چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به همه عزیزانو صبح همگی بخیر. پنجشنبه است و من اینجام. در خدمت شما عزیزان!نیشخند ساعت 09:10 ولی به نظرم هنوز صبحه! پس صبح بخیر!

خب ما این شیفت های پنجشنبه رو می آییم به خاطر خودمون. چون اگه به خاطر بستن دهن یاوه گویان باشه که عمرا اگه بسته بشه! یه گاراژیه که درش خعلی بزرگه. پس میایم که اومده باشیم.ماچ


خب، امروز از روزمرگی ها نمیگم اول. هرچند حرف واسه گفتن دارم. یه کاری کرده ام که تا حالا نکرده بودم! ولی اونو نمیگم فعلا. یه چیزهای مهمتر دارم که بگم.

جلسه آخر کلاسهای جایگزینی عادتها، با بقیه کلاسها متفاوت بود. هرچند به عقیده من، همون خط رو داشت. یعنی استاد همون مشاور بود و عقاید هم، همونها. ولی به نکاتی اشاره کرد که به نظرم نوشتنشون اینجا، خالی از لطف نیست.

ایشون گفتند: تا حالا همه این مواردی رو که تو کلاس میگم، به کنار، ولی دیشب فکر کرده ام که خب، برای باور این مطالب، یه چیز دیگه ای هم نیاز هست. و اون، ایمانه! داشتن ایمان، پذیرفتن مسائل رو خیلی هموارتر میکنه. حالا شما به هرچی که باشه باید ایمان داشته باشید.

بعد یه مثال زد: گفت یه مراجعی داشتم که یه خانم شوهردار بود. یه خانم مذهبی. که میگفته شوهرم سه ساله بهم میگه برو ناخن بکار! (خانمه بدتر از من، ناخنهاشو تا ته می جویده!!!) ولی این خانم زیر بار نمیرفته و میگفته آخه نمازهام باطل میشه!!! نمیشه با ناخن کاشته نماز خوند!

بعد خانم مشاور بهش گفته: من اصلا کاری با مسائل شرعی ندارم. فقط میخوام اینو بدونم. تو نماز رو برای چی میخونی؟ میدونی فلسفه نماز چیه؟ بعد خانمه گفته: نماز میخونم، چون باید بخونم. از بچگی بهم گفته اند بخونم. اگرم نخونم، خدا فلانم میکنه و بهمانم میکنه! وسط نماز هم، همه اش حواسم به بچه هامه و عبارات رو فقط میخونم که خونده باشم.

خب، من با این بحث که خوندن نماز با لاک یا ناخن کاشته یا آرایش یا هرچیز دیگه ای، باطله یا نه، کار ندارم. میخوام بگم تو زندگی چند تا از کارهامون به خاطر ترس از خداست؟ ترس از اینکه ما رو نندازه تو آتیش؟ ترس از اینکه ما رو از تار مو آویزون نکنه و تو حلقمون سرب مذاب نریزه!!!

کدوم کارمون رو فقط برای این انجام نمیدیم که خدا ناراحت نشه؟ یعنی اگه امروز خدا اعلام کنه که: ای بنده های من! اگه امروز حق همدیگر رو بخورید، من هیچ کدومتون رو مجازات نمیکنم.

بعد کدوممون حق میخوریم و کدوممون حق نمیخوریم؟؟!!

من (آشتی) فکر میکنم باید جوری باشم، کاری کنم که خدا ناراحت نشه. خب، اگه اونو رفیق خودم میدونم، پس نباید ناراحتی اش رو ببینم. قطعا اون خیلی بزرگتر از این حرفاست که از کار من ناراحت بشه!!!! منظورم اینه که، کاری باشه که اون نخواد! اگه هر روز صبح نون میخرم میارم اداره که بچه ها بخورند، اگه به همکار باردارم فکر میکنم که صبح ها خیلی گشنه است و میخوام یه چیزی بخوره، اگه یه تیکه نون همیشه به نگهبانی میدم که اگه شده، یه لقمه هم اون بخوره، اگه از نونوایی بیرون میام و می بینم یه رفتگر زحتمکش جلوی ماشین وایساده و داره به نون دستم نگاه میکنه و یه تیکه هم به اون میدم، به خاطر این نیست که بگم: آها! فرشته ها بنوسید ثواب رو واسه من! خدایا همه رو بی زحمت یادداشت کن که وقتی مردم، تشریف ببرم تو بهشتی که وعده دادی!

این کارها رو میکنم، چون خدا این کارها رو دوست داره. چون خدا از این کارها لذت می بره. چون تو همه این کارها، عشقه. اینکه انرژی این کارها بهم برمیگرده مهم نیست برام. قطعا حال خودم هم بهتر میشه. ولی علت اول و آخرش اینه که میخوام اون خوشحال بشه. اون میگه به همدیگر نیکی کنید، میگم چشم! میگه عیب همدیگر رو بپوشونید، میگم چشم! حالا این وسط ممکنه یه سری کارها هم از دستم در بره و انجام بدم که خدا خوشش نیاد! ولی از کارهای بدم، به خود خدا پناه می برم. برای همین روزی هزار بار باهاش میحرفم که کمکم کنه. که دستمو بگیره و راهنماییم کنه!

من خودم خیلی وقتها نمازم رو میخونم ولی حواسم یه جای دیگه است. بعد به خدا میگم: دیدی حواسم نبود؟ ولی تو ببخش! بعد تو دلم، دستشو می بوسم. خیلی وقتها هم سر نماز خیلی دلم پیششه و گاهی عبارتهای نماز رو فارسی میگم. وقتی قنوت می بندم، تا جایی که بتونم، آیه الکرسی رو میخونم. معنی اش رو خیلی دوست دارم. واقعا تک تک کلماتش به دلم میشینه. وقتی میگم نه سن و سال داره، نه خواب، یعنی همیشه بیداره. یعنی وقتی هم که خوابم، اون بیداره و مراقبمه. و وقتی که میگم هیچ کس نمیتونه شفاعت بنده هاشو بکنه، مگه به اذن خودش. و به آنچه که هست، اشراف داره. و از همه قشنگتر اینکه: بساط پادشاهی خدا در زمین و آسمانها گسترده شده.

خب، من عقیده کسی غیر از خودم رو منحط نمیدونم. به تعداد آدمها راه هست برای رسیدن و درک کردن خدا. هرکی یه جور. یکی با منطق و استدلال خدا رو می شناسه، یکی با دلش. کار من، دلیه! یه وقتهایی دلم واقعا غنج میده که بنده اشم. خب، یه وقتهایی هم دلم از یه سری کارهاش میگیره چون عقل کوچیکم درک نمیکنه حکمتش رو.

دیروز با دوستم می حرفیدم که پدرش مریضه و قراره از شهرستان بیارتش تهران. دوستم پشت تلفن گریه میکرد و بهش گفتم: بسپر دست خدا. گفت: آخه آشتی! تو حرف، همه اینا رو قبول دارم. ولی پای عمل که میرسه، بازم حالم بد میشه و نگران میشم.

گفتم: خب طبیعیه. همه مون همینیم. مثلا اگه الان بابای من اینجوری بشه، من مثل عرفا سرمو بالا میگرم که اشکم نریزه و خدا نبینه؟ مسلما نه. اگه نه که من الان آشتی نبودم که، ابوسعید ابوالخیر بودم!!!!!!

منتها قد خودم، قد دل خودم. مثل همون موسی و شبان! که شبان میخواست دست و پای خدا رو بشوره و موهاشو شونه کنه! مثل فیلم مارمولک که واقعا خیلی معنی داره و حتما همه تون دیدینش!

القصه، وقتی به چیزی ایمان داشته باشیم، یعنی فلسفه وجودیش رو می دونیم. میدونیم برای چی داریم نماز میخونیم. پس اگه کار بنده خدا گیر باشه، اول کار بنده خدا رو راه می اندازیم. نه که اول نماز بخونیم و پنجاه تا ارباب رجوع رو معطل کنیم.

وقتی به چیزی ایمان داشته باشیم، از اون کار هم لذت می بریم. این روزها مشکل بیکاری مهدی رو که دیگه می دونید. خب من نزدیک مدیرعاملم. می بینم خیلی ها رو معرفی می کنند که میان و زود هم مشغول میشن. با وجود اینکه خودم و شوهرم پارتی نداریم برای کار، ولی وقتی کار اونا جور میشه، من خوشحال میشم. لذت می برم از اینکه کارشون رو راه بندازم که زودتر بیان و مشغول بشن. چون میدونم اگه پارتی ندارم، خدا دارم! خودش درستش میکنه. و واقعا لذت می برم از اینکه کسی که بیکاره، بیاد سر کار و همه اش به لذتی که داره می بره فکر میکنم و خودم هم غرق در لذت میشم.

یه وقتهایی برامون پیش اومده که مثلا داریم تو جمع دوستان بستنی میخوریم و خیلی داره بهمون خوش میگذره. بعد یکی یه چیزی میگه یا اتفاقی می افته که میگیم: زهرمار کردی این بستنی رو! این یعنی، دیگه نمیذاری لذت ببرم. اصل زندگی، شاد بودن و لذت بردنه. تو لحظه زندگی کردنه. حالا نه که مثلا از مسخره کردن و اذیت کردن کسی لذت ببریم. میخوام بگم هر کاری میکنیم، ازش لذت ببریم. فلسفه وجودیش رو درد کنیم.

میگه:

ایام خوش آن بود که با دوست به سر شد    باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

خب این یعنی وقتی با دوست بوده، حال میکرده و براش لذتبخش بوده. غیر از اون، دیگه برای مفهومی نداشته. وقتی به خاطرات مدرسه برمیگردیم، از خوندن فلان فرمول فیزیک حالمون خوش نمیشه، از خوندن فلان انشا، غرق لذت نمیشیم. اون زمانهایی رو از خاطرات مدرسه تعریف میکنیم که مثلا با هم آب بازی کرده ایم و حسابی خوش گذروندیم!!! همون خوشیه!

و البته اینکه خوشی ها، چقدر به دیگران آزار برسونه یا نه، دیگه کار من نیست تفسیرش. من میگم هر کاری و هر فکری و هر نیتی رو بذاریم رو الگوی خدا. ببینیم اون میخواد انجام بشه یا نه. خودش کلی راهنماییه.

القصه، حالا با همه اینا، خب من این کلاسها رو رفتم و به خیلی از ایرادات کار و حتی افکارم هم پی بردم. یاد گرفتم بیخودی به دیگران کمک الکی نکنم و به خاطر خوبی بیش از حد به دیگران، خودمو به زحمت نندازم. چون بعد از یه مدتی دیگه از کمکم لذت نمی برم و بیشتر حس قربانی رو دارم. الان هم صبح ها که نون میگیرم، روزهایی میخرم که ماشین داشته باشم، و اون نونوایی سر کوچه مربی مهد مانیه. که اون وقت صبح اصلا کسی نیست و خلوته. تا مربی مانی از ته کوچه بیاد سر کوچه، من نون میگیرم و میارم اداره. از این کار حس خوبی بهم دست میده و واقعا خوشحال میشم. همین حس لذت برام بسه.

اگه روزی حوصله نداشته باشم، نمیگیرم. اینو واسه خودم وظیفه نمیکنم که حتتتتما هر روز نون بگیرم. به بچه ها هم گفته ام که اگه بتونم میگیرم. اونا هم توقعی ندارند.

امیدوارم تونسته باشم منظورم رو برسونم. همه رو مهربونی و برکت دستهاش می سپرم. یه چیزی هم بهتون بگم: من تازگی ها از در هر مغازه ای که رد میشم یا از هر مغازه ای که خرید میکنم تو دلم برای برکت و آرامش مغازه دار و شاگردهاش دعا میکنم. اینقدر لذتبخشه. اینجوری آدم دیگه کینه و ناراحتی بقیه رو بیخودی به دل نمیگیره. دل جای خداست. اگه تو دلمون، محبت و دعا کردن برای بقیه باشه، خیلی چیزهای بیخودی دیگه جا نمیگیرن تو دل آدم!

روز و شب بر شما خوش.قلب

[ پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ