چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام. صبح قشنگ شنبه تون بخیر و شادی و نیکی. بهترین ها رو براتون آرزو میکنم و ایشالا که این هفته یکی از بهترین هفته های عمرتون باشه.قلب 

راستش این پست ممکنه طولانی نباشه و اونم بنا به دلیلیه که نمیتونم زیاد بنویسم. محذوریت زمانی دارم وگرنه حالم خوبه و دستم بهتره شکر خدا. حالا میگم چرا.


اول از چهارشنبه بگم که نشستم حساب کردم دیدم یه عالمه کار دارم و حالا که رئیسم هم نیست، چه بهتر که برم سراغ انجام کارهام. اداره یه کم ادا درآورد که نرو منم گفتم باید برم! هی آدم هیچی نمیگه، اینا بدتر میشن! اصلا انگار جای خصوصی هرچی بیشتر میمونی، بدهکارتری!

ساعت دوازده از شرکت بیرون اومدم و رفتم آزمایشگاه واسه مانی که باید دوباره کشت انگل بدیم براشون. چون ایشالا خدا بخواد از اول مهر میره کلاس چهارساله ها و اینکه باید دوباره تست انگل بدیم. رفتم ظروف مربوطه رو گرفتم از آزمایشگاه (گلاب به روتون) و رفتم مهد، دیدم مانی رو از کلاس بیرون آورده اند. چون اون ساعت بچه ها بعد از ناهار می خوابند و مانی رو آورده بودند بیرون که نخوابه! خلاصه اول یه کم تو حیاط بازی کردیم و بعدش سوار تاکسی شدیم به طرف خونه. ماشین نبرده بودم که بتونم راحت برگردم خونه. بعد مانی نامرد تو ماشین خوابید و شد وبال گردنم و منم مجبور شدم بغلش کنم. ماشین هم دربست نرفت. فاطمی دوباره سوار ماشین شدم و این بار ماشینه آخر خط دیگه رفت جلوی در خونه و منم بغلش کردم و پیاده شدم و رفتیم تو.

مهدی مانی رو گرفت و گذاشت سر جاش. چند تا پیراشکی داشتیم که گرمش کردم و نماز خوندم و با هم ناهار خوردیم و بعدش من نیم ساعت خوابیدم و تو اون نیم ساعت هم موبایل مهدی زنگید و هی داشت می حرفید. بازم در مورد خونه باباش. بعد از اون بیدار شدم به آماده کردن وسایلی که برای اون شغل دوم باید حاضر میشد. همه رو حاضر کردم و به مهدی سپردم چه کار کنه و ساعت چهار و بیست دقیقه رفتم پیش مشاور جلسه جایگزینی عادتها. فوق العاده کلاس خوبی بود و من دل نمی کندم از کلاس بیام بیرون!!! خلاصه کلاس بیست دقیقه به هفت تموم شد و مهدی و مانی هم اومده بودند دنبالم. ازاونجا رفتیم سراغ کارمون و مهدی همه وسایل رو هم آورده بود.

دیگه تا ساعت یازده اونجا بودیم و من دیگه اینقدر سرپا بودم، از کف پام آتیش درمی اومد. ولی خب درست میشه. همین اولش سخته. بعدا که جا بیفته، دیگه کارگر میگیریم و نمیخواد خودمون کار کنیم. ولی این اولش رو باید تحمل کنیم.

بالاخره یازده و نیم رسیدیم خونه و من دیگه نا نداشتم حرکت کنم. همونجوری خوابیدم تا پنجشنبه صبح که مانی بیدارم کرد و داشتم از خواب می مردم. هرچند که ساعت نه باید میرفتم بانک برای کارهای فروش خونه بریانک. دو روز قبلش خاله رفته بود و گفته بودند حتما خودم باید باشم که امضا کنم.

یه دور ماشین لباسشویی رو روشن کردم و به مانی صبحانه دادم و خودم هم یه چیزی خوردم و  لباسها رو پهن کردم و مانی رو سپردم دست مهدی و رفتم. البته دست خدا، ولی حالا مهدی نماینده خدا روی زمین بود برای نگهداری از مانی!!!

خلاصه رفتم بانک و برگشتم و دو جین هم اونجا از دست خریدار حرص خوردم که الان فعلا مجال این نیست براتون بگم چی شده! برگشتم خونه و اول نیم ساعت دراز کشیدم که دیگه کمرم منفجر نشه. بعدش بلند شدم آشپزخونه رو تمیز کردم و کفش رو دست کشیدم و ظرفها رو شستم و قورمه سبزی بار گذاشتم. برنج رو دم انداختم و ساعت دوازده و نیم به قصد قصابی از در بیرون می اومدم که موبایل مهدی زنگ خورد و خواهربزرگه اش بود که گفت دارند میان خونه ما. منم در و کشیدم و رفتم قصابی. رفتم و برگشتم و دیدم سه تا خواهر مهدی اونجا هستند و البته سر راه هم کباب و جوجه سفارش داده بودند. گفتم چرا این کار رو کردید؟

خواهر بزرگه اش گفت چون من خودم ناراحت میشم کسی این ساعت بیاد خونه ام. صاحبخونه بدبخت باید چه کار کنه؟! اینه که سر راه ناهار رو سفارش دادیم و نیم ساعت دیگه میریم میگیریمش! بعدش تعریف کرد در حالیکه دوازده شهریور عروسی خواهر کوچیکه است، ولی لباس عروسش نه تنها حاضر نیست، بلکه یارو داره به میل خودش می دوزه لباس رو و صبح این سه تا رفته بودند برای دعوا!!!! مثلا فکر کنید اینا مدل ماهی میخواستند، یارو به دامن، کلی پف داده!!!!!!!!

من نمیدونم این چه مرضیه که بعضی از خیاط های محترم دارند! خب باید یارو دلش نمیخواد دامنش پف داشته باشه!!!!!!!!! القصه. دیگه ناهار خوردیم و البته منم قورمه سبزی و برنج رو آوردم و اونا هم هی دو ساعت دو ساعت می زنگیدند که ببیند حاضره یا نه. خب می دونید دیگه. بورس لباس عروس تو امیر اکرمه. نزدیک خونه ما. حالا خوب شد ما اونجا بودیم!

بعدش من برنامه داشتم که ظهر توووووپ بخوابم که نشد بخوابم و شوهرهاشون (دو تا) از راه رسیدند و یکی شون که ناهار خورده بود و اون یکی نخورده بود و ناهار بردم واسش و چای و حالا این وسط داشتم وسایل کارمون رو هم حاضر میکردم. دیگه ساعت حوالی پنج شد که خیاط زنگید که لباس ساعت هشت و نیم آماده میشه. من و مهدی هم یواشکی با هم حرفیدیم و قرار شد مهدی و مانی بمونند خونه پیش مهمونها و من خودم تنهایی برم سر کار دوم!

عذرخواهی کردم و اونا هم خودشون ناراحت شدند که ببخشید سرزده اومدیم و منم گفتم خواهر و برادر که این حرفها رو با هم ندارند! عذرخواهی کردم و وسایل رو برداشتم و رفتم. تا حوالی ده و نیم شب اونجا بودم و بعدش برگشتم خونه. وقتی رسیدم، مانی خوابیده بود و مهدی گفت که خواهرهاش از مزون برگشته اند اونجا و شام مانی رو داده اند و دیگه رفته اند. واقعا دستشون درد نکنه. البته مانی دنبالشون گریه کرده بود ولی دیگه ساعت نه خوابیده بود.

بعد مهدی بهم خسته نباشید گفت و منم دراز کشیدم و پاهامو گرفتم بالا که یه کم پادردم بهتر بشه.

بعدش شبکه اچ دی داشت فیلم اولین خون رو نشون میداد. من اون وقتها که این فیلم دراومده بود، نوجوون بودم. یعنی عااااااااشق رمبو بودم. هنوزم استالونه رو دوست دارم. به خصوص این فیلم برام خیلی قشنگ بود!

خلاصه دیگه شب داشتم می خوابیدم که به مهدی گفتم بی زحمت صبح اگه مانی بیدار شد، تو بهش برس که من دو روزه درست و حسابی نخوابیده ام. گفت: به من چه؟ گفتم: عزیزم تو تمام مدت تو خونه داری استراحت میکنی. یه دفعه کاری نکن که کمرم بکوبتم زمین. خب یه کم هوامو داشته باش.

البته اینم بگم که کمر مهدی هم دو روزه گرفته ها!!! ولی دیگه خوابیدم و صبح ساعت هفت و ده دقیقه جمعه، مانی بیدار شد که شیر میخوام!مهدی هم دید شیر نداریم، خودش رفت خرید و آورد به مانی داد و باهاش یه کم بازی کرد و منم از جام بلند نشدم. یعنی انگار تو چشمام نمک ریخته بودند. خیلی خوابم می اومد. تا ساعت نه یه کم اینور و اونور کردم و بعد پاشدم اس دادم به مامانم که ما ناهار می آییم اونجا. بعد یه دور لباس سفیدها و چادر نماز رو انداختم تو ماشین و مانی رو زدم زیر بغل و بردمش سلمونی.

آقاهه موهاشو سیخ سیخی کرد و ژل زد و خیلی قیافه اش خنده دار شد. شده بود عین این جوجه کوچولوها که آب میریزند یه طرف سرشون!!!!!!!!!قهقهه بعد که مانی رو اون شکلی کرد مانی خودشو تو آینه دید و گفت:

چقدر خوشگل شدم!!!!!!!!!!!!

همه زدند زیر خنده و بعدش برگشتیم خونه و آماده شدیم به طرف خونه مامانم اینا. تا عصر اونجا بودیم و عصر هم رفتیم خونه مادرشوهرم و ساعت ده و نیم هم اومدیم خونه خودمون.

امروز صبح اومدم اداره دیدم پدر یکی از همکارهامون فوت کرده و ساعت نه میخوان ماشین بگیرند بریم بهشت زهرا. مسلما هیچکی دوست نداره بره بهشت زهرا. ولی من میگم صاحب عزای بیچاره هم دوست نداره. ولی باید بره و عزیزش رو بذاره اونجاو برگرده. پس بهتره همچین زمانی کنارش باشیم! اینه که الان ده دقیقه به ساعت نه هست و من دارم تند تند می نویسم. البته برای پست امروز قرار بود یه چیزهای دیگه بنویسم که الان وقت نیست و منم دیگه پست رو ویرایش نمیکنم. ببینم کی برمیگردم.

اگه بتونم فردا پست میذارم اگرم نه، که میره برای دوشنبه. پناه بر خدا.

بهترین ها رو براتون میخوام از خدا.

[ شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ