چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر. ما ننویسیم هم دلمون اینجاست ها!

خدا رو شکر از این خنکی. ولی باید مواظب باشیم نچاییم! چون چاییدن همچین زمانی حادث میشه!!!!!!!!یول

خب، ما دو روزه یه کمر دردی گرفته ایم که مسلمان نشوند کافر نبیند. ولی خب روش کار عوض شده و آشتی دیگه استراحت میکنه، چه جووووووووووور!


شنبه شب که غذا نداشتم چون جمعه و پنجشنبه خونه خودم نبودم که چیزی بپزم. همون تو اداره تصمیم گرفتم هیچچچی نپزم. این کمردرد یه زنگ خطره برام. بااااااید جدی بگیرمش.

شنبه با رئیس صحبت کردم و گفت که چهار و نیم میره. منم گفتم خب مهدی نیاد دیگه. خودم میرم دنبال. اول خواستم بگم بیاد که منم رانندگی نکنم. ولی دیدم نه، اینجوری بده که خودمو از تک و تا بندازم. بعد دیدم میتونم برونم! به نسبت هم خیابونها خلوت بود. خلاصه چهار و نیم شد و رئیس نرفت و منم به روم نیاوردم که شیفتمه و باید وایسم. راستش قبلا که مثلا شنبه شیفتم بود، هر روز تقریبا چهار و ربع میرفتم، حالا یه روز شنبه رو بیشتر می موندم. ولی الان که دیگه هر روز یکربع یا ده دقیقه به پنج میرم، دیگه لزومی نداره شنبه رو زیاد بمونم. این آقا هست و اینا خودشون میگن هندل میکنه کارها رو. منم تشریف مبارکم رو می برم.

خلاصه شنبه رفتم دنبال مانی و البته مهدی گفت: هرجا دیگه نتونستی برونی، بگو من خودم بیام. گفتم: باشه عزیزم.

خلاصه شنبه خیلی زود رسیدیم خونه و البته اینم بگم که مانی یه کم آبریزش داشت. از سرماخوردگی ترسیدم و البته مانی یه کم هم بی حوصله بود. رسیدیم خونه و من واقعا هیچ کاری نکردم و فقط لباسهامو درآوردم و دراز کشیدم رو کاناپه و پاهامم رو دسته کاناپه گذاشتم که کمرم یه استراحتی بکنه. اون موقع ساعت پنج و نیم بود. با خودم عهد کردم تا ساعت هفت، از جام بلند نشم. و نشدم!!!!!

ساعت هفت بلند شدم یه چیزی دادم به مانی خورد و دوباره رفتم دراز کشیدم و ساعت یکربع به هشت، دیگه خوابم برد. هشت بیدار شدم و مهدی گفت: اگه بیداری برم از بیرون غذا بگیرم. البته اینم بگم که همون عصر یه کم الویه خوردم چون خیلی گشنه بودم.

وقتی از خواب بیدار شدم حس بدی داشتم. الویه سر دلم مونده بود و هیچی نمیتونستم بخورم. مهدی رفت و برگشت و منم پاشدم سفره انداختم رو میز و حس کردم کمرم بهتر شده. دیگه حوالی ساعت نه شام خوردیم و بعدش مسواک و مانی رو بردم خوابوندم. بعدش اومدم هات بک گذاشتم و دوش گرفتم.

حالا بشنوید چی شد که نشد بخوابم.

گفته بودم که یه گربه تو بالکن طبقه بالایی زاییده بود. چهار تا نی نی دنیا آورده بود. در نظر داشتم اینایه کم بزرگ بشن و یه روز مانی رو ببرم دیدن بچه گربه ها. شنبه دیدم اصلا صدای بچه گربه ها نمیاد و صدای ناله مامانه میاد!!!! آخر شب دیگه صدای مامانه خیلی بدجور بود و آدم جگرش آتیش میگرفت. مهدی رفت بیرون و برگشت و گفت: آشتی! این همسایه احمق، بچه ها رو دیروز گذاشته تو کارتن و گذاشته دم در!!! فکر کنید! تو جوی آب اونم تو انقلی!!!!!!

بعد افزود (!): الانم بچه ها ولو اند تو جوی آب و مامانه هم که خبر نداره، تو حیاط داره زوزه میکشه و سراغ بچه هاشو میگیره!!!!! یه مانتو تنم کشیدم و یه شال هم به سرم و کلید رو برداشتم و رفتم بیرون. دیدم بله! بچه گربه ها هر کدوم یه طرف افتاده اند. یه آقایی هم که داشته رانندگی میکرده، می بینه چند تا آقا دارند تو جوی آب دنبال یه چیزی می گردند و نگه میداره ببینه چه خبر و اونم به این تیم جستجوگر اضافه میشه.

مهدی میگفت: بچه ها رو پیدا کنیم و ببریم دوباره کنار مامانه بذاریم. گناه دارند آخه.

از همسایه بالایی پرسیدم: چرا اینا رو از مامانشون جدا کردید؟ گفت: وقتی این گربه تو بالکن ما زایید، ما خوشحال شدیم و حتی اونا رو آوردیم تو خونه که بچه ها بازی کنند!!!!! ولی روز جمعه دستمو گاز گرفتند! (جای گاز رو نشون داد!) منم رفتم واکسن کزاز زدم و الان این دستم از کتف درد میکنه و این آمپول خیلی درد داره و دستم بالا نمیاد از درد. بعدش بچه ها ترسیدند از گربه ها، منم آوردم گذاشتم بیرون!!!!!!

خیلی جلوی خودمو گرفتم چیزی بهش نگم!!!!! فقط گفتم: خب گربه که مال بازی نیست! اونم بچه هایی که دو سه هفته است دنیا اومده اند. این مادر بدبخت حالش خرابه از اینکه بچه هاش ازش دورند. گناه دارند آخه!

یکی از بچه ها، رفته بود تو ناودون یه خونه و قائم شده بود. یه نره گربه هم وایساده بود در ناودون که به موقع خدمتش برسه! یکی دیگه هم رفته بود توی جوی آب. اینقدر هم خوشگل بود که نگو. مهدی واسش کالباس انداخت و اونم داشت میخورد کم کم. حالا نمیدونم میتونست بخوره یا نه. تا وقتی من و مهدی رو سرش بودیم، اونم وایساده بود. بعد که همسایه طبقه بالایی اومد، فرار کرد زیر جوی آب. جو، از اونا بود که یه قسمتش پوشیده شده! وقتی رفت اونجا، ما دیگه ندیدیمش!

من به همسایه ها گفتم: من اصلا از بالکنم استفاده نمیکنم. اینجا اینقدر هوا کثیفه و دوده داره که من حتی لباس هم نمی اندازم تو بالکن که خشک بشه. کاشکی گربه می اومد تو بالکن ما میزایید. خودش هم اونجا دنیا اومده. لااقل الان از بچه هاش دور نمیشد.

بعد اون آقایی که اومده بود کمک، یکیشون رو گرفت و گفت: من خودم از ده سالگی گربه داشتم و اینا رو بدید من ببرم واسه خانمی که تو یوسف آباده و یه عالمه گربه داره و چند تا هم کارگر داره برای نگهداری از گربه ها!

من دیگه اعصابم خرد شد. بقیه همسایه ها هم کم کم می اومدند. دیگه اومدم داخل خونه و بعد از نیم ساعت، مهدی با یه بچه گربه برگشت و گذاشتش تو بالکن و مامانه فوری دوید و بردش رو دیوار ولی بچه از رو دیوار افتاد و مامانه دیگه نبردش بالا. بقیه هم می ترسیدند بهش دست بزنند!

دردسرتون ندم. مامانه خر که نبود! میدونست چهار تا زاییده. ولی فقط یه بچه پیشش بود. تا صبح ناله میکرد و سراغ بچه هاشو میگرفت! تف به ذات آدمیزاد (دور از جون شماها) که فکر میکنه حیوانات و حتی بچه کوچیک آدم حتی، برای بازی و تفریحشه. تا وقتی فکر کنه چیزی میتونه سرگرمش کنه، نگهش میداره، بعدش دیگه فکر نمیکنه این جانداره و حس داره!!!!!!! یعنی میخواستم سر همسایه بالایی رو بکنم!

البته مانی هم آبریزش داشت و تا صبح نه اون گذاشت بخوابیم، نه گریه مادر!

دیروز اومدم اداره و تا ظهر کارهامو کردم و ظهر با مهدی رفتم مشاور. ساعت یک وقت داشتیم. حالا قبل از اینکه بگم مشاور چی گفت و کلا در اون مورد بحرفم، اینو بهتون بگم که دوباره دیشب مراسم گربه گیری بود و مهدی و همسایه بالایی رفتند به یکی از کارمندای شهرداری پول دادند و رفت تو جوی آب و اون یکی گربه رو گرفت و آورد داد به مامانه. مهدی اینقدر خوشحال بود که نگو! آخه عاشق گربه است. ما اگه بچه نداشتیم، من حتما واسش یه گربه میخریدم!! خیلی هم دلرحمه نسبت به حیوونا. فعلا دو تا بچه به مادره برگردونده شده. یکی رو هم که مرده برد، اون یکی هم نیست! ولی مامانه بچه ها رو برد یه جای دیگه. حق هم داره. خیلی خیر دیده از این ساختمون، حتما میارتشون تو خونه ما دوباره!

حالا فکر کنید دیشب ساعت دوازده یک، همسایه پایینی تو حیاط با صدای بلند داره عربده میکشه و مراسم عودت بچه گربه به مامانش رو به جا میاره! تو ساختمون ما هم فقط من کارمندم که گور پدرم اگه خوابم! بقیه خانمها که خونه دارندو آقایون هم شغل آزاد دارند!!!!! همین این مجوز رو بهش میداد که ساعت یک نصفه شب، با هیجان گزارش بده که الان گربه مادر، بچه رو برد رو دیوار و حالا ردش کرد و .....

دیروز باید تا قبل از ساعت سه برمیگشتم اداره. چون همکارم که به جام بود، ساعت سه میخواست بره جایی. مشاور هم تا ساعت دو بود. قرار بود من و مهدی ناهار با هم باشیم. بعد از خیلی وقت.

مشاور که شروع کرد به حرف زدن و از مهدی پرسید رابطه چطوره و چند میدی به رابطه تون. از صفر تا ده. آیا بهتر شده یا نه. مهدی گفت: من نمره چهار میدم! چون از نظر احساسی هنوز تغییری حاصل نشده! (همین جمله خوشحالم کرد. اینکه اونم میخواد و منتظره از نظر احساسی بین مون اتفاقاتی بیفته!) بعد مشاور خندید و گفت: هنوز زوده. ولی میخوام بدونم از قبل بهتره شده از نظر تو؟

مهدی گفت: آره. دیگه بهونه گیریها کم شده و بیشتر احترام میذاریم به هم. جو خونه هم آروم شده. بعد مشاور برامون حرفید و  گفت میخوام سه تا قانون بذارم براتون که حتما باید اجراش کنید:

قانون اول: تحت هر شرایطی باید پشتیبان و حامی هم باشید. اگه در جمعی بودید و یکی از شما اصلا حرف بی ربطی زد، اون یکی باید ازش طرفداری کنه. بااااااید این کار رو بکنه. اگه کسی پشت سر اون یکی چیزی گفت، باید قبول نکنید و ازش طرفداری کنید. بعد که اومدید خونه و تنها بودید، همدیگر رو صاف کنید، ولی اون لحظه باید نقش حامی همدیگه رو بازی کنید. میخوام این، شغلتون باشه! که البته من باید رو این قانون کار کنم. وگرنه که مهدی همیشه از من طرفداری میکنه. ولی من اینجا میگم که من همیشه سعی میکنم حرف حق رو بزنم و همین باعث شده که گاها تو جمع، روبروی مهدی باشم. و یه اعتراف دیگه اینکه من همیشه مواظبم خانواده ام ازم دلگیر نشن. ولی به ناراحتی مهدی زیاد اهمیت نمیدم!!! اونم چون مهدی خیلی اذیتم میکرد و عمدا واقعا ناراحتم میکرد. وگرنه هرچی فکر میکنم، چند سال پیش واقعا ناراحتی مهدی برام مهم بود!!!!!! الان مشاور گفت باید حامی اش باشم.

قانون دوم: اصلا با ناراحتی از گذشته یاد نکنید! اگرم میخواهید چیزی رو یادآوری کنید، فقط یه جمله خبری باشه. نه آهی توش باشه نه سرزنشی نه چیزی. که البته در این مورد مشکلی نداریم و اینقدر زمان حال برامون ماجرا داره که گذشته کلا برامون وجود نداره!!!!

قاون سوم که خیلی مهمه: نقاط ضعف طرف مقابل رو بشناسیم. اونو نه پررنگ کنیم، یه بهش بی اهمیت باشیم. مثلا مهدی طرفدار پرسپلیسه. و الان داره بازی پخش میشه. من، نه باهاش کل کل کنم و پرسپولیس رو بکوبم، نه اینکه دیگه هیچی نگم! مثلا بگم: بازی کجاست؟ پرسپولیسه؟ عه!

همین! دیگه حتی دلسوزی هم نکنم. مثلا اگه پرسپولیس هم باخت، نگم: آخی، ایشالا درست میشه و ایشالا دیگه این بار می بره. این دلسوزی هم اعصاب طرف مقابل رو بیشتر به هم میریزه.

و البته این قانون آخر کمک میکنه تعصباتمون کمرنگ تر بشه. این بیشتر به کار مهدی میاد. قانون اول به کار من. یعنی باید رو اینا کار کنیم.

خلاصه بیرون اومدیم و دیگه وقت نبود بریم رستوران. چون من باید ساعت سه اداره می بودم. اینه که مهدی گفت مقابل میلاد نور، بریم کورن داگ بخوریم که تا حالا نخورده بودیم. خلاصه دو تا گرفتیم و نشستیم به خوردن همونجا و بعدش اومدیم. من اومدم اداره و مهدی هم رفت خونه. اداره که رسیدم، کمردردم دوباره شروع شد. یه کم راه رفتم و بعدش ساعت کاری تموم شد و رفتم دنبال مانی و اومدیم خونه.

حوالی پنج و نیم رسیدیم و من یه بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذشتم به علاوه یه بسته ماهیچه واسه مانی. دوباره دراز کشیدم رو تخت و مهدی هم رو تخت بود. مانی هم کنارمون داشت کارتن میدید.

بعد موبایل مهدی زنگید و مهدی شروع کرد به حرف زدن. بعد گفت: یعنی این الان خبر بدیه دیگه!!!!!!!!! بعد یه کم دیگه حرفید و قطع کرد. قیافه اش یه جوری شد که ناخودآگاه گفتم: چی شده؟

گفت: رای دادگاه تجدید نظر واسه خونه بابا اینا اومده! خونه واگذار شده!!!!!!!!

از جام پریدم: مگه میشه؟؟!!! پس وکیل چی؟ قرار بود یک و نیم میلیارد بگیره و درست کنه!!!!! آخه مگه میشه؟

گفت: اینقدر نگو مگه میشه مگه میشه!! میبینی که شده!!!!!!

بعد دیگه هر دو لال شدیم. مهدی هم هیچی نگفت! منم حرفی نداشتم بزنم. کل سرمایه اینهمه آدم دود شده رفت هوا. حالا باید برن دنبال شکایت بازی که اونم معلوم نیست چند سال طول بکشه.

واقعا بغض کردم. نه به خاطر پولی که قرار بود به دست ما برسه و نمیرسه. نه به خاطر اینکه بازم ممکنه در بهترین شرایط تو این خونه باشیم و اصلا شاید اینجا رو هم از دست بدیم! به خاطر اینکه آدم نشسته تو خونه اش و یه عمر نون حلال خورده، بعد بیخود وبی جهت مالش رو از دستش درمیارن. من اگه با چشمام ندیده بودم، باور نمیکردم. واقعا نمیدونم اوضاع چرااینجوری شده. خیلی ها رو می بینم در جریان بساز و بفروشی اینطوری سرشون کلاه میره. هممممممه مونم مسلمون و پر ادعا و حلال خور! پس این دزدها و کلاه بردارها کیاهستند؟ حتما تروریستهان که از خارج مرزها اومده اند!!!!!!! همه اش خودمونیم. همین مردمی که هر روز می بینیم و باهاشون سر و کار داریم. مردمی که خودمون هم جزئی ازشون هستیم.

اینقدر تلاطم داشتم که نتونستم تا ساعت هفت، صبر کنم. البته به مهدی چیزی بروز نمیدادم. مهدی همینطوری رو تخت دراز کشیده بود و داشت با مانی کارتون میدید. البته فقط نگاه میکرد ولی نمیدید! میدونم اصلا حواسش پیش ما نبود.

ساعت شش و نیم رفتم تو آشپزخونه و فقط خواستم سر خودمو گرم کنم. بغض گلومو گرفته بود. قفسه یکی از کابینت ها رو که خیلی دم دستمه و به هم ریخته بود رو مرتب کردم و البته به خودم فرجه دادم که یکربع بیشتر وقت ندارم واسه این کار. تا هر جا که رسیدم تمیز میکنم! بعد از یه ربع دوباره رفتم رو کاناپه دراز کشیدم و مهدی هم اومد نشست رو مبل پای لپ تاپ. تی وی هم روشن بود و من هرکاری میکردم بخوابم نمیشد!

ساعت هفت و نیم دوباره بلند شدم رفتم فویل رو گاز رو عوض کردم و بیست دقیقه طول کشید و بعدش پیاز خرد کردم و زدم تو گوشت و نصف پیاز رو هم ریختم تو جی پاس و سرخ کردم و زردچوبه زدم و ماهیچه و سیب زمینی رو انداختم توش تا نیم ساعت حسابی بپزه. بعدش بقیه پیاز رو زدم تو گوشت و صندلی گذاشتم جلوی گاز و کبابها رو سرخ کردم و سس درست کردم و گذاشتم بپزه. سیب زمینی هم ریختم تو آبش. برنج داشتیم.

مهدی که یه ذره خورد و مانی هم که سه چهار قاشق بیشتر نخورد چون کلا بی اشتها بود و حالش به هم میخورد. دیگه جمع کردم و بردم شستم و مرتب کردم و اومدم دراز کشیدم. ساعت ده هم با مانی مسواک و البته میخواستم هات بک بذارم پشتم که خوابم برد و با هوار هوار گزارش گربه های همسایه بیدار شدم و دوباره خوابیدم!

اینم از اوضاع این روزها. دیشب به مهدی گفتم: من برای خودمون یا خواهر و برادرهات ناراحت نیستم که رو پولی که قرار بود به دستمون برسه حساب کرده بودیم. همه جوونیم و از اول شروع می کنیم. حالا وقت داریم زندگی رو از اول بسازم. اولا ایشالا پول خونه دوباره زنده میشه. من برای مامانت اینا ناراحتم. بعد از اینهمه سال...

بعددیگه ادامه ندادم. چون خودمو گذاشتم جای مهدی که حوصله ندارم اینجور وقتها کسی هی بگه و بگه. واقعا اعصابم خرد میشه. ترجیح میدم طرفم هیچی نگه.

پناه بر خدا. این مشکل خیلی بزرگه. یه عالمه گرگ هم دهن واکرده اند حق بقیه رو ببلعند. ولی خدا از این مشکل و از نیت همه آدمها بزرگتره. واقعا گفتنش سخته. نه که بزرگ بودن خدا سخت باشه. اون که اظهر من الشمسه! اینکه آدم تو این شرایط اسم خدا رو بیاره و بخواد همه رو واگذار کنه به اون. البته اینا دنبال صد تا وکیل هستند و دارند عملی هم انجام میدن. ولی خب شرایط بحرانی بدی پیش اومده. خود خدا باید درستش کنه.

وقتی همه درها بسته است، دری از یه جا باز میشه که آدم فکرش رو نمی کنه. بعضی ها اسمش رو میذارند معجزه. این روزها دیگه معجزه شکافتن دریا و تبدیل عصا به مار نیست. معجزات زمان ما، مثل خودمونه. روال زندگی های خودمون. پس میشه دری باز بشه حتی اگه همه جا دیوار باشه، یه در باز میشه!

این روزها از ذکر کردن خیلی لذت می برم. ذکری که تو دلمه و هی اسمشو میارم ازش میخوام کمک کنه. گرمای دستش، عجیب به دستام گرما میده. سردی ناامیدی رو فوری از بین می بره. اصلا گرمای دستش معجزه است. معجزه ای که هر روز داره تکرار میشه. میگن واسه اینکه کار آدم جور بشه، روزی سیصد و شصت تا یا الله بگیم! از گفتن ذکری که دلت باهاش نباشه، چه سود! خب آدم یه صدای ضبط شده رو میذاره اصلا سیصد و شصت هزار تا ذکر بگه.

شاید میگن ذکر بگیم که هی اسم بیاریم و یادمون بیاد همونه که گره گشاست. یا الله. اللهی که همه گره ها دست توئه. یا الله همه معجزات از دستهای تو درمیاد بیرون. یا الله اول و آخر خودتی.

آدم اینجور ذکر میگه دلش آرومتره. نه فقط هی بگه و بگه و بگه. تسبیح هم شاید نباید اول و آخر داشته باشه. یه رشته باشه. هم پشت سر هم. بدون آغاز و پایان. فقط برای ضرباهنگ اسم قشنگش که میگیم. نه برای شمارش. که شمارش منتی میشه به سر خودمون. اگه هی بخوایم بشماریم، اونوقت باید بگیم که کجای ذکر حواسمون رفت یه جای دیگه و کجای ذکر حواسمون نبود به اسم و ذات قشنگش. ذکر بگیم بدون آغاز و پایان. دل بدیم به ذکر. هی بگیم و بگیم و بگیم و قششششششنگ دل رو بشوریم. از هرچی کینه و کدورت و ناراحتی. دل که صاف بشه، حالا دعوتش کنیم. خودش صاحبخونه است. ولی بیاد بشینه اینجا. رو یه مبل راحت. که جای خودشه. نور خونه هم از خودشه. باشه. فقط باشه. که اگه نباشه این خونه، یه خرابه است.

تسبیحی بافته ام، نه از سنگ، نه از چوب، و نه از مروارید؛ تک به تک مهربانی هایت را به نخ کشیده ام تا بگویم و بگویم و بگویم و یادم بماند که هستی.

برای خوشبختی همه تون دعا میکنم!

[ دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ