چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز روز خیلی شلوغی بود. همکارم که واسش کار پیش اومده بود، طرفهای ساعت دو رسید. من و اون یکی همکارم رسما از پا افتادیم. بعدش یه سری کارها از ساعت دو شروع شد. خاطر مبارکتون که باشه، قرار بود دیروز بریم اکباتان. من گفتم خب، کارها تا چهار تموم میشه و اون موقع میشه بریم خونه. که البته مهدی گفت یه جلسه واسش گذاشته اند که تازه چهار شروع میشه! گفتم پس خودم چهار برم که تا برسم و آماده بشیم، مهدی هم رسیده و میریم.

از ساعت دو، صدور یه بیمه نامه، ما رو رسما به فنا داد. یعنی ما یه سری جنس باید جابجا میکردیم، که آقایون رئیس ویرشون گرفته بود که حتما بیمه بشه. حالا فکر کنید این اجناس از فرودگاه تا اینجا بدون بیمه اومده بودند!!!!!!!!کلافهولی این مدیرمون اصرار پشت اصرار که باید بیمه بشه. خب بشه، ما که حرفی نداریم. ولی مشکل اینجا بود که همین صدور بیمه، تا ساعت چهار و نیم طول کشید. یعنی فکر کنید بیمه هم منتظر مجوز بود چون مبلغ فوق العاده بالا بود. ما هم اینور منتظر. همه هم زرت زرت می زنگیدند به من که چی شد!

حالا اینو داشته باشید تا یه چیز دیگه بگم. من توی قسمت فنی هستم. یه سری فاکتورها اگه از طرف ما اکی بشه، واسه پرداخت دیگه میره مالی. یه شرکت بیچاره ای یه مدتی بود هی پیگیری فاکتورهاشو میکرد. که در قسمت ما، و به خاطر عدم تایید ما، همینجوری مونده بود. من پیگیری کردم و مسوولیتش رو به عهده گرفتم و قول دادم که تا دوشنبه از طرف ما بره. یه سری کارها داشت که بماند. تا دوشنبه انجام شد و دوشنبه صبح رفت واحد مالی. حالا از دوشنبه صبح، اون شرکت نگون بخت، هی به من میزنگید که چرا تو مالی کسی جواب نمیده؟؟!! من هی وصل میکردم. دوباره یارو بعد از نیم ساعت می زنگید. من هی وصل میکردم. اینقدر هم کارم زیاد بود، یه بار به ذهنم نرسید که چرا مالی تلفنشو جواب نمیده. تا اینکه دیروز تو خرتوخری بیمه و فکس و مجوز، ... دوباره شرکته زنگید. من یه لحظه به خودم اومدم که یعنی چی؟ من بچه های مالی رو اینهمه می بینم. چرا برنمیدارند؟ به مسوول دفتشون زنگیدم، میگه: آخه پول نداشتیم بدیم، منم برنداشتم تلفن رو!!!! گفتم وقتی پول نداریم چی بگم به یارو!!!!!!!! یعنی میخواستم اول خودمو بکشم، بعد اونو. عصبانی

میگم تو مسوول دفتر مالی هستی. مسوولیت این دفتر با توئه. گوشی رو بردار و بگو الان چکتون حاضر نیست. بعد از رئیست بپرس کی حاضر میشه، به یارو وقت بده و بگو فلان روز و لطفا تا موعدش دیگه نزنگید تا من بهتون خبر بدم. این دیگه کاری داره؟ چرا موش و گربه بازی درمیاری؟ چرا کارتو می اندازی گردن واحد ما؟

ولی خب خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم. رئیس خزانه داری هم اومد، بهش گفتم. دهنش یه متر باز مونده بود. گفت: من به این دختره گفته ام که فلان روز حاضر میشه!!!!!! که بهشون بگه!!!!!!!!!!»

دیگه ولش کردم و اومدم سر کار خودم. بعدش هم رسیدم خونه و آماده شدیم با مامانم و مانی، زنگیدم به مهدی که کی میرسه، که ساعت شش خرده ای تازه از شرکت  راه افتاده بود. توی اون ترافیک تا میرسید، معلوم نبود کی میشد که بریم. مامانم هم هی میگفت: «میخوای بریم چه کار؟ الان مهدی خسته است. حوصله نداره! ولش کن بابا. نریم. بیکاری؟!»بابا هم که خوابیده بود، هر نیم ساعت یه غری میزد در مورد رفتن ما که «چی بشه، حالا نرید مگه چی میشه.» گفتم ول کن بابا! نمیریم اصلا. وقتی مهدی زنگید که من پایینم، گفتم عزیزم تو خسته ای! بیا بالا. بعدا میریم!!!!!!!!! گفت: آخه من چهارشنبه هم جلسه دارم. (که البته من میدونم جلسه مشاوره است ولی به من نمیگه!) گفتم: مهم نیست. حالا پنجشنبه جمعه میریم!!! خلاصه خیال مامان و بابام راحت شد و ما نشستیم تو خونه!!!!!!خنثی

شخصیت مهربون همه جانبه مامانم که خاطر مبارکتون هست؟! مواظب همه است. الان مهدی خسته است. الان حوصله نداره. نریم. فلان میشه... بهمان میشه... بابام هم که کلا با همه چی مخالفه!!! با هر رفتنی !!!

حالا کی اکباتان بطلبه و بریم، خدا داند.لبخند

[ چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ