چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر.

بیچاره تهرانی ها! چند ماهه که داریم از گرما می میریم و له له میزنیم. دو روزه که هوا خنک شده، نصف شهر مریضند! ما هم که جز اون نصفه مریضیم! و البته از آقا مانی گرفتیم!

یعنی اگه اداره، بساط هفته پیش رو سرم درنیاورده بود، عمرا امروز نمی اومدم. می موندم خونه با مانی استراحت میکردیم!


خب عرض کنم خدمتتون که دخترعمه بزرگه ام ازایتالیا اومده و دنبال اونم، خواهر کوچیکه اش از تبریز اومده (مجرده) فقط الان خواهر وسطی شون تهرانه که تقریبا پنج ماهه حامله است. یادتونه که. بعد عمه و شوهر عمه ام هم اومده اند تهران و همه شون جمعند.

دیگه قرار مدار گذاشتیم و دیشب ما اونجا بودیم و البته پریشب که من رفتم خونه خیلی بدنم درد میکرد و خسته بودم. ساعت شش با مانی رسیدیم خونه.دراز کشیدم رو کاناپه و چند جمله با مهدی حرفیدم ولی سرشو از رو لپ تاپ بالا نیاورد. دیدم محل نمیذاره، ادامه ندادم. مانی از اتاق بیرون اومد. بهش گفتم: یه کم بیا بغل مامان! گفت: نمیام!

دیدم نخیر، انگار امشب، یه جوریه. بی خیال شدم و تا هفت خوابیدم. هفت بیدار شدم ولی اصلا حس خوبی نداشتم. یه خواب بیموقع که سیستمم رو ریخته بود به هم. ولی پاشدم دیدم گوشت نداریم. البته از چند روز پیش گوشت نداشتیم و باید ابتیاع میشد!!!!!!!!!!

به مهدی گفتم: میری گوشت بخری؟ گوشت نداریم. گفت: هفت و ده دقیقه شب، موقع گوشت خریدنه؟ نمیرم!

گفتم: خودم میرم.

دیگه این یکی جا نداشت بمونه تا خودش به این باور برسه که خونه باید گوشت داشته باشه!!! مانتو رو پوشیدمو شال رو سرم کشیدم و رفتم با ماشین گوشت و فیله خریدم و برگشتم خونه. خدایی اصلا حس و حال کار کردن نداشتم. ولی قرار بود یکشنبه ما بریم خونه دخترعمه ام و دوشنبه اونا بیان که بیشتر با هم باشیم. من روز شنبه که هماهنگ کرده بودم، قبلش همه رو از مهدی پرسیده بودم و گفته بودم نظرش برام مهمه. اونم با این برنامه موافقت کرده بود.

خلاصه رفتم گوشت خریدم و برگشتم و درو که باز کردم، مهدی گفت: آشتی بیا! فلان روز (که الان یادم نیست چه زمانی بود) فلان برنامه میخواد با فلانی مصاحبه کنه. (یکی از نویسنده ها که من قلمش رو دوست دارم.

جوابشو ندادم. کفشامو گذاشتم تو جاکفشی و گوشت رو گذاشت رو کابینت و لباسهامو درآوردم. برگشتم تو آشپزخونه و مشغول شدم.

ادامه داد: میخوان مثل اینکه باهاش مصاحبه کنند. (این نشون میداد میخواد حرف بزنه و سر حرف رو باز کنه!) بسته های گوشت و فیله رو از کیسه درآوردم و مشغول شدم. اول فیله ها رو شستم و گذاشتم آبش بره. بعد پیاز شستم و خرد کردم و ریختم تو جی پاس تا سرخ بشه. نشستم رو صندلی بلندم و مشغول خرد کردن فیله ها شدم.

گفت: چرا حرف نمیزنی؟

سنگین نگاهش کردم و گفتم: وقتی تو چیزی از من میخوای، اولین چیزی که بهش فکر میکنم اینه که در اولین زمان ممکن اون کار رو انجام بدم. ولی تو هی ساعت و دقیقه عقب جلو میکنی و دنبال اینی که انجام ندی.

و خودمو دلخور و ناراحت نشون دادم. هیچی نگفت.

مشغول کارم شدم و فیله ها رو ریختم تو پیازداغ و تا تفت بخوره، گوشت خورشتی رو تیکه کردم و تیکه ها رو هم بسته کردم. روز قبل، مامانم یه قابلمه ماکارونی داده بود بیاریم و شام داشتیم. لوبیا رو ریختم تو جی پاس و گذاشتم یه تفتی همه باهم بخورند. بعدش گوشت چرخ کرده ها رو بسته کردم و به این فکر کردم که تا حالا نمیدونستم گوشت خرد کردن و بسته کردن، واقعا دست و کتفم رو درد میاره!

مهدی گفت: ببخشید که نرفتم خرید! (واقعا لحنش، لحن عذرخواهی بود.) یعنی خودش فهمید که باید میرفته! منم دیگه کشش ندادم و بحث ادامه پیدا نکرد.

ماکارونی رو گذاشتم گرم بشه و تا گرم شدنش، تخته گوشت و بقیه ظرفها رو شستم و سس درست کردم و ریختم تو لوبیا و درش رو بستم که حسابی بپزه.

بعدش شام آوردم خوردیم و خودم که اصلا میل نداشتم. چند قاشق با بی میلی خوردم و مانی بو صدا کردم بیام شام بخوره. اومد ساعدمو بوسید و گفت:

ببخشید که نیومدم بغلت!!!!!!!!!

گفتم: مامان دست هیچکسو نبوس! (عادت کرده هی دستمو می بوسه. بعدش اون و مهدی شام خوردند و مهدی کمک کرد سفره جمع شد و خودم بیست دقیقه دراز کشیدم رو کاناپه با وایبر سرگرم شدم بعدش بلند شدم به تمیزکردن و جمع کردن ظرفها.

دیگه رفتم دوش گرفتم و مسواک و پاک کردن آرایش و ساعت شد حوالی ده و نیم که از شبکه پویا، لالایی پخش میشه. منم عاشق اون لالایی ها! مهدی از اینترنت، دو تا لالایی که من دوست دارم و اونی رو که خودش دوست داره رو دانلود کرد و دوباره گذاشت گوش بدیم! فقط سی و شش سالمونه و حالا حالاها جا داره شبها با لالایی بخوابیم!!!!!!!!خنده

مخصوصا اون قسمت لالایی مازندرانی رو دوست دارم:

داره می خنده ساقی شالی          مثل گل سرخ رو دار قالی

خدایا قسم به ماه روشن               تور ماهیگیر نمونه خالی...

رفتم تو اتاق دیدم مانی خوابش برده و جابجاش کردم و گرفتم خوابیدم.

دیروز تو اداره هم کار داشتم تا ظهر. اینا که رفتند جلسه، نشستم سر نظرات قشنگ شما و دلی از عزا درآوردم. ماششششششششالا چقدر نظر بود. واقعا شرمنده که هفته پیش اونقدر نگرانتون کردم. بعدش یه چیزی. اگه نظری میذارید و تایید نمیشه، به حساب خصومت من با خودتون نذارید! به خدا من همه تون رو دوست دارم. به همه تون هم ارادت دارم. نوکر همه تون هم هستم! ولی خب، خودتون دیدید هفته پیش چه اوضاعی داشتم! زمان برد تا وقتی دستم بیاد که بشینم سر نظراتتون!

خب، از روز شنبه که مانی یه کم آبریزش و سرفه داشت و مهدی آوردش و دکتر شرکت دیدش و یه سری دوا براش نوشت. دیروز عصر که رفتم دنبالش، بدتر شده بود! البته دیروز ماشین داداشم فرد بود و قرار بود اون بیاد دنبالمون و ببرتمون خونه دخترعمه.

در مهد، من و داداشم رفتیم داخل و مانی که اومد جلوی در، اونو دید و کللللی خوشحال شد و گفت: من خیلی خوشحالم که تو اومدی دنبالم و خیلی دوستت دارم.

مربی های مهد هم همه تعجب کردند از اینکه مانی اینقدر دایی اش رو دوست داره. خلاصه دیگه چهارتایی راه افتادیم به طرف خونه دخترعمه که تو خیابون جشنواره است. یعنی فکر کنید شرق تهران!

داداش کوچیکه و خانمش هم از راه رسیدند و همه همدیگر رو بغل کردیم و کلللللللی خوشحال شدیم از اینکه یه بار دیگه دور هم جمع شده ایم. خب من این دخترعمه هام رو یه جور دیگه ای دوست دارم. حرفم صد بار تکراریه ولی واقعا یه وقتهایی از شدت دوست داشتنشون، دلم نمیخواد ببینمشون!!!!!!! شاید حرف احمقانه ای باشه. ولی یه حسیه که از ناراحتی شون اینقدر ناراحت میشم که دلم میخواد نبینمشون.

دخترعمه باردارم، همه اش سرپا بود و هرچند بقیه کمکش می کردیم، ولی خواهرهاش هم می گفتند که از صبح تا شب بیخودی سرپاست! واسه شام قورمه سبزی و خورش مجاری پخته بود. حالا بعدا میگم دستور خورش مجاری رو.

حالا اینم بگم که از دیشب هی فکر میکنم اگه این بخواد بزاد، تا خانواده اش برسند، خودم میرم بیمارستان و رو سرش می مونم شب اول. خب مامانش که فوت کرده. من باید باشم. چون دیشب هم متوجه شدم که خیلی هم روحیه زایمان نداره و همه اش می پرسید: درد داره؟ آدم متوجه میشه که دارند بچه رو در میارن؟ منم هی دلداریش میدادم و میگفتم: خودم هستم نگران نباش! (ایشالا عمرم باشه!) حتی تو راه که برمیگشتیم، به مهدی هم گفتم که واسه واکسن و ختنه بچه اش هم من باید باشم. مهدی گفت: اگه تو هم دلت نیومد، خودم می برمش واسه ختنه. باید کمکش کنیم!!!

خلاصه عصر یه بار به مربی مانی زنگیدم که ببینم کدوم دوا رو بهش داده و آخر شب، دوباره دواهاشو بهش دادیم و شام سلف سرویس بود و دخترعمه اش گفت: نمیدونم چرا زیر من، هی ویبره میشه! بعد دیدیم موبایل بنده زیر تشکچه مبل افتاده و یازده تا میس کال داشتم!!!!!!!!!

که یکیش، یه شماره ناشناس بود که همون موقع دوباره زنگید.

رفتم تو اتاق و گوشی رو جواب دادم. یه پسره بود. گفت: پولمو بده!!!!!!!!

گفتم: شما؟ گفت: شما مگه اشتی خانم نیستید؟ گفتم: هستم. گفت: پس پولمو بده! گفتم: شما کی هستید که من باید به شما پول بدم؟ (قبلا مردها به زنها پول می دادند!!!)

گفت: ببین خانم! من قرار شد خونه شما رو اجاره کنم، ولی معامله بهم خورد. خب چرا پولمو نمیدید؟ گفتم: خب اول خودتو معرفی کن، بعد طلبکار باش. بعدش هم، پولت دست من نیست که. من خونه رو فروخته ام. گفت: خب گناه من چیه که اون خانم به من پول نمیده؟ گفتم: گناه من چیه که خونه رو فروخته ام؟ اصلا کی شماره منو به شما داده؟ گفت: من حالیم نیست. الان میام در خونه تون. گفتم: بیا اتفاقا منتظرتم.

بعد گوشی رو قطع کردمو کلا خاموشش کردم.

دوباره رفتم بقیه شام مانی رو دادم. نمیخواستم چند ساعتی که داشت کنار عزیزانم بهم خوش میگذشت، با ماجراهای صدتا یه غاز اعصابمو خرد کنم. فقط واقعا تو  دلم گفتم: لعنت به مردم آزار. کسی که اصلا شخصیت معامله نداره و اینقدر سفیه و نادانه که از پس یه معامله برنمیاد و صد نفر رو می اندازه به جون هم. منظورم خریدار احمقه. واقعا احمق!

دیگه شام همه تموم شده بود، که شام مانی رو هم دادم و خودم نشستم به خوردن. دخترعمه بزرگه ام هی اصرار میکرد که بخورم. منم خوردم و جمع کردیم و رفتم با همین دختر عمه ام به ظرف شستن. اونا هی می گفتند تو از صبح سر کار بودی و نشور. ولی خب، خودم دوست داشتم بشورم. دیگه آخرهای ظرف شستن بود که داداشم اومد گفت: آشتی، الان شوهرخاله زنگیده و گفته آشتی حتما با من تماس بگیره کار فوری دارم.

دستامو شستم و رفتم تو اتاق زنگیدم به شوهرخاله و گفت: آشتی! این پسره کیه؟ گفتم: مگه به شما هم زنگیده؟ گفت: آره. فقط تو به من بگو جریان چیه که من بدونم!

گفتم: هیچی! مستاجر جدید قرار شد بیاد واسه این خونه. ماهم که مستاجر قبلی رو بلند کردیم. این پسره اومد دو تومن داد واسه قرارداد اجاره. قرار شد هجده تومن بقیه اش رو  روز اسباب کشی بیاره که با خریدار آبش تو یه جو نرفت و و گفت اصلا قرارداد اجاره، فسخ بشه. بعدش که اومد دو تومن رو بگیره، کسی بهش نداد. اون دو تومن هم همون روز تو بگاه، قرار شد به من داده بشه. ولی بنگاه یه تومنش رو برداشت و یه تومن به من داد که منم پونصد تومن، از اون رو دادم بابت حق بنگاه! بعدش الان این پسره هر روز میره و میاد که دو تومنش رو بگیره. حق هم داره. من با لات و پررو بودنش کار ندارم. ولی بیچاره وقتی ننشسته، چرا باید دو تومنش اینجا گیر باشه. الان هر روز هی اومده خرد خرد این زنیکه خریدار بهش داده! الان مونده دویست تومنش. حالا این زنیکه میگه: من نمیدم این دویست تومن رو. بنگاه بابت بستن قرارداد اجاره، از من دویست گرفته، ولی هنوز که واسه من مستاجر نیاورده! پس من نمیدم!!!! بنگاه هم که نمیده، این پسر بدبخت هم گناهی نداره تو این مورد. اینه همه ماجرا.

شوهر خاله گوش کرد و گفت: درستش میکنم.

دیگه منم قطع کردم و رفتم پیش دخترعمه ها. بعدش ساعت ده و نیم دیگه پاشدیم اومدیم خونه خودمون. داداشم ما رو رسوند و خودش رفت شهران. اصرار هم کرد که شب بریم اونجا. اگه شرایط عادی بود، می رفتیم. چون در نظر داشتم مانی امروز نره مهد. منتها امشب باید می اومدم غذا می پختم واسه سه شنبه شب! آخه مهدی دیروز گفت: آشتی! میشه به جای دوشنبه شب، سه شنبه شب بریم بیرون؟ چون دوشنبه شب من میخوام نود رو ببینم! گفتم: باشه.

خلاصه قراره سه شنبه شب من غذا بپزم و بریم سرخه حصار که نزدیک خونه دخترعمه است. که البته من اصلا نمیدونم اونجا واسه شب، نور به اندازه کافی داره یا نه.خلاصه دیشب اومدیم خونه خودمون و مهدی، مانی رو که خواب بود گذاشت سر جاش و بعدش رفت داروخونه و یه داروی آبریزش واسه مانی گرفت و برگشت. گفتم: میشه مانی فردا بمونه پیش تو؟ گفت: نه! چون فردا (یعنی امروز) هم با مشاور قرار دارم، هم قراره برم مدرسه تکلیف ساعت کلاسهامو معلوم کنم.

دیگه خودم وسایل مانی رو جمع کردمو ساعت موبایل رو هم گذاشتم رو شش. مانی هم یه بار سر شب بیدار شد به گریه کردن. فکر کنم کلافه مریضی بود. مهدی خوابوندش و خودم هم ساعت شش بیدار شدم. هم بدنم درد میکرد، هم گلوم. میگم، اگه الم شنگه هفته پیش نبود، هر دو می موندیم خونه.

خلاصه به زور بیدار شدم و وسایل رو بردم تو ماشین و از مهدی خواستم مانی رو بیاره تو ماشین. بعد بردمش شهران و دادمش به مامانم اینا که مواظبش باشند و امروز رو استراحت کنه.  چون هرچی هم که بگیم بچه ها تو مهد کاری نمی کنند، ولی استراحت تو خونه یه چیز دیگه است. تازه بهتره نره که بچه های دیگه نگیرند.

خلاصه گذاشتمش امروز صبح اونجا و از همون در خونه بابام اینا زنگیدم به دوستم که خونه شون نزدیک هایپراستاره. تازه بیدار شد و گفت: چه کار داری صبح زود؟ گفتم: من ماشین دارم و در خونه بابام اینام. تو امروز ماشین نیار و من می برمت اداره. حاضر باش بیام در خونه تون.

خلاصه رفتم در خونه شون و با هم رفتیم اداره. این همکارم عین خودمه. دست درد و گردن درد داره و یه هفته است که دردهاش بیشتر شده و میدونم این روزها با آژانس میره و میاد. گفتم حالا که من دارم میرم، خب اونم ببرم.

یادم نرفته که وقتی باردار بودم، هر وقت از خونه بابام اینا میخواستم برم اداره، می اومد دنبالم با ماشین. اینجوری هم نیست که من همه اش به مردم خوبی کنم. خیلی وقتها دارم جواب خوبی هاشون رومیدم.

خلاصه اومدم اداره و از همین دوستم یه کم عسل گرفتم و با چای خوردم. یه همکار دیگه هم داریم که بارداره و حالا مثلا من قراره مواظب اونم باشم. ولی امروز نون نخریدم که. خود بیچاره اش رفت واسه صبحانه نون خرید و صبحانه خوردیم.

این از این. الان دوباره برم یه سری به نظرات بزنم و بذارم رو چشمم. دیگه چیزی یادم نمیاد که بگم!!!!!!!!

 

[ دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ