چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح شما بخیر.

عاقو ما گفتیم سحرخیزیم، ولی دیگه نگفتیم خسته نمیشیم!!!! الانم خسته ام. بده آدم خسته باشه اول صبح! البته الان اگرم تو رختخواب باشم خوابم نمی بره. ولی دراز بکشم، همچینم بد نیست. حالا کسی داره یه تخت بده به ما که یه نیم ساعت کمر بینوا رو بذاریم روش و دراز بکشیم؟؟!!


دیروز قبل از ظهر که با مهدی می حرفیدم، گفت که داداشت قراره ظهر بیاد اینجا. ما ناهار چی بخوریم؟ گفتم: تو رو خدا غذاهای امشب رو نخورید. (خب دیشبش هم از لوبیاپلو خوردند هم از تمبرهندی پلو! اگه ظهر هم میخوردند، دیگه چیزی نمی موند از غذاها!!)

مهدی گفت: پس چی بخوریم؟ گفتم: میتونی از بیرون غذا بگیری؟ گفت: باشه.

بعد که قطع کردم با خودم فکر کردم عصر که برسم یه ساعت و نیم وقت دارم. بذار اینا از همین غذاها بخورند. دوباره زنگیدم به مهدی که از غذاها بخورید، عصر میام یه چیزی درست میکنم.

بعدش زنگیدم به عمو سبزی فروش محل و گفتم برام سبزی کنار بذاره که عصر بیام ببرم. یه وقت تموم نشه!

خلاصه رئیسم رفت جلسه و منم چهار و ربع رفتم دنبال مانی و ماشین هم نداشتیم و بر خلاف اینکه میخواستیم زود برسیم، هر چی وایسادیم، دو هزار تا تاکسی خالی از جلومون رد شد و ما گفتیم فاطمی و اونا دهن کجی کردند و سوارمون نکردند! متفکربالاخره یه ماشین اومد که باهاش اومدیم هفت تیر. اونجا هم تا برسیم سر ایستگاه انقلی، کلی پیاده روی بود. کلی، یعنی از نظر مانی. که چند بار نشست رو دو تا پاش و گفت: خسته شدم!!! منم که کمر ندارم بغلش کنم.

بعد از در یه آبمیوه فروشی تو هفت تیر رد شدیم و مانی گفت: ازم بپرس چی دوست داری؟ گفتم: چی دوست داری؟ یه کم فکر کرد و خودم حرف گذاشتم تو دهنش و گفتم: آب سیب میخوری؟ (ترسیدم آب پرتقال برای سینه اش بد باشه!) گفت: آره.

آب سیب خریدم و رفت نشست تو مغازه به آب سیب خوردن! همه اش رو که نخورد عمرا. بعدش گفت: بازم بپرس چی دوست داری. گفت: چی دوست داری؟ گفت: اسمارتیز. براش خریدم و رو هم شد هشت هزار تومن! یعنی اگه با آژانس می اومدم، برام ارزونتر در می اومد! چون کرایه ماشین رو هم به این مبالغ بیفزایید!

خلاصه اومدیم هفت تیر و سوار ماشین شدیم به طرف انقلی. بعدش سر راه رفتیم سبزی رو خریدیم و وقتی رسیدیم خونه، خسته و هلاک بودم من تازه ساعت پنج و نیم هم بود!!!!!!!

دیدم ظهر مهدی جوجه خریده و دست به غذاها نزدند. ولی فکر کردم دخترعمه ام اینا قطعا تمبرهندی پلو دوست دارند و یه وقت کم نباشه. اینه که فوری سبزی رو ریختم تو ماهیتابه و زیرش رو زیاد کردم که زود آبش، ورچینه! تمبرهندی رو هم ریختم تو آب جوش که وابشه و تن ماهی هم دادم مهدی باز کرد و ریختم تو سبزی. کوه ظرف، همینطوری تو ظرفشویی میرفت بالا.

آب ریختم تو قابلمه که جوش بیاد و برنج هم خیس کردم و تو این فاصله، دو تا کاسه شیشه ای مربعی بزرگ آوردم و تو هر دو سالاد یونانی درست کردم و درش رو بستم و هر کدوم رو گذاشتم تو کیسه پلاستیکی و گره زدم و و کنار گذاشتم. برنج رو صاف کردم و تمبرهندی پلو رو دم انداختم و بادنجونهای کبابی رو ریختم تو غذاساز و پوره کردم و ریختم و ظرف ماست چکیده و بهش پاپریکا و فلفل سیاه و افزودنی های ماست و سالاد و نعنا خشک و خلاصه هرچی دستم اومد اضافه کردم و ریختم تو ظرف دردار و اونم گذاشتم تو کیسه سالادها.

ساعت شش و نیم، لوبیاپلو و اون یکی تمبرهندی پلو که مال دیشب بود رو گذاشتم گرم بشه. چون هرچی به اینا (مهدی و داداشم) می گفتم که یه فکری برای گرم کردن غذاها بکنند، میگفتند حالا زغال می بریم تو پارک، حتما منقل داره اونجا. گرم می کنیم غذاها رو. من میگفتم: خب اگه منقل نداشت چی؟ میگفتند: حالا سخت نگیر، میریم یه طوری میشه!!!!!!

ولی من گوش نکردم و غذاها رو گرم کردم. ساعت ده دقیقه به هفت، مهدی گفت: آشتی بجنب دیگه دیر شد. تند تند قاشق و چنگال و کفگیر جدا کردم و گذاشتم تو کیسه و پشت ماشینمون هم یه سبد هست که توش انواع نسکافه و چای و سفره یه بار مصرف و ماهیتابه و شکر و همه این خرت و پرتها هست! سه تا هم زیرانداز داریم. نیست خیلی میریم تفریح، همه اینا همیشه پشت ماشینه! والا!!!!!!!خنده

دیگه هفت و ده دقیقه راه افتادیم و رفتیم بشقاب و دیس یه بار مصرف هم خریدیدم و افتادیم تو دل ترافیک بی پایان شرق تهران.

از لحظه ای که اومده بودم خونه، مدیونتونم شاید پنج دقیقه نشسته بودم! همه اش سرپا بودم تو آشپزخونه. اون موقع هم که داشتم کار میکردم، داداشم دراز کشیده بود و مهدی هم لمیده بود رو تخت. یاد مریم جون افتادم. که تو پست آخرش نوشته بود که وقتی موقع اینجور کارها میشه، انگار فقط مردها خسته اند. حالا اینا که خسته نبودند. مهدی که از صبح خونه بود و داداشم هم رفته بود سر کار و ظهر اومده بود خونه. ولی خب مردها کلا باید بیشتر استراحت کنند. همیشه خسته اند، می فهمی؟ خسته!

البته جسارت به همه آقایون نشه. اینایی که من می بینم اینجوری اند!چشمک 

خودم هم وقتی داشتم سالاد درست میکردم، همه اش سعی میکردم فکر کنم خسته نیستم و امشب قراره بهم خوش بگذره. دو روز هم بود که همه اش آهنگ کردی قدیمی شهرام ناظری تو مخم بود و هی اونو زمزمه میکردم:

یاوران مسم، من مست مخمور باده الستم (یاوران! مستم، من مست و مخمور باده الست هستم!)

لطف دوستداران، محکم گردیه سم (لطف دوستداران (اشاره به حضرت دوست) محکم گرفتتم.)

خیلی آهنگ قشنگیه. البته خب کردیه و همه متوجه نمیشن. ولی هی با خودم اینو زمزمه میکردم و همین کلی بهم انرژی میداد. یعنی حال میده که همه جا و هر لحظه حس کنی یکی کنارته و مواظبته. به نظرم هیچ حسی زیباتر و گرمتر و سبزتر از این حس نیست. گاهی با عزیزترین کسانمون، حالا پدر، مادر خواهر و برادری که خیلی باهاشون صمیمی هستیم، یا همسر و حتی بچه، وقتی رابطه داریم، اونا هم عین ما آدم هستند و گاهی خسته میشن، بی حوصله میشن یا کلا باهاشون دچار مشکل میشیم. ولی یکی هست که همیشه هست.همیشه منبع انرژی و خیر و برکت و عشق. دیگه آدم چی میخواد. دیگه آدم کی و میخواد. خودش برای همه چی و همه کس بسه. سایه مهرش رو سر همه مون همیشه. که البته اگه منم این دعا رو نکنم، اینجوری هست. و من الان در این لحظه این دعا رو اول برای کسانی میکنم که ناراحتم کردند. کسانی که تو این مدت اخیر سر قضیه کار یا خونه بریانک واقعا آزارم دادند. همه شون رو می سپرم به محبت خدا و براشون از خدا خیر و برکت و آرامش میخوام.

خب، بالاخره ساعت طرفهای هشت و بیست دقیقه رسیدیم در خونه دخترعمه ام و مغزهامون دیگه باد کرده بود. با ماشین ما رفتیم و یه کم هم آهنگ گوش کردیم تو ماشین. مانی هم با داداشم عقب ماشین حال میکرد. خلاصه رسیدیم و اونا دم در آماده بودند و شوهر دختر عمه ام گفت اگه الان بریم شیان یا سرخه حصار، بازم ترافیکه. اگه میاین، بیایید بریم یه پارکی که نسبتا به اینجا نزدیکه. ما هم گفتیم: ببر ما رو هرجا که فکر میکنی ترافیکش کمه!

خلاصه رفتیم پارک پلیس و هوا معرکه بود. شلوغ هم نبود. دو تا جای پارک هم گیر آوردیم و پارکیدیم و بساط رو بردیم پهن کردیم و همون اول نشستیم به خوردن شام. چون من معتقد بودم تا سرد نشده، بخوریم!

این خانواده عمه ام،کلا آدمهای خوش خوراکی هستند. اینقدر به به و چه چه می کنند که آدم خستگی از تنش میره بیرون. یه لقمه می خورند و یه ساعت تشکر می کردند!!

بعدش مهدی رفت برای همه بستنی خرید و اینا هم که بستنی خورهای قهاری هستند. از بچگی هم اینا عاشق بستنی بودند و هر وقتی بیرون میرفتیم، اینا بستنی میخوردند و من فحش! چون من بستنی دوست نداشتم و اینا فحش میدادند که آشتی لعنتی! بخور دیگه!!!!!! خب من دوست نداشتم. الانم دوست ندارم. آخی... یادش بخیر تابستونها که میرفتیم کرمانشاه، بعضی شبها با ماشین میرفتیم طاق بستان و اونجا بستنی میخوردیم. البته می خوردند! من که گفتم، فحش میخوردم!

دیشب مهدی چندتا پایه واسه بستنی خوردن پیدا کرده بود و واقعا حال میکرد باهاشون. چیپس و ماءالشعیر و خلاصه کلی هله هوله دیگه هم بود. منم بعد از مدت زیادی (تقریبا از بعد از برگشت از کرمانشاه) درست و حسابی غذا و خوردنی نخورده بودم. ولی دیشب یه کم از خجالت شکمم دراومدم و هوا که عالی بود و جمع هم خیلی دوست داشتنی. دو تا ظرف سالاد که دیگه خالی شده بود رو پر کردم از هر دو غذا و دادم ببرند. حالا یه امروز رو آشپزی نکنند!

واسه مانی سوئیشرت برده بودم و هوا اینقدر خنک بود که همون اول تنش کردم و یه پتو سفری هم دورش پیچیدم. طفلی زود خوابید و مهدی هم یه جا براش درست کرد که باد به کله اش نخوره. دیگه حوالی ساعت یازده و نیم بلند شدیم که بیاییم و اونا هم کلی تشکر کردند و ماهم برگشتیم خونه.

تو راه که من نفهمیدم کی خوابم برد.خواب در خونه بیدار شدم و مهدی و داداشم گفتند: ما هی با تو حرف زدیم و دیدیم جواب نمیدی. از تو بعید بود اینهمه سکوت!!!!!!از خود راضی

بعدش من فقط رسیدم مسواک بزنم و آرایشم رو پاک کنم. هرچی لوبیاپلو مونده بود رو ریختم تو ظرف که داداشم واسه ناهار امروز خودش و همکارش ببره. یه ظرف هم تمبرهندی پلو آوردم واسه ناهار امروز خودم و هر چی هم قابلمه و قاشق چنگال کثیف شده بود رو گذاشتم تو ظرفشویی. البته ظرفشویی که دیگه جا نداشت و کنارش گذاشتم.

یعنی اگه همین الان برید سینک ظرفشویی رو ببینید، نه تنها زنگ می زنید به اداره بهداشت، بلکه دیگه این طرفها هم آفتابی نمی شید!!!!!خنده

ایشالا عصر که برم، اول یه ساعت می دارزم و تکون نمیخورم و بعدش می افتم به جون آشپزخونه.

فردا شب هم خاله ام اینا میرن مشهد و خونه شون میشه مکانی واسه بازی پسرها. و البته من قصد دارم تا فردا عصر یه سری کارهای عقب مونده ام رو انجام بدم و فردا شب لاجرم باید برم اونجا بخوابم که دوباره مانی نصف شب دهن همه رو سرویس نکنه. شب هم پیش مهدی هستم.  خونه همون خاله ام.

الان هم اداره ام (نه بابا، ما فکر کردیم کازینویی!) تا عصر بشه و برم. رئیسم احتمالا از ساعت دو به بعد میره بیرون. ولی من جرات نمیکنم زود برم خونه.

بساطی داریم ها.

بچه ها، یه خبرها و قولهایی برای کار مهدی بهم داده اند. ایشالا اونی که خیره بشه. خودم که خیلی امید دارم.

آخر هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم.

اوه اوه داشت یادم میرفت. تو شیر تو شیری هفته پیش، یه عزیزی منو به یه چالش دعوت کرد. اونم چالش کتاب هدیه دادن. یعنی اگه الان بگم این عزیز رو گم کرده ام، باور می کنید؟؟!! دیروز آخر وقت رفتم وبش و دیدم به چالش دعوتم کرده. الان کلا گیج شدم که اصلا کدوم وب بوده! الان دارم میگردم که پیداش کنم! یعنی یکی تو ذهنم بود ولی مثل اینکه اشتباه شده. بذارید پیدا کنم، میام می نویسم! تو رو خدا برای سلامتی مغزم دعا کنید!!!!!نیشخندقهقهه

[ چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٧:٥٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ