چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام به روی ماه همه تون. من اومدم. الان که میشه نوشت، تند تند می نویسم. الان ساعت نه و دو دقیقه صبحه. از صبح ساعت شش بیدار شدم و رفتم مانی رو بردم خونه بابام اینا گذاشتم و برگشتم اداره. رفتم از بانک پول گرفتم واسه امشب که عروسی خواهرشوهر کوچیکه است. همین جا از خدا میخوام هر کس که میخواد، واقعا سر و سامون بگیره و بره سر خونه و زندگیش. منظورم عقدی های محترم هستند که در دوران طولانی عقد به سر می برند. دختر و پسرهای جوون هم زودتر به هم برسند و بشه فیلم هندی و شاد و خرم سالها با هم زندگی کنند!!!!!!!!بغل


خب، بریم سر اصل مطلب. اون جریان که روز شنبه اتفاق افتاد، کل شرکت رو تو بهت برد. نه به خاطر شخص من، به خاطر اینکه اون جریان به همه نشون داد که مدیریت حاضر با همه آرامشی که داره، میتونه کارهایی بکنه که همه شاخ دربیارن و چون دو ماه پیش هم دو تا از نیروهای قدیمی رو خیلی خوار و تحقیر کرد، همینه که بچه های قدیمی واقعا دیگه شاکی شدند. خب مدیرعامل پونزده ماهه که اومده و اوایل میگفت من به ترکیب قدیمی دست نمیزنم و حتی من خودم که درخواست جابجایی دادم، ایشون گفتند که نع! تا وقتی من مدیرعاملم، شما همین جا می مونی.

بعد روز شنبه ایشون رفتار زشتی با من داشت و تا ظهر با من حرف نزد و جوابمو نداد و من دیگه خیلی شاکی شدم. بعدش مدیر منابع انسانی منو کشوند پیش خودش و گفت که چی شده بین شما؟ گفتم: هیچچچچچچچچچی! گفت: آخه مدیرعامل به من گفته من میخوام این خانم رو جابجا کنم. گفتم: باشه. من خودم از قبل میخواستم جابجا بشم. حالا کجا برم؟ گفت: ایشون گفته آشتی رو چرخشی می کنیم هر هفته بره بشینه یه جا.

گفتم: مگه من رقاصم؟!هر هفته یه جا بشینم؟ چرا آخه؟ خب چرا خودش باهام نمی حرفه بگه چی شده؟ در هر حال من اصراری به موندن ندارم اینجا. ولی اگرم میخواد منو جابجا کنه، باید یه حکم جدید به من بده، با یه جای جدید. حق نداره با شخصیت من بازی کنه و منو دور دور بچرخونه. گفت: به هر حال ایشون مدیرعامله و حرف، حرف ایشونه. گفتم: ولی اداره قانون داره. طبق هیچ قانونی حق تحقیر آدمها رو نداره.

این وسط هم بگم که اصلا یه درصد هم فکر نکنید که به خاطر این ممکنه باشه که مثلا ایشون وب منو پیدا کرده یا چی. اینجا یه شرکتیه که نت برای همه پرسنل آزاده و بچه ها از صبح تو فیس بوک هستند. حجم کار زیاده ولی خب این تسهیلات هم هست. اضافه کار محدودیت نداره و پوشش خانمها محدودیت نداره و همه چی آزاده ولی کار فراوون از همه میخوان.

بعدش من دیگه با خودم تصمیم گرفتم که از روز یکشنبه برم تو اتاق معاون مالی و پشتیبانی بشینم تا تکلیفم معلوم بشه.

دیگه حالم خیلی خراب بود. نه به خاطر جابجایی که منتهای آرزوی کاریم تو این اداره است. به خاطر اینکه ایشون رفتارش با من یکدفعه تغییر کرده بود و به خاطر اینکه میخواست منو بچرخونه. معنی چرخش هم این بود که هر هفته یه نفر می اومد جای من می نشست. بعد اگه مشکلی پیش می اومد ـ که صد در صد پیش می اومد چون هیچ حمالی قادر به انجام این همه کار نیست ـ از من بخوان که از طبقات دیگه اینجا رو اداره کنم که من عمرا قبول نکردم.

خلاصه تو این هاگیر واگیر ساعت چهار و نیم دیدم نمیتونم زود برم خونه. زنگیدم به مهدی که مشکلی برام پیش اومده و برو دنبال مانی. بعد مهدی دیر رسید و کار خودم هم طول کشید، اینه که چهار و بیست دقیقه مهدی و مانی اومدند دنبالم و رفتیم خونه. مهدی یه دربست گرفت که راحت باشیم ولی من جلوی مانی نمیخواستم حرف بزنم.

خدا عمر بده به راننده که اینقدر وررررراج بود که مغزمونو خورد. منم هیچ رقمه حوصله نداشتم. تا اونجا حرفید که عکس جوونی هاشو درآورد و نشونمون داد که مثلا شکل فردین بود! آخه به ما چه؟؟!!

بالاخره رسیدیم و مانی رفت تو اتاق به بازی کردن و منم سیر تا پیاز رو برای مهدی تعریف کردم. بعد مهدی بهم نکته ای رو گفت که خییییییییلی به دردم خورد.

گفت: آشتی اشتباه نکن. از جات بلند نشو. الان که این آقا میخواد بچرخونتت، از جات که پاشی، اون برنده است. تو بگو تا بهم حکم ثابت و جای ثابت ندید، بلند نمیشم.

دیدم راست میگه. یکشنبه اومدم اداره و اون پست کوتاه رو گذاشتم. بعد مدیر منابع انسانی که خیلی کار درسسسسسسسسسته ارواح شکمش، اومد رو میزم و گفت: آشتی! بازم که نشستی! پاشو بریم تو اتاق من! الان مدیرعامل بیاد ببینه اینجایی شاکی میشه!

گفتم: بشه! من با حکم اینجا نشسته ام، با حکم هم از اینجا بلند میشم. هنوز حکمم مال این میزه. بلند نمیشم. گفت: آخه فکر کردی این حکم و این میز چه ارزشی داره؟ گفتم: از ارزش برای من نگو. میخوای همین الان جلوی چشمت روی این میز ب.ر.ی.ن.م؟ (ببخشید بچه ها) ولی برام کرامت انسانی مهمه. من انسانم باید باهام عین انسان رفتار بشه. گفت: حکم ارزش نداره. گفتم: داره. ایشون با حکم، اینجا مدیرعامل هستند. شما با حکم مدیر منابع انسانی هستی. گفت: تو قرارداد نوشته هر کاری که شرکت بهت محول کنه باید انجام بدی. پس پاشو بیا تو اتاق من. گفتم: هرکاری؟؟ اگه فردا بگن آشتی باید بوووووووووق، من باید انجام بدم؟ گفت: چرت نگو. هیچوقت بهت اونو نمیگم. گفتم: اگه گفتند چی؟

بعد دستمو گرفت که ببره!!!!! دستمو کشیدم و گفتم: دستمو ول کن! تا حکم ندید بلند نمیشم.

بعد برنامه های کاریم رو توی کامپیوتر باز نکردم. همینطور نشستم. یه سری خبردار شده بودند و می اومدند و می رفتند ببینند چی میشه آخرش. معاون مالی و اداری شرکت یه برگه بهم داد پیگیری کنم. گفتم: به من گفتند کار نکن تا تکلیفت معلوم بشه. برگه رو از دستم کشید و گفت: اینقدر قضایا رو بزرگ نکن آشتی خانم! گفتم: کرامت انسانی همیشه بزرگ بوده. چطوری میشه کوچیکش کرد.

خلاصه مدیرعامل اومد و دید من نشسته ام و پوووووف کرد و رفت تو اتاقش. میدونستم جنگ اعصاب دارم ولی باید وایمیسادم. خلاصه نامه ها و قراردادها و پیگیری ها مونده بود. منم برای اولین بار تو عمرم هییییییچ کاری نمیکردم. یه عضو هیات مدیره داریم که هفت هشت ساله تو شرکته. از همه محترمتره. آمریکا زندگی کرده سالها و اصلا مرام کار کردن ایرانی و این زیرآب زدن ها رو نمی فهمه! رفتم پیشش و گفتم شرح ماجرا رو. شاخ درآورد. گفت: خب باید یه حکم بدن شما جابجا بشی. نه اینکه هی بخواد بچرخونتت. گفتم: آقا! دی ماه امسال، شرکت قراره برای کارمندهایی که سابقه ده ساله دارند، جشن بگیره. بعد کارمندهای سه ساله و شش ماهه نمیان به ریش شرکت بخندند و بگن: به ده ساله ها این کار رو می کنید، به ماها چه می کنید؟ من برام فرق نمی کنه. از خدامه برم. از خدامه این طبقه رو با همه توطئه و دسیسه ها بذارم و برم. چون دیگه کارد به استخوونم رسیده. شما یه بزرگی بکنید حکم منو بدن و برم.

خلاصه در عرض یه ساعت نصف یه عالمه از بزرگان شرکت رفتند پیش مدیرعامل و فشار رو ایشون خیلی زیاد شد. به نون و نمکی که با شماها خورده ام، من از روز قبل کشوها رو خالی و مرتب کرده بودم. همه چی آماده بود برای جابجایی. منتها نمیخواستم خوار بشم. میخواستم با عزت جابجا بشم. حالا این وسط دوباره مدیر منابع انسانی اومد به زوووووور منو ببره تو اتاقش. هی میگفت: آشتی پاشو! لج نکن. کارها همه مونده. صدای همه دراومده. بذار یکی بیاد بشینه اینجا کارها رو موقتی انجام بده.

ولی من میدونستم بلند بشم، دیگه تا 29 اسفند باید میز به میز بچرخم. چون همین خانم یکسال و نیمه که دهن منو رسما و اسما صاف کرده. هممممه جا به گوشم میرسه که هی میگه: من اگه آشتی رو از اونجا بلند نکردم!!! و هی داره توطئه میکنه. دیگه همه تو کم و بیش تو اداره ها می بینید چه خبره. بعضی ها چه جوری بیمار عنوان شغلی بقیه هستند!

خلاصه من نرفتم و اونم هی داد و بیداد و منم هی داد و بیداد که نمیام!!!!! هفت هشت نفر هی میرفتند پیش مدیرعامل و می اومدند و بالاخره گفتند برو کارت داره.

نمی تونم همه حرفهای بین من و مدیرعامل رو بگم. فقط از این خوشحالم که هرچی رو که بایدمیگفتم، گفتم. با حفظ حریم ادب و نزاکت. گفتم که حق ندارید منو تحقیر کنید. با لبخند گفت: میخوای بفرستمت بری خونه؟

شونه هامو انداختم بالا و گفتم: بفرستید. من قانون رو بلدم. تا 29 اسفند قرارداد دارم. میرم وزارت کار و آخرش بیمه بیکاری میگیرم تا برم سر کار جدید. منتها اون کارهای فلان و فلان و فلان که اون وقت برای شرکت انجام دادم، اونا گوشه کوچیکی از کارهاییه که بلدم. حداقل از اون کارها میتونم نون در بیارم. شما فکر نکن روزی آدمها تو این شرکته. روزی دست خداست. همون خدایی که همه رو برابر آفریده. شما از نظر مقام اداری، مقامت از من بالاتره. ولی از نظر انسانی، همه یه اندازه انسانیم! (تو دلم گفتم ولی بعضی ها برابرتر و انسان ترند!!!) هیچکس حق توهین و تحقیر نکنه.

گفت: قبول کن خوب کار نمیکنی. گفتم: شما درست میگی. من از نظر کاری، بدترین آدم این شرکتم. خب حکم جابجایی ام رو بزنید. گفت: نه! من فکر میکنم عمدا کارهاتو خراب میکنی که من جابجات کنم! گفتم: سنگ دهن باز کرد و گفت کار آشتی چهار برابر بقیه است. شما قبول نکردی.

بعد کارها رو لیست کردم و براش شمردم. گفت: چرا تا حالا نگفتی؟؟!! گفتم: من دو قدمی اتاق شما هستم. یعنی شما از حجم کاری که به من می سپری متوجه نشدی؟ بعدش ببینید جایی که من هستم چه جاییه که هیچ کس دلش نمیخواد بیاد بشینه اینجا.

خلاصه هی اینور و اونو، گفت: برات نیروی کمکی میارم. گفتم: البته برای کسی که بعد از من میاد! گفت: من یکی رو میارم به جای شما. ولی امیدوارم نیارم!!!!!!

یعنی با دست پس می کشید، با پا پیش! اول خواست حال منو بگیره، بعد که دید من مصرم که برم و دید که همه میگن حمال تر از آشتی گیرت نمیاد، حالا اینجوری میگفت.

خلاصه گفت برو بشین سر جات و از این به بعد کارهاتو درست انجام بده!!!!! گفتم: حجم کارهای شما، تمرکز برای آدم نمیذاره. گفت: شما مشکل خانوادگی دارید (منظورش بیکاری مهدی بود!!! می بینید آدمها رو؟! به جای اینکه به آدم کمک کنند، مشکل رو مثل فلان چیز می کوبند تو پیشونی آدم!!! ولی من خدا رو دارم و این حرفها برام پشیزی ارزش نداره!) گفتم: درسته من مشکل خانوادگی دارم. ولی حجم کار اینجا دیگه خنده دار شده! باشه من میرم از این قسمت، و شما یه نفر با آی کی یوی چهار صد بیارید که تمرکزش به هم نخوره. بعد در ضمن یکی از این خداهای هندی هم بیارید. منظورم شیواست که چند تا دست اینورو اونورش داره!!!!!!!

خنده اش گرفت و دستشو گذاشت جلوی دهنش که من خنده اش رو نبینم!

گفتم: شما این کار رو کردید که من به دست و پای شما بیفتم و بگم: تو رو خدا منو از اینجا نندازید بیرون! ولی من به خدا ایمان دارم که خودش روزی رسون منه. پس هر تصمیمی بگیرید برای من فرقی نمیکنه. در نهایت اونچه که خیره برام پیش میاد!

گفت: فعلا برید سر جاتون تا ببینیم چه کار کنیم!

خلاصه از اتاق بیرون اومدم، دیدم به به! یکی از همکارها، بدون آرایش و با لباس فرم، حاضر و آماده پشت در اتاقه که من از جام بلند بشم و بیاد بشینه!!!!!!!!! یعنی این تدبیر و حیله گری و دسییسه چینی مدیر منابع انسانی تو حلقم!!!!! منم رفتم نشستم سر جام و اون خانم هم رفت پایین بشینه سر جاش. فقط بوی سوختگی فلانش همه طبقه رو پر کرده بود!!!!!!!!

از اون روز به بعد که میشه از سه روز پیش تا حالا، جایگاهم محکمتر شده. مدیرعامل متوجه شد که اینجوری هم نیست که همه رو بتونه تو کار تحقیر کنه. بالاخره یکی یه بار وایمیسه جلوش. و البته خیلی چیزها بهم ثابت شد. ثابت شد که اینقدر تو شرکت خوب بوده ام که وقتی اسم جابجاییم بیاد، چند تا مدیر بیفتند وسط و بگن اینو بده به ما، منتشو داریم چون کارش بیسته!

از دربون دم در، فحش میدادند به منابع انسانی تا کارشناس و مدیر و معاون و شنیدم که زمزمه برکناریش بلند شده. چون دیگه منابع انسانی مون اینقدر حاشیه دار شده که صدای همه رو درآورده. همه اش عین دربار ناصرالدین شاه، در حال دسیسه و توطئه.

و از این خوشحالم که از روز شنبه، خودمو سپردم دست خدا. درسته اون شب تو خونه خیلی کلافه بودم. نه به خاطر از دست دادن کارم. بلکه به خاطر اینکه همه اش فکر میکردم اینهمه با صداقت و خلوص کار کردم، چرا الان باید بگن: آشتی رو اخراج کردند!

ولی بهم ثابت شد همون صداقت و خلوص، وزنه رو به طرف من سنگین تر کرد و همه شرکت پشتم وایسادند و اونی شد که باید میشد. وگرنه شما میدونید که من خیلی وقته دلم میخواد از این واحد برم. برم یه گوشه شرکت سرمو بندازم پایین و کارمو بکنم. این بار پیروز شدم. ولی من اصلا دعوا و جنجال نیستم. میدونم از الان دوباره شمارش معکوس شروع شده برای درگیری بعدی که شاید کمتر از یه ماه دیگه باشه. چون بیماران جنگ طلب، هنوزم هستند همین حوالی!

خلاصه این به خیر گذشت و تموم شد و من واقعا شرمنده ام که نشد تو این چند روز بنویسم. چون کارم زیاد بود و میخواستم بیشتر تمرکزم رو کارم بذارم که دهن یاوه گویان رو ببندم که از کارم ایراد نگیرند و به مدیرعامل گزارش غلط ندن! برای من چاه کندند و خودشون افتادند تو چاه. من اگه اینجوری تو شرکت آبروم میرفت، خودم میذاشتم و میرفتم!

فکر کنم بالای صد تا کامنت نخونده دارم. باید برم سراغشون و از همین جا دست همه رو می بوسم بابت همدلی و مهربونی و ببخشید که فکرتون رو مشغول کردم و اذیت شدید.

شکر خدا رابطه ام با مهدی هم خوبه. میریم و می آییم و نکات رو تا جایی که بشه رعایت می کنیم. امشب هم عروسیه و من برای همه آرزوی خوشبختی میکنم. دیگه الان فرصت نیست بخوام پست رو یه بار دیگه بخونم. اجازه بدید همین جا پست رو تموم کنم. بدون ویرایش. غلطی بود به بزرگی خودتون ببخشید.

این ماجرا نشون داد:

چراغی را که ایزد برفروزد            هر آنکس پف کند، ریشش بسوزد

یه چیزی از مانی بگم و برم. دیشب گفت: فردا عروسی عمه است؟ گفتم: آره. حالا دستاتو ببر بالا و واسه عمه وسطی هم دعا کن که ایشالا عروس بشه. گفت: خدایا عمه وسطی عروس بشه، منم زن دربیارم!!!!!!!!!!

قهقههقهقههقهقهه

[ چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ