چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام. روز قشنگتون بخیر. اولش اینو بگم که خودم اصلا از روال پست گذاشتنم راضی نیستم!گریه ولی باور کنید دست من نیست. از روز پنجشنبه سیستمم ترکیده. یعنی اینجوری بگم که نصف فایلهای ده سال کارم پریده و حالا باید بشینم از اول همه رو بزنم و اسکن کنم! این از این. بعدش فکر کنید تازه یه ساعته سیستمم رو آورده اند. اینه که فعلا دارم می بینم چی ها رو از دست داده ام. کم بود جن و پری، یکی از دریچه پرید!!! ولی حتما خیری درش بوده. اینه که از صبح نشده پست بذارم.

الان هم ساعت دو د خرده ایه. ایشالا که تا ساعت سه بشه پست بذارم.


عرض کنم خدمتتون که روز چهارشنبه ساعت سه بعد از اینکه سعی کردم همه
کارهامو انجام بدم، کارها رو به یکی از همکارهای بی حاشیه سپردم و البته فهمیدم
ایشون با جمع خانوادگی میخواد پنجشنبه ظهر بره شمال. گفتم: چرا ظهر؟ گفت: آخه
پنجشنبه شیفتم و باید بیام اینجا! بعد خودم یادم افتاد که هفته بعد و هفته بعدش،
پنجشنبه خودم شیفتم. به فکرم رسید که این همکارم ساعت سه بیاد بشینه جای من، منم
پنجشنبه رو به جاش بیام که شیفت های پنجشنبه خودم هم دو تاش پشت هم نباشه!

خلاصه ساعت سه از شرکت بیرون پریدم و رفتم آرایشگاه و بگذریم که یه خانمی
وقتش بعد از من بود ولی التماس میکرد که میخواد بره مشهد و به پروازش نمیرسه. حالا
فکر میکنید کارش چی بود؟ میخواست پایین موهاشو حالت بده!!!!!!! البته مساله شخصی
خودش بود! میخواست با موهای قشنگ بره مشهد.

خلاصه صبر کردم و نوبتم شد و پایین موهامو یه کم کوتاه کرد و بهش
گفتم که شب عروسی خواهرشوهرمه و آرایشگر هم گفت: من خودم عاشق موهای صافم. خوب
میکنی صافش میکنی. بعدش واسم سشوار کشید و بالاش رو یه کم پوش داد و جلوش هم یه
وری کرد و منم کارم تموم شد. مهدی اومد دنبالم و رفتیم خونه مامانش اینا.

همه وسایل هم که تو ماشین بود. خلاصه رسیدیم و دیدیم مامانش اینا
هنوز از آرایشگاه نیومده اند. فقط جاری ام و شوهرش و پدرشوهرم خونه بودند. خلاصه
جاری ام هم کمک کرد و با هم منو آرایش کردیم و جالبه که جاری ام هم فقط برای موهاش
رفته بود آرایشگاه و اونم خودش صورتشو آرایش کرد. کارمون داشت تموم میشد که
مادرشوهرم و دو تا دخترهاش رسیدند و حاضر شدیم و رفتیم باشگاه. خب  دلم
میخواد یه چیزی رو حتما اینجا بنویسم.

ما اگه با کسی وصلت میکنیم، دیگه اون آدم با همه متعلقاتش، جزیی از
ماست. چون بچه ما اونو انتخاب کرده. پس سلیقه بچه ماست. ما هرچی به اون آدم احترام
بذاریم، به بچه خودمون احترام گذاشته ایم. حالا اینو داشته باشید تا بگم چی شد.

خب خانواده داماد، لر بودند. مثل ما که کردیم، مثل یکی دیگه که ترکه
و یکی دیگه که بلوچه و یکی دیگه تهرانیه. اینا کدومش باعث فخر و مباهاته؟ هرکی یه
نظری داره. شاید واسه یکی باشه و واسه یکی نباشه. تا شما ارزش و احترام رو تو چی
ببینید!

(اینو که نوشتم، رئیسم اومد پشت سیستمم و تا الان که ساعت سه هست،
اینجا بود!!!


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 





)

البته که احتمالا یکی از لپ تاپ های مهدی رو بگیرم و یه رمز هم روش
بذارم که شبها بتونم بیام بلکه لااقل شبها نظرات رو تایید کنم. میدونم یه عالمه
نظر تایید نشده و نخونده دارم. تو رو خدا عفو کنید!

برگردیم به بحث عروسی. خب، گفتم که خانواده داماد لر هستند. البته
ساکن تهران. ولی از اون خانواده هان که هنوز به رسم و رسوم پایبند هستند. مثلا شب
قبل از عروسی، هفتاد نفر مهمون داشتند و بزن و برقص میکردند! اونوقت مامان
مهدی میگفت: شب قبل از عروسی، تو خونه چهار نفر بودیم که بزن و برقص کردیم! گفتم:
خب می گفتید ما هم می اومدیم. گفت: دیگه نشد دیگه!!!!!!!!

البته من به خاطر خودشون گفتم. ولی خب ظاهرا اونجوری راحت تر بودند.
بعد خلاصه ما رفتیم باشگاه و فامیلهای داماد هم بودند و بعدش جشن شروع شد و همه
ریختند وسط به رقصیدن. خب زن و مرد هم که جدا بود. بعدش مانی با مامانم و
عروسمون از راه رسیدند و دیگه مانی همه اش بغل عمه هاش بود.

بعد ارکستر آهنگ لری شاد گذاشت و خانواده داماد ریختند وسط به لری
رقصیدن. رقصشون خیلی شبیه رقصهای دسته جمعی کردیه. ولی من هرچی نگاه میکردم، نمی
تونستم خوب یاد بگیرم! وگرنه که دوست داشتم برم باهاشون برقصم. بعد وقتی اونا
داشتند می رقصیدند مامان مهدی میرفت میز به میز در گوش فامیلهای خودش در گوشی
میگفت و می خندید! واقعا حرکت زشتی بود. خیلی هم تابلو بود. البته این حرکت قشنگ
رو سر عروسی ما هم انجام داد. وقتی ماها داشتیم کردی می قصیدیم، پشتشو کرده بود به
ما و رو به روی فامیلهاش داشت نمیدونم چی میگفت و می خندید. یا حتی یکی از
خواهرهای مهدی گفته بود: این چه رقصیه (رقص کردی ما رو میگفت!) همه اش وحشی
بازیه!!!!!!!!!!

بعدها از خاله کوچیکه مهدی شنیدم که میگفت: خواهرم شب عروسی مهدی، نه
به خودش خوش گذروند، نه گذاشت به بقیه خوش بگذره.

حالا بگذریم. عروسی ما مهم نیست. میخوام بگم ما با هر خانواده ای که
وصلت کنیم، باید به رسم و رسومشون احترام بذاریم. کی میگه تهرانیها با  کلاس
ترند؟ کی میگه تهرانی ها بهترند؟ هرکی داره کار خودشو میکنه. شاید صفا و صمیمیتی
که تو رسومات شهرستان هست، عمرا تو رسوم تهرانیها نباشه! بعدش وقتی دیگه با هم
وصلت کردیم، هرچی طرف مقابل رو تحقیر کنیم، در حقیقت داریم خودمون رو تحقیر میکنیم.
داریم انتخاب جگرگوشه مون رو می بریم زیر سوال! نه؟؟!!

خلاصه آخر شب هم مامان مهدی به فامیلهاش نگفت که مراسمی هم در منزل
پدر داماد هست! فقط ما یعنی بچه های خودش رفتیم در خونه بابای داماد. البته اینا
برای اولین بار رفتند اونجا! یعنی فکر کنید مادر مهدی، تا به حال پاشو نذاشته خونه
خانواده دامادهاش!!!!!!! قطعا باورتون نمیشه!

اونجا هم یه ساعتی رقصیدند. مامان داماد بهم گفت: چرا تو تالار با ما
نرقصیدی؟ گفتم: آخه شما خیلی رقصتون سخت بود! ولی به خاطر اینکه ناراحت نشه، یه کم
باهاش رقصیدم و اینم بگم که اون شب، همکار سابقم بهم زنگید و یه عالمه با هم
حرفیدیم و گفت که نه به این بیکاری این مدت، نه به اینکه تو این هفته، سه جای
خوب واسم کار پیدا شده!!!! بعد باهام مشورت کرد و یه کم با هم حرفیدیم.

کلا اون شب خیلی خوشحال بودم. از اینکه می دیدم خواهرشوهرم بالاخره
بعد از دو سال و هشت نه ماه رفت سر خونه و زندگیش واقعا حس راحتی داشتم. و اینکه
همکارم خبر کارش رو بهم داد.

خلاصه بعدش رفتیم عروس و داماد رو تا در خونه شون مشایعت کردیم. بعدش
دیگه حوالی یک و خرده ای رسیدیم خونه مون و تا آرایشم رو پاک کردم و لباسها رو عوض
کردمو نیمچه دوشی گرفتم، شد ساعت دو! صبح پنجشنبه هم پاشدم اومدم اداره!!!

دیدم سیستم کلا ترکیده!!!!! همکارم اومد یه کم راست و ریستش کرد و یه
کم کارها رو هماهنگ کردم و بعدش ساعت ده و نیم رئیسم رفت و منم سیستم رو فرستادم
پایین پیش بچه های فنی که درستش کنند. وگرنه خیلی دلم میخواست پنجشنبه لااقل نظرات
قشنگتون رو بخونم.

بعدش تا ظهر اداره بودم و بعدش رفتم خونه و اینقدر خسته و کم خواب
بودم که واقعا داشتم جون میدادم. بعدش مهدی زنگید از عطاویچ برامون چیزبرگر آوردند
و من با چشمهای بسته خوردم و حتی نا نداشتم جمع کنم میز رو! با مانی رفتیم
خوابیدیم و به زور مانی رو خوابوندم و بهش گفتم اگه بخوابه، عصر می برمش خونه
مامان بزرگش. بعد عصر بلند شدم و میز و خونه و آشپزخونه رو تمیز کردم. آرایش کردم
و لباس پوشیدم و لباسهای مانی رو هم انداختم تو ماشین و بعدش مهدی و مانی هم بیدار
شدند و این بار پنجشنبه رفتیم خونه مادرشوهرم که مثلا جاخالی دخترش رو بهش تبریک
بگیم!

رفتیم دیدیم همه شون (خواهر و برادرهای مهدی) هستند و عروس و
داماد هم از صبح یه بار اومده بودند و رفته بودند! بعد از یه ساعت هم اونا اومدند
و گفتند که فیلم آورده اند که ببینند!!!! ما هم شام بودیم و بعد از شام دیگه
اومدیم خونه خودمون! همون شب، سهم گوشت ما رو از قربونی جلوی پای عروس و داماد
دادند و وقتی رسیدیم خونه، به مامانم زنگیدم که واسه فردا نخود و لوبیا بار بذاره
و منم از خونه خودمون، گوشت رو بار میذارم که فردا خونه مامانم اینا آبگوشت
بخوریم!

اون شب  وقتی برگشتیم خونه، حموم و دستشویی رو با جرم گیر شستم
و خونه رو مرتب کردم و خوابیدیم. فردا صبح ساعت هشت و نیم بیدار شدم و لباسهای رو
جمع کردم از رو رخت خشک کن. بعدش گوشت رو شستم و بار گذاشتم تو جی پاس. بعد از نیم
ساعت نمک و پیاز و گوجه و سیب زمینی هم بهش اضافه کردم و دوباره گذاشتم حسابی بپزه
و لباسهای رو جمع کردم و این بار لباس سفیدها رو شستم و پهن کردم. مهدی تقریبا
ساعت نه و نیم ده بیدار شد منتها از تخت بیرون نیومد. کنار مانی داشتند کارتن می
دیدند و منم آرایش کردم و وسایل رو جمع کردم و آبگوشت رو زدم زیر بغل و رفتیم خونه
مامانم اینا. مامانم گوشت و نخود و بقیه مواد رو مخلوط کرد و عجب آبگوشت مشتی شد؛
جای همگی خالی! بعدش خوابیدیم و عصر پاشدیم و شام هم ماکارونی خوردیم و آخر شب هم
برگشتیم خونه مون.

امروز صبح هم مانی رو آوردم مهد و ماشین رو هم در مهد گذاشتم. دیگه
فقط روزهای زوج ماشین میارم. تصمیم دارم همین روزهای زوج، تا وقتی که مربی مانی
بیاد سوار ماشین بشه، از سر کوچه شون یه نون بربری میخرم و میارم اداره که با
همکارها، یه لقمه بزنیم تو رگ!!!! دیشب مامانم گفت: آشتی خوب کاری میکنی نون می
بری اداره. منم یه عمر میرفتم مدرسه، هر روز نون می بردم با همکارها صبحونه
میخوردیم. گدا هم نشدم! تو هم نون ببر با همکارهات بخورید!!

اتفاقا یکی از همکارهام هم بارداره و دو سه ماهشه. ناهارها، یا من
غذاشو گرم میکنم تو ماکروفر، یا یکی از دوستهام. آخه میگن اشعه ماکروفر واسه زن
حامله بده. خب من این کار رو از دوستم یاد گرفتم. چون وقتی حامله بودم، تا روز
آخری که برم بزام، اون دوستم غذامو گرم میکرد! اینا کارهای خوبیه که باید در حق هم
انجام بدیم.

عرض کنم خدمتتون که این مدت، خیلی بیشتر با خدا حرف میزنم. همه چی رو
سپرده ام دست خودش و دیروز داشتم ذکر میکنم با تسبیح. به تعداد نه ها، چون میدونید
که تعداد برام اهمیت نداره. تسبیح دست میگیرم و می گردونم به خاطر ضربه آهنگش. بعد
یه جا دیدم دارم میگم: عشقم عشقم عشقم عشقم..........

نمیگم الان عشق اول و آخرم خداست. ولی دارم کم کم یاد میگیرم باید دل
به خودش بدم. همه چی رو بدم دست خودش که بهترینه. و البته خودم هم تلاشم رو بکنم.

حالا جالبه بدونید که از وقتی از کرمانشاه اومده ام، اضطراب و دلشوره
بدی دارم. یعنی از بعد از اون مریضی. جوری که نمیتونم راحت غذا بخورم. یه لقمه که
میخورم، دلشوره عالم میاد سراغم. فکری هم نیست.همه اش انگار یکی داره تو دلم رخت
میشوره. حس خوبی نیست اصلا. البته فکرم به هزار چیز مشغوله ولی میدونم اضطراب از
فکرم نیست. این حالت ولی خیلی آزارم میده.

امروز دکتر شرکت اومد و رفتم پیشش. گفت: شما آدم کمالگرایی هستید و
برای بچه تون هم خیلی بیشتر از بقیه فکر و خیال می کنید! گفتم: خب همه همینند!
گفت: نه، همه، همین نیستند. من دارم می بینم شما رو این مدت. بهتره برای این حالتت
دارو ننویسم. بر خلاف اینکه فکر میکنی از فکرت نیست این اضطراب، دقیقا هست. چون
اگه از معده و روده ات باشه، یا منجر به اسی (اسهال!) میشه یا یبوست. ولی میگی
هیچکدوم از اینا رو نداری که! پس مال فکرته. بعد فهمید که مهدی بیکاره و یه کم در
این باره حرفیدیم و قرار شد گل گاوزبون و بابونه و به لیمو دم کنم بخورم. گفت
بهتره داروهای شیمیایی نخوری. گفتم: چشم.

بعدش مهدی رفت دنبال مانی و آوردش اداره چون مانی از دیروز یه کم
سرفه میکنه و گفت که یه سرماخوردگی خفیف ویروسیه. اگه تا دو سه روز دیگه خوب نشد،
بهش آنتی بیوتیک بده.

که امیدوارم خوب بشه. میدونم میشه.

صبح هم با خترعمه ام حرفیدم. همون که بارداره. خواهر بزرگه اش از
ایتالیا اومده و اول قرار بود پنجشنبه از صبح بریم میگون. ولی سه شنبه عصر که رفتم
دنبال مانی، مربی داشت به پدر یکی از بچه ها میگفت: ما به آبله مرغون مشکوکیم ببرش
دکتر.

الان دقیقا یادم نیست اینو تو پست چهارشنبه گفتم یا نه. ولی من همون
وقت ترسیدیم و زنگیدم به دخترعمه ام و گفتم که مانی ممکنه ناقل آبله مرغون باشه.
چون بدنش هم یه هوا گرمه. اونم چون بارداره و میدونیم که آبله مرغون باعث سقط
میشه، اینه که برنامه پنجشنبه میگون به هم خورد و منم به جای همکارم اومدم.

البته امروز از مربی مانی شنیدم که بدن بچه رو پشه خورده بوده!!!!!!

 ولی دیگه ببینید شدت خوردن، چقدر شدید بوده!!!!!!!! پشه بی
وجدان!

حتما خیری بوده که نریم میگون! ولی در هر حال، امروز داداشم زنگید و
قرار گذاشتیم با دخترعمه ها و قرار شد فردا شب بریم خونه دختر عمه ام و دوشنبه شب
هم مهمون ما باشند منتها احتمالا میریم بیرون. یه پارکی، بوستانی، چیزی!!!!!! یاد
جاری شماره دو هیلا افتادم که مردم رو واسه مهمونی می بره پارک! راستش الان اوضاع
خونه اصلا روبراه نیست و منم دست و پای پذیرایی ندارم. حالا ببینم چی میشه تا پس
فردا!!!! وگرنه چه بهتر که تو خونه باشیم. هرچند که واسه من بهتره بریم بیرون!

دیشب بابام رفته بود رو صندلی که کانال کولر رو تنظیم کنه. مانی بهش گفت:‌بذار من درستش کنم. من لیاقتشو دارم!!!!!!!!!!!قهقهه

 

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ