چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام. صبح قشنگ و خنک تون بخیر و شادی.

آره آره میدونم روز فرده. ولی دیدم وقت دارم، گفتم پست بذارم. خب چه کار کنم. اینجا رو دوست دارم. وقت داشته باشم، میام می نویسم!

عرض کنم خدمتتون که حالم از دیروز بهتره شکر خدا، ولی این سینوزیت یه کم شدیده که البته باید امروز دوباره سرم شبکشم به بینی مبارک که التهابش بخوابه.


دیروز تا عصر چند بار زنگیدم به مانی که مامانم گفت خوبه. دواهاشم داده بود، ظهر هم خوابونده بودش. با مهدی که حرفیدم، گفت: آشتی! چه کاریه عصر بریم دنبال مانی. تو ترافیک غروب! خب بذاریم شب بریم. به کارهامون هم میرسیم. گفتم: باشه.

دو سه بار خر درونم لگد زد که خودم ساعت چهار و ربع برم دنبالش و بیارمش خونه. بعد اول به خودم گفتم: بتمرگ! بعد گفتم بهتره به خودم احترام بذارم. گفتم: آشتی جان! شما امروز باید بری برای مهمونی فردا غذا درست کنی. این کار رو محول کن به همسر گرامی!

خلاصه ساعت ده دقیقه به پنج کارت کشیدم و سوار بر ماشین رفتم خونه. البته رفتم به طرف خونه. چون سر راه رفتم سه چهارجا خرید کردم. این خریدها از مهدی برنمی اومد. مثلا خرید سبزی که همون دم در خونه است. یا تمبرهندی و زیتون بی هسته که چون ماشین دستم بود، خریدم ولی خب، خرید از بازار روز رو گذاشتم واسه خودش که بی نصیب نمونه.

چون چند بار از ماشین پیاده شدم، دیگه سری آخر موبایل رو نبردم تو مغازه و بعدش رفتم مغازه بغلی هم خرید کردم و وقتی برگشتم تو ماشین، تا نشستم، موبایل شرکت زنگ زد. دیدم مهدیه!!!!! تا گوشی رو برداشتم، کشید فحش به شرکت (!) که موبایل اون فلان فلان شده ها رو جواب میدی و تماس منو جواب نمیدی؟؟!!

گفتم: من همین الان اومدم تو ماشین. اصلا هیچ موبایلی همراهم نبود. رفته بودم خرید. اونم شاکی و عصبانی. منم محلش ندادم. خیلی شیک سوار ماشین شدم و قشنگ از جلوی بازار روز هم رد شدم و رفتم خونه. خرید از بازار روز رو گذاشتم خودش بیاد انجام بده.

با اون هم خرید که واردشدم مهدی نرم شده بود. گفت: خب من نگران میشم. یه وقت بلایی سرت نیاد.

گفتم: نترس بلا سرم نمیاد. آخه من از شلوغ ترین جا میام. اگه تصادف بشه خب خبرت میکنم. گفت: اگه بدزدنت چی؟؟؟؟!!!!!!! تا حالا این حرف رو نزده بود! گفتم: آخه مردم نون خور میخوان چه کار. وسط روز، وسط شهر، کی میاد منو بدزده! گفت: اینقدر زورگیری هست، که بیا و بیین! حالا بیا یکی دو ساعت دراز بکش استراحت کن!

گفتم: یکی دو ساعت؟؟!! امشب باید غذای فردا رو بپزم. گفت: حالا نیم ساعت هم دراز بکشی خوبه.

اون موقع ساعت 06:10 عصر بود. تا شش و نیم دراز کشیدم و بعدش بلند شدم به کار کردن.

اول سبزی پلویی رو ریختم تو ماهیتابه و زیرش رو روشن کردم. بعد قابلمه مواد لوبیاپلو رو بیرون آوردم که یه کم گرم بشه. آب ریختم تو قابلمه که واسه لوبیاپلو برنج آبکش کنم. تو دو ظرف برنج خیس کردم. واسه تمبرهندی پلو و واسه لوبیا پلو.

بعد مهدی رو فرستادم خرید. تلفن زنگید و صدا نیومد. دیگه داغون داغون شده. مهدی تلفن رو زد زیر بغلش و رفت بده تعمیرش کنند. منم تو آشپزخونه واسه خودم وقت میذاشتم که مثلا: تا وقت آبکش کردن برنج برسه، تمبرهندی رو تو آب داغ، خیس کنم و چنگ بزنم.

خلاصه آب داغ هم ریختم رو تمبرهندی و گذاشتم بمونه. روز قبل هم یه زعفرون مشتی دم کرده بودم که از یخچال بیرون آوردمش و گذاشتمش رو اپن که به وقتش، بریزم لابلای لوبیاپلو.

مهدی از بیرون اومد. دیدم یه تلفن خریده. بی سیمی نبود. گفتم: چرا بی سیمی نخریدی؟ گفت: اونو دادم واسه تعمیر. خب اون بیسیمی بود. اینو واسه دم دست خریدم. گفتم: خب یه جنس بهتر میخریدی که یه عمر بمونه. گفت: واسه دم دست گرفتم. شصت تومن. گفتم: اندازه شصت تومن هم کار میکنه!

برگشتم تو آشپزخونه. ولو شده بود کف اتاق و داشت سر همش میکرد!

از تلفنه خوشم نیومد. شکل سگه! البته نه که خوشگل باشه ها. ازش معلومه یه بار مصرفه. خب آدم پول بده یه جنس بهتر بخره. البته من اینو از مهدی یاد گرفتم. مثلا اگه جایی تلفن هزار تومن بود، من با کله میخریدم. بعد مهدی یادم داد که انگلیسی ها یه مثل معروف دارند که: اینقدر پولدار نیستم که جنس ارزون بخرم!!!!!!! چون زود خراب میشه، ضرر میکنه آدم. حالا من میگم جنس خوب بخریم، مهدی رفته اینو خریده. دیگه باهاش بحث نکردم.

بعدش رفت خیار و گوجه و کاهو هم خرید و وقتی میخواست بیاره بذاره رو کابینت، دستش خورد به ظرف زعفرون و پخش زمین شد و ظرفش هم خرد خاکشیر شد!!! فقط نگاش کردم. گفت: آخه جای زعفرون اینجاست؟؟!! نگاش کردم. ادامه داد: میذاری اینجا، خب دست آدم بهش میخوره. بازم نگاش کردم. تا از رو رفت و از آشپزخونه رفت بیرون!

خودم که همیشه صندل پامه تو خونه. البته صندل خار پاشنه ام رو کرمانشاه جا گذاشته ام، این یه صندل طبی دیگه است! برنج لوبیاپلو رو که آبکش کردم، مواد رو لابلاش نریختم. دوباره زعفرون دم کردم و یه کم صبر کردم. تا وقتی که کاهو و گوجه و خیار رو هم شستم. خرده های بزرگ شیشه رو برداشتم از رو زمین.

بعد همونجا تصمیم گرفتم سالاد درست کردن رو بذارم واسه فردا که میشه امروز!!! گفتم چه کاریه. تا میشه از کارهای امروز کم کنم! بعدش مواد لوبیاپلو رو ریختم لای برنج و دم کنی گذاشتم و گفتم: این از لوبیا پلو. مواد سالاد رو هم ریختم تو کیسه فریزر و گذاشتم تو یخچال و گفتم: اینم از سالاد!!!!!!!!!!

آب تمبرهندی رو صاف کردم و ریختم رو سبزی در حال حرارت و گذاشتم حسابی مزه دار بشه و البته قبل هم تن ماهی ریخته بودم تو سبزی و حسابی قاطی اش کرده بودم. چای دم کردم چون میدونستم داداشم هم مریضه و قرار بود شب بیاد خونه ما. مهدی دیگه ساعت یکربع به هشت رفت دنبال مانی و البته قبلش رفت نون خرید.

یه ماهیتابه هم کوکوسبزی درست کردم با سبزیهایی که مونده بود. اون دیگه از همه آسونتر بود. همه رو ریختم تو ماهیتابه!!! (ماشااله از اینهمه زحمت!) بعدش برنج آبکش کردم و مواد تمبرهندی پلو رو ریختم لابلاش و از خستگی داشتم تلو تلو میخوردم.

رفتم یکربع دراز کشیدم و بعدش پاشدم اول زعفرونهای بینوا رو از کف آشپزخونه جمع کردم و با اسکاچ تمیزش کردم تا رنگش رفت! آشپزخونه رو تمیز و مرتب کردم و مننتظر موندم غذاها آماده بشه.

ساعت از هشت گذشته بود که داداشم اومد و حالش خیلی خراب بود. از سردرد، تقریبا هوار می کشید. گفت که دیشب زیر کولر خوابیده و صبح که بیدار شده، کله اش داشته منفجر میشده!

گفتم: بیا ببرمت دکتر. همین بیمارستان مدائن نزدیکه. گفت: اصلا دیگه نمیتونم بشینم تو ماشین. فوری بهش یه قرص مسکن قوی دادم و اونم یه تیکه نون خورد و بعدش قرص خورد و آب هم سر کشید و گرفت خوابید! منم چراغهای خونه رو خاموش کردم که محیط آروم باشه. تی وی هم که وقتی من تنها خونه باشم، همیشه خاموشه. شما البته به من بگید وقت تی وی دیدن چه زمانیه برای من؟؟!!

خلاصه آرایشم رو پاک کردم و رفتم دوش گرفتم و برگشتم و دیگه حوالی بیست دقیقه به ده، مهدی هم اومد. مانی خواب بود. خب من اصلا دیروز مانی رو ندیدم! واقعا انگار یه چیزی گم کرده بودم! بعد که مهدی رسید، مانی رو گذاشت سر جاش و رفتم یه کم بغلش کردم و بوش کردم. بچه ام خواب خواب بود.

بعد داداشم بیدار شد و گفت که بهتره و منم گفتم پاشو شام بخوریم. داداشم لوبیاپلو خورد و مهدی هم تمبرهندی پلو! حالا من به خیالم مهدی شام نمیخوره. ولی نامرد رفت دو بار هم تمبرهندی پلو کشید و خورد!!!!!! خو مال امشب بود اون غذا! ولی دیگه هیچی نگفتم. گفتم خونه خودشه، بذار بخوره!!!!!

خودم هم چند لقمه نون و پنیر و سبزی و انگور. البته سبزی رو مامانم فرستاده بود! دیگه جمع کردم و ظرفها رو چیدم تو ماشین و بقیه هم تو سینک که البته یه کم بود. ولی موند واسه امروز.

دیگه تا مسواک زدم، شد ساعت یازده!!!!!!! بعد هم رفتم خوابیدم تا امروز.

امروز هم صبح که بیدار شدم مهدی گفت: از تو کیفم ده تومن بردار با آژانس برو. مانی هنوز کامل خوب نشده. نمیتونه تاکسی به تاکسی بره مهد! گفتم: باشه پول هست.

خلاصه اومدم حاضر شدم و آخرش زنگیدم به آژانس و مهدی اومد گذاشتش تو ماشین و اومدیم به طرف مهد. تا مهد، سرش رو پام بود و کم کم چشماشو باز کرد. منم یه کم نازش کردم تا رسیدیم و بردم گذاشتمش اونجا و سفارش دواهاشو کردم و گفتم که نشینه زیر کولر.

خب، یه چیزی رو بهتون بگم. قانون اولی که مشاور برامون گذاشت که یادتونه. قرار شد تو جمع، من و مهدی همدیگر و ادیفای کنیم و کلا اولویتمون، همسرمون باشه. راستش من پیرو همین مساله، من بارها توی جمع، هی مهدی رو پررنگ کرده ام. مثلا اون شب که پدر داماد رو سوار کردیم، بحث مسیر شد، من گفتم: مهدی هممممه جای تهران رو بلده. واقعا من از این نظر راحتم!

شاید در ظاهر جمله ساده ای باشه. ولی باور کنید مهدی خیلی خوشحال شد!! یا هر برنامه ای که قراره با خانواده ام بذاریم، من اوایل برنامه رومیذاشتم، بعدبه مهدی میگفتم که برنامه اینه. اگه اعتراض میکرد میگفتم: خب چه کار کنم. نمیشه برنامه اینهمه آدم رو تغییر بدیم به خاطر خودمون!!!!!!! الان دیگه اول به خانواد ام میگم: بذارید از مهدی بپرسم و برنامه مون ببینم چیه، خبرتون میکنم!!!!!!!!!

خب، یه خصوصیت خوب مهدی، عذرخواهی کردنه. دیروز هم وقتی از خرید برگشتم، گفت: خب میگفتی من برم. گفتم: تو؟ گفت: حالا یه بار نرفتم. آشتی! واقعا من برای خونه خرید نمیکنم؟ گفتم: میکنی. گفت: خب من بلد نیستم گوشت بخرم. یه بار مهمون داشتیم و من رفتم اون گوشت رو خریدم و گند زدم به غذای مهمونی.... تازه، خونه رو ببین تی و جارو کرده ام!!!!!!!

راست میگه. خونه تمیز شده بود. بعدش گفت: به عمه ات اینا بگو شاید بخوان بیان خونه. برای ما هم خونه بد نیست. مانی هم ساعت ده میگیره میخوابه. بعدش من زنگیدم به دخترعمه ام و گفتم هرجور خودتون راحتید. اگه میخواهید بیایید خونه، قدم سر چشم. که اونم گفت: نه، بابام چند روز پیش که رفتیم گیشا، خیلی تو ترافیک اذیت شده و شما بیایید که از اینجا بریم سرخه حصار یا شیان. بیرون هم بهتره. چیه همه اش تو خونه. بیرون یه بادی هم به کله مون میخوره!

مهدی دیشب بهم گفت: از مهر دیگه بهت خرجی میدم! بعد چشماش برق زد. میدونم دنبال کارهای مدرسه است. گفتم: تو مدرسه نمیری. اون اداره جور میشه و میری اونجا. مدرسه مگه چقدر میده. گفت: خب حقوق بیکاری هم هست. گفتم: بحثم فقط پول نیست. من دلم میخواد تو بری تو اداره کار کنی تا مدرسه. گفت: تا خدا چی بخواد. گفتم: اون که بله. حالا یه قولهایی به من داده همکار سابقم. تا ببینیم خیر در چیه.

بعد مهدی گفت: من که دیگه هییچی پس انداز ندارم. دیگه همه خرج شد تو این مدت. گفتم: منم خرج کردم. گفت: آره میدونم. تو که دیگه هیچی. ولی درست میشه.

توکل به خدا.

عاقو یه چیزی میخوام بگم. واقعا اینی که میخوام بگم، یکی بیاد دلیلش رو بگه و منو قانع کنه. چند روز پیش گذری خونه بابام اینا اخبار رو میدیدم، در خصوص تولد امام رضا بود. بعد تعدادی از خادمین حرم امام رضا بیرون اومده بودند بین مردم و می گفتند: شاید کسی نتونه بیاد حرم. ما اومده ایم نزد مردم!!!!!! بعد یه سری از مردم به بدن اونا دست می کشیدند و گریه می کردند!!!!!!!!!

یا من نفهمم، یا واقعا نمی فهمم! کسی که حرم رو تمیز میکنه، خب دستش درد نکنه. زحمت میکشه. دیگه در حدیه که پاشه بیاد تو مردم و بگه: شما نتونستید بیایید، ما اومدیم؟؟؟!!!!! مگه مردم میان زیارت خادمین، که اگه نتونست بیاد، اون پاشه بیاد؟؟؟!!!

شاید یه جاهایی یادمون میره اصل چی بوده! من کاری به توکل و توسل ندارم. اصلا من یه آدمی ام که همیشه توکل میکنم. احترام زیادی هم برای هر کسی با هر عقیده ای دارم. ولی میگم گیریم که کسی ارادت خاصی به امام رضا داره. و من واقعا می بینم یه عده واقعا عاااااااشق امام رضا هستند! ولی اینو میگم. خادم حرم در چه حد میتونه مقدس باشه که مردم دست به تنش بکشند!!!!!!!! وگرنه که من واقعا به همون خادم هم ارادت دارم که زحمت میکشه.

همکار سابق هم که رفت سر کار و خدا رو صد هزار مرتبه شکر. حالا تو این دو سه روز هی باهم در تماسیم و داره تلاش میکنه دست مهدی رو هم یه جا بند کنه. توکل به خدا. تا اون چی بخواد. اون که از دل همه خبر داره. تو این مدت هر وقت یاد بیکاری مهدی می افتم و دعا میکنم، یاد همه بیکارها هستم و از خدا میخوام که هیچکی بیکار نباشه و هیچ مردی شرمنده زن و بچه اش نشه.

آمین!بغل

 

[ سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ