چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام. وای که چقدر دلم براتون تنگ شده! انگار یه ساله نبوده ام! خوبید؟ سلامتید؟ یوهووووووو که من بازم اینجام. خدا رو صد هزار مرتبه شکر به خاطر امروز و این لحظه که میتونم بنویسم. الان ساعت سه بعدازظهر روز شنبه است. میدونم خیلی دیر شده ولی باور کنید از صبح تا الان داشتم کارهای عقب مونده این چند روز رو انجام میدادم. فقط اینو بهتون بگم که من از دو سه هفته قبل به محل کارم گفته بودم که سه شنبه و چهارشنبه رو مرخصی ام. تا برنامه ریزی بکنند. فقط موفق شده بودند یه نفر رو برای سه شنبه بیارند سر جای من. روز چهارشنبه، سه نفر با هم غائب شده بودند که نیان سرجای من بشینند!!!!!!!!!! همه تو اداره شاخ درآورده بودند!!!!!!

بعد من میگم به من سختی کار بدین، شما نمی دین که!!!!!!!!نیشخند


خب من که گفتنی زیاد دارم. نه که فکر کنید از اینکه کجا رفتم و چی خوردم و چی پوشیدم! نه، یه عالمه گفتنی دیگه. حالا میگم همه رو! اووووووف که چقدر حرف دارم. خب منم کم حرف، مجبورم این بار یه کم وراجی کنم!!!!!!!!!

آخرین روز کاری دوشنبه بود که دیگه همه چی رو تحویل دادم و ماشین هم نداشتم که. رفتم دنبال دودوش و با هم برگشتیم خونه. ولی همین جوری که برنگشتیم! سر راه بردمش بستنی ایتالیایی بهش دادم خورد. حالا همه اش میگفت: این، ایتالیایی نیست، ایرانیه!!!!!!

گفتم: بچه! هر اسکوپ، سه هزار تومنه، باور کن، ایتالیاییه!!!!! ولی قبول نمیکرد! خلاصه بر خلاف دفعات قبل که اینجور وقتها، خودم تماشاچی بودم، واسه خودم هم یه قهوه ترک سفارش دارم که مزه سگ میداد! ولی از این خوشحال شدم که اینقدر واسه خودم ارزش قائل شده ام که یه چیزی هم خودم بخورم! آخه همیشه فکر میکردم مانی تند تند بخوره و بریم! دیدم ما که این زمان رو داریم طی میکنیم، خب چرا به من خوش نگذره؟! پس قهوه سفارش دادم و با مانی خوردیم و خیلی هم خوش گذشت. بعدش با دو کورس برگشتیم خونه. تو راه هم از میدون انقلی تا در خونه، مانی هی مسابقه دو میداد با من. باید کنار هم وایسیم و اون با صدای بلند بگه:

خانمها، آقایان! و اینک مسابقه دو بین مانی و مامان آشتی!! بعد دو قدم بره و بگه: یک دو سه!!!! اینم عکسش:

خلاصه رسیدیم خونه و مانی فوری به ماشین نگاه کرد و گفت: آینه درست شده!! مهدی هم آینه رو درست کرده بود، هم بنزین زده بود و هم ماشین یه سرویس اساسی شده بود. آماده سفر!

دیگه منم یه کم استراحت کردم و بعدش مهدی گفت: نمیخواد شب بریم خونه بابات اینا. اونا صبح هر ساعتی که بخوان راه بیفتند، ما هم از قبلش راه می افتیم و میریم.

خب، داداشم همون شب به من زنگید که: آشتی! من یه عالمه آهنگ تووووپ رو سی دی ریخته ام و شما هم بیایید با ماشین ما بریم. اصلا تو کرمانشاه هم مشکل جاپارک هست. همه با یه ماشین بریم بهتره.

از اینجا به بعد، من دیگه سعی کردم تا پایان مسافرت، همه درسهای مشاور رو به گوش بگیرم و اجرا کنم. خیلی آروم به داداشم فهموندم که ما با ماشین خودمون می آییم. درسته خیلی ذوق داشت برای با ما بودن، ولی من نه ساله که دارم به ذوق داداشم راه میام (جمله چرتی شد از نظر ادبیات ولی دیگه حتما متوجه منظورم شده اید!) و این بار دیگه عذاب وجدان نگرفتم از اینکه بهش بگم ما با ماشین خودمون می آییم.

خب هر بار که با ماشین اونا بودیم، مجبور بودیم بار کم ببریم چون بابام هی غر میزد که زیاد بار نیارید. البته اینو به هم میگه، نه فقط ما. بعدش هم من فکر کردم دلایلش خیلی مهم نیست. مهم اینه که مهدی اصرار داره که ما با ماشین خودمون بریم. پس من باید پشت سر مهدی باشم! و وقتی عاقلانه هم فکر کردم دیدم داداشم آهنگهای مورد علاقه ما رو تو سی دی ریخته. مهدی چرا باید هفت هشت ساعت تحمل کنه؟!

خدا وکیلی آدم باید همه اش خودشو بذاره جای طرف مقابلش.

البته اینم بگم که همون شب قبل از سفر یه کم من و مهدی حرفمون شد و من ازش دلخور هم شدم و یه کم هم تند با هم حرف زدیم. ولی من از موضعم پایین نیومدم. میخوام راهی رو که در پیش گرفته ام، همین طور قدم به قدم بیام. میدونم به جای خوبی میرسم.

خلاصه فردا صبح من ساعت شش بیدار شدم و وسایل همه آماده بود. فقط موبایلم رو برای بار آخر شارژ کردم و آرایش و نماز و حرکت به طرف خونه بابام اینا. خاله ام اینا هم اومدند و سه ماشینه حرکت کردیم به طرف کرمانشاه. صبحانه و ناهار رو تو راه خوردیم و بعد از ظهر رسیدیم خونه دخترخاله ام. خیلی بهمون احترام گذاشتند و شوهرش هم پسر خیلی خوب و خودمونیه.

شبش خانواده عروس که شامل عروس و برادر بزرگه اش و خانواده اش میشه، با خاله ام (مادرعروس) به ما ملحق شدند و حسابی بزن و برقص کردیم. اینو حتما باید بگم که سه تا از برادرهای عروس، مراسم رو بایکوت کرده بودند و نیومدند! کلا از ده دوازده تا پسرخاله، فقط داداش بزرگه من بود. حتی داداش کوچیکه ام هم درگیر اسباب کشی بود! ولی همه سعی میکردند به روی خودشون نیارن! خلاصه حسابی رقصیدیم و شب خسته و کوفته خوابیدیم.

چهارشنبه که روز عروسی بود، صبح دیگه هرکی درگیر کاری بود. من و مانی و دو تا از دخترخاله هام با ماشین ما رفتیم بیرون. یه دختر خاله ام رو در یه آرایشگاه پیاده کردم و اون یکی رو هم در یه آرایشگاه دیگه. دیدم بنزین نداریم. گفتم بذار با پسرم، یه دور تو شهرم بزنیم! رفتیم هم بنزین زدیم، هم از خودپرداز، پول گرفتیم. بعدش برگشتیم در آرایشگاه منتظر دخترخاله ام. اونجا مانی یه کاری کرد، که تا چند ساعت بدنم از شدت ناراحتی، لمس شده بود!

پارک کرده بودم که گفت: مامان! بیام جلو بشینم؟ گفتم: بیاد. همیشه عادت داره تو صندلی خودش بشینه. خیلی کم پیش اومده که بخواد بیاد جلو! حالا ماشین هم پارک شده بود. زیر سایه درخت. بعد اومد نشست جلو و یه کم آهنگها رو عقب جلو کردو منم شیشه های ماشین رو دادم پایین که هوا وارد بشه. حواسم هم بهش بود. تو چند ثانیه که رفتم تو فکر، دیدم صدای جیغش بلند شد. فوری برگشتم دیدم کله اش گیر کرده لای شیشه ماشین و بالابر رو داده بالا!!!!!!!! یعنی صحنه ای بود!!!!! پریدم شاسی رو زدم و کله اش رو درآوردم و حسابی ترسیده بود! اینقدر ترسیده بود و جیغ میکشید، که منم گریه ام گرفته بود. قلب خودم داشت از جا کنده میشد. بغلش کردم و گفتم: هیچی نیست مامان. طوریت نشد. کنار گوشش قرمز شده بود! مرتیکه! بگو آخه این چه کاریه!

هیچی سرزنشش نکردم. فقط تند تند گوششو می بوسیدم و لبو چسبونده بودم به بناگوشش که قرمز شده بود. اونم شدید ترسیده بود و اشک هم از چشماش می اومد و هی با دستاش صورتمو می مالید!!!!!!! اینجور وقتها من همیشه قلبشو میذارم رو قلب خودم و بهش میگم: بیا قلبتو بذار رو قلب مامان تا حالت خوب بشه!

یه کم آروم شد ولی من دیگه دست و پام حس نداشت! دخترخاله ام اومد و حرکت کردیم به طرف خونه اونا. ناهار خوردیم و بعد از ناهار دیگه آقایون طبق معمول همیشه گرفتند خوابیدند و خانمها هم افتادند به جون خودشون. اینم بگم که من تاعصر، هرچی یادم می افتاد که مانی چه کاری با خودش کرده، گریه ام میگرفت! بعدا ازش پرسیدم چرا این کار رو کردی؟ گفت:

میخواستم وقتی شیشه میاد بالا، خودمو تو آینه ببینم!!!!!!!!!!!!!منتظر

من دیگه هیچی نمیگم، شما خودتون قضاوت کنید!!!!!!متفکر

یکی از آشناهای دخترخاله ام اومد ابروهامو برداشت و چقدر هم خوب برداشت و آرایشم هم کرد و موهای مامانم رو هم کوتاه کرد و البته قرار بود موهای منم درست کنه که نتونست و کله ام رو کرد عین کمبوزه!!!!!! بعدش موهامو باز کردم و دادم دوست خاله ام، سشوار کشید و با همون موهای صاف رفتم عروسی.

عروسی تو یکی از باغهای اطراف شهر بود و کرمانشاه اینطوریه که اکثر عروسی ها تو باغه و کسی هم کاری نداره. البته عروسی تو سالن بود و ما حوالی هشت رسیدیم و عروس قبل از ما رسیده بود منتها داشتند جلوش گوسفند سر می بریدند!!!! من نمیدونم کی میخواد این رسمهای عهد جاهلیت تموم بشه. ما که مانی رو از یه جایی بردیم که صحنه رو نبینه!سبز

بعد زودی مانتو درآوردیم و رفتیم جلوی عروس و دیگه عروسی شروع شد و این بنده حقیر هم همه اش وسط بودم!!!!!!! جالبه که ورودی خانمها و آقایان جدا بود و تو سالن، تقریبا همه با هم بودیم! شام هم خورش خلال و جوجه بود و چند جور سالاد و دسر. خب تقریبا عقد و عروسی با هم بود و همه چیز خیلی ساده بود. آخه داماد بیکاره و تازه میخواد بره سربازی. عروس هم به شکل شریف ولخرجی مشغوله. مانتو زیر سیصد هزار تومن و کرم پودر زیر 180 هزار تومن استفاده نمیکنه و کلا در شانش نیست!!!! تا حالا هم خاله بدبختم یه تنه خرج ولخرجی های ایشون رو میداده! اینم عقد و عروسی با هم بود که دیگه خرج دیگه ای نکنند و پول جمع کنند و برن سر خونه و زندگی شون!

خلاصه کلی خوش گذشت و جای همه خالی بود و نکنه جالب این بود که یکی از دوستهای خانوادگی خاله ام اینا که حدود دوازده سال پیش منو دیده بود، تو عروسی بود و کلی با هم خوش و بش کردیم و بهم گفت: آشتی! همونی هستی که قبلا دیدم. همونطور لاغر موندی. البته اگه تو هم زاییده بودی، دیگه چاق میشدی! گفتم: یه پسر سه ساله و هشت ماهه دارم! گفت: نعععععععععع! گفت: بعله! البته اونم خودش با وجود یه بچه، لاغر بود هنوز!

خلاصه دیگه مراسم تموم شد و تو کرمانشاه، باغها محدودیت زمان ندارند. مثل تهران نیست که باشگاه ها، ساعت ده و نیم، همه رو بندازند بیرون!!!!!!!عصبانیتازه یه رسم جالب دیگه، اگه عروسی جدا باشه، عروس میره به مردها هم خوش آمد میگه! یعنی من هرچی عروسی تو کرمانشاه رفته ام، عروس رفته با همه احوالپرسی کرده! مگه دیگه کسی خودش نخواد!

خلاصه تا رسیدیم خونه، ساعت دو نصف شب بود. تا رسیدیم، عروس زنگید به دخترخاله ام ـ که ما تو خونه اش مهمون بودیم ـ و گفت: هستید ما بیاییم اونجا بزن و برقص کنیم؟؟؟!!!!!!!تعجب

ما همه شوکه شدیم! این بیچاره گفت: تشریف بیارید. گوشی رو که گذاشت صدای همه دراومد. خب همه خسته و هلاک بودیم. خود ما، ده دوازده نفر بودیم که مهمون اینا بودیم. از ساعت هفت و هشت شب تا اون موقع هم همه حسابی رقصیده بودند. دیگه کسی نه شوق رقصیدن داشت، نه حالشو داشت. هم مانی خواب بود، هم دختر دخترخاله ام که یه سالشه! خود اونا باید شعورشون میرسید. و چون خونه مادر عروس کوچیکه، میخواستند بیان دوباره بزن و برقص کنند.

همه شاکی بودیم که بعد از نیم ساعت داداش عروس زنگید که نمی آییم. همه نفس راحتی کشیدیم. ولی فکر نکنیم خوابیدیم! تا ساعت سه و نیم، همه نشستند به دیدن فیلم عروسی دختر خاله ام!!!!!!!!! آره داداش! اینجوریه، همه قسم خورده بودند اون شب، خواب رو به خودشون حروم کنند.

خلاصه پنجشنبه صبح هم همه اون جمعیت رفتیم خونه مادر عروس و اونجا ناهار دعوت بودیم. از صبح که بیدار شدیم، من کم کم دلم درد گرفت. البته بیشتر بیقرار بودم. خونه خاله ام که رسیدیم، گلاب به روتون رفتم دستشویی! نیم ساعت بعدش دوباره رفتم. با خودم گفتم شاید عرق چا شده باشم. ناهار چند قاشق بیشتر نتونستم بخورم. خلاصه تا عصر، پنج شش بار بیرون روی داشتم. حالا فکر کنید تو اون خونه کوچیک، یه عالمه هم آدم می لولید تو هم. دیگه سرسام گرفته بودیم همه! منم که حالم بود بود. خاله ام نبات نداشت و یه کم تونستم عرق نعنا بخورم. ولی اصلا بهم کارگر نبود!

خب، من قبلا اینجا در مورد یه خاله بزرگترم یه چیزهایی نوشته بودم. در پست از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم! من عاشق خاله بزرگه ام بودم و هیچ جا، قد خونه اونا بهم خوش نمیگذشت. ولی بعد از حرکت زشت پسر بزرگش و حمایت خانواده اش از کار زشت اون، تقریبا کل فامیل باهاشون قطع رابطه کردند. بعد از یکی دو سال، روابط یه کم بهتر شد. البته ما دیگه با اینا رابطه نداشتیم. چون پسرخاله ام همه جا چو انداخت که آشتی، به قصد اعدام من، خیلی کارها کرده!!!!!! که زر میزد! آخه من چه جوری میتونم کسی رو اعدام کنم! میترسم تکراری بشه. ولی بذارید تو دو خط بگم جریان رو برای کسانی که نمی دونند.

پسرخاله ام در حالیکه دو بچه داشت، عاشق یه زن شوهردار شد. خیلی شدید! بعدش بدون اینکه زنش رو طلاق بده، رفت با زنه دوست شد و زنه طلاق گرفت و سه ماه و ده روز عده اش که تموم شد، زنه رو عقد کرد. زنه هم یه پسر داشت. بعد پسرخاله ام بچه ها رو از زن اولش گرفت و حتی جهیزنه زن اولش رو جمع کرد و برد و زن اولش هر روز به ماها زنگ میزد که یکی بیاد به داد من برسه و اینا خونه و زندگی و بچه های منو ازم گرفته اند. اون موقع من سر مانی حامله بودم و کلا همه فامیل خیلی ناراحت شدیم سر این کار پسرخاله ام ولی کسی نتونست کاری کنه. مامانم خیلی سعی کرد به عنوان یه خاله ـ که همه قبولش داشتند ـ میانجی بشه. ولی پسرخاله ام از خر شیطون پایین نیومد. چیزی که همه فامیل رو عصبانی کرد، حمایت خانواده خاله ام، از پسرشون بود. همین خاله بزرگه ام که خیلی برامون عزیزه! برای من که از همه دنیا، جداست. از بس که دوستش داشتم! ولی با این کار، رابطه قطع شد. از اون سال تا الان، من فقط تو دو تا مراسم ختم و یه جای دیگه خاله ام رو دیدم.

بعد پسرخاله ام برای اینکه توجه همه رو جلب کنه، همه جا پر کرد که آشتی، مدارک جمع کرده بر علیه من که من اعدام بشم! آخه تو همون بحبوحه دعوا، که زن اولش رفت شکایت کرد، یه خانمی از دادگاه برای تحقیق اومد پیش من و خاله کوچپکه ام. اینجوری که یه هیات تحقیق میان که از هر دو خانواده، اصل ماجرا رو بپرسند. ما هم گفتیم که این پسرخاله ما، بچه خوب و خانواده دوستی بوده. ولی الان که این کار رو کرده، ما شاهدیم که بچه ها و جهیزیه این خانم رو برده. وگرنه مرد هرزه ای نبوده. بعد پسرخاله من، از اونجا که آدم هوچیه، همه جا گفت: آشتی به این خانمه گفته که من با زن شوهردار دوست بودم!!!! و اگه ثابت کنه، منو اعدام می کنند!!!

فقط ببینید چقدر حرفش مفت بوده! اونم تو این مملکت که تقریبا به مردها بابت زن دوم، جایزه میدن!!!! حرفش فقط واسه خودش ارزش داشت ولاغیر!

(کلا دو خط گفتم در مورد پسرخاله ام ها!!!)

خلاصه این بار که رفتیم کرمانشاه، مامانم گفت: من میخوام برم دیدن خاله ات. تو میای؟ گفتم: آره.

بعد از اینهمه سال، رفتم خونه شون و من از بچگی عاااااااشق حیاطشون بودم و یه بار سر فرصت براتون از این خاله ام و خونه اش میگم. اصلا باورش نمیشد که من باشم. خب منم وقتی دیدم بچه هاش هیچ کدوم نیستند، رفتم. چون بچه هاش، هر کدوم، واسه خودشون چرچیل هستند! بعد خاله ام هی میخواست به من و مانی محبت ویژه بکنه و مانی که انگار خونه خودش بود! در حالیکه دفعه اول بود که میرفت.

فوری رفت تو حیاط و یه تخت کنار حیاط بود که روش فرش پهن بود. مانی گفت: من امشب اینجا میخوابم!!!!!! بعد شروع کرد به بازی و آب پاشی حیاط!!!!!! خب اینا همه اش به خاطر آرامشیه که من همیشه تو این خونه داشتم و جالبه بدونید که مهدی هم عاشق این خاله ام و خونه اشه. ولی خب متاسفانه اون جریان باعث دوری خاله ام ـ نه تنها با ما ـ که با همه فامیل شد.

خلاصه عصر برگشتیم خونه خاله ام و حالا فکر کنید من تا اون موقع هم همچنان اون مشکل رو داشتم!!! حتی از خاله بزرگه ام، نبات هم گرفتم. (از مغازه اش، به مانی یه دست تی شرت و شلوار هم داد. میخواست یه بلوز خوشگل ترک هم به من بده، که قبول نکردم. فقط سه تا ش نخی خوشرنگ ازش برداشتم و به زور بهش پول دادم.)

رفتیم خونه خاله دومی ام (مادر عروس) و قرار بود شب شام ببریم سراب نیلوفر! ( یه جای خوش آب و هوا اطراف کرمانشاه!) بعدش وقتی رسیدیم خونه خاله، گفتند یکی از فامیلهای پدری شون، فکر کرده عروسی امشبه! رفته در باغ و دیده نخیر عروسی امشب نیست و حالا داره با زن و بچه اش میاد اونجا!

راستش من دیگه تحمل اینکه تو خونه بمونیم رو نداشتم. هم حالم بد بود، هم از وقتی رسیده بودم کرمانشاه، دائم تو جمع بودم و مریض هم که بودم و کلافه و دلتنگ هم بودم و اینه که تصمیم انتحاری رو گرفتم و گفتم: اگه اجازه بدید، من و مهدی بریم تو شهر یه گشتی بزنیم!

چشمهای پسرخاله ام (برادر عروس) گرد شد و گفت: خب قرار بود همه با هم بریم. گفتم: خب داره برای شما مهمون میاد! منم یه کم حالم خوش نیست، محدودیت زمانی هم داریم و فردا باید صبح زود برگردیم تهران! پس ما میریم.

حسابی ناراحت شد. ولی من مقاومت کردم! این اولین بار بود! یعنی نمیدونید الان چقدر خوشحالم. خب اینهمه کلاس جایگزینی عادتها رفتم، اینهمه رو خودم کار کردم واسه همچین وقتی! کلا ما سه شب کرمانشاه بودیم. همه اش هم تو جمع. بعدش فکر کنید چند بار بود که می اومدیم کرمانشاه و دنده کباب نمیخوردیم. از بس که تو جمع بودیم و از این خونه به اون خونه. این بار هم مهدی گفت: بیخودی اصرار نکن از جمع جدا بشیم. اگه رفتند سراب نیلوفر، خب ما هم میریم.

ولی وقتی برنامه سراب نیلوفر هم کنسل شد، من دیدم برای چی باید بمونم تو خونه و میزبان فامیل دور شوهر خاله ام باشیم!!!!!!! که چیه، پسرخاله ام ناراحت میشه. خیلی شیک لباس پوشیدم و وسایل رو جمع کردم و پسرخاله ام گفت: باشه آشتی خانم! یادت باشه. بهش لبخند زدم و از همه تشکر و خداحافظی کردم و با مهدی و مانی بیرون اومدیم. خب قبلش به برادرم هم گفتم و دیگه شما تصور کنید اون چقدر ناراحت شد. اونو که دیگه می شناسید. همه رو فدای جمع میکنه!!! بیرون اومدیم و اونم حسابی شاکی بود و سر یه خیابون (دلگشا) وایساد و گفت: خیلی حرکتت زشت بود و اونا ناراحت شدند. منم آروم بهش گفتم که برام مهم نیست و حالا اگه تو هم خیلی شاکی هستی، من اصراری ندارم که با ما بیای. خیلی خوشحال میشم با ما باشی. ولی اگه معذبی، بگرد. گفت: نه دیگه. زشته الان برگردم. یه اس ام اس هم زدم واسه خانم همون پسرخاله ام و از اونجا که خانم با فهم و شعوریه، بهش گفتم که حالم خوش نبوده و اونم نوشت که ما میخوایم شما خوش باشید در کنار همسرت. هرجور شما راحتید!

بعدش رفتیم  داداشم ماشین رو گذاشت در خونه دخترخاله ام و حالا جالبه بدونید که همین دخترخاله ام که ما خونه شونیم با شوهرش بیرون بود و وسط راه زنگید که ما بریم دنبالش. بعد که نشست تو ماشین ما، خودش گله کرد و شاکی بود از این مهمون بازیهای معذب! بعد که ما براش گفتیم، خندید و گفت: شاید باورتون نشه. یه بار من و شوهرم اومدیم تهران، ولی رفتیم خانه معلم! چون اون دو سه روز رو میخواستیم حسابی بیرون خوش بگذرونیم و اصلا حوصله خونه هیچکس رو نداشتیم!

پس این نشون میده همه از این با هم بودن های اجباری دلخورند! بابا هرکی از یه جا باید شروع کنه دیگه. تو ماشین هم وقتی هنوز من و مهدی تنها بودیم، به مهدی گفتم که دیگه واقعا خسته شده ام از اینهمه اجبار و مهدی هم آروم گفت: درسته یه عده ازت ناراحت شدند چون هیچکی از آشتی توقع نداشته تو این سالها. ولی کارت رو تایید میکنم!

خلاصه جاتون خالی رفتیم دنده کباب خوردیم ولی من اصلا حال خوشی نداشتم و دل دردم بدتر میشد. حالا فکر کنید دو سه لقمه بیشتر نخوردم. دیگه برگشتیم خونه دختر خاله ام و من هی تپیدم تو دستشویی و دیگه ساعت دوازده و نیم شب، نه بار بود که بیرون روی داشتم. دیدم با این وضعیت نمیشه فردا برگردیم تهران. تو این فاصله مامانم اینا هم برگشته بودند خونه دختر خاله ام.

همون شبانه با مهدی و عموم رفتیم کلینیک و گفت که آب بدنت حسابی رفته و این علائم مسمومیت غذاییه! یه سرم نوشت که دیگه تا سرم رو زدند و برگشتیم، حوالی ساعت دو بود! جمعه صبح هم راه افتادیم به طرف تهران.

شکر خدا مسافرت خوبی بود. بیشتر از این خوشحالم که با حفظ احترام، تونستم با مهدی بودن رو ترجیح بدم به جمع! اونم جمع خانواده و فامیلم. خوشحالم که تونستم خیلی جاها چیزهایی رو که از مشاورم یاد گرفته ام رو به کار ببندم. مثلا یه جا حرف شوهر بود و پسرخاله هام یکی دو بار سر به سر مهدی گذاشتند، بعد از من پرسیدند، منم از شوهرم حمایت کردم.

عجیبه. ولی حس میکنم انگار مهدی هم این حمایت رو می بینه. و براش مهمه.

خب دیگه ساعت نزدیک پنجه و اگه اجازه بدید من برم.

[ شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ