چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به همگی. صبح همه به خیر و شادی.

یه عالمه حرف دارم ولی یه اتفاقی برام افتاده که فکر نمیکنم امروز بتونم کامل بگم. همینقدر بدونید که من شنبه عصر با خوبی و خوشی از شرکت رفتم بیرون و یکشنبه صبح که دیروز بشه، مدیرعامل نه با من یه کلمه حرف زد و نه منو تو اتاقش راه داد!!!!!!! دیروز عصر هم بهم اعلام کردند که آقا گفته من از آشتی خوشم نمیاد و جابجاش کنید. گفتم: باشه. این حق طبیعی یه مدیره که بخواد با یه کارمند کار کنه یا نه. ولی ایشون با جابجایی کامل من موافقت نکرده و گفته بره تو طبقات و هر هفته یه جا بشینه تا من ببینم چه کار کنم. یعنی میدونید. من مستقیم با مدیرعامل کار میکنم. ایشون میخواد هر هفته یکی بیاد بشینه جای من، که ببینه کی میتونه کارهای منو انجام بده!!!!! بعدش انتخاب کنه!!!!!! نیست که ماها رقاصیم، اینه که میخواد از بین ماها، بهترین رو انتخاب کنه.

با اینکه من از اینجا بلند شم هیچ مشکلی ندارم خیلی هم خوشحال میشم. ولی مساله اینجاست که ایشون میخواد منو تحقیر کنه! چیزی که من عمرا زیر بارش نمیرم. دیروز هم کلی تو اداره داستان داشتیم و البته ایشون اینقدر شجاعه که خودش گذاشت از جلسه رفت بیرون و گفته وقتی من رفتم به آشتی بگید!!!!!!

من گفتم با اینکه ایشون نخواد من اینجا باشم مشکلی ندارم. الان دیگه منم نمیخوام با ایشون کار کنم. ولی کرامت انسانی رو باید در نظر گرفت. چرا این آقا از صبح با من حرف نمیزنه و فرار میکنه؟؟!!!! بعدش هم حق نداره منو مثل ملیجک تو طبقات بچرخونه! دیروز عصر هم رفتم پیش معاون مالی و اداری شرکت (که مستقیم دارم کار اونم میکنم!!!!) و گفتم: یه حکم ثابت و یه جای ثابت به من بدید برم بشینم اونجا. قرار شده امروز تکلیفم معلوم بشه. البته امیدوارم.

نمیدونم. ممکنه کلا بیرونم بندازند! البته این زمزمه ایه که همون همکارم از یه سال پیش راه انداخته و در جریانم که از چند ماه پیش دنبال این بود که منو از اینجا برداره. همه شرکت هم می دونند و به گوشم هم رسونده بودند. خودش هم بارها تو جلسات گفته بود. من از اینکه از اینجا پاشم خوشحالم. اصلا خودم از قبلا گفتم که دیگه منو یه جای دیگه بذارید. ولی نه اینطوری!!!

دیروز هم وضع نت شرکت خراب بود و نشد نظرات رو جواب بدم.

به هر حال بدونید اوضاع اینجوریه.

چیزی که آرومم میکنه، ایمان به خداست. وقتم کمه ولی یه مطلبی رو دلم نمیاد براتون ننویسم. چیزی که آرومم میکنه تو این بیست و چهارساعت بحرانی:

یوسف می دانست تمام درها بسته هستند اما به خاطر خدا، حتی به سوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شدند... اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شدند، دنبال درهای بسته برو، چون خدای تو و یوسف یکیست!

[ دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ