چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااام. صبح همگی بخیر! آخیششششششش روز زوج شد و میتونم بنویسم. من هی میخوام هر روز بنویسم، شماها میگید ننویس، حوصله خوندن نداریم! باشه، هرچی شما بگید!

بازم خدا رو شکر اجازه دارم سه روز در هفته بنویسم!!!!!نیشخند (خب چرا دمپایی پرت می کنی! من که چیزی نگفتم، هولم نده می افتم!!!!!!!!!)

(نه، انگاری یه روز ننوشتن، حسابی سرحالش آورده ها!!!!!)متفکر

 


عارضم خدمتتون که دستم بهتره. هرچند که کارم دیشب زیاد بود. ولی ولی ولی خودم تو فکر استراحت دادن به دستم هستم. یه چند روز اینجوریه، بعدش کارهام کمتر میشه. البته که من خوره نوشتن دارم و خسته نمیشم از نوشتن. ولی خب همینم سعی کردم متعادل کنم و هرچی کمتر بنویسم، دستم بیشتر استراحت میکنه. البته اول فکر کردم هر روز بنویسم، ولی پست هام کوتاه باشه، بعد دیدم نمیشه. حق مطلب ادا نمیشه!! (اکه چقدر تو وررررررررراجی دختر!!!!) بعد گفتم چه کاریه! سه روز می نویسم، به کیفیت سابق (کیفیت؟؟؟!!!) بعد اون یه روز بین پست ها رو هم سر میزنم به دوستان. فعلا برنامه اینه، تا ببینم در عمل چی میشه.

خب، آشتی امروز ساعت 07:41 کارت زد!!!!! شما میگین تنبل شده؟ نظرتون محترم ولی من از ده دقیقه به شش بیدارم. امروز ماشین نیاوردم و این مهم نیست. چون من سالها همین مسیر رو بدون ماشین می اومدم و میرفتم. آقا مانی بیدار شده بود و گشنه اش بود و بهونه می آورد که نمیاد! سفت و سخت هم وایساده بود که نمیاد. خلاصه به بهانه خرید آوردمش بیرون و راضی نمیشد و چون از این راه رکب خورده چند بار، واقعا سخت بود قانع کردنش! بعد یه دونه ماشین هم ما رو نبرد انقلی! هرچی میگفتم: انقلی، کسی واینمیساد! نمیدونم، یعنی به نظر شما، راننده ها نمی دونند منظور از انقلی کجاست؟؟!! باید بدونند خووو!!! تا آخر گفتم: میدان انقلاب اسلامی ایران، سه تا ماشین زد رو ترمز!!!!!!!نیشخند

القصه، دیگه هی واسه مانی قصه گفتم و ور زدم و حواسم بود صدام آروم باشه که مخ بقیه مسافرها رو اول صبحی نجوم!!! بعدش رفتیم مهد و دو سه بار مسابقه دو دادیم تو حیاط مهد و آخرش هم بردمش داخل. به مربی اش هم گفتم که ظهر وقتی ناهار خورد، میام دنبالش. تا قبل از اینکه بخوابه. بعدش با هم میریم خونه. امروز رئیسم نیست. البته شنبه و یکشنبه هم نیست. ولی امروز عصر چون میخوام برم کلاس و شب هم قراره بریم مغازه پسرخاله ام، اینه که زودتر میخوام برم خونه بلکه یکی دو ساعت استراحت کنم!!!! (آشتی تن پرور میشود!!!!!!)

ماشین هم نیاوردم چون اگه وسط روز بخوام برگردم خونه، نمیتونم وارد طرح اصلی بشم. دیروز هم با اجازه شما جریمه شدم!!!!! اینهمه رفتم و جریمه نشدم، دیروز شدم! فدای سر همه تون. چه باحال شده اند جریمه ها! پلیس همونجا تو دستگاه میزنه و قبض رو صادر میکنه و میده دستت! (قبض جریمه منظورم بود!!) بعد من اصلا اهل التماس کردن نیستم. وقتی داره می نویسه، دیگه چی بگم.

فقط گفت: چرا از اینجا اومدی؟ گفتم: محل کار خودم و مهد پسرم اینجاست. گفت: خب با اتوبوس و تاکسی بیا. گفتم: کمرم درد میکنه نمیتونم بچه رو هی بغل کنم. گفت: خب طرح بخر. گفتم: مگه من چقدر درمیارم که روزی 25تومن پول طرح بدم؟ گفت: هر روز که نمیای! گفتم: وقتی میرم سر کار، هر روز میام دیگه! دانسینگ نمیرم که هفته ای یه بار باشه!!!!!! دیگه هیچی نگفت و داد دستم قبض جریمه رو منم گذاشتم تو جیب مبارک و نشستم تو ماشین و ادامه آهنگ رو با حمیرا و شماعی زاده خوندم:

سفر تا انتها، تو هم با من بیا، تویی همراه من، تموم لحظه ها!!!!!!!

خلاصه رسیدیم خونه و مهدی رو تخت خواب بود. مانی رفت بوسش کرد و اونم بیدار شد ولی اصلا حوصله نداشت. این دو روزه خیلی داغونه که البته بهش حق میدم. بعد منم یه کم دراز کشیدم و دیدم با مانی سرگرم شد و بهش گفتم یه کم پیش مانی باش که من برم خرید کنم! گفت: هرچی میخوای بگو خودم بخرم. گفتم: آخه رنگ مو میخوام. بذار خودم برم.

خلاصه رفتم و دو سه تا چیز دیگه هم خریدم و البته کارتم رو هم تو یه مغازه جا گذاشتم و برگشتم خونه. حوالی شش و نیم بود. مهدی رفت بیرون و یه چیز دیگه که میخواستم رو خرید و رفت از مغازه کارتم رو هم گرفت. ساعت هفت و نیم دیگه رفتم تو آشپزخونه و سیب زمینی نگینی کردم و سرخ کردم و ریختم تو بقیه مواد پیراشکی که روز قبل درست کرده بودم. دیگه داداشم هم رسید و کلی با مانی بازی کرد و منم صندلی گذاشتم و پیراشکی ها رو پیچیدم و سرخ کردم و خوردیم و بعد از شام هم مسواک و نماز و هات بک و دوش و جمع کردن آشپزخونه و لالا.

دیشب شبکه اچ دی داشت فیلم پاپیون رو میداد با بازی بسیار زیبای استیو مک کویین و داستین هافمن. این روزها و هفته ها، خیلی بیشتر به خودم فکر میکنم! اینکه خیلی از سلیقه هام، الهام گرفته از سلیقه پدرمه. من همیشه تو زندگیم این فیلم رو دوست داشتم چون بابام این فیلم رو دوست داره. بابای من فیلم باز حرفه ایه. بسیار با دقت فیلم نگاه میکنه و حسابی نقدش میکنه (اندازه خودش) و جوری برای فیلم وقت میذاره که مثلا الان میدونه کارگردان فیلم ده فرمان کیه و یا حتی موسیقی متنش از کدوم آهنگسازه!!!!!!! اینجوری ها! خب البته ایشون چهل و خرده ای ساله که معلم هستند و دقت و ذوق زیادی دارند.

القصه، دیشب که داشتم در حین کار تیکه هایی از این فیلم رو میدیدم، به این نتیجه رسیدم که درحالت عادی، اعصاب دیدن این فیلم رو ندارم. و صد ساله اگه از این فیلم به عنوان یکی از فیلمهای برتر سینما یاد میکنم، به خاطر سلیقه باباست!

خب الان همه مون اگه بشینیم خودمون رو حلاجی کنیم، به همین نتیجه میرسیم که خیلی چیزها رو از پدرهامون داریم. منظورم دستاورهای زندگی نیست. منظورم سلیقه ها و اعتقاداتمونه! مسلمانیم چون پدر مسلمانی داریم. چون تو خانواده و کشوری با باورهای اسلامی (تا همین حدی که می بینید!) بزرگ شده ایم. و آیا خودمون به چی رسیده ایم؟ خودمون دنبال چی رفته و چی رو کشف کرده ایم؟؟!!

تو همون قانون اول که میگه باید حسابی حامی هم باشیم، گفتم براتون، من خیلی حامی خانواده ام بودم. اینم بهتون بگم. تو همین درسهای مشاور اینو یاد گرفتم که الان به شما هم میگم. یه رفتارهایی تو خانواده با ما میشه که ما رو دچار عذاب وجدان می کنه. مثلا همین رانندگی کردن مهدی. اصلا چرا مثال مهدی، مثال خودم رو میزنم. مثلا من همیشه از خانواد ام دفاع میکردم. خب به نظرم مهدی همیشه مقصر بود. چون مهدی پرخاش میکرد، مهدی گاهی احترام نمیذاشت و خانواده من همیشه احترام میذاشتند و باهاش راه می اومدند. ولی چند بار پیش اومد که دیدم مهدی مقصر نیست. منتها از اینکه حق رو بدم به مهدی، یه جا دچار عذاب وجدان شدم!!! و این خیلی بده. میدونید، انگار تو یه منگنه ای بودم که مثلا نباید حق رومیدادم به مهدی.

مثالش اینکه خونه بابام اینا بودیم و مانی جیغ کشید. داداشم ناراحت شد از جیغ مانی و رفت تو اتاق. مهدی و من ناراحت شدیم. اونجا دیدم نه، دیگه حق با برادرم نیست. اون باید درک کنه که مانی بچه است. ما هفته ای یه بار میریم اونجا. مانی نباید جیغ بکشه ولی بچه است. حالا گیرم که جیغ بکشه. پس مهدی حق داره ناراحت بشه. یا اینکه ما میریم خونه بابام اینا، ساعتهای متمادی، برادرم میره تو اتاق پای کامپیوتر! خب ما هفته ای یه بار میریم اونجا. اونکه اینقدر اصرار میکنه ما بریم پیششون، اون ساعاتی که ما اونجاییم، کمتر بره تو اتاق. میدونید چی میخوام بگم؟

منظورم اینه که تو قضاوتها، نباید یه رویه یکنواخت رو دنبال کنیم. همیشه حق با پدر ما نیست، همیشه حق با بچه ما نیست. همیشه حق با ما نیست. اولا که ما حق قضاوت نداریم! باید بگذریم و بریم. ولی در نهایت هم نباید فکر کنیم همه حق ها با ما و نزدیکان ماست. تو خیلی دعواها می شنویم که مثلا مادره میگه: چرا بچه من؟ چرا به بچه من؟ چرا فلان من، چرا بهمان من!!!!! وقتی پوسته رویی رو برداریم، همه این اضافی ها میره و اون من ها می مونه! خب ما ظاهرا فکر میکنیم همه متعلقات من، محق هستند در صورتیکه اینجوری نیست.

مثلا اگه یه بار فکر کنیم تو دعوای بابام با همکارش، همکارش حق داشته، دچار عذاب وجدان میشیم و این غلطه.

و یه چیز دیگه، دلسوزی بیش از حده. اصلا این مشاور میگه آدمهای دلسوز، بیمارند یه جورهایی! اینکه شما دل بسوزونی برای کسانی که نمیتونی کاری براشون بکنی، فایده نداره که. من مثال مادر خودمو میزنم. مثلا هی دلش میسوزه که دخترش که من باشم، خسته از سر کار میام. هی میخواد غذا بده من بیارم. اینا مهربونیه ها. ولی تا یه حدی. هی غذا میده من بیارم. هی میگه خسته ای، بیا بچه رو بذار پیش من. هی میگه بیا خونه ما. میگم راه دوره، میگه عیب نداره. در عوض شام و ناهار نمی پزی! خب میشه اینکه هی با اصرار زیاد ما رو میخواد اونجا نگه داره. در اینکه مهربونه شکی نیست. در اینکه آدم باید لیاقت محبت اطرافیان رو داشته باشه شکی نیست. ولی تا یه حدی. تا یه اندازه ای! مامانم فکر اینه که من شام و ناهار نپزم. ولی به این فکر نمیکنه که من به یه خلوت با شوهرم نیاز دارم که در جمع خونه اونا مقدور نیست.

اصلا مشاور میگه باید وقتی به کسی کمک کنید که خودش میخواد و خواهانه. یا به اون درجه رسیده که محبت رو دریافت کنه. شما جلوجلو این کار رو نکنید. اشتباهی که یه عمر من میکردم. هنوز یه حرف از دهن مهدی درنیومده بود که مثلا اگه فلان وسیله رو داشتم، چه خوب میشد ها؛ می پریدم واسش میخریدم. اصلا نمیذاشتم مهدی یه کم به اصطلاح تو کف اون وسیله بمونه. جلو جلو میخریدم براش. خب برای همین، براش ارزش نداشت. چون زمان زیادی تو فکرش نبود. اینه که زود ازش سیر میشد و مینداختش یه گوشه.

مشاور معتقده کسی که زیادی محبت میکنه، و جوابی ازش نمیگیره، سرخورده میشه. اینجور آدمها همه اش میگن: دستم نمک نداره!

 ما محبت بی شائبه نداریم. مشاور میگه تو هر رابطه ای، باید بده بستان باشه. تا نظم رابطه برقرار بشه. نمیشه مثلا پنج سال من هی مدام برای شوهرم به هر مناسبتی کادو بخرم و اون هیچی نخره و من بگم: عیب نداره. مادیات مهم نیست!!!!!! قطعا مهمه. چون اینا همه تو ضمیر ناخودآگاه من جمع میشه و یه جایی میزنه بیرون، که شوهر من اصلا انتظارشو نداره.

همه ما تو جمع خانواده شوهرهامون، خب پیش اومده که دو بار حرف شنیدیم و هیچی نگفتیم. اونجا نقش قهرمان رو بازی می کنیم: عیب نداره خواهرشوهرم نفهمه، حالا یه چیزی گفته! ولش کن. بعد این قصه، چهارده بار تو شش ماه تکرار میشه! اون هی نفهمی و بی تربیتی میکنه، من هی جوابشو نمیدم! کار غلط مال کیه؟ مال منه! من با رفتارم به اون آدم میگم: تو داری کار خوبی میکنی. از این بدتر هم بکنی، من هیچی نمیگم.

خب، اینا که حل نمیشه، همه اش تو دل من جمع میشه. حالا یه بار که خونه بابای من هستیم و شوهرم به خواهر من میگه: تو، طوفان نوح به پا میشه و من نه تنها تلافی اون چهارده بار بی تربیتی خواهرش رو سرش درمیارم، بلکه از عصبانیت، شوهر رو به هفت مثلث قائم الزاویه تقسیم میکنم! برای همینه که مردها میگن: ما از کار و رفتار خانمها سردرنمیاریم و نمی تونیم بشناسیمشون. راست هم میگن.

من خودم اوایل خیلی نقش خانمهای فداکار رو بازی میکردم. اوووووووف اگه بدونید!!خواهر مهدی بهم بی احترامی میکرد، اصلا عمدا امشب هم میرفتم که بازم بی احترامی کنه و عقده هاش تخلیه بشه!!!!!! بعد هی با مهدی هم مهربونتر میشدم! که بهش بگم: برام مهم نیست. ولی اینا فقط ظاهر سازیه. الان دارم بهتون میگم. من واقعا باید میرفتم پیش روانپزشک! چون رفتار و برداشتم از رفتار آدمهای اطرافم غلط بود!!!!!!!! خب همه رو جمع می کردم، طخم که نداشتم به اونا نشون بدم! چون نمیخواسم پرده بین من و خانواده مهدی پاره بشه. یه جا بیخود و بی جهت دهن مهدی رو صاف میکردم. غلط ترین کار!!!!!! خب این شد که اولا رابطه ام با مهدی به فنای عظما رفت، بعدش هم بعد از سه سال، بالاخره با خانواده مهدی هم درگیر شدم.

مشاور میگه: هرجا ناراحتید، همونجا عکس العمل رو به همون آدم نشون بدید. تو محیط کار حتی. ما هی میذاریم دهنمون صاف بشه و هیچی نمیگیم و نمیگیم، تا یه جا منفجر میشیم!!!!!!!!!

وقتی زیادی از حد مهربونی کنیم، حس قهرمانی بهمون دست میده. بعد چون به اندازه ای که محبت کرده ایم دریافت نمی کنیم، در نتیجه سرخورده میشیم. اینا روابط بین فردی رو خراب میکنه. یعنی فکرش رو که می کنیم می بینیم باید هممممممه جا تعادل باشه. سه بار که به همسایه سلام کردی و جوابت رو با بی احترامی داد، دفعه چهارم اگه سلام کنی یا بهش خوبی کنی، تو مقصری. نشون بده ازش ناراحتی. تا تعادل برقرار بشه.

من خودم یه بیماری روانی داشتم تا همین چند وقت پیش، میخواستم همه چی به تهش برسه. اینجوری که هرچی مهدی بدی میکرد بهم، من خوب مونده بودم. خوبتر میشدم که همه اش تو وجود خودم، منتی سر مهدی داشته باشم. این غلطه. چرا باید کار به اونجا برسه که محبتها، نسبتشون، صد به صفر بشه؟؟!! باید پنجاه پنجاه باشه. نهایت شصت به چهل. خب من مقصر بودم دیگه. نه؟! (بلی)

الان هم مشاور داره رو روابط بین فردی مون کار میکنه. اینکه من هر روز صبح بلند بشم و به همه سلام کنم و محبت کنم تا آخر شب بدون چشمداشت، غلطه. باید با همه خوب باشیم، مردم دار باشیم، برای همه دعا کنیم و بهترین ها رو بخوایم. ولی اگرم کسی داره بهمون بی احترامی میکنه و بی تربیتی میکنه و حرمت ما رو نگه نمیداره، نباید تحمل کنیم. باید اون آدم رو متوجه کارش کنیم.

خیلی نوشتم، نه؟! ببخشید. دیگه رو دور افتادم و هی دارم می نویسم!

یه چیز جالب از مانی بگم. دیروز عصر که من و مهدی رو تخت دراز کشیده بودیم، مانی با عروسک پلنگ صورتیش اومد و گفت: این بهترین داداش منه!!!!!!!!!

مهدی گفت: داداش خوبه یا خواهر؟ مانی گفت: داداش! آخه مردها خوبند!!!!!!

امروز صبح هم که دوتایی تو تاکسی بودیم، از جلوی یه نمایشگاه رد شدیم که توش پر از ماشین بود. من گفتم: مانی! برو به این ماشین ها بگو: چقدر میخوابید تنبل ها! صبح شده. بیدار شین و بگین: سلام، صبح بخیر! مانی گفت:

اینا که دهن ندارند!!!!!!!!

هیچی دیگه، تو عمرا اینجوری قانع نشده بودم!!!!!!!!!!

نیشخند

آخر هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم. بغل

[ چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ