چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااام. صبح خنک شما بخیر. خدایی امروز صبح خنک بود البته به نسبت این چند وقت اخیر.

ایشالا از این به بعد هم دیگه اونجور گرم نشه که دیگه نشه نفس کشید!‌امسال مرداد تهران خیلی گرم بود. همه هلاک شدند. ولی خب دست ما که نیست!چشمک


طبق قرار قبلی قرار شد مهدی و مانی پنجشنبه ظهر بیان شرکت دنبالم که بریم خونه بابام اینا. اول اینکه وقتی من به مهدی زنگیدم گفت:

خیلی باحالی! مگه قرار نشد مانی رو ببری مهد؟

گفتم: نه، قرار نشد. من صبح بلند شدم و دیدم کمرم خیلی درد میکنه و نمی تونستم رانندگی کنم. مانی هم حسابی خواب بود و دلم نیومد بیدارش کنم. دیگه گذاشتم بمونه. چطور مگه؟

گفت: خب من ساعت چهار صبح خوابیدم، مانی ساعت هفت بیدار شد!!!!! بهش شیر و بیسکویت دادم و الان داره بازی میکنه!

بعد دیگه قرار شد ظهر بیان دنبالم. منم کارهامو راست و ریست کردم و حوالی یکربع به یک مهدی و مانی اومدند دنبالم و مهدی خودش رفت جلوی گلفروشی وایساد و فقط اونجا بهش گفتم مامان گل رز صورتی دوست داره.

بعدش رفت یه دسته گل خیلی خوشگل که شش تا رز صورتی داشت خرید و آورد گذاشت تو ماشین و راه افتادیم به طرف خونه بابام اینا.

رسیدیم و مامان طبق معمول اومد جلومون و مانی رو گرفت و رفتارش عین همیشه بود و مهدی گل رو بهش داد و گفت: این برای شما. ببخشید که اون شب ازم ناراحت شدید.

مامان هم گفت: این حرفها چیه پسرم. دستت درد نکنه!

و قضیه فیصله پیدا کرد. بعد مامانم گل رو گذاشت رو اپن و من هی میخواستم برم گلدون بیارم و گل رو بذارم توش که به خودم گفت: بتمرگ سر جات. به تو ربطی نداره.

تا لباسامو در بیارم مامانم گلها رو گذاشت تو گلدون و اونم گذاشت رو اپن آشپزخونه. از جلوی مهدی هم که رد شد، مهدی بلند شد و بوسیدش!

دیگه ناهار خوردیم و اگه یادتون باشه قرار بود مستاجر ساعت هفت و هشت اسباب کشی کنه و تشریف مبارکش رو ببره. من و مهدی هم بریم کلید رو ازش بگیریم بدیم به خریدار که بده به مستاجر جدید چون گفته بود میخواد شبانه خونه رو رنگ کنه و فرداش اسباب بیاره.

خلاصه ظهر خوابیدم و مانی هم بازی میکرد با مامانم و عصر پاشدم و اول خواستم برم رنگ مو بخرم و موهامو دوباره رنگ کنم که هی گفتم الان مستاجر میزنگه و البته گفته بود هفت و هشت تازه ماشین میاد. ولی دیگه شایدم تنبلی کردم و گذاشتم برای هفته بعد.

دیگه ساعت هشت خانم مستاجر زنگید که آشتی خانم من نتونستم کارگر گیر بیارم و اون کسی که گفته میاد وسایل رو می بره، گفته الان نمیتونه بیاد!!!!! ولی من چون بهت قول داده ام، وسایل رو می برم میذارم تو حیاط. فقط لباسشویی و یخچال می مونه تو خونه تا یکشنبه.

که قبول نکردم و گفتم: همه سر و ته خونه چهل متره. طرف میخواد وسیله بیاره تو خونه. جا نداره که تو وسایلت رو بذاری بمونه تو خونه. تو فردا صبح یه کارگر بگیر که بیاد این دو تیکه رو ببره بذار تو حیاط کنار بقیه وسایل، من پول کارگر رو میدم.

دیگه به هر قیمتی بود میخواستم خونه خالی بشه. و البته به خریدار و مستاجر جدید هم قول داده بودم!

ساعت نه شد و مامانم سفره انداخت که شام بخوریم که مستاجر زنگید که من وسایل رو تقریبا پایین آورده ام و تو ساعت نه و نیم بیا اینجا که کلید رو بهت بدم. گفتم باشه.

به این مرحله که رسید زنگیدم به بنگاه که بیاد کلید رو از من بگیره و بده به خریدار و مستاجر جدید. میخواستم تو همه این مراحل، بنگاهدار هم حضور داشته باشه. ولی بنگاه دار گفت: آشتی خانم! چه نشسته ای که خریدار و مستاجر جدید (پسر بی تربیته) دعواشون شده اساسی و این گفته تو باید رنگ کنی و اون گفته تو باید رنگ کنی و پسره گفته اصلا من خونه رو نمیخوام!!!!!!!!!!

منم به بنگاهی گفتم: بابا یعنی چی؟ از صبح من دارم صد بار به مستاجر می زنگم که خونه رو خالی کنم! فقط من دارم به تعهداتم عمل میکنم!!! بعد بنگاه دار هم یه عالمه حرف زد به خریدار که آره، این خانمه با نامزدش اومده و نامزده هم یه لاتیه مثل مستاجر و اینا حرفشون شده و امشب یه خونی در این بنگاه من ریخته میشه. الان مستاجر میگه من اصلا خونه رو نمیخوام، خریدار هم میگه باید بخوای!!!! من دو میلیون تو رو پس نمیدم.

خودم زنگیدم به خریدار و بهش گفتم: زن حسابی! من دهنم سر این خونه صاف شده. من یه جا که پول میخواستم و تو به من پول نرسوندی! الان هم از همکارم پنج میلیون قرض کرده ام به امید اینکه این مستاجر بی پدر و مادر جمعه به من بیست تومن میده! (بیست تومن رو خودم جور کردم واسه بابام. پنج تومن رو از همکارم گرفتم تو اداره که امروز بهش بدم!!!!!) یعنی چی که قرار به هم خورده؟ ببین خانم محترم! تا روز شنبه به من پنج تومن میدی. بعدش هم تا پنجشنبه دیگه خونه اجاره رفت که رفت. اگه نرفت، معامله فسخه. تمام!!!!!!

گفت: باشه من هرجور شده تا شنبه برات پنج تومن جور میکنم. اصلا میرم نزول میکنم.

گفتم: نه دیگه! اسم نزول رو جلوی من نیار. تو میگی نزول که من قبول نمیکنم! آتیش بشه تو خونه من! خب دختر خوب نمیتونی خونه بخری، نخر! میای یه کاری میکنی دهن بقیه رو صاف میکنی. خب پدر من در اومد این وسط!!!!!!!!!!!!

بعدش بنگاهی بهم زنگید و گفت: آشتی خانم تو رو خدا کوتاه بیا و از خیر این پنج تومن روز شنبه بگذر. نامزد خریدار و مستاجر شکم همدیگر رو دارند پاره می کنند!!!! (جهنم) بذار خریدار، دو تومن مستاجر رو بده که این شرش کنده بشه!!!!!!! من هرجور شده تو هفته دیگه خونه رو اجاره میدم! اصلا واسه دوشنبه آگهی دادم!

گفتم: باشه. ولی دیگه من نمیدونم مستاجر از کجا قراره بیاد. بااااااااااااید تا پنجشنبه خونه اجاره بره. وگرنه معامله فسخه. اینو دارم جدی میگم بهتون!!!!!!

بعدش زنگیدم به واحد ده ساختمان بریانک و بهش گفتم که قرار مستاجر همین الان فسخ شده ولی نذار مستاجر قبلی بفهمه. فقط بی زحمت شما یه قفل بزنید در خونه که هم قفل و کلید دست شما باشه، هم یخچال و لباسشویی اینا محفوظ باشه!

حالا فکر کنید بقیه وسایل تو حیاط بود تا وقتی بیاد ببرتشون!!!!!!!

اونم گفت: باشه حتما. ولی حالا که مستاجر پشیمون شده بهتون میگم که پسره خیلی لات بود و سر نقاشی نمیدونید چه کار کرد تو خونه!!!!!!!!!

و من واقعا خدا رو شکر کردم که پسره شرش رو کند. هرچند که دهنم صاف شده تا همین الان که چه جوری پول همکارم رو بدم بهش. چون بهش قول داده ام امروز بهش بدم!!!!!!

خون داشت خونم رو میخورد. دیگه بابام اینا گفتند تو دیگه کاری نمتونی بکنی. بیا شامت رو بخور!

چه شامی!

اومدم نشستم به خوردن و بابام گفت: الان دیگه کاری نمیتونی بکنی. گفتم: مهم نیست اینا. فقط من از همکارم پنج تومن قرض کرده ام. که البته نمیخواستم به بابام اینو بگم. چون واسه اون قرض کرده بودم. و جالبه اینو بدونید پدر و مادر من، همیشه دستشون پول هست و همیشه پس اندازه دارند و به عالم و آدم پول قرض میدن. ولی الان چون مستاجر خونه گیشا میخواد بلند بشه و داداشم قراره بره جای اون، مامانم اینا میخواستند پول اونو بدن، درحالی که صاحبخونه داداشم، همه پول رو به داداشم نداده!!

ببینید! ایراد از ماست! چطوریه که من و بابام و مهدی و خانواده مهدی، همه از یه سوراخ گزیده میشیم! این نشون میده ما زیادی با مردم رو نرم هستیم و راه می آییم. ولی دیگران با ما این رفتار رو نمی کنند! مطمئنم ایراد از کار ماست!

بعد مهدی گفت: نگران نباش. من شنبه واست از تنخواه شرکت پول جور میکنم! ازش تشکر کردم و میدونستم اینو تو جمع میگه که خیال بابا اینا راحت بشه. وگرنه شرکت چی؟ تنخواه چی؟

دیگه ظاهرا آروم شدم ولی خب تو دلم سپردم دست خدا. میدونستم مدیرعاملمون دستش رو نقدینگی شرکت می لرزه. آخه زمانش هم بد وقتیه. نزدیک آخر ماه که قراره حقوق بده!!!!!!!!

دیگه اینا به من ربطی نداره. من از خدا خواستم برام جور کنه. همین!

خلاصه اون شب هم که ما تا همون ساعت ده منتظر بودیم بریم و یه کاری بکنیم و برای همین که مانی رو نبریم اونجا، قرار بود بمونه خونه بابا اینا. بعد تخلیه کامل خونه توسط مستاجر قبلی، افتاد برای روز جمعه و در نتیجه ما پنجشنبه شب موندیم خونه بابام اینا. حس میکردم تو گلوم یه چیزی درآورده. یعنی کنار غذه های لنفاوی گلوم، اینقدر در میکرد، به نظرم غمباد زده بود! از بس که حرص خورده بودم!!!!!

تا ظهر جمعه که خبری نشد از مستاجر و بهش زنگیدم گفت احتمالا عصر میاد!

دیگه نزدیک ظهر خاله ام که کرمانشاهه و اومده تهران، زنگید ببینه اگه ما هستیم، دو تا نوه هاشون که دختر هم هستند بیاره با مانی بازی کنند. اونا هم اومدند و این خاله ام خیلی مهربونه ولی خب یه کم زیادی کنجکاوه و میخواد از همه چی سردربیاره!

منم سر اون کاری که قراره انجام بدیم، نمیخواستم ایشون در جریانش قرار بگیره. آخه پسر اینم، خواهانه من باهاش کار کنم. ولی من قول کارم رو به دو تا دیگه از پسرخاله هام داده ام. فقط ببینید چه شیرتوشیریه!

همونهایی که بهشون قول داده ام، هفته قبل زنگیده اند به مهدی که پس چی شد و آشتی چرا نمیاد کار رو شروع کنیم؟؟!!

خلاصه بعد از ناهار من و مهدی پیچوندیم و به هوای رفتن خونه دوستم، رفتیم خونه اون یکی خاله ام و با پسرخاله و شوهرخاله ام حرفیدیم و من شرایطم رو گفتم و اونا خیلی اصرار دارند که من بعدازظهرها اونجا بیام. ولی دو سه ساعت. ولی گفتم فعلا برام مقدور نیست چون هلاک میشم از خستگی و البته اینم یه مدت زمان محدودیه. تا کار راه بیفته.

بعد مهدی یه دفعه گفت: آشتی اگه هر روز وسایل رو آماده کنه، من میتونم براتون بیارم و البته همه شگفت زده شدند از این حرف مهدی! ولی خب اوایل کار من خودم باید باشم و چم و خم کار رو بهشون بگم. احتمالا استارت از چهارشنبه این هفته میخوره و بعدش تا یه مدتی آخر هفته ها میرم و تا ببینیم چی میشه. بعد از اون هم فقط وسایل رو می فرستم تا خودشون کار رو انجام بدن.

ببخشید که نمیتونم بیشتر توضیح بدم. حالا شاید یه روزی گفتم. ولی بذارید همین جوری بمونه فعلا!

بعدش از خونه خاله ام بیرون اومدیم و اینو براتون بگم جالبه. تو ماشین که نشستیم من و مهدی، من یه جریانی رو از کلاس مشاوره که میرم گفتم. مهدی گفت: خب این الان چه ربطی داشت به این جریانی که بابتش رفتیم خونه خاله ات؟؟!! آشتی!!!!!!! خیلی مغزت پرت می پره ها!

گفتم: اولا که نذاشتی من در موردش حرف بزنم و حرفم رو تا آخر بگم. اگه میذاشتی، می دیدی که ربط داشت. بعدش هم؛ من از این به بعد از یه روز قبل میزنگم بهت که مهدی! فردا ساعت چهار بعدازظهر وقتت رو خالی کن که در مورد فلان موضوع میخوام باهات بحرفم.

گفتم: مسخره میکنی؟ گفتم: مسخره نمیکنم. واقعیت رو میگم. همیشه راجع به هرچی میخوام باهات بحرفم، میگی الان وقتش نبود و مغزم الان تو فلان موضوع درگیره و بذار یه زمانی ازش بگذره!!!!!!!

خلاصه دوباره حرف شد و بهش گفتم: مطمئنی تو خودت تا یه مدت وایمیسی رو سر کار؟ الان اگه بگی آره باید تا یه مدت باشی ها! یه وقت تو رودربایستی نمونی. گفت: نه، اگه تو بخوای چرا که نه. وقتی تو میخوای این کار رو انجام بدی، من حتما کنارت می مونم!!!!!!!

اینجا بود که فهمیدم نه، واقعا انگار اتفاقاتی افتاده!!!!!!!!! الان وقتی ازش میخوام کاری بکنه و ازش میخوام حمایتم بکنه، خب میکنه! قطعا تا الان حتما رفتار منم ایراد داشته. خب من خیلی جاها خودسر بوده ام. الان اگرم تصمیمی میگیرم، حتی اگه تو دلم هم قاطع هستم، ولی در ظاهر جوری وانمود میکنم که منتظر اعلام نظر اونم!

اون حرفی هم که به مهدی زدم این بود که: خانم مشاور موردی رو برامون تعریف کردند که زن و مردی بعد از بیست سی سال زندگی مشترک اومده بودند مشاوره که ما زندگی بدی داریم و لذت نمی بریم ازش و میخوایم جدا بشیم. بعد یکی از مشکلات این بود که خانمه میگفته: من کار میکنم، پول درمیارم، عرضه دارم، پس مستقلم!!! در نتیجه به این آقا نیازی ندارم!

بعد مشاور گفت که این باور غلطیه که یه زن فکر کنه اگه پول داره، دیگه شوهر نمیخواد! خب این اقا که نقش هویج رو بازی نمی کنه! اون شوهره و باید حامی زن بمونه!

خلاصه تا عصر خونه بابا اینا بودیم و منتظر مستاجر. البته مهدی اتمام حجت کرده بود که حتما ساعت پنج باید بریم خونه باباش اینا! بعدش ساعت چهار و نیم خوابید و منم مانی و بچه های پسرخاله ام رو بردم تو حیاط و مستاجر زنگید که بیا خونه رو تحویل بگیر!

یه کم بعدش رفتم بالا و دیدم مهدی بیداره و ساعت اون موقع شش بود. مهدی گفت: خب ما که داریم میریم خونه بابام اینا! فقط یه بار در هفته هم میریم! همین چند ساعت!

بعد مامانم گفت: آره. مهدی درست میگه. آشتی! بزنگ به شوهرخاله ات که اون بره!!

زنگیدم به شوهرخاله ام و اونم اومد خونه مامانم اینا و توضیحات رو بهش دادم. رو یه کاغذ همه بدهی ها و طلب های مستاجر رو نوشته بودم و البته خب خیلی ها رو ندید گرفتیم ولی خواستیم بدونه. فقط برای اینکه فردا شوهره نیاد بگه اجاره نامه به اسم من بود، چرا بقیه پول رو دادید به خانمم!!!! انسان شیر خام خورده است. هرچی بگی ازش برمیاد!

بعد پول باقیمانده و اجاره نامه رو دادم به شوهرخاله ام به علاوه یه قابلمه کوچیک که برای واحد ده خریده بودم روز قبل و کادوش کرده بودم. به خاطر تشکر از زحماتش! شوهرخاله رو راهی کردیم و خودمون هم رفتیم خونه بابای مهدی.

مانی نامرد هم خوابش برد تو ماشین. مهدی هم عصبانی شد که یعنی چی! این بچه هفته ای سه چهار ساعت میره پیش بابام اینا و الان هم که خوابید. اونا گناه دارند. بعد توپید به من که این چه برنامه ریزیه! دو روز میاد خونه بابای تو و چند ساعت خونه بابای من!

گفتم: خب برنامه رو عوض کن. اصلا چون آخر هفته رو درگیر این کار جدیده هستیم، مانی رو از پنجشنبه می بریم میذاریم خونه بابات اینا! این دیگه ناراحتی نداره که. راست میگی اونا همه حق دارند!

خلاصه رسیدیم و مثل همیشه بود همه چی و مانی هم یکی دو ساعت خوابید!!! بعد بیدار شد به بلبل زبونی و خوش گذرونی.

صاحبخونه مامان مهدی هم قرارداد رو تا شش ماه دیگه تمدید کرده و شکر خدا نمیخواد الان اسباب کشی کنند! اینم از این، تا ببینیم خدا چی میخواد.

چند دقیقه پیش با مدیرعامل صحبت کردم و نامه درخواست پنج میلیون بهش دادم و اونم موافقت کرد و شکر خدا امروز بهم میدنش که برگردونم به همکارم.

گفتم که خدا کسی رو بی سبزی نمیذاره!چشمک

مانی چند شب پیش، نصفه شب اومد پیش مهدی و گفت گشنمه. من تو خواب و بیداری بودم و البته صرف میکرد که خواب باشم!!!!!!!!

ظاهرا اومده بغل مهدی و بهش گفته: بابا! تو کشته نشدی؟ مهدی هم گفته: نه پسرم. من زنده ام. چطور مگه؟ گفته: آخه خواب دیدم تو کشته شدی! باطریت تموم شده و کشته شدی!!!!!!!!

قهقههقهقههقهقهه

[ شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ