چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااام. صبح قشنگ شنبه تون بخیر و شادی و نیکی و برکت! ما امروز صد دور دور خودمون چرخیدیم ولی در نهایت سر جامونیم و خدا رو شکر میکنیم به خاطر امروز.

ایشالا که شما هم بهتون خوش گذشته باشه این آخر هفته ای.


خب، بریم سراغ چهارشنبه که من له بودم و واقعا دلم میخواست برسم خونه و بخوابم. رئیسم هم قبل از چهار تشریف برد و امروزم نیست و همون چهارشنبه رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم خونه. یه کم خلوت بود به نسبت بقیه روزها. آخه فکر میکنم الان دیگه مردم دارند از این آخرین روزهای تعطیلات تابستونی نهایت استفاده که چه عرض کنم، سواستفاده رو می کنند و میرن مسافرت. هرچند بساط خرید تو خیابونها به راهه! (بالاخره شلوغه یا خلوت؟؟!!)

رسیدیم خونه و مهدی هم خونه بود. من که خوشحال بودم از اینکه چهارشنبه است!! رو کاناپه دراز کشیدم و مهدی هم روی اون یکی ضلع کاناپه پای لپ تاپ بود. دو سه تا شوخی باهاش کردم که دیدم حوصله نداره. بعدش تلفنش زنگید و خواهربزرگه اش بود و بهش تبریک گفت. خواهرش ارشد قبول شده. آزاد. بعد حرف برادر کوچیکه پیش اومد و مهدی کلی گله کرد ازش که آره، دیگه گندش رو درآورده و اگه فلان قدر حقوق میگیره، دیگه چرا تو ماه، اینهمه مامان رو تیغ میزنه! بعد اونجا به خواهربزرگه اش گفت که چهارماهه بیکار شده. ظاهرا این یکی نمیدونست. بعد به خواهرش گفت: تو این چند سال زندگی مشترک، سه بار من بیکار شدم و هر بارش هم آشتی پام وایساده. چرا زن برادر کوچیکه این کار رو نمیکنه؟ چرا اون روز به من میگه من اگه میدونستم شوهرم اینهمه مشکل داره، عمرا باهاش ازدواج نمیکردم!!!!!!!!!

البته بگم ها، اینجا رو مهدی راست میگه. آخه این دختره خیلی به برادرشوهرم فشار آورد که اگه نیای خواستگاری، ال میکنم و بل میکنم. برادرشوهرم هم خیلی بی عقل بود. هرچی هم که مهدی اینا گفتند، حریف نشدند. حالا فکر کنید دو سال پیش که اینا رفتند خواستگاری، هر دو دانشجوی سال دوم بودند. تو خواستگاری مهدی به دختره و خانواده اش گفته بود که حداقل دو سال از درس برادرش مونده و سربازی هم تازه هست. خب اونم با این فکر با برادرشوهرم ازدواج کرده بود که حداقل چهارسال دیگه میرن سر خونه و زندگی شون.

ولی ظاهرا همه شون رو این خونه باباشون حساب کرده بودند که حتما زودتر میرن سر خونه و زندگی شون.

بعد مهدی اون موقع که سر کار بود، چون مدیراجرایی بود، با یه شرکت دیگه در تماس بود و این برادره، از طریق مهدی رفته بود سر کار.

چهارشنبه فهمیدم اون شرکت داره تعدیل نیرو میکنه و اسم برادر مهدی هم تو لیست تعدیلی هاست!!!!!!! بعد مهدی زنگید به مدیرعامل اون شرکته و شرایط رو براش گفت و ازش خواست یه تجدید نظر دیگه ای بکنه شاید بشه اونجا بمونه!

واقعا به مهدی حق دادم اینقدر داغون باشه. یه چیز دیگه بهش گفتم که بخنده ولی کلا داغون تر از این حرفا بود. گفت: آشتی ولم کن! دیگه بکش بیرون از من!!!!!!!!!

لبام عین یه خط صاف شد و دیگه هیچی نگفتم. دراز کشیدم و با خودم فکر کردم یعنی تا کجا باید بکشم؟!!

ساعت شش و نیم هفت بلند شدم رفتم سراغ آشپزخونه. یادتونه که چه خبر بود! کاشکی عکس میگرفتم از سینک. خب، سرم درد میکنه واسه این کارها!!!!!! بیست دقیقه فقط سرپا پای سینک بودم! هم چیدم تو ماشین، هم قابلمه و ماهیتابه شستم. حسابی تمیز کردم و یه کم جوجه تو یخچال بود که گذاشتنم مانی بخوره و حال نداشتم شام بپزم! خب چیه مگه! شام برای کی بپزم؟ والا!!!!!!!

بعدش یه دور لباسهای خودمو مانی رو انداختم تو ماشین و مهدی گفت که پنجشنبه ظهر جلسه دارند با وکیل درباره خونه باباش. بعدش رفت خوابید تو اتاق. من به مانی شام دادم و بعدش مهدی بیدار شد و گفتم: املت برات بپزم؟ زیر لب غر زدو گفت: نه، شام نمیخورم. منم به روی خودم نیاوردم.

خلاصه اون شب گذشت و پنجشنبه صبح بیدار شدم و اول به مانی صبحونه دادم و خودم هم خوردم و لباسها رو برداشتم از رو رخت خشک کن و همه مانتوها و مقنعه های تیره رو انداختم تو ماشین و به مامانم اس دادم که مهدی ظهر جلسه داره و ما عصر می آییم اونجا. بعدش زرشک پلو با مرغ درست کردم و سعی کردم یه سری ریزه کاری هم انجام بدم. از جمله پر کردن ظرف نمک و زردچوبه و مایع ظرفشویی. ماشین ظرفشویی رو هم خالی کردم و خونه رو جمع و جور کردم و هم چی مرتب شد. بعدش ماکارونی آبکش کردم گذاشتم خنک بشه و سس درست کردم واسه سالاد ماکارونی. زیتون و ذرت هم داشتم و ریختم توش. فقط کالباس و خیارشور نداشتیم.

ساعت یک ناهار آماده بود. مهدی یکربع به یک از رختخواب بیرون اومد! با هم سرسنگین بودیم. بهش گفتم: من کالباس و خیارشور میخوام! رفتم و برگشت و دیدم فقط کالباس خریده. گفتم: خیارشور کو؟ گفت: نشنیدم بگی خیارشور. فکر کردم فقط کالباس میخوای.

ناهار رو کشیدمو خوردیم با هم. مهدی یک و نیم رفت بیرون و منم افتادم به جون آشپزخونه و اول سالاد ماکارونی رو درست کردم و تو ظرف دردار ریختم و گذاشتم تو یخچال. بعدش حسابی شستم و تمیز کردم و طبق قولم به مانی، رفتم که باهاش کارتون ببینم و بعدش قرار شد با هم بخوابیم. تازه چشمام گرم شده بود که بیدارم کرد:

مامان! من گشنمه!

خیلی بهم زور داشت. گفتم: خب اون موقع که سر ناهار میگم غذاتو کامل بخور، حواست پی بازیه! بعد گفت: گوشم درد میکنه! یه کم گوشش رو مالیدم و غذا آوردم خورد. ولی تو خواب بود ها! هی چشماش بسته میشد وسط غذا خوردن. بعدش در حالیکه خواب بود گفت: مسواک نزدم! ترسیدم خوابش بپره. گفتم: عیب نداره. بخواب، عصر که پاشدی، مسواک بزن!

بعدش بغلش کردم و بردم گذاشتم سر جاش. اونوقت دیدم خواب خودم که پریده. پس بیام فیلم ببینم! حس خوبی بهم دست داد از اینکه تو هفته، دو ساعت میتونه مال خودم باشه. تو خونه خودم، بدون مزاحم و غرغرهای کس دیگه ای!

یه بالش و ملافه آوردم رو کاناپه گذاشتم و فیلم رو گذاشتم تو دستگاه. چرک نویس. ولی تی وی روشن نشد. هرچی شاسی کنترل رو زدم، روشن نشد. یه دفعه صدای جیغ مانی بلند شد.

رفتم دیدم داره تو خواب گریه میکنه. هی میگفت: آی گوشم!!!!! آی گوشم!!!! سعی کردم براش بمالمش. ولی الهی بمیرم. اصلا آروم نمیشد. فوری زنگیدم به آژانس! اونم هی تو خواب بود و میگفت: پیشم بمون. گفتم: آلان میام! فوری شلوار رو کشیدم به پام و مانتو شالم رو هم سرم کردم. بعدش دفترچه و کیف پولم رو هم برداشتم و زود شلوارش رو عوض کردم و ماشین اومد و رفتیم بیمارستان مدائن. از ماشین که پیاده شدیم مانی گفت: نریم!!!!

گفتم: ببین مانی! خدا مواظبته. دکتر هم کارش رو بلده، منم که کنارت هستم. پس ناراحت نباش. بدون گوشت حتما خوب میشه. منم پیشت می مونم. باشه؟ گفت: باشه. بغلم کن.

بغلش کردم و رفتیم اورژانس و یه خانم دکتر مهربون شیفت بود که قبلا هم مانی رو برده بودم پیشش. اتفاقا ما رو هم شناخت! بعدش مانی رو معاینه کرد و گفت: تازه عفونت گوشش شروع شده و حتی هنوز به لنف ها هم نرسیده. یه سری دوا و قطره براش نوشت و اومدیم خونه. سر راه هم دواهاشو گرفتم و برگشتیم خونه و مانی نمیذاشت قطره رو بریزم تو گوشش. البته بیشتر خوابش می اومد و نحسی بی خوابی رو میکرد. گذاشتمش رو پام که مهدی درو باز کرد و اومد گفت: چی شده؟؟؟!!!!!

شرح ماوقع رو گفتم و قطره رو ریختیم تو گوشش و دواها شو هم دادیم بهش و همون موقع وسایل رو جمع کردیم که بریم خونه مامانم اینا. دیگه ساعت نزدیک پنج بود. جمع کردیم و مهدی هم اتفاقا ایکس باکس رو آورد که شب بریم خونه خاله ام طبق قرار قبلی.

من که یه کلمه هم نپرسیدم از جلسه. چون بدش میاد! این مدلی دیگه نوبره، ولی خب دیگه اینجوریه! کاریش هم نمیشه کرد. مثلا فکر کنید هفته پیش تصمیم گرفتیم یه گوشه خونه رو دیوار کاذب بذاریم که یه اتاق کوچیک واسه مانی درست بشه. اتاق که چه عرض کنم! بعدش که من به داداشم گفتم و قیمت گرفتم، مهدی میگه: حالا دست نگه دار تا ببینیم چی میشه! میگم مگه خبریه. میگه: حالا بذار ببینیم چی میشه!

خب من نمی فهمم. این اگه یه زن کنه داشت که تا از دهنش حرف نمیکشید بیرون ولش نمیکرد، تکلیف چی بود؟ خب یه کلمه بگو چی شده!!!!کلافه

بعدش رفتیم خونه مامانم اینا و اونا هم مانی رو بغل کردند و حسابی نازش دادند و جاانداختند بگیره بخوابه. اونم نامردی نکرد و تا ساعت هشت خوابید. ولی وقتی بیدار شد، حالش خوب بود. با خنده از اتاق بیرون اومد و گفت: مامان اشتی جونم! دیگه گوشم درد نمیکنه.

بعد مامانم بغلش کرد و گفت: مریض شده بودی؟ مانی گفت:

اشکالی نداره. خدا مواظبم بود!!!!!!!

آخه یه زمانی خواهرشوهر بزرگه ام میگفت: یه عروسک ماسه مانی بخرید و بگید این مواظبته و همیشه کنارته. نمیدونم از نظر روانشناسی، چه ریشه ای میتونه داشته باشه. ولی من همون موقع مخالفت کردم و گفتم: خب چه اشکالی داره بچه از همین الان با خدا آشنا بشه و بدونه اون مواظبشه. نه یه عروسک بی روح و ناتوان! ممکنه بحث خدا، برای بچه سنگین باشه. ولی وقتی از بچگی هی از خدا بگیم و از صفات مهربونی و نگهدارنده خدا که همیشه مواظبمونه و کمکمون میکنه، خب بچه، خدا رو با همین صفات قشنگ میشناسه و همیشه به خود خدا پناه می بره.

من یادمه پدر و مادرم همیشه از مهربونیهای خدا برام می گفتند. تا جایی که من وقتی اول دبیرستان بودم، واقعا شیفته خدا شده بودم. رفتم سراغ متنهای عرفانی و چون پدرم هم شهرام ناظری گوش میداد، قسمت بزرگی از عرفانی که می شناسم، با آهنگهای شهرام بود.

الان هم دلم میخواد همچین خدای مهربونی رو به مانی نشون بدم. حالا تا بزرگ بشه و خودش، خدای خودش رو بشناسه.

امید به خدا.

خلاصه همون شب مهدی و داداشم دیگه پشیمون شدند برن خونه خاله ام برای ایکس باکس. اینم بگم که خاله ام اینا رفتند مشهد و خونه شون خالی بود. برای همین میخواستیم بریم اونجا.

خب، اینجا یه جریانی اتفاق افتاد. وقتی همون پنجشنبه عصر رسیدیم خونه بابام اینا، دیدم همه شون دارند از بحث جنجالی پرسپولیس حرف می زنند. بعد گفتند: آشتی! مگه تو خبر نداری؟ گفتم: نع! مگه چی شده؟

ظاهرا روز چهارشنبه، رئیس هیات مدیره پرسپولیس، ساعت ده صبح، درخشان رو میاره تو زمین و میگه: برو بچه ها رو تمرین بده!!!! در حالی که نه حکم زده بودند برای علی دایی، نه اصلا روحش خبر داشته!!! درخشان هم به محض اینکه پاشو میذاره تو زمین، همه هزار و خرده ای تماشاچی که برای تماشای تمرین اومده بودند میگن: درخشان حیا کن، پرسپولیس رو رها کن!

یعنی ببینید چقدر بی صاحبه همه چی. بعد مدیرعامل پرسپولیس (رحیمی) حاضر نمیشه علی دایی رو برداره، ساعت دو همون روز، خودش هم برکنار میشه! ماشااله اینقدر که همه چی رو حساب و کتابه! خب باشگاه محترم! اگه واقعا علی دایی رو نمیخواستی، باهاش حرف میزدی و میگفتی ما تو رو نمیخوایم. دیگه این حرکات جهان سومی چیه آخه!! البته من جای درخشان بودم قبول نمیکردم. این یه چاه ویله! سر سالم به گور نمی بره!

حالا دیشب به مهدی میگفتم: به نظرت علی دایی میره برای بیمه بیکاری؟؟!!!!قهقهه

خلاصه اینجوری و همون پنجشنبه شب مهدی گفت: حالا فهمیدی من چرا اینقدر دیشب ناراحت بودم؟؟!!!!!!!! گفتم: خب تو چی؟ بالاخره فهمیدی من تا کجا باید تقاص ناراحتی کسانی رو بدم که اصلا ربطی من به ندارند؟

آخه همون چهارشنبه شب، حرفمون شد و پریدیدم به هم!

بعد بهش گفتم: اینهمه میری مشاور، خب به نظرت تاثیری هم برات داشته؟ گفت: خب پرخاشگری هام کم شده. ولی واقعا نمیدونم چرا همه این مشکلات، اینقدر روم تاثیر میذاره.

اونجا هیچی بهش نگفتم. ولی یه جورایی بهش حق دادم. نه در مورد پرسپولیس. در مورد مشکلات خانواده اش که واقعا دهنشو سرویس کرده. هی سر خونه و جهیزیه اون خواهر و شوهر نکردن این خواهر و دعواهای برادر و اووووووووووه چه خبره! همه هم اول و آخر به این می زنگند. خب هرکی هم باشه یه توانی داره دیگه. می ترکه. کجا می ترکه؟ وقتی زنش از بیرون میاد و خسته و کوفته میخواد آخر هفته آرومی رو با شوهرش داشته باشه. اونوقته که حوصله نداره.

بگذریم.

خلاصه پنجشنبه شب مانی بهتر بود و شب همونجا خوابیدیم و همین کمک کرد من جمعه تا ساعت نه و نیم بخوابم. چون مانی از ساعت هشت بیدار شد و رفتم پیش بابام اینا و اونا بهش صبحانه دادند و حالش هم شکر خدا خوب بود.

جمعه قبل از ظهر رفتیم بازارروز خرید کردیم و مهدی خیلی راضی نبود و حال نداشت بلند شه از جاش (آدم یاد لوسیفر گربه سیندرلا می افته!) ولی به زور بلندش کردم که با هم بریم!

رفتیم مواد شوینده خریدیم که شد صد و سی و دو تومن! من دادم. بعد رفتیم برنج خریدیم که شد صد و خرده ای، مهدی داد! بعد مهدی گفت: حالا هفته دیگه میای میگی مواد شوینده نداریم!!!!!!! خندیدمو گفتم: اگه هر روز مواد شوینده هم بخوریم، تا دو هفته دیگه هم تموم نمیشه!!!! خنده اش گرفت و روشو کرد اونور.

بعدش رب و سرکه هم خریدم و حسابی لخت شدیم و برگشتیم خونه. من اینجوری دوست دارم خرید کنم! کلی. نه اینکه هر روز بری بگی آقا یه مشت برنج بده، آقا یه پیمانه شوینده لباس بده!!!!!

بعدش هم به نظرم این کار، ایمان فعاله! همه اش با خودم گفتم: مهدی قراره بره سر یه کار خوب و کلی هم درآمد داشته باشه. باید اونجوری خرج کنم که انگار مهدی سر یه کار خوبه. مثل اون وقتها خرج کنم که درآمدش خوب بود. آره داداش! اینجوریاس!

بعدش اومدیم خونه و خواستم برم حموم که دیدم مامانم سبزی خوردن خریده. پاک کردم و شستم و بعدش رفتم حموم و بعد هم ناهار و داداش کوچیکه و خانمش هم اومدند و عصر هم رفتیم خونه مادرشوهر. مادرشوهر هم ازم قول گرفت که دوشنبه مانی رو از صبح ببرم پیشش. گفت: چند وقت پیش تو پارک دیدم همه با نوه هاشون اومده اند. گفتم: ما هم دلمون خوشه نوه داریم.

گفتم: تا مانی مدرسه نمیره، هر روزی که خواستید بگید من بیارمش. منتها اولا روز زوج باشه که بتونم برم و بیام، دوم اینکه از دو روز جلوتر بهم بگید. خوشحال شد و گفت: باشه.

اینم از این.

شب هم که برگشتیم خونه، مانی هی تو خواب نق میزد. مهدی هم خدایی تا صبح همه اش رو سرش بود. من که هی میخوابیدم، هی بیدار میشدم. تا بالاخره صبح شد. هیچیش هم نبود. حتی مهدی بردش دستشویی. دواهاشم داریم سر وقت بهش میدیم. خلاصه صبح پاشدم وسایل رو گذاشتم تو ماشین و مهدی رو هم بیدار کردم مانی رو بیاره. شیر و موز نداشت مانی واسه امروز. اوایل بود و هنوزاز طرح بیرون نرفته بودم که یادم افتاد دفترچه های قسط خونه بریانک رو نیاورده ام. دوباره برگشتم وقتی رسیدم سر کوچه مربی مانی، دیدم وایساده. زود رفتم شیر و موز خریدم و اومدم و سوار شدیم و گفت: فکر کردم تو ترافیک موندی. گفتم: نه بابا چیزی جا گذاشته بودم مجبور شدم برگردم.

بعدش رسیدیم در مهد و مانی رو گذاشتم و اومدم اداره. نون هم نخریده بودم. رفتم سر راه دو تا نون هم خریدم و 07:29 کارت زدم! با بچه ها صبحانه خوردیم و الان هم نشسته ام سر پست نوشتن.

دیشب خواب دیدم رفته ام خونه خاله بزرگه ام. همون که سر پسرش، دیگه تقریبا باهاش ارتباط نداریم. بعد تو خواب، دیدم خاله ام جاشو انداخته تو پذیرایی خونه شون. با خودم گفتم تو خواب که نمیدونم خاله ام تا کی زنده است! برم پیشش بخوابم و استفاده کنم از وجودش! بعد وقتی خواستم برم کنارش جابندازم، دیدم مادرمادرم خوابیده. با خودم گفتم: خب نه، پیش این یکی بخوابم. معلوم نیست تا کی زنده است. (تو خواب یادم نبود که ایشون نوزده سال پیش فوت کرده!) بعد کنار مادربزرگم خوابیدم و اونم پیشم گله کرد از پسرخاله بزرگه ام! گفت: ازش ناراحتم. (همون که رفت سر زنش، زن گرفت!) گفت از اون و یکی دو تا دیگه از بچه های این دخترم ناراحتم.

خیره ایشالا. نمیدونم چرا چند شبه خواب خونه این خاله ام رو می بینم. خب من همیشه عاشق این خاله ام بودم و هر وقت میرفتم خونه شون، دلم نمیخواست بیرون بیام از بس که خوش میگذشت!!! خیر باشه ایشالا.

چه پستی شد. شلم شوربا!!!!!!

[ شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ