چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. میدونم روز فرده. ولی رئیسم امروز نیست و منم الان فرصت دارم بنویسم! خدا رو شکر!قلب

امروز صبح ساعت 06:15 که موبایلم آلارم داد، بیدار شدم و اولین کاری که کردم، دستامو بردم بالا که دستامو بگیره کمک کنه بلند شم. یه حالی میده که نگو. امتحان کنید یه بار. دستاتونو بگیرید طرفش که بلندتون کنه. بعد یه کم چرخیدم تو رختخواب و بلند شدم به آرایش کردن و رفتم سراغ یخچال و خوراکی ها رو گذاشتم تو کیف خودم و مانی. ایشالا نصیبتون بشه اگه بچه ندارید! هی خوراکی بذارید تو کیفش!!! بعدش هم زیپ کیفش رو کشیدم و یه نصفه آدامس انداختم تو دهنم و رفتم سراغ مانی که بیدارش کنم. گریه کرد که نمیام، خودت برو!

 


مهدی هم داشت نازش میکرد که بیدار بشه! هی من و مهدی نازش رو کشیدیم که بیدار بشه و آخرش گریه کرد و گفت: برو سر کار من نمیام! گفتم: باشه. از اتاق بیرون اومدم و رفتم وایسادم تو هال. از اتاق بیرون اومد و گفت: کیفمو نبر. گفتم: بیا کیفت! دیگه دوستم نداری؟ گفت: نه!

بعد دوباره گریه کرد و گفت: دوستت دارم. باهات میام! گفتم: پس باشه گریه نکن. بیا کفشتو بپوش بریم. امروز میخوایم سوار تاکسی بشیم. خلاصه راه افتادیم و تاکسی هم نبود و تا سر کارگر پیاده اومدیم. بگذریم که اول نمی اومد و بغلش کردم و بعدش دیدیم کفترها دارند دونه میخورند تو پیاده رو و یه کم اونا رو تماشا کردیم و یه سری کلاغ هم بودند که به مانی گفتم: ببین صبح شده! همه بیدار شده اند و دارند صبحونه میخورند!

خلاصه سوار ماشین شدیم و رفتیم انقلی و از اونجا هم ماشین گرفتیم و رفتیم در مهد. اونجا هم یه بساطی داشتیم ولی بالاخره بنده تشریف آوردم و سر راه هم نون خریدم و اومدم شرکت. یکربع به هشت کارت زدم!!!!! البته رئیسم امروزم نیست و برای همین رفتم نون خریدم! آها! سر راه هم رفتم آزمایشگاه جواب تست انگل مانی رو هم گرفتم.

خلاصه تو شرکت هم کارها رو راست و ریست کردم و یه دفعه از بانک مسکن زنگیدند که بیا فلان کار رو بکن!

یادتونه قبلا هم گفته ام براتون. ما سر این خونه بریانک وام گرفته بودیم. یعنی نفر قبلی گرفته بود و ما چند ماه بعدش، خونه رو با وام خریدیم. تا یه آشنایی پیدا کردیم نزدیک دو سال پیش که یه نامه ای برامون گرفت از بانک مسکن که می تونستیم ده درصد باقیمانده وام رو بدیم و بعدش خونه دیگه از رهن بانک دربیاد و به اسم خودمون بشه. تا اینجا رو داشته باشید.

خب من خوشبخت که کارمندم! شوهرخاله  و خاله منم که صبح تا شب و شب تا صبح بیکارند ولی خب، بنا به همون بیکاری، از انجام کارها عاجزند! کارها رو تا یه جایی من و خاله ام انجام دادیم و سپردیم دست شوهر خاله ام! اینکه میگم شوهرخاله ام بیکاره، واقعا بیکاره ها! قبلا رو ماشین سنگین کار میکرده و الان دیگه داده دست راننده. فقط از صبح تا شب خاله و دخترخاله محترم رو می بره و میاره که یه وقت خسته نشن خدای نکرده! تا اینجا به خودشون و شیوه زندگی شون مربوطه. ولی فکر کنید نزدیک دو ساله هم من التماس میکردم شوهرخاله ام بره دنبال این کار، هی امروز، هی فردا! تا دیگه ول شد به امان خدا و دیگه تصمیم گرفتیم اون خراب شده رو بفروشیم! (ایشالا واسه خریدارش خیر داشته باشه! من یکی رو که فقط دق داد!) خلاصه همه کارها هم نصفه و نیمه انجام شده بود.

امروز صبح بانک زنگید و گفت: فلان فلان شده ها! چرا من هرچی میزنم تو سیستم، میگه اینا مدارک آورده اند واسه اینکه از رهن بانک در بیارن خونه رو؟ شما مگه چه کار کردید؟ منم پشت تلفن واسه یارو توضیح دادم که اینجوری بوده و اونجوری بوده.

دیگه فقط اینو داشته باشید از روند طولانی این جریان که همون دوسال پیش، بانک مسکن دفترچه های قسط رو جمع کرد و به جاش کارت داد. به ما هم کارت تعلق گرفت ولی شعبه، کارت رو دستمون نداد! کارت رو ضمیمه پرونده کرد و گفت: برید دنبال صلح، بعدش بیایید کارت رو بدم بهتون. منتها چه میدونستیم دو سال طول میکشه!!!!!!!

خلاصه امروزم که من رئیس نداشتم، خانواده مکرم و معظم خاله هم در مشهد به سر می برند به امر خطیر هواخوری! خب خسته اند طفلی ها، می فهمی؟ خسته! منم هماهنگی های لازم رو کردم و یه ماشین در اختیار گرفتم که به خیال خودم برم انصراف بدم از اون غلط مربوطه و بگردم. ساعت نه و نیم رفتم و تقریبا ده دقیقه به یازده برگشتم!!!!

این از این!

پریشب با مهدی می حرفیدم که گفتم: یه شب بریم پیتزا پاشا؟ تا حالا چند بار خواستیم بریم، ولی زدی زیرش! گفت: باشه بریم. فردا شب بریم! یعنی دیشب!

خلاصه دیروز که با مهدی می حرفیدم، قرار شد شب بریم. دیروز که رفتم دنبال مانی و با هم برگشتیم خونه، رو کاناپه ولو شدم و گفتم: پس تا قبل از اینکه بریم، فیلم طبقه حساس رو بذار ببینیم. گذاشت دیدیدم و به نظر من روند فیلم خیلی یکنواخت بود. من واقعا عطاران رو دوست دارم. سوژه فیلم هم بکر و جالب بود. ولی اوایلش کسل کننده بود به نظرم. تا جایی که ساعت هفت و نیم دیگه حاضر شدیم و رفتیم شام بخوریم و برگردیم!

برگشتیم و بقیه فیلم رو دیدیم. نیم ساعت آخرش یه کم هیجان داشت. البته به یه بار دیدنش می ارزه!

بعد از فیلم، دیگه به پاک کردن آرایش و مسواک گذشت بعدش یه کم زرشک پلو تو یخچال بود که کشیدم واسه خودم و واسه مانی هم یه دونه هلو شستم و با تخم مرغی که براش پخته بودم گذاشتم تو ظرف و همه رو تو یخچال.

آها اینو بگم از تخم مرغ! از بیرون که برگشتیم، یه تخم مرغ گذاشتم بپزه. بعد رفتیم به فیلم دیدن. بعد از تقریبا چهل دقیقه دیدیم یه صدایی میاد. مهدی گفت: صدای چیه؟ گفتم: هیچی بابا! همسایه های با فرهنگ دارند از بالا آشغال می اندازند تو کوچه! گفت: نه، صدای آشغال نیست.

رفت تو آشپزخونه و گفت: تخم مرغ بدبخته که ترکیده!!!!!!!

گفتم: زیرش رو خاموش کن! دیگه به خودم زحمت ندادم از جام پاشم! خب دراز کشیده بودم!!!!!!نیشخند

نکته جالبش اینه که وقتی آخر شب رفتم یه تخم مرغ دیگه بپزم، دیدم تخم مرغ سالمه!!!!!! یعنی چی می تونسته شده باشه که مهدی، تخم مرغ سالم رو، ترکیده دیده باشه!!!!!!!قهقهه

یه چیزی بگم براتون حالا به من بخندید! فقط خدا کنه براتون نگفته باشم! (هوش و حواسو ببین فقط!!!)

از یه ماه پیش، من هی میدیدم به در و دیوار شهر، یه بنر آویزون کرده اند و روش عکس مثلا بارش بارونه و روش هم نوشته: باز باران!

اینو خیلی جاها میدیدم. دو سه هفته پیش که از کرمانشاه برمیگشتیم، نزدیک تهران هم دیدم این بنر رو. مثلا چند کیلومتری تهران. خیلی با حس، به مهدی رو کردم و گفتم: می بینی کار جالب شهرداری رو؟! همه جا این بنرهای باز باران رو آویزون کرده اند که مردم هر روز اینا رو ببیند و نگرش جمع بشه برای بارش بارون!!!!!!!!! تا از این خشکسالی در بیاییم!!!!!!!!!قهقههقهقهه

بعد از چند روز اخبار استان داشت پخش میشد و فهمیدیم این باز باران، نمایشگاه لوازم التحریره!!!!!!!!!! مهدی رو کرد به من و گفت: که اینطور! پس شهرداری میخواد نگرش جمع کنه واسه بارش بارون!!!!!!!

من:نیشخند

مهدی:متفکر

نگرش:ابله

شهرداری پس از طرح تفکیک جنسیتی:گاوچران

شماها در حال تاسف از خوندن مطالب این وبلاگ:ابرو

دوست عزیزی به نام آوا سوالی از من پرسیدند به صورت خصوصی. ولی هیچ آدرس میلی نبود اونجا. خب من چه جوری جواب بدم؟؟!!چشمک

[ یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۸:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ