چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام صبح قشنگتون بخیر. من امروزم زود اومدم ولی امید دارم زود بنویسم و زود هم پستش کنم.

امروز سه تا رئیس هام میخوان برن ماموریت یه شهر دیگه. برای همین من صبح زود بیدار شدم و زود هم آماده شدم و اومدم اداره که اینا رو زود راه بندازم که ساعت هشت برن. تقریبا بیست دقیقه فرصت هست الان. حالا می نویسم ببینم تا ساعت هشت، چقدر میشه نوشت!

 


دیروز که مانی خونه مامان مهدی بود و می دونستم حسسسسسابی بهش خوش میگذره. عصر هم قرار شد مهدی بره دنبالش. ساعت سه و نیم اومد از من سوئیچ رو گرفت و رفت. بهش گفتم: اگه مامانت دوست داشت، شام هم بمونید اونجا. گفت: پس تو نمیای؟ گفتم: نه دیگه. من برم به کارهام برسم. یه کم خرید مرید دارم. بعد خداحافظی کردیم.

تو دلم نقشه  کشیده بودم که اونا یه کم دیرتر برسند. حتی اگه شام هم اونجا بودند که چه بهتر! بعدش من سر صبر برم یه کم به خریدهام برسم و برم خونه و بی خیال آشفتگی های خونه بشم و لم بدم رو کاناپه و کتاب بخونم.

تو اداره به خاطر ماموریت آقایون، کارم طول کشید و مهدی ساعت 05:10 زنگید که هنوز نرفتی؟ گفتم: نه. کار داشتم موندم. گفت: من ده دقیقه دیگه میرسم در اداره تون!!!!!! ببین می تونی بیای؟! گفتم: خبر میدم.

خب، خلوتم که دود شد رفت هوا. رفتم به رئیسم گفتم همسرم همین حوالیه. میتونم برم یا اگه کاری هست، بمونم. گفت: نه، کاری نیست. برو.

بعدش مهدی اومد دنبالم و مانی هم که خواب بود. گفت اونا گفته اند مانی ظهر خیلی خوابش می اومده ولی مقاومت میکرده که نخوابه و از وقتش نهایت استفاده که چه عرض کنم، سواستفاده رو بکنه!!!!! خلاصه تو ماشین خواب بود و ما هم رفتیم خونه. تو راه زنگیدم به پسرخاله ام که پنجشنبه شب تولد پسرشه و ما رو هم دعوت کرده. ازش پرسیدم پسرت چی دوست داره براش بگیریم. ما که میخوایم بگیریم. لااقل بذار یه چیزی باشه که بچه دوست داشته باشه. گفت: پسرم (شش سالشه) عاشق پول و ماشینه!!!!! یه کیسه داره که پولهاشو میریزه اون تو، ولی نمیذاره کسی بهش دست بزنه. خودش هم خرج نمیکنه!!!!!!!!!خنده 

با مهدی تصمیم گرفتیم اگه شد براش اسباب بازی بخریم اگرم نه، پولشو بهش بدیم! القصه، رسیدیم نزدیک خونه و به مهدی گفتم در این طلافروشی نگه دار من یه سر برم و بیام. اونم نگه داشت و البته رفت تو کوچه چون جا پارک نبود. منم در یک طرح ضربتی رفتم برای تولد دختر دخترخاله ام از طرف خودم و مامانم، یه آویز تو گردنی به شکل کفشدوزک خریدم که با تخفیف شد 92 هزار تومن! آخه این خاله ام خیلی گردنم حق داره و سالی هفت هشت بار واسه مانی لباس میخره. الان که تولد نوه دختریشه و اولین تولدش هم هست، گفتم هرچقدر پول و لباس بدیم، معلوم نمیشه. یه عالمه هم لباس داره بچه. دختر هم که هست، طلا به دردش میخوره. خلاصه برگشتم تو ماشین و دیدم مانی از گریه هلاک شده!!!!!!!! گریهمهدی هم عصبانی!!!!!!!عصبانی

عقب نشستم و مانی رو در حالیکه داشت هق هق میکرد بغل کردم. گفتم: چی شده عزیزم؟ من که زود اومدم. مهدی توپید بهم که: دنبال تو گریه نکرد که! بیدار شد گفت بریم خونه. هرچی بهش گفتم منتظرم مامانیم که بیاد بریم خونه، حالیش نشد!

مانی هم شدید گریه میکرد. مثل همیشه گفتم: قلبتو بذار رو قلبم که آروم بشی. بعد قلبشو گذاشتم رو قلبم و اونم شدید هقهق میکرد. پشتشو مالیدم و یواش در گوشش حرف زدم که آروم بشه. رسیدیم خونه و همونطور که تو بغلم بود پیاده شدم و مهدی درو باز کرد و ما رفتیم تو و مهدی شدید هنوز عصبانی بود. رفت دنبال نمیدونم چی چی!

با مانی رفتیم تو و هنوز داشت گریه میکرد و بهش گفتم: من اصلا نمی فهمم چی میگی. گریه نکن ببینم چی میخوای. گفت: راه برو. در حالیکه بغلم بود بلند شدم به راه رفتن و اونم سرشو گذاشت رو شونه ام. گریه اش واینمیساد. دو تا کاکتوس خریده ام که رو اپن آشپزخونه است. رفتم تو شیردوش آب ریختم و گفتم: مانی! ببین آب ظرف زیر اینا تموم شده. الان تشنه شونه. بیا بهشون آب بدیم.

دستشو جلو آورد و ظرف رو ازم گرفت و گفت: من میریزم. بعد دیگه حواسش از گریه پرت شد و تو همون بغل من، به گلها آب داد. بعدش گذاشتمش زمین و لباسمو عوض کردم و گفتم بیا بغلم بخواب. گفت: نه، خوابم نمیاد. ولی بغلم کن.

مهدی اومد و تلفن دستش بود. که دوباره رفته بود زیر دست اوستا!! مانی یه چیزی برای مهدی تعریف کرد. مهدی اخم کرد و گفت: من با شما صحبتی ندارم!

دوباره بغض مانی ترکید و اشکاش گوله گوله پایین اومد. بعد مهدی بغلش کرد و گفت: چرا اونهمه الکی تو ماشین گریه کردی؟! بیا بغلم! بعد مانی تو بغل مهدی آروم شد و با هم رفتند تو اتاق که بازی کنند!

منم رفتم رو کاناپه ولو شدم و زنگیدم به مامانم که طلا خریدم و بعدش دیگه قطع کردم و مهدی هم بعد از چند دقیقه اومد نشست پای لپ تاپ و منم ساعت هفت پاشدم به درست کردن غذا!

فیله ها رو از فریزر درآوردم. (ای درد نگیری با این فیله ها!) و گذاشتم تو ماکروفر و پیازداغ کردم و توش زردچوبه و یه کم فلفل سیاه و رب زدم و حسابی که رنگ داد، فیله های تیکه شده رو انداختم توش که تفت بخوره. بعد سیب زمینی خلالی کردم و سرخ کردم و دو پیمانه هم برنج ایرانی کته کردم!

با خودم فکر کردم یه بار تو عمرم میخوام خورش آلو درست کنم. امشب رو باید غنیمت بدونم چون دیگه تکرار نمیشه. حالم هم که خوبه. دستم تو دست خداست و همه چی دست اونه. پس امشب، شب خوبیه. یه کم هم آلو خیس کردم. این آلو خشکه های سیاه رو همین دو سه هفته پیش که رفته بودیم کرمانشاه، تو راه برگشت از اسدآباد خریدیم و من چون فرصت درست کردن کوفته و دلمه ندارم، تصمیم گرفتم یه بارم که شده خورش آلو دست کنم! حالا فکر کنید تا حالا هم درست نکرده بودم. نیست که میخواستم آپولو هوا کنم، اینه که براش ذوق داشتم!!!!!نیشخند

بعد یادم افتاد ظرف غذام تو ماشینه. گفتم مهدی میری بیاری؟ گفت: باشه حالا میرم. که نرفت.

داشتم سیب زمینی ها رو سرخ میکردم. گفتم: فیلم میلم چی داری؟ گفت: هرچی که میخوای ببینی، زود ببین. ده و نیم برنامه نوده، شرمنده ام که تا اون موقع باید تموم بشه. گفتم: میدونم همه چی رو به ما ترجیح میدی! ولی الان وقت هست. ساعت هشت و نیم فیلم رو بذاری، نهایت نود دقیقه است دیگه. منم که عمرا هشت و نیم پای فیلم خوابم نمی بره که! پس کارهامو میکنم تا هشت و نیم.

خلاصه تند تند کارهامو کردم و البته اینم بگم که من به آشپزی تو جی پاس عادت دارم. اینکه آب غذا کم نمیشه و زود هم حاضر میشه غذا. ولی دیشب هوس پخت و پز خانم خونه ای به سرم زده بود و خورش رو توی قابلمه سر گاز درست کردم و ساعت هشت شد و دیدم نخیر، فیله ها هنوز نپخته اند!!!!!!متفکر ریختمش تو جی پاس و ده دقیقه بعد، حاضر بود!!! مهدی هم فیلم رو از ساعت هشت گذاشت که زود ببینیم و تموم بشه. البته بیست دقیقه بابت شام خوردن دست نگه داشت و بعد از اون، نشستیم به فیلم دیدن و البته منم دیگه دست نزدم به آشپزخونه تا فیلم تموم بشه و به دل راحت فیلم رو ببینم.

اسم فیلم لبه فردا بود. تخیلی بود. البته سوژه بسیار جالبی داشت و به نظرم آقایون شاید بیشتر دوست داشته باشند این فیلم رو. تام کروز هم بازی میکرد. جالبه تو فیلم یه جا تام به دختره پیشنهاد ص.ک.ث میده ولی دختره میگه نه! البته موضوع فیلم جنگیه و اون پیشنهاد رو بابت یه چیز دیگه میده و قصدش خدای نکرده هوا و هوس نیست!! باید ببینید فیلم رو.

اون مکالمه که پیش اومد گفتم: دختره احمق! این تام کروزه، بده بره بابا! دیگه گیرت نمیاد ها!!!!!! مهدی غش غش می خندید! یه کم هم حرف خودمون شد و ازش پرسیدم واقعا چه خصوصیت من تو دانشگاه به نظرت شاخص اومد! گفت: بر خلاف اینکه خودت فکر میکنی، من هرگز فکر نکردم شخصیتی داری که کسی رو قورت بدی! اون موقع ها به نظرم خیلی معصوم و پاک بودی!!!!!!!!مژه 

بعد منم یه کم عشوه شتری واسش ریختم و با خنده گفت: نه آشتی! بیا برو یه کم کلاس عشوه گری! البته به شوخی گفت! بعد همون حرفهای همیشگی بین مون رد و بدل شد و اونم گفت: من همیشه فکر میکنم تو هیچ نیازی از اون نظر (!) به من نداری. برای همین سراغت نمیام!! گفتم: خب حالا فکر کن من به تو نیاز نداشته باشم، تو چی؟ تو هم نداری؟ گفت: چه میدونم والا!!!!!

یه چیز دیگه هم بگم بهتون. وقتی داشتیم سفره رو می انداختیم رو میز نشیمن، گفتم: کی به مامانش کمک میکنه؟ مانی گفت: من! گفتم: بیا وسایل رو ببر بذار رو میز تا مثل یه خانواده سه نفره خوشبخت شام بخوریم!!!!!!

همون موقع موبایل مهدی زنگید و منم داشتم کاسه خورش رو می آوردم سر میز. مهدی که قطع کرد، فهمیدم چی شده. داداش مهدی که به سفارش مهدی رفته بود سر کار، الان دارند تعدیل نیرو می کنند محل کارشون و مهدی دوباره زنگید به مدیرعامل. ولی خب، وقتی مهدی دیگه سر کار نیست، مدیرعامل هم دیگه تره ای که باید ، برای مهدی خرد نمیکنه! دیشب هم به داداش مهدی گفته تا آخر مهر بیشتر اینجا نیستی و بعدش برو. و البته گفته شکایت نکن. ولی خب این چرا نباید شکایت کنه. در حالیکه تا اسفند قرارداد داره!!!!!!!

خورش آلو کوفتمون شد و من خودم خیلی ناراحت شدم. اصلا الان نمیخوام تو فاز سرزنش برم که بگم پسره احمق! بیست سالگی زن گرفتنت چی بود وقتی هنوز نه خدمت رفتی نه کار درست و حسابی داری. دیگه شده. حالا باید چه کار کرد.

یادم افتاد یکی از دوستام چند وقت پیش یه کاری رو برای مهدی پیشنهاد داد، ولی خب اون موقع حس کردم اون کار واسه مهدی کمه! به دوستم اس دادم ببینم هنوزم اون کار هست یا نه.

خلاصه شام خوردیم و بعدش مهدی ادامه فیلم رو گذاشت ولی خب، کی حواس کاملش به فیلم بود! دوباره پناه بردم به خدا. به دستهای مهربونش که تو سفره همه، نون میذاره! شاید این داداش مهدی گاها اذیتم کرده باشه. ولی الان پای خواری اش ننشسته ام! واقعا دلم میخواد کمکش کنم. بچه پررو هم هست و خیلی هم با عرضه! پناه بر خدا!

خلاصه ساعت ده شد و دوباره من خوابم گرفت!!!!! هی میگفتم: لعنتی نخواب! آخه ساعت ده چه وقت خوابه؟ تا دیدم یکی زد رو شونه ام و گفت: آشتی جان برو سر جات بخواب!

ساعت یازده بود!!!!!!نیشخند

گفتم: پس فیلم چی؟ مهدی خندید و گفت: یه ساعته خوابیدی. بقیه اش رو فردا ببین! البته خودش فیلم رو قبلا دیده بود! میخواستیم با هم ببینیم صد بلانسبت!!!!!

منم خیلی شیک و مجلسی به آشپزخونه دست نزدم. فقط یه دونه هلو شستم و خشک کردم و تو ظرف مانی گذاشتم واسه امروزش. و قابلمه و ظرفهای کثیف رو آشپزخونه درهم رو به خدای مهربون سپردم و رفتم خوابیدم!

عاقا یه چیزی بگم بخندید. البته این موضوع برای داداشم پیش اومد پریشب و داشت از شدت ناراحتی زمین رو گاز میزد. ولی شماها قطعا می خندید!!!

پریشب که داداشم خونه ما بود، مامانم زنگید و با داداشم حرفید. بعد من دیدم رنگ داداشم لحظه به لحظه داره پر رنگ تر میشه! بعد داداشم گفت: مامان! من .... خوردم بهت گفتم!! چرا این کار رو کردی!!!!!!!!! آخه چرا؟؟؟!!!!!!!!!

بعد که قطع کرد گفت: آشتی! تو بیا منو بکش راحتم کن! امروز مامان داشت میرفت جنت آباد، بردم رسوندمش. یه فلانی خوردم گفتم راستی مامان! اون یارو مرده که ازش پول میخواستم تو بازار و پولمو نداد، مغازه اش، خیابون پایینی همین جاست. بعد مامان امروز رفته در مغازه یارو و گفته: من مامان فلانی هستم! آقا مگه شما مکه نرفتید! مگه نماز نمیخونید! چرا پول پسر منو نمی دید!!!!!!!!!!!

تعجبتعجبتعجب

داداشم دیگه پشت تلفن گریه اش گرفته بود. بهش میگفت: آخه چرا تو کاری که نمیدونی دخالت میکنی؟ منو این مرده، یه عالمه فحش ناموسی به هم دادیم. تو که ناموس منی چرا پاشدی رفتی در مغازه یارو! اگه یارو ـ خاک تو دهنم ـ بهت فحش میداد خب من باید میرفتم خونشو میریختم! این چه کاریه آخه!!!!!!!

راستش من از شدت ناراحتی، خنده ام گرفته بود! میدونستم مامانم خیلی کنترلگره! ولی تا آخه این حد!!!!!! حالا از پریروز هی کشیک میکشم یه وقت نیاد در اداره بره پیش منابع انسانی اداره ما بگه: تو رو خدا آشتی رو اذیت نکن. مگه تو وجدان نداری!!!

نه که فکر کنید با دعوا بره اینا رو بگه ها! خیلی آدم آرومیه. ولی حتما با خودش فکر کرده بره اینا رو بگه که مشکل داداشم حل بشه! آخه اینجوری؟؟؟!!!!گریهگریهگریه

این از این.

پریروز عصر که مانی از مهد اومد، دیدم لباسش کثیفه. عوض کردم و یه دست بلوز و شلوارک تمیز تنش کردم. عصر خودم داشتم ماست میخوردم که مانی گفت: به منم ماست بده. بعد از یه ربع با خنده اومد سراغم و گفت: ببین سبیل درآوردم!!!

یه عالمه ماست مالیده بود دور لبش و تا چونه و گردنش هم ماست مالیده بود!!!! گفتم: مانی !من الان لباستو عوض کردم! گفت: الان پاکش میکنم!

دعواش نکردم! حالا یه دست لباس کثیف بشه طوری نیست! همین که بچه این ابتکار به ذهنش رسیده که با ماست، سبیل درست کنه، خیلی هم خوبه!چشمک راه حلش هم تعویض لباس بود که انجام شد!

پریروز بعدازظهر که من هنوز شرکت بودم، مشاورم زنگید که آشتی خانم! چرا کلاسها رو نمیای؟ گفتم: آخه دوره ام تموم شده. بعد فهمیدم مهدی دو جلسه آخر مشاور رو نرفته. زنگیدم بهش بدون اینکه بگم چرا نرفتی مشاور. دیدم تلفن خونه رو برنمیداره. موبایل رو هم جواب نمیده. بعد از پنج دقیقه برداشت و گفت: داشتم با خانم دکتر می حرفیدم! ازم خواست جلسه چهارشنبه رو برم. مثل اینکه کلاس داره برای چهارشنبه.

بعد که قطع کردم خانم دکتر زنگید بهم و گفت: آره با مهدی حرفیدم که چرا نمیای! آخه دو جلسه آخر رو کنسل کرده.

بهش گفتم: احتمالا مهدی به مشکل مالی برخورده. گفت: اره. خودش هم بهم گفت. ولی من بهش گفته ام اینقدر پیشم اعتبار داری که این کلاس رو بیای. ازت میخوام چهارشنبه اینجا باشی.

بعد از حال خودم و رابطه مون پرسید و بهش گفتم که مسلما یه چیزهایی هنوز هست ولی در مجموع مهدی خیلی بهتر شده اخلاقش! اونم گفت: منم همینو میخوام. ولی برای کلاس چهارشنبه، راهیش کن!

می بینید این مشاور چقدر ماهه؟ من نمیگم فکر خودش نیست. قطعا همه هستیم. ولی براش مهمه. همه اش هم میگه بهم اس ام اس بدید اگه مشکلی دارید.

یادم نیست ایشون رو کی بهم معرفی کرد. یکی از شما عزیزان بودید. واقعا از همین جا به اون عزیز درود می فرستم و براش آرزوی سلامتی و آرامش میکنم.

دیشب دم اذان، تو آشپزخونه بودم. همه تون یکی یکی می اومدید جلوی نظرم. هی کار میکردم و هی اسماتون رو می آوردم و هیچی برام دلنشین تر از این زمان نیست. اینکه دعا کنم و با خدا بحرفم و برای بقیه طلب نیکی کنم.

یه استادی داشتیم تو دانشگاه که میگفت: مگه میشه فقط پنج بار در روز با نماز خوندن، یاد خدا باشیم. از صبح تا شب همه اش باید کنارمون باشه و حسش کنیم.

واقعا می بینم درست میگه. دیشب که هر دومون سر کار داداشش ناراحت بودیم به مهدی گفتم: خدا رو شکر که مشکلاتمون فقط مربوط به کار و پوله. مال سلامتی نیست. مهدی گفت: آره واقعا!

امروز صبح هم همه اش دلم میخواد دستامو ببرم بالا! خودش میدونه تو دلم چی میگذره. ولی من فقط دستامو می برم بالا. میدونم دستام خالی برنمیگرده.

وقتی مانی بچه بود، یعنی نوزاد بود، براش خیلی لالایی های مختلف میخوندم. نوعا هم از خودم در می آوردم. ولی یه چیزی هم براش میخوندم. اون ماه ها مهدی بیکار بود. برای مانی میخوندم:

کلاغه میگه غار غار

باباش میگه: برو سر کار

کلاغه میره وزارت کار

می بینه چند تا کلاغ بیکار

که با همدیگه آواز می خونند:

وزارت کار، اینهمه بیکار!!!!!!!

[ سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ