چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام به روی ماهتون. میدونم امروز یکشنبه است و قرار نیست پست بذارم. ولی با توجه به اینکه فردا رئیسم بعد از چند روز از مرخصی میاد، حدس زدم شاید فردا نتونم پست بذارم چون خیلی سرم شلوغ میشه. از صبح یه سری کارها رو انجام داده ام، الان هم ناهارخورده در خدمت شما هستم برای نوشتن!


راستش اگه بخوام از دیروز بگم، دیروز ما رفتیم بهشت زهرا و برگشتیم شرکت و من تو عمرم بهشت زهرا رو اینقدر ساکت و آروم ندیده بودم! کلا مرده ای اینجا ندارم و بابت مرگ و میر بقیه رفته ام تا حالا ولی هر بار هم اینقدر ازدحام زیاده و شلوغه و ترافیکه که حس آرامش بهم دست نمیداده. خب اموات من تو باغ فردوس کرمانشاه خوابیده اند. اونجا هم شلوغ میشه ولی نه اندازه اینجا. تازه شاید اونجا بیشتر مرده پرستی می کنند! بگذریم.

دیروز اینقدر کارها سریع انجام شد که ما ساعت نه و ده دقیقه رفتیم و ساعت یک، اداره بودیم! همه چی به سرعت برق و باد اتفاق افتاد. البته متوفی در آرامگاه خانوادگی دفن شد ولی با وجود این، جاهای دیگه هم خلوت بود. به همکارم گفتم: کاشکی من جمعه روزی بمیرم که شنبه دفنم کنند! اونوقت دیگه مردم اسیر شلوغی نمیشن!

بعد این همکارم هی میگفت: چقدر این آرامگاه ها خوبه. کاشکی آدم داشته باشه از اینکه که دیگه نخواد از این قبر به اون قبر گرفتار بشه! گفتم: آره. ولی باید از قبل اجداد ما این کار رو میکردند. من که الان راضی نیستم اینهمه پول بدم قبر تو آرامگاه بخرم!!! ترجیح میدم تا زنده ام از این پول استفاده کنم! والا!! وقتی مردم، کسی هم خاکم نکنه، شهرداری بالاخره خاکم میکنه!

آخه ماها فکر میکنیم اگه عزیزمون می میره، باید بهههههههترین جا دفنش کنیم. بهترین یعنی چی اصلا؟ بهترین از نظر کی؟ فلسفه مردن اینه که همه عین هم باشیم. شاه و گدا، دو متر کفن می برند همه از یه جنس. اونی که پولداره رو تو ابریشم کفن پیچ نمی کنند. پس چرا ماها تبعیض رو هم تو قبرستون می بریم و میخوایم قبر عزیزمون متمایز بشه؟ اینا واسه خودمونه. وگرنه اونی که مرده که از بند تن رها شده. پس دیگه فرقی نمیکنه سنگ صد هزار تومنی رو من مرده باشه، یا ده میلیونی!!!

القصه، شاید نباید پست رو با مرگ آغاز میکردم ولی خب، چون مرگ برام سیاه و تلخ نیست، دیدم فرق نداره. هر وقت صدام کنه، باید برم. هرچند بچه دارم و قطعا وابستگی هایی دارم. ولی قافله پس و پیشه و هر وقت تو قبرستون دلتنگ عزیزمون شدیم فقط به این فکر کنیم که این ازدحام جمعیت، همه میرن زیر خاک!!!!!!! بدون استثنا!

خلاصه رفتیم و برگشتیم و عصر رفتم دنبال دودوش و گفت که برام شیرموز بخر! رفتیم که بخرم، گفت: شیرموز نمیخوام! بستنی بخر! سه اسکوپ بستنی براش خریدم و حرکت کردیم به طرف خونه. قبل از خونه، پیچیدم به طرف بازار آکسفورد و ماشین رو یه جا نزدیک بیمارستان مدائن پارک کردم و با مانی رفتیم اونجا و یه شلوار مشکی براش خریدم 45 تومن!!!!! بعد دنبال کفش بودم که دیدم همون کفشی که پارسال عروسی داداشم تو مهر واسه مانی خریدم 28 تومن، اینجا میده 48 تومن. راستش زور داشت بهم که بخرمش! آخه مانی یه صندل داره، یه کتونی لی هم داره، بوت هم داره امسال. یه کفش مشکی میخواستم که زیر شلوار مشکی اش بپوشه. فقط برای مراسم و عروسی! تازه خدا خدا میکنم که عید هم بتونه بپوشتش!!!

تازه کفشه، به خوش کیفیتی کفش پارسال هم نبود. خلاصه از این دستفروشها که سر بازار آکسفورد (تو جمهوری) بساط می کنند، یه کفش کالج مشکی براش گرفتم و مانی اونجا برای امتحان یه دونه سفید رو پوشید و گفت: همینو میخوام. سفید دوست دارم. گفتم: ولی سفیدش دخترونه است! (چون به لباس نمیخورد، میخواستم مشکی باشه) اونم به فروشنده گفت: این کفش دخترونه رو بگیر، یه دونه پسرونه بده!!!!!!

یه دامن لی کوچیک و یه کفش کتونی دخترونه خوشگل هم واسه دخترخاله ام گرفتم. همون که داریم میریم کرمانشاه، قراره بریم خونه اونا. یعنی من برم کرمانشاه و برگردم و کلا تا آخر شهریور فکر کنم ده میلیون خرجم بشه!!!!!!!!! اینقدر که خرج شهریورم زیاده!

صد تومن باید بابت عروسی بدم، صد تومن کادوی خونه دخترخاله ام. حالا شاباش عروس و داماد هیچی. هفته دیگه عروسی خواهر مهدیه. یه تومن باید به اون کادو بدیم، صد تومن شاباش عروس و داماد!

یکی از دوستای عزیزم نامزد کرده که دیروز نتونستم چیزی براش بگیرم، امروز یه دسته گل و یه جعبه شیرینی واسش خریدم. اینم یه حکایتی داره که ایشالا یادم باشه تو همین پست بگم براتون.

یکی از کسانی که تو ارگان اصلی شرکتمونه، یه سمت گرفته که امروز واسش یه سبد گل فرستادم. رزومه مهدی دستشه و شاید خدا بخواد فرجی بشه!

دیگه فکر کنید خودم هیچی لباس و کفش نخریدم واسه این عروسی ها! خب همه چی هست. لباسی که واسه عروسی داداشم خریدم رو احتمالا تو هر دو عروسی می پوشم. چون هیچ ربطی ندارند به هم. خاله هام البته این لباس رو تنم دیده اند که مهم نیست. لباس خیلی قشنگیه که من بی معرفت نشده تا حالا عکسش رو بذارم براتون! دیگه قول هم نمیدم که آبروم نره بیشتر از این!

یه لباس دیگه هم دارم که وقتی مانی سه ماهش بود، خریدم. راستش اون موقع مهدی بیکار بود و من اصلا نمیخواستم پول اضافی بابت لباس بدم. عروسی خواهربزرگه مهدی بود. چند تا مغازه مونده به شانزه لیزه یه مغازه بود که تازه افتتاح شده بود و لباسهای مجلسی اش خیلی ارزون بود. البته من ازا ین جینگیلی مستون ها نمی پوشم. اون سال رفتم یه لباس راسته خریدم که خیلی خیلی برشش خوب بود. بندش دور گردن می افته، میشه همین جوری هم جلوی یقه، افتاده باشه. یه کم هم جلوش کار شده. راستش برشش عالیه و خیلی اندام رو هم قشنگ نشون میده. خب، ریون کلا تو بدن قشنگه! یعنی بدن تو ریون قشنگه!!!!!!!!!

الان این لباس هم هست. چند شب پیش پوشیدم و به مهدی نشون دادم. باور کنید اصلا نیازی نیست گن هم بپوشم زیرش. تازه مهدی که همیشه فکر میکنه اگه پول بده، بیشتر و بهتر نصیبش میشه، خیلی خوشش اومد و گفت: واقعا بهت میاد! حالا یکی از اینا رو می پوشم.

این لباس رو اسفند 89، خریدم بیست و نه هزار تومن!!!!!!!!نیشخند صد جا هم پوشیدمش!

بگذریم! خلاصه خریدها که تموم شد، مانی دیگه کلافه و خسته بود. خودم که دیگه جنازه بودم از خستگی. مانی هی می گفت بریم خونه. یه بادکنک و یه تفنگ به زور براش خریدم. راضی نبودم خدا میدونه! ولی دیگه شد!!!!!!!خجالت بعدش برگشتیم خونه. من دیگه ولو شدم رو کاناپه. از خستگی باور کنید زورم می اومد نفس بکشم.

بعدش به مهدی گفتم یه کم مواد دارم تو یخچال. برو نون تست بگیر که بذارم تو ساندیچ میکر. مهدی رفت خرید و منم بلند شدم یه پیمانه و نیم برنج کته کردم و اینقدر گرسنه بودم که نون و پنیر و ریحون خوردم و خعلی هم چسبید. جاتون خالی!

مهدی خرید ها رو آورد و تخم مرغ واسه مانی پختم امروز ببره. بعدش آشپزخونه رو جمع کردم و آرایش پاک کردم و نماز خوندم و رفتم دوش گرفتم، بعد ساندویچ ها رو درست کردم و یه کم هم قارچ سوخاری داشتم که واسه مهدی سرخ کردم.

مهدی هم شامش رو خورد و بعدش شروع کرد با تلفن حرف زدن و یه ساعتی حرف زد. بعدش مانی یکی دو ساعت با مهدی تفنگ بازی کرد و بعدش بادکنک رو آورد و داد به من که نگه دارم مثل کیسه بوکس، که اون بهش بوکس بزنه!!!!!!!!!!!

دیگه مسواک و لالا، ولی دیدم دلم نمیخواد بخوابم. خوابم می اومد ها، ولی دلم میخواست بیدار باشم. یه کم با مهدی حرفیدم و بهش گفتم که تصمیمم رو گرفته ام. میخوام قرارداد فروش خونه بریانک رو فسخ کنم. گفت: چرا؟

گفتم: به چند دلیل. ما تیرماه قرارداد رو بستیم و تا الان طرف فقط دوازده میلیون به ما داده. بعد گفتم مهدی خیلی حس بدی دارم. نه به خاطر اینکه دارم باهاش راه میام. بلکه می بینم این راه اومدن ها، داره خیلی به ضررم میشه. ما یه بار خرید ماشینهای ایران خودرو رو از دست داریم، یه بار دیگه یه موقعیت مالی دیگه. هفته قبل به خاطر پولی که بابام میخواست من خیلی تحت فشار بودم چون پولی از این خونه دستم نرسیده هنوز بعد از دو ماه!!!!!!! هفته دیگه خواهر مهدی داره عروسی میکنه و من اگه این خونه فروش رفته بودم، واسه جهازش لااقل دو تومن کمکش میکردم! میخوام بگم همه جوره دارم ضرر میدم. بعد گفتم که واقعا ازاین وضعیت خسته شده ام. بیشتر از این حس خسته شده ام! اینکه طرفم فکر میکنه من خرم!!!!!! حس خیلی بدیه.

گفت: هرجور خودت میدونی.

بعدش یه فیلم گذاشت و گفت: اگه وسطش بخوابی، من میدونم و تو! همینو که گفت، گفتم: فکر کنم داره خوابم میگیره! اون موقع ساعت یکربع به یازده بود!

بعدش ساعت نزدیک دوازده، بیدارم کرد که برو بخواب سر جات و رو کاناپه، کمرت درد میگیره!!!!!!!!! البته فیلمش اولش بد نبود، ولی بعدش یکنواخت شد! وگرنه که من مشتاق بودم!!!!!!!!خنده

بعدش صبح وقتی بیدار بودم خیلی سرحال بودم! دیگه خوابم نمی اومد. پاشدم نماز خوندم و برای همه دعا کردم و نمیدونم اون وقت صبح چرا لیمو اینقدر جلوی نظرم بود! بعدش وسایل رو برداشتم و مانی رو هم مهدی بغل کرد و گذاشت تو ماشین. مانی رو که گذاشتم مهد، رفتم برای اپیل چون صبح زود وقت گرفته بودم. خب اینا هم چند ساله منو می شناسند و باهام راه میان.

هشت و نیم شرکت بودم و نشستم به لیست کردن کارهام و همه رو نوشتم و یکی یکی انجام میدادم و تیک میزدم. بعدش رفتم گل فروشی و بعدش هم شیرینی فروشی و بعدش هم بانک، برای برگردوندن وجهی که برای علی الحساب گرفته بودم.

وقتی برگشتم اداره، دیدم یه بسته برام اومده! یه دوست عزیزی برام این هدیه رو فرستاده بود. آخه نمیدونید من تو چه شرایطی بودم وقتی بسته رو دیدم. الان بهتون میگم.

وقتی از بیرون اومدم، پیرو صحبتی که دیشب با مهدی داشتم، هی داشتم با خودم بالا و پایین میکردم که خونه رو فسخ کنم چی میشه و چی نمیشه. بعد حس خریت بهم دست داده بود!!!!!!!!! واقعا همین حس! این کادو که برام اومد، دیدم هنوزم هستند آدمهایی که فقط فکر خودشون نیستند. بلکه به راهنمایی کردن و کمک کردن به بقیه هم فکر می کنند و اقدامی هم می کنند اتفاقا در این زمینه!

بعدش زنگیدم به بنگاه که برنداشت. زنگیدم به خانم خریدار و بهش گفتم:

وقتت رو زیاد نمیگیرم. زنگ شده ام که معامله رو فسخ کنم. خواست بپره وسط حرفم که گفتم: اجازه بده! شنونده خوبی نیستی شما. یه بار بشنو من چی دارم میگم. دو ماهه قرارداد نوشته ایم، ولی شما داری کار خودت رو میکنی. میدونم گرفتاری. ولی شما نمیخوای بدونی منم گرفتارم. اگه شما بچه داری، منم دارم. منم آخر هفته ها شب میرم سر کار دوم!! (گفتم الان میگه آخر شب، میری چه کار میکنی!!!!!)

میدونی شوهر من بیکاره ولی عین خیالت نیست. من اونجا نیستم ولی از همه چی خبر دارم. فکر نکن من هالو هستم. میدونم چند تا مستاجر بیست تومنی رو رد کردی که مستاجر بیست و دو تومنی برای خونه بیاد و پول بیشتری برات بمونه. خب اینقدری که شما فکر خودتی، منم فکر خودمم. الان تو خونه و زندگی من دعوا و مرافعه است سر این معامله! (اینو یه کم چرب کردم!) اصلا حس خریت دارم. حس میکنم منو هالو فرض میکنی. برای اینکه به این حس پایان بدم، معامله فسخه! قانونا هم میتونم این کار رو بکنم. چون طبق قرارداد، دو ماه پیش باید پول میدادی.

گفت: تو رو خدا این کار رو نکن. من مستاجر گرفته ام و امروز پنج تومن بهت میدم. گفتم: شما زحمت میکشی! اولا دو هفته است میخوای پنج تومن به من بدی! بعدش به نظرت بعد از دو ماه، پنج تومن منطقیه؟؟!! متاسفم. دیگه نمیتونم بیشتر از این باهاتون راه بیام. من آخر هفته دارم میرم شهرستان. ایشالا یکشنبه دیگه تشریف بیارید مقدار پولی که بهم دادید رو بهتون برمیگردونم.

گفت الان من در بانک هستم. دنبال کارهای اوراق. الان با مامانم حرف بزنید! مامانه گوشی رو گرفت و التماس کرد. گفتم: مادر من نمیخوام شما التماس کنید. متاسفانه شما فکر میکنید همه جا با التماس میشه کار رو از پیش برد. ولی اینجوری نیست. روز اول هم تو بنگاه شما هی التماس کردی که ما تخفیف بدیم. تخفیف دادیم و قرار شد دختر شما بره دنبال کارهای اوراق. چهل و پنج روز بعد که قرار بود دیگه اوراق فروخته بشه، من تو بنگاه فهمیدم دختر شما هنوز نرفته دنبال اوراق!!!!!!! وقتی بنگاه دار بهش گفت چرا نرفتی؟ گفت: شما به من نگفتی. بنگاه دار روبرو کرد و گفت فلان وقت و فلان وقت و فلان زمان بهت زنگیدم، ولی دختر شما گفت: به من اصرار نکردی!!!!!!! شما میخواین من التماس و اصرار کنم که پول بهم بدید، منم نمیکنم این کار رو. معامله فسخ بشه بهتره. من پرسیده ام! دختر شما همین الان اوراق رو بفروشه، سود میکنه! مطمئن باش ضرر نمیکنه.

بعد مادره گوشی رو داد به دختره که دیگه قطع کردم! موبایل رو هم خاموش کردم. داشتم از شدت ناراحتی می ترکیدم. زنگیدم به شوهرخاله ام و بهش گفتم که اینجوری شده. و البته به شوهرخاله ام گفتم من به اینا گفته ام که مهدی بیکاره. تو هم حواست باشه!

که اگه مستاجر یه وقت به شوهرخاله ام گفت، سوتی نشه!!!!!!! چون کسی نمیدونه که مهدی بیکاره! کسی، منظورم آشناهاست! بعد شوهرخاله ام گفت: اتفاقا بذار بزنگه، میدونم چی بهش بگم.

به شوهرخاله ام گفتم: دیگه نمیخوام نقش فرشته مهربون رو بازی کنم! هرچیزی حدی داره. اونم اگه دیدی سر مستاجر کشیدم، دیگه باهاش قرارداد یکساله بسته بودیم و راه برگشت نبود. صبر کردم تا آخرش. ولی الان دیگه نمیذارم یکی دیگه سوارم بشه. بسه دیگه! اینجوری هم نیست که ما از صبح دولا بشیم و مردم پالون بندازن رو ما بگن:

برو حیووووووون!

من به اندازه کافی صبر کرده ام. الان دیگه کاسه صبرم لبریز شده. اونم گفت حق داری. من که خودم هم مستاجرم! (که راست میگه!) 

خلاصه بعد از یه ساعت گوشی رو روشن کردم و دیدم خریدار، ده تا تماس گرفته! بعدش همون موقع هم شروع کرد به زنگ زدن که برنداشتم و مسیج ها رو دیدم و دوباره موبایل رو خاموش کردم. اون وسط یه پیام هم داد که بازم التماس کرده بود که به بچه یتیمم رحم کنید!!!!!! من با امید جلو اومدم و امیدم رو ناامید نکن.

جالبه! به من که میرسه، میگه تنهام و بچه ام یتیمه! بعد در بنگاه و در خونه بریانک که میره، یه مرد گردن کلفت رو با خودش میبره و میگه شوهرمه! خونه رو هم به اسم مادره میخره که الان که داره شوهر میکنه، خونه دست مرده نیفته! اینا مسایل شخصی این آدمه و به من ربطی نداره. ولی میخوام اینو بهتون بگم که اونقدرها هم که فکر میکنیم، بعضی ها ساده نیستند!!!!!!!! به ما که میرسند ساده میشن!

منم خب تصمیم گرفته ام اینجوری نباشم. مشاورم بهم یاد داده که بیخودی ادای قهرمانها رو درنیارم! وقتی در توانم نیست، نشم فرشته مهربون! (ما یه دونه عاطی فرشته مهربون داریم، دیگه نیازی نیست کس دیگه ای بشه فرشته مهربون!!)

و اینو اینجا پیش شما اعتراف میکنم که یه عمر واقعا دوست داشتم ناجی همه باشم. هی بار روی بار، هی عذاب رو عذاب، که چیه، همه بگن آشتی چه دختر خوبیه، چه مردم داره، همه اینا خوبه ولی نه به قیمت به فنا رفتن خود آدم.

من وقتی الان واسه یه ساعت اضافه کاری دارم جون میدم و پاره میشم و کسی هم نمیدونه شوهرم بیکاره و چه باری رو دوش خودم و شوهرمه، چرا باید نقش منجی رو واسه کس دیگه بازی کنم. خب دو ماه فرصت داشت، میخواست استفاده کنه. دو هفته است خونه خالی شده، تازه الان بهم اس داده که خونه رو نقاشی کردم.

یه چیزی رو به شما نگفتم تو پست دیروز. شما فکر کنید ده روز پیش که پنجشنبه و جمعه قشقرق به پا بود سر تخلیه خونه، خب همه فهمیدند که خونه تخلیه شد. بعد من واسه شنبه، پنج تومن پول میخواستم که این خانم گفت بهم میده. بعد بنگاه زنگید که ازش نگیر تا دو تومن مستاجر رو بده. همون پسر بی تربیته. منم گفتم باشه. پولو بده به اون، که شرش بخوابه. بعد شما فکر کنید پنجشنبه شب که من سر کار دوم بودم، دیدم یه شماره ایرانسل، شش بار به گوشیم زنگیده! نشناختم. بعد شماره این خریدار هم بود کنارش. زنگیدم به خریدار که این شماره کیه؟ گفت: شماره مستاجر جدیده. همین پسر لاته. بهت زنگیده که دو تومنشو بهش بدی!!!!!!!!!!!!

گفتم: من بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا من؟ مگه شما ندادی بهش؟ گفت: نه دیگه من ندادم! گفتم: شما به من پنج تومن ندادی که دو تومن اینو بدی! گفت: آخه ماه پیش فقط تونستم دو تومن کار کنم. که تو بنگاه دادم به شما که بنگاه هم یه تومنش رو ازم گرفت. دیگه نداشتم مال اینو بدم. بعدش من تازه امروز فهمیدم که خونه خالی شده!!!!!!

بچه ها! شما خودتون رو بذارید جای من! طرف یا احمقه یا منو احمق فرض میکنه! در هر صورت، من از معامله و مواجه شدن باهاش دیگه حال نمیکنم! آخه چقدر حرص و جوش سر فس متر خونه!!!!!!!!!!

امروز با مهدی می حرفیدم. بهش گفتم: اون بلا رو مستاجر سرم آورد، سر بابای تو هم، این خریداره، الانم این! منتها من دیگه اجازه نمیدم این جریان تکرار بشه! همین جا قطعش میکنم. اصلا حس میکنم خدا الان میگه آشتی من به تو عقل دادم ولی تو هی عقلتو ندیده میگیری. بس کن دیگه! یه ذره ازش استفاده کن! هی میذاری همه سوارت بشن، بعد میای گله میکنی. نذار سوارت بشن گله هم نکن! تمام!

دیگه الان نزدیک ساعت چهاره. من مابین این پست، هی دارم کارهای دیگه رو هم انجام میدم. فردا رئیسم میاد و الان باید تو سیستم مرخصی ام رو براش بفرستم. سه دیگه ایشالا میرم تا شنبه.

قربون محبت همگی. مواظب خودتون باشید تا من از کرمانشاه برگردم! بعید میدونم فردا بتونم پست بذارم. همه رو به خدای مهربون و دستای پر مهرش می سپارم!بغل
 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
 
 
 

 

 

[ یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ