدی هم گرفتی؟ گفتم: آره. البته مهدی میخواست بیشتر بده ولی تنخواه باهاش نبود!!!

خب آخه بچه ها، مهدی همیشه تنخواه شرکت دستش بود و کلی پول زیردستش بود. ولی دیگه من از پس انداز مشترکمون برداشتم و به مهدی هم گفتم، که گفت: من یه تومن دیگه هم دارم. اینم بده به بابات اینا. که گفتم: نه دیگه جور شد! خب قصدم هم از گفتن اینکه مهدی هم پول داده، این بود که بابام اینا بدونند درسته از مهدی دلخورند ولی اگه پاش بیفته، مهدی دریغ نمیکنه. و نگفتم مال پس انداز مشترکمونه. گفتم مال مهدی بوده!

دیگه دیروز هم کلاس جایگزینی عادتها رو داشتم و خیلی خیلی کلاس خوبی بود و من خودم یه لیستی از عادتهامو بردم واسه استاد که در حال تغییرشون هستم و استاد هم خوشحال شد و برگه رو خوند. و کمی هم براش گفتم از تغییر اون عادتها. بعدش آخر کلاس گفت بمون کارت دارم.

گفت: دختر خوب، ازت یه ناراحتی دارم! خودت آخر هفته تعطیلی رو برنامه گذاشتی که با خانواده ات باشی و مهدی بره بازی کنه، دیگه گله کردنت چی بود؟؟! گفتم: آره. قبول دارم که اونجا رو من اشتباه کردم! بعد گفت: این بار که مهدی اومد، خودت هم بیا! هر دو با هم باشید. بعدش هم موهات خیلی خوشرنگ شده و بهت میاد. البته اول کلاس هم گفت که موهات واقعا خوشرنگ شده. منم خندیدم و گفتم: من کلا موهامو با شش هزار تومن رنگ کردم! پنج هزار تومن رنگ موی پرستیژ (شماره 10) و هزار تومن هم بیرنگ کننده سه صفر!

 اکسیدان رو هم چون از این ظرفهای بزرگ میخرم، برای صد بار قابل استفاده است!و البته اکسیدان رو خارجی گرفتم که اثرش بهتر باشه!!! حالا امروزم دوباره میگیرم و میدم مامانم بذاره رو موهام که رنگش ثابت بمونه واسه دو تا عروسی که در پیش داریم.

دیروز نشستم حساب کتاب کردم و کرایه این بیست و سه روز مرداد رو هم حساب کردم و زنگیدم به شوهرخاله ام و گفتم: من از حق خودم میخوام نگیرم این کرایه رو از این مستاجر. اونم گفت: منم نمیگیرم. این پولها واسه من پول نمیشه ولی اگه اونو خوشحال میکنه، بذار خوشحال بشه.

بعد خودم هم زنگیدم به واحد ده و دیدم ماشااله مستاجر تا حالا شارژ نداده اند به ساختمون و خودم شارژ رو ریختم به حسابش به علاوه نود تومن اگوی فاضلاب. می مونه یه قسط صد و هفتاد تومنی خونه که دیگه وقتی آخر ماه حقوق گرفتم میریزم اونو.

دیروز عصر هم به مستاجر زنگیدم و گفت که پنجشنبه ساعت هفت و هشت ماشین میاد که وسایل رو ببره. همه چی کارتن بندی و آماده است.

دیروز بعد از کلاس که رسیدم خونه، ساعت بیست دقیقه به هشت بود. تو راه سیاتیکم هم گرفته بود. سر راه فیله خریدم که واسه شام جوجه درست کنم. نمیدونستم مهدی پنجشنبه رو از ظهر میاد خونه مامان اینا یا نه. بعد رسیدم خونه و دیگه حس حرکت نداشتم. کلا این هفته اصلا نشد استراحت درست و حسابی بکنم. الانم بدنم درد میکنه. امروزم که مجبور شدم بیام سر کار.

وقتی وارد شدم، مهدی داشت با مامانش تلفنی حرف میزد و طبق معمول همیشه راه میرفت! رفتم تو آشپزخونه و اول زعفرون دم کردم و آب برنج گذاشتم. بعدش لباسهامو درآوردم و دیدم اگه برم دراز بکشم، تا فردا صبح میخوابم. چون دیر بود واسه شام. اینه که آخرین توانم رو جمع کردم و فیله ها رو شستم و چند تیکه کنار گذاشتم و چند تیکه هم گذاشتم تو فریزر. بعد پیاز خرد کردم و ریختم تو کاسه و فیله ها رو با زعفرون و آبلیمو و نمک آغشته (!) کردم و کاسه رو گذاشتم تو یخچال. آب جوش اومد و برنج رو ریختم توش. بعد لباسهای مانی و خودم رو ریختم تو ماشین و روشنش کردم.

بعد تا برنج آماده آبکش بشه، رفتم دراز کشیدم. مهدی، تلفنش با مامانش تموم شده بود و داشت با یکی دیگه می حرفید. تلفنش تموم شد و گفت: چه خبر؟ گفتم: سلامتی. خیلی خسته ام. بعد گفتم: مهدی! من برنج درست کرده ام، میشه تو جوجه اش رو درست کنی؟

گفت: من؟؟؟؟؟؟؟؟

انگار مثلا بهش گفتم برو وسط میدون انقلاب عربی برقص با لباس جمیله!!!

گفتم: آره خب. من خیلی خسته ام. گفت: عمرا! من که بلد نیستم. گفتم: بلدی نمیخواد. من فیله ها رو تو آبلیمو و زعفرون و پیاز خوابونده ام. تو فقط بچین رو توری و بذار رو گاز! گفت: خسته ای قبول! خب بگو مهدی برو از بیرون جوجه بگیر. دیگه نگو تو خونه بپز!

گفتم: خب کاری نداره که. بعدش من فکر کردم تو این کار رو میکنی. گفت: الان برو بذارش تو فریزر، منم واسه شب میرم جوجه میگیرم. گفتم: خب خراب میشه آخه! حالا چی میشه درستش کنی. به خدا کاری نداره که.

زل زد تو چشمم و گفت: من این کار رو دوست ندارم. بفهم! میرم میخرم ولی درست نمیکنم. بدون اینکه به من بگی ورداشتی اونو درست کردی، ازم نپرسیدی که این کار رو میکنم یا نه!! منم این کار رو نمیکنم. تمام!

چند لحظه مات نگاش کردم. دیدم راست میگه. من ازش نپرسیدم! سر خود کار انداختم گردنش. بیچاره! اینه که رفتم تو آشپزخونه. حالا فکر کنید پامم می کشیدم رو زمین. سیاتیک لعنتی خوب نشده بود هیچی، ماهیچه ام هم منقبض شده بود.

توری رو آوردم و رفتم از تو یخچال کاسه جوجه ها رو درآوردم. در یخچال رو که بستم، دیدم جلوم وایساده! گفت: بده به من بابا! وقتی میگم خود میکنم، بده به خودم دیگه!!!!!!

ناخودآگاه لبخند زدم. گفت: ولی دیگه این کار رو نکنی ها! بگو خسته ام، مهدی برو شام بگیر. منم میرم میخرم. ولی نگو خودت درست کن! من بلد نیستم!

گفتم: باور کن سخت نیست. بعد یه فیله گذاشتم رو توری و گفت: خود میکنم! بقیه فیله ها رو گذاشت رو توری و همه توری رو پر کرد. گفتم: نه، اندازه شعله گاز فیله بچین تا شعله به همه جاش برسه. گفت: نه، بذار یه سریش رو حرات غیرمستقیم درست بشه!

دیگه به خودم گفتم: به تو چه مربوطه . بذار هرجور که میدونه درست کنه. اگرم خراب شد که شده دیگه. نرم کننده ریختم تو ماشین لباسشویی و ظرفها رو چیدم تو ماشین ظرفشویی و سینک رو خالی کردم. بعدش گفتم: دستت درد نکنه. واقعا لطف میکنی. حالا من برم یه دوش بگیرم. در حالیکه داشت توری رو پشت و رو میکرد گفت: آره تو برو.

 آرایشم رو پاک کردم و دوش گرفتم و لوسیون کاری کردم و برگشتم تو آشپزخونه دوباره. کار ماشین تموم شده بود و لباسها رو پهن کردم؛ جوجه ها هم کباب شده بودند. قبل از اینکه برم حموم، سفره رو رو میز نشیمن انداخته بودم. دیگه برنج و جوجه ها رو کشیدم تو دیس و اومدیم نشستیم به خوردن. مانی رو هم البته صدا کردیم.

یه چیزی بگم، باورتون میشه؟! (البته که میشه! به قول مانی چرا که نشه!!!)

یادتونه بچه که بودیم، مثلا یه غذایی رو ما درست می کردیم. مثلا اولین کیکی که پختیم، یا مثلا اولین استانبولی که درست کردیم. باور کنید مزه جوجه دیشب، به دهنم اونجوری بود!!!!!!! آخه این اولین دستپخت مهدیه که من میخورم!!!!!!! یادم نیست تا حالا چیزی درست کرده باشه که من خورده باشم. از آشپزی بدش میاد آخه. ولی دیشب واقعا به دهنم خوشمزه بود. همه اش فکر میکردم بچه خودم یه چیزی رو واسه اولین بار پخته و به دهنم اینقدر خوشمزه میاد!!!!!!!

بییچاره آشتی! نیشخنددلش چقدر خوشه!خجالت آخی......... به قول این اس ام اس ها که تو وایبر میاد، خدایا خواستی شفا بدی، اینو بذار تو اولویت!!!!!!!قهقهه

خلاصه بعدش فقط ظرفها رو بردم گذاشتم تو سینک و البته کللللللللللی هم از مهدی تشکر کردم و گفتم واقعا عالی شده! بعدش مهدی گفت: فردا ظهر میریم خونه مامانت اینا؟ گفتم: هرجور که تو بگی. من فردا باید برم اداره. اگه میای دنبالم ،که بریم. گفت: پس منم یه دسته گل واسه مامانت بخرم. چه گلی دوست داره؟ بعد با خودش گفت: نرگس دوست داره. ولی نرگس رو که نمیشه دسته کرد!!!!!

اگه قبلا بود شاید میگفتم: از سر چهارراه میخریم می بریم. ولی دیگه قبلا نیست. هیچی نگفتم تا بره از یه گلفروشی بخره. پول بیشتر بده که بدونه این هزینه بی ادبیه که تو جمع به بزرگترش کرده.

بعد با هم همفکری کردیم که مانی رو امروز من ببرم مهد یا نه. گفتم: بستگی به حال صبحم داره!!!!! ببینم کی از خواب بیدار میشم!

بچه ها واقعا تغییر کرده ام ها! قبلا به اینم فکر میکردم که مانی رو ببرم که مهدی اذیت نشه و البته مانی تو مهد بیشتر غذا و صبحانه میخوره و مربی مانی رو هم صبح برسونم. ولی دیگه به اینا فکر نکردم. همه هفته رو خسته بودم و حالا شاید نیاز بود صبح بیشتر بخوابم.

بنابراین حتی ساعت رو هم کوک نکردم. با مانی رفتیم خوابیدیم و صبح ساعت 06:36 بیدار شدم!!!! دیدم خسته ام ولی دیگه خوابم نمیاد. اینه که تصمیم گرفتم مانی رو نبرم و ماشین هم نبرم و بذارم پدر و پسر یه روز پیش هم باشند و مربی مانی هم خودش میره و منم خودم میرم!

پاشدم آرایش کردم و یه دونه اسمارتیز گذاشتم دهنم و یکی از پاهای بره ناقلا داشت کنده میشد که اونم دوختم و دیدم لباسها هنوز خشک نشده و یه کم نم داره. اینه که دو دست از لباس های مانی رو گذاشتم رو مبل که تا ظهر ایشالا خشک بشه و مهدی با خودش بیاره.

حتما قبلا گفته ام که اون سالی که من باردار بودم، یه گربه تو حیاط خونه مون زاییده بود. چهار تا نی نی پیشی. یکشون سیاه سیاه بود و بقیه مخلوط. بعد یه روز همسایه همه رو زابراه کرد که بندازه بیرون. فقط تونست سیاه رو بگیره و از خونه بندازه بیرون. بقیه شون فرار کردند تو بالکن ما و از اونجا که مهدی واقعا آدم دل رحمیه و گربه هم دوست داره واسه شون جا درست کرد و بهشون شیر و غذا میداد. تا بزرگ شدند و مادر و پدره رفتند. سه تا بچه موند. ما نمیدونستیم کدومشون دخترند یا پسر. چون من حامله بودم و بچه ام هم پسر بود، اینه که از یکیشون که خوشم می اومد، میگفتم این پسر منه! بعدها همون گربه ،یه چشمش جمع شد و یه روز مهدی با یک عملیات جنگی، گرفتش و تو چشمش قطره ریخت و چشمش خوب شد و دیگه جمع نشد. همه اون گربه ها رفتند کم کم، به جز پسر من که البته ما از رفتار گربه های نر دیگه متوجه شدیم که ایشون نر نیست و ماده است! همون پسر من، ماده بود!

حالا دو سه هفته پیش همون خانم اومده زاییده این بار تو بالکن همسایه طبقه بالایی ما. هر روز صدای میو میو ریز گربه ها میاد و من خیلی دلم میخواست امسال هم تو بالکن ما زایمان کنه که لااقل مانی از دور اینا رو ببینه! میدونم نباید دست بزنیم و کلی مریضی داره ولی خب دوست دارم مانی از دور حیوونا رو ببینه و یاد بگیره با اونا مهربون باشه.

حالا شاید یه بار ببرمش طبقه بالا و اجازه بگیرم مانی گربه ها رو تماشا کنه.

اینم از این. الانم ساعت ده و هفده دقیقه است و من دیگه این پست رو منتشر کنم و برم پی یه سری از کارها!

آخر هفته خوبی رو برای همه تون از خدا میخوام!بغل

[ پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ