چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر و شادی و نیکی و برکات و همه چیزهای خوب. واقعا امروز حالم خوبه. واسه همه تون هم خوبی از خدا میخوام. یه دنیا برکت و آرامش و سلامتی. برای شماها و هرکس که اینجا رو نمیخونه! یعنی واسه همه مردم.

هوا که توووووووپه! نه گرمه و نه سرده. خنکای پاییز و نفسی که هر لحطه آدم رو زنده میکنه. من که خیلی لذت می برم.

 


یعنی فکر کنید یه ساعته این صفحه بازه ولی من هنوز نتونسته ام بنویسم!!! نه که چیزی نداشته باشم ها! عمرا اگه فکر کنید چیزی نداشته باشم بگم!!!!!! نیشخند هی، کار تو کار پیش میاد که بهتون میگم.

خب، اینو اول بگم که دیروز ظهر رئیسم اومد از مسافرت و قرار بود نیاد شرکت ولی اومد. بعد کارهاشو کرد و رفت جلسه بیرون از شرکت. قبل از رفتن هم یه بسته نایلون که چسب کاری شده بود داد بهم و گفت قابل شما رو نداره! تشکر کردم و گفتم راضی به زحمت نبودم و گذاشتمش تو کشو. در فرصت مقتضی یه نگاه کردم و حس کردم مثلا یه پارچه مشکیه که روش گلهای قرمزه! گفتم حتما روسریه، یا چادره یا یه پیرهن که البته بعید میدونستم یه آقا مثل ایشون که محجوبه، لباس بیاره واسه کارمندش! تا اینکه گوشه اش رو باز کردم و دیدم زرشک و زعفرونه!!!!!!!! قهقهه یعنی صحت حدسم تو حلقم! کلا تازگی ها خیلی قشنگ میزنم تو خال!قهقهه

خلاصه اینا رفتند جلسه و یکی از همکارهای قدیمی ام که میخواست بیاد شرکت و این مهربونا یه سال و نیمه که جلوشو گرفته اند، بهم زنگید و حرفیدیم! و بهم گفت که آشتی جان دلم نمیخواست بهت بگم ولی باید بدونی و در جریان باشی. بعد از اون کودتایی که تو شرکت بر علیهت انجام شد و اون دعوا و مرافعه ها (که یادتونه، همین دو هفته پیش) منابع انسانی منو صدا کرد و باهام حرفید و گفت بیا پیش آشتی بشین کار کن! ولی آشتی! اینقدر از تو بد گفت که بغض گلومو گرفته بود. هی میگفت: همه نوکر آشتی هستند. ساعت پنج به خاطر بچه اش میذاره میره!!!!!!! (این در حالیه که مدیرعامل دیگه خیلی وقته که خودش تا قبل از پنج میره و عملا کسی نیست!) آشتی همه زندگیش وسط شرکته و میره اپیل وسط ساعت کار! (خب ما مرخصی ساعتی داریم واسه همین. منم هر پنجاه روز یکبار میرم اپیل!!!) هیچ پنجشنبه ای هم نمیاد! (که این ماه، دو تا پنجشنبه من باید بیام. که یکیش رو فردای عروسی خواهرشوهرم اومدم)بعدش فلان کارمند پدرش مریضه بیچاره و هر روز باید بره ظهر به باباش سر بزنه. اون یکی طفلکی به پیشرفتش فکر میکنه و میره کلاسهای مختلف. خب باید بره به کارش برسه. اون یکی تو تهران تنها زندگی میکنه و درگیر زندگی مجردیه! خب طفلی ها همه درگیرند و منتها همه اسیر آشتی و بچه اش هستند!!!!!!!!!

و کلی چرت و پرت دیگه! بعد که این خانم محترم مدیر منابع انسانی اینا رو به دوستم میگه، اونم میگه: من نوکر پدرتم. اینایی که داری به آشتی میگی، فردا همین ها رو به منم میگی. چون منم بچه دارم! اگرم بیام اینجا، هفته ای یه نصفه روز باید برم به درس و مشق بچه ام برسم!

بعد به خودم گفت: آشتی! حس کردم تو اون شرکت همه حق دارند، به جز تو و بچه ات! خب فردا همین ها رو در مورد منم میگه. چون منم بچه دارم.

راستش بچه ها! اینا رو که گفت، ناراحت شدم. آخه خیلی وقته که دیگه کسی جای من ننشسته. اون دو روزم که نبودم، سه نفری اعتصاب کردند و این دوستم هم گفت: آشتی! اینطور که اون خانم گفت، خود اینم در جریان اعتصاب بوده چون گفت: بچه ها دیگه از دست آشتی خسته شده اند!!!!!!!!!!

حالا من براتون میگم جریان رو! این خانم بسیار عزمش رو جزم کرده که منو از اینجا برداره. اینو مطمئن باشید. همه اش هم با خیرخواهی میگه: آشتی! من تو رو از اینجا برمیدارم که یه جای دیگه باشی اینقدر اذیت نشی!!!!!!!! و میخواد مهره خودشو بذاره اینجا که به مدیرعامل نزدیکتر بشه. و یه علت چپ افتادن این خانم با من، اینه که من با بچه های مالی خیلی خیلی خوبم. و این خانم با بچه های مالی بده!!!!! و از هر فرصتی استفاده میکنه یه ضربه ای به مالی بزنه!!!

وگرنه، دیگه خیلی وقته که کسی اینجا جای من نمی شینه، کسی به جای من نمیاد و کلا از این نظرها بایکوت شده ام!چشمک خب، من درخواست نیرو کرده ام و اگه اون نیرو رو بهم بدهند، کلا رابطه من باهاشون قطع میشه. الانم اونا با من رابطه دارند البته خصمانه! ولی من فقط راه سکوت و توکل به خدا رو در پیش گرفته ام. راستش نه در توانمه، نه در حوصله امه که بخوام بجنگم. بذار اونا هی با سایه من بجنگند!

یه کم ناراحت شدم بعد از تلفن دوستم. ولی کم کم آروم شدم و بازم پناه بردم به خودش. گفتم تو میدونی همه چی رو. من نمیگم هیچی بهت. فقط بدون همه چی دست خودته. به تو پناه می برم از دست بدخواهان! بعد خودمو انداختم تو بغلش و بهش گفتم تو میدونی این زن داره پشت سر من دروغ میگه. هی میگه آشتی پنجشنبه ها نمیاد و وسط روز میره و این در حالیه که من بالای دویست ساعت مرخصی طلب دارم. ولی عیب نداره. خدا بزرگه. حالا بهتون میگم چرا خدا بزرگه.

خلاصه رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم خونه. ماشین هم که نداشتیم. داداشم هم زنگیده بود که شب میاد خونه مون. تصمیم گرفتم شب عدس پلو درست کنم. بعدش اول رفتیم واسه مانی دو جفت جوراب خریدیم، جفتی چهارهزار تومن!!!! بعد من برای اینکه بفهمم اندازه اشه یا نه، گفتم: مشت کن! مشت کرد و کفه جوراب رو دور مشتش گرفتم و دیدم اندازه است! این یه شیوه بود که مامانم از بچگی، اندازه جوراب هامون رو می فهمید!!!!!!!

بعد سوار ماشین شدیم به طرف فاطمی و از اونجا هم انقلی و کلی هم پیاده اومدیم. ساعت شش مهدی زنگید که کجایید؟ گفتم با پای مانی اومدن، اینقدر دیر رسیدن هم داره دیگه. خلاصه رسیدیم و ولو شدم رو کاناپه و جم نخوردم از جام. واقعا خسته بودم و خوابم می اومد. شش و نیم بلند شدم یه بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم. مامانم اینا عادت دارند عدس پلو رو با گوشت چرخ کرده میخورند. اونو عین مایه ماکارونی درست می کنند و عین خورش میریزند روی عدس پلو! اینم از فرمایشات داداشمه که میگه غذا، خشک نباشه!

بعدش دوباره رفتم دراز کشیدم و دیگه ساعت هفت و ربع بلند شدم به انجام کارهام. عدس گذاشتم بپزه و برنج خیس کردم و کاهو و خیار و گوجه شستم و دیدم اصلا حس ندارم مایه ماکارونی درست کنم. بسته گوشت رو برگردوندم تو فریزر و با خودم گفتم: بعد از یه روز خسته کننده، حالا اینم نباشه، طوری نمیشه. 

خلاصه چای هم دم کردم برنج رو هم لابلا با عدس ریختم و گذاشتم دم بکشه.واسه داداشم و وسایل شام رو حتی حاضر کردم و داداشم رسید و  سالاد هم درست کردم گذاشتم تو یخچال.

لباسهای مانی رو از تو کیفش درآوردم و دو دست لباس تمیز برای امروزش گذاشتم. به شورت و زیرپوش! چون قراره امروز عمه اش ببرتش حموم! گفته بودم. نه؟ که مامان مهدی چند روز پیش گفت: همه با نوه هاشون میان پارک و منم گفتم: یه روز میارمش ببریدش. بعد گفتم اگه می تونید بعد از پارک، ببریدش حموم! برای همین براش وسیله حموم گذاشتم! (حالا فکر نکنید لنگ و قدیفه و کیسه و سفیداب گذاشته باشما!)

خلاصه شام آوردم و خوردیم و من که اصلا حالم خوش نبود و میل نداشتم. همه اش حالت تهوع داشتم. چند قاشق به زور خوردم و مهدی و داداشم کمک کردند میز رو جمع کردیم و همه چی رو شستم و واسه امروزم هم عدس پلو گذاشتم و یه ظرف هم سالاد و تمیز کردم و رفتیم با مانی مسواک و پاک کردن آرایش و دوش و چای واسه داداشم و لالا!

ساعت رو امروز گذاشتم رو شش ولی ده دقیقه به شش بیدار شدم. نماز خوندم و حس خیلی خوبی داشتم و واسه همه تون دعا کردم. یه کم دیگه دراز کشیدم و پاشدم به آرایش و حاضر شدن. مهدی که خواست مانی رو بغل کنه، مانی گفت: میریم خونه مادربزرگ؟! ناکس بیدار بود!!! مهدی هم گفت: آره عزیزم. برد گذاشتش تو ماشین. راه افتادیم من و مانی و سر راه هم شش تا نون تافتون فرد اعلا خریدیم که واقعا جاتون خالی بود. خلاصه چون مانی بیدار بود، صدای آهنگ رو بلند کردم و شروع کردم به خوندن. تا رسیدیم و مانی رو تحویل دادم و مادرشوهر و خواهر وسطی مهدی اومدند به استقبال و کلی خوشحال شدند.

دو تا نون دادم به اونا و مادرشوهرم تشکر کرد و خودم برگشتم شرکت و تا شرکت، آواز خوندم. بعدش اومدم دیدم همکارهام نیومده اند. ساعت 07:18 کارت زدم. یه نون هم دادم به بچه های نگهبانی و اومدم بالا. یه کم جابجا کردم وسایل رو و سری زدم به سیستم.

بعد راننده مدیرعامل که دو ماهه کنار من می شینه اومد پیشم و گفت:

آشتی خانم! دیروز که مدیرعامل رو از جلسه برمیگردوندم، یه اتفاقی افتاد. یه ترافیکی بود که دیگه ماشینهارو خاموش کرده بودیم. منم دیدم اون فرصتیه که دو هفته است منتظرشم! خلاصه فرصت پا داد و منم از شما گفتم. شما نه قراره به من مدال بدی، نه جایزه! (آدم ساده و رک و راستیه!) ولی وظیفه خودم بود که یه سری چیزها رو به مدیرعامل بگم. (مدیرعامل این آقا رو از جای قبلی می شناخته و الان یه جورایی امین مدیرعامله!) هم چی رو بهش گفتم و گفتم که هیچکی کار آشتی خانم رو نمیتونه انجام بده و اینو از دست نده و ........... و از نظر خودش کلی به نفع من حرف زده. و البته گفت که یه سری چیزهای دیگه هم گفته ام که حالا به شما نمیگم! مدیرعامل یه سری چیزها رو میدونست، یه سری ها رو هم اصلا نمیدونست! من بهش گفتم. باید میدونست آخه! آخرش هم مدیرعامل وقتی خواست پیاده بشه ازم تشکر کرد به خاطر چیزهایی که بهش گفتم!!!!!!!!!

یعنی بچه ها، نمیدونید از دیروز چقدر راحتم به خاطر توکلم! اینکه دستم تو دست یه نفره. یه نفر که دستاش قویه. بذار هرکی هرچی راست و دروغ میخواد پشت سرم بگه. من وااااااااقعا به خودش توکل میکنم. می سپرم دست خودش. مگه حواس و قدرت آدم چقدره که خودش بخواد مواظب خودش باشه. یه دست قویتر و مهربونتر باید محافظ باشه. که شکرخدا هست.

یه چیز جالب از مانی بگم براتون. دیروز که با تاکسی میرفتیم خونه، یه دخترخانم جوونی سوار شد و گفت: سر قائم مقام پیاده میشم. راننده گفت: پول خرد داری؟ خانمه کیفشو باز کرد و هی گشت و هی گشت و گفت: آقا! من اصلا پول ندارم!!! پیاده میشم. راننده گفت: عیب نداره. طوری نمیشه که. طفلک دختره هی میگشت جیبها و کیفش رو. بهش گفتم: همه اش به خاطر کارته. همه متکی به کارتیم، غافل میشیم پول تو کیفمون نیست. بعد یه پنج هزار تومنی بهش دادم و گفت: این باشه خدمتتون. گفت: نه، اخه نمیشه که. گفتم: چرا نشه. خب پیش میاد. بارها برای منم پیش اومده. دیدم معذبه. گفت: نه، همون سر قائم مقام که پیاده بشم، زحمت کرایه رو بکشید لطفا. اونجا قطعا بانک هست. از خودپردازش میگیرم. گفتم: باشه. بعد به راننده گفتم: کرایه این خانم رو من حساب میکنم. راننده گفت: اشکلی نداره!!!!!! (لاتی بود واسه خودش!)

بعد یه دوتومنی دادم به خانمه و گفتم: بذارید این پیشتون باشه. شاید بانک پول نداشت یا به هر علتی نتونستید پول بگیرید. گفت: آخه چیز میشه. گفتم: چی میشه؟ هیچی نمیشه. مطمئن باش چیزی نمیشه!

بعد رسید و قبل از پیاده شدن گفت: اونجا یه خودپرداز هست. از اونجا پول میگیرم. بازم تشکر کرد و پول رو پس داد. کرایه رو هم قرار شد من حساب کنم. بعد مانی گفت: پول نداشت، چرا ازش پول گرفتی؟؟!!! گفتم: قرار شد خانمه بره از اون بانک پول بگیره. گفت: چرا پول نداشت؟ گفتم: پولشو جا گذاشته بود. ما باید به همه کمک کنیم و اگه کسی پول نداشت، بهش پول بدیم!

یه کم فکر کرد و گفت: من یه کیف پولدار میذارم تو کیفم که به همه پول بدم!!!!

خانم بغل دستی زد زیر خنده!خنده

یه متنی تو وایبر واسم اومده که دلم نیومد اینجا ننویسم:

لذت بردن را یادمان ندادند! از گرما می نالیم، از سرما فرار می کنیم، در جمع از شلوغی کلافه می شوی و در خلوت از تنهایی بغض می کنیم. تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و در آخر هفته هم بی حوصلگی تقصیر غروب جمعه است و بس!

همیشه در انتظار به پایان رسیدن روزهایی هستیم که بهترین روزهای زندگی مان را تشکیل می دهند: کودکی... نوجوانی... مدرسه.... کار! ما حتی در سفر به مقصد می اندیشیم بدون لذت از مسیر! غالف از اینکه زندگی همان لحظاتی بود که میخ واستیم بگذرند....

ظاهرا مشکل در فهم و برداشت ما از زندگیه! خود من، یه عمره دارم می دوم. هی عجله پشت عجله که کارها انجام بشه. اینکه کارها انجام بشه خوبه. ولی کلا آدم عجولی شده ام که گاهی یادم میره لذت ببرم. وقتی راه می افتیم بریم شمال، فقط میگازیم که برسیم! بابا همین ساعتهایی که داری انتظار میکشی که برسی، داره از عمرت میره. شاید هرگز نرسیم به شمال! چه بهتر که از مسیر هم لذت ببریم!

من سالها انتظار می کشیدم دیپلم بگیرم و دانشگاه قبول بشم. دانشگاه هی میخواستم زود تموم بشه و برم سر کار. ازدواج کنم. زود بچه دار بشم (بعد از 5 سال بچه دار شدم!!) و هی تند و تند تند!!!! خب که چی آخه؟ یه کم وایسیم و از همین لحظات لذت ببریم. همین لحظه شاید آخرین باشه! همینو زندگی کنیم. به نظرم همینو یاد بگیریم و به بچه مون یاد بدیم، کل منشور زندگی رو یاد گرفته ایم!

الان ساعت دوازده و ربعه. اینقدر از صبح شلوغ بوده که من هی اومده ام نوشته ام! ایشالا الان یه دور بخونم و پستش کنم!

دیگه ببخشید! بغل

 

 

[ دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ