چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام به روی ماهتون. صبح اولین روز هفته بخیر و شادی. هرچند الان واسه ما اول هفته است. تو خیلی از کشورها، تعطیلاته. در هر حال ما واسه همه خیر و برکت میخوایم. یه دنیا آرامش و برکت واسه هممممممه آدمها. اول هم واسه کسانی که بلد نیستند خوبی کنند! باشد که اونام دلشون بی کینه بشه.


خب، این دو روز گذشته برای من پر از فراز و نشیب بود.  یعنی درسی گرفتیم من و مهدی که حالا حالاها باید مرورش کنیم!!!!!!!

روز پنجشنبه که پست گذاشتم، دیگه ننوشتم براتون که از دست مهدی شاکی بودم. خب، مهدی کلاس روز چهارشنبه رو نرفته بود. دو سه هفته است که دیگه اصلا نه کلاس میره نه پیش مشاور! ازش دلخور بودم ولی چیزی بهش نگفتم. پنجشنبه صبح هم من و مانی اومدیم و اون ساعت ده، مدرسه جلسه داشت. خب ایشالا از اول مهر میره برای تدریس مدرسه. ولی ما اصلا به چشم کار بهش نگاه نمیکنیم. باشه تا کار بهتر براش ردیف بشه. از تو خونه نشستن بهتره مسلما.

بعد چون من از دستش ناراحت بودم، دیگه اون روز بهش نزنگیدم. خلاصه پنجشنبه ساعت دوازده رفتم دنبال مانی و دوتایی رفتیم ناهار خونه مامانم اینا. ساعت یک که مامان اینا میخواستند ناهار بخورند، زنگیدم بهش و خیلی عادی صحبت کردیم با هم و گفت تو جلسه، ناهار خورده. اینه که ما هم ناهارمون رو خوردیم. بعد از یکی دو ساعت اومد و عصر هم همه آماده شدیم رفتیم تولد پسر پسرخاله ام. اونجا هم با وجود اینکه مجالی برای رقص نبود، ولی خیییلی بهمون خوش گذشت و مانی هم کلی کیف کرد.

شب هم برگشتیم خونه خودمون ولی همچنان سرسنگین بودیم با هم. یعنی هر دو هم حس میکردیم از هم دلخوریم و کلا زیاد همدیگر رو نمی تونستیم تحمل کنیم! که خب به نظرم طبیعیه.

دیگه جمعه صبح، من بینوا، ساعت شش و ریع بیدار شدم و مانی هم نیم ساعت بعد از من!!!!! بعد من دیگه داشت خوابم می برد دوباره، که مانی پاشد رفت دستشویی و شیر خواست و کیک خواست و تی وی خواست و منم هی یکربع یکبار پامیشدم و میخوابیدم. ساعت نه و نیم که بیدار شدم کامل، مغزم داشت منفجر میشد. شب قبلش هم مامان مهدی زنگیده بود که ظهر میخوام فسنجون درست کنم و اگه بیایید، بعد از ناهار هم میریم پارک پرندگان! ما هم اوکی دادیم. کلا من هرگز حرفش رو زمین نمی اندازم. چون هرگز تو زندگی و برنامه ما دخالت نمیکنه. و میدونم فسنجون رو به خاطر مهدی می پزه. چون فسنجونهای مامانش رو خیلی دوست داره.

خلاصه همون ساعت نه و نیم بیدار شدم و چای گذاشتم و تصمیم گرفتم واسه شنبه شب، قیمه پلو درست کنم. چون شنبه ـ که امروز باشه ـ عصر میخوایم مانی رو ببریم دکتر که واکسن آنفولانزا بزنه. در نتیجه دیر می آییم و بهتره شام آماده باشه. خلاصه اول سیب زمینی شو سرخ کردم و بعدش موادش رو ریختم تو جی پا که بپزه و بعدش گذاشتم خنک بشه که بشه گذاشتش تو یخچال. بعد دیگه نشستم به اتو کردن چهار تا مانتو و مقنعه که هفته قبل شسته بودم. خیلی حال میده. همه رو آدم اتو میکنه، بعد تا چهار هفته، مانتوی اتوکرده داره. معمولا هفته ای یه مانتو و مقنعه می پوشم. البته اگه وسط هفته حس کنم مانتو بو گرفته ـ ببخشید ـ یکی دیگه می پوشم. ولی چون با ماشین اغلب میرم و میام و هر روز هم دوش میگیرم، معمولا اینجوری نمیشه!

القصه. دیگه ساعت یازده مهدی بیدار شد و با مانی کلی بازی کرد و منم رفتم آبلیمو گرفتم و ریختم تو کیسه فریزر و گذاشتم تو فریزر تا تازه بمونه. دیگه حاضر شدیم و ساعت دوازده راه افتادیم به طرف خونه مهدی. دیگه نمیدونستیم چی در انتظارمونه.

اونا هم طبق معمول کللللللی ما و مانی رو تحویل گرفتند و ناهار خوردیم و بعد از ناهار هم رفتیم باغ پرندگان. خواهرکوچیکه مهدی، بلیط مجانی داشت و اون همه رو مهمون کرده بود. خب، اونجا خیلی پله داشت و مامان مهدی، همون اولش نشست رو نیمکت و گفت: من نمیتونم بیام. شماها برید. ما هم اکیپ شدیم و رفتیم تا جایی که میشد اونجا رو گشتیم و خدایی خیلی پله هاش زیاد بود!

همون اول، برادرکوچیکه مهدی و زنش از ما جدا شدند و من فکر کردم خودشون رفتند بگردند. ولی آخرش فهمیدم، از همون اول، نشسته بودند پیش مامان مهدی و نیومده بودند!!!!!!! و ظاهرا خانمش ناراحت بوده که چرا مانتو و کفش مناسب برای اونجا بو نداره. دیگه بعد از یکی دو ساعت ما هم برگشتیم و کلی هم عکس انداختیم از خودمون و پرنده ها و مهدی هم گفت: بستنی مهمون من! بریم از ناصر (تو میدون نوبنیاد) بستنی بخریم ببریم خونه بخوریم.

واقعا تا اونجا خوش گذشت و رفتیم سر راه مهدی بستنی و فالوده خرید و بردیم خونه. دیگه تا همه لباس عوض کنیم، خواهر وسطی مهدی کاسه و قاشق آورد و اون یکی تخمه آورد و مهدی هم گفت: بیایید من یه فیلم خیلی قشنگ دارم که دیشب دیدم و واقعا قشنگه. دوست دارم همه ببینیم. به نام بهشت واقعی است! همون یکی دو دقیقه اول فیلم، یه تصاویری نشون داد که دیگه نیازی به دیدن همه فیلم نبود و معلوم بود که بهشت واقعیه!!!!!!

تا اینجا کات، اینو بگم حالا. تا فیلم شروع بشه نشستیم به خوردن بستنی و من که میدونید بستنی دوست ندارم. یه کم فالوده خوردم و شوهر خواهر بزرگه مهدی پیش من نشسته بود و هی میخورد و ما هم هی سر به سرش میذاشتیم. واقعا یه جو خیلی خوبی حاکم بود و واقعا داشت به همه خوش میگذشت. همین موقع جاری ام از دستشویی اومدو شوهرش بهش گفت: من یادم رفته چراغ اتاق رو خاموش کنم. تو برو خاموش کن. جاری ام که معلوم بود سر یه چیز دیگه ازش دلخوره، گفت: نمیرم. و مشغول کشیدن بستنی تو کاسه برای خودش شد. خب تا اینجا خیلی طبیعی بود به نظر من. مهدی هم رفت چراغ اتاق رو خاموش کرد که دیگه غائله ختم بشه.

داداش مهدی ول نکرد. نشست کنار زنش و هی داشت زیر گوشش میخوند. بقیه دیگه توجه نمی کردند که داره چی میگه. دیگه همه میدونند همیشه میخواد زنشو ادب کنه و هی تو جمع میگه: اینو نگو، این کارت زشته و ..... همه هم سعی می کنند این بچه بازیها رو نشنوند.

خلاصه این دو بلند شدند با ناراحتی رفتند تو اتاق. فیلم شروع شد و هیچکی هم به روی خودش نیاورد. از تو اتاق صداشون بلند شد. البته صدای برادرشوهرم. بعد از چند دقیقه مهدی بلند شد و رفت در اتاق. خونه مادرشوهرم صد و هفتاد هشتاد متره و تقریبا درازه. اتاقها، این سر خونه اند و نشیمن و پذیرایی اون سر خونه. مهدی رفت در اتاق و در زد. برادرشوهرم گفت: هااااااااان! مهدی گفت: بچه ها یه کم آرومتر! یه دفعه برادرش در اتاق رو باز کرد و پرید به مهدی و اینا با هم گلاویز شدند!!!!! همه دویدند طرف اون دو تا و تنها کسی که میخکوب شده بود، من بودم! و البته اینم باید بگم که تو اون آشفته بازار! خواهربزرگه مهدی، حواسش به مانی بود و اونو بغل گرفته بود. دادش بغل من و گفت: آشتی! بچه رو بگیر و از خونه برو بیرون. مانی گناه داره. خودش هم از ترس، گریه اش گرفته بود.

طوفان به پا شد و عربده مهدی و برادرش هوا بود. بقیه هم جیغ می کشیدند و سعی می کردند نذارند اینا به هم برسند! دیگه گفتن صحنه های دعوا جالب نیست. منم فقط یه مانتو تنم انداختم و مانی رو بغل کردم و از خونه فرار کردم. واقعا هم دلم نمیخواست بمونم. تا سر کوچه هم صداشون می اومد. تو اون شرایط واقعا دلم برای مادر مهدی میسوخت. از ته قلبم.

رفتم سر کوچه و مانی هم کفش پاش نبود و بغل من بود. مانی که تبدیل شده بود به یه تیکه گوشت و من نمیدونم چرا اینقدر کوچیک شده بود. بچه ام خیلی ترسیده بود. منم سعی میکردم خودمو آروم کنم. هی با لبخند با مانی می گفتم: مامان جان! دارند کشتی می گیرند. منتها صداشون بلند بود. مانی هم چپیده بود تو بغل من.

بعد دیدم تمام تنم داره می لرزه و حس ندارم حرکت کنم. یه میوه فروشی نزدیک خونه شونه که مارو نمی شناسه. رفتم بهشون گفتم: میشه لطفا یه لیوان آب به من بدید و اگه اجازه بدید من یه کم اینجا بشینم. حالم خوب نیست. اونا هم بچه های مودبی بودند و منم نشوندند رو چارپایه و یه لیوان آب دستم دادند و از مغازه رفتند بیرون. آب دادم مانی خورد و تند تند به آب، بسم الله می گفتم. و واقعا از خدا میخواستم ختم به خیر بشه. یه کم نشستیم و رفتیم در خونه و زنگیدم که شوهرخواهر مهدی اومد و گفت: آشتی برو! الان نیا! همه هم به خاطر مانی می گفتند. بعد سوئیچ رو ازش گرفتم و مانی رو بردم تو ماشین. دوباره برگشتم که موبایلمو بیارم.

دیدم مامان مهدی رو مبل نشسته و باباش هم هاج و واج. همه تو نشیمن بودند به جر داداش مهدی و زنش. مهدی گفت: جانم.... نگاش کردم. گفت: آشتی! مامانم داشت از دست اینا سکته میکرد! تو اگه مامانو می دیدی وقتی صدای اینا از تو اتاق می اومد چه شکلی شده بود، خودتو جر میدادی.

گفتم: من همین الان خودمو جر میدم! ولی تو به من بگو، الان مثلا خوب شد؟ گفت: نه، ولی دیگه به اینجام رسیده.

صدای مهدی گرفته بود. از دادهایی که زده بود. ادامه داد: تو برو خونه. من زنگ زده ام اورژانس بیاد. بابا حالش خوب نیست. بقیه هم یا تنشون داشت می لرزید یا گریه کرده بودند. دو تا دامادها هم که هاج و واج مونده بودند!

گفتم: نمیتونم برم خونه. تو رو که تنها نمیذارم. در ضمن عینک هم ندارم. همین حوالی هستم.

بیرون رفتمو مانی رو بردم پارک ارغوان که نزدیکه و حالا بدون عینک هم میشه ببرمش. هی میخواستم حواس مانی رو پرت کنم. خلاصه یه ساعت تو پارک چرخیدیم و بازی کرد و بعدش مانی که زیاد حس بازی نداشت، گفت: برگردیم. زنگیدم به شوهرخواهر مهدی و گفت: برگردید. آرومه.

برگشتیم خونه و فهمیدیم اورژانس اومده چون پدر مهدی سابقه سکته داره، ظاهرا طفلکی دهنش کج شده بوده و مامان مهدی هم رو مبل نشسته بود و زن بدبخت، لرز کرده بود. پتو انداخته بودند روش.

وارد که شدیم، شکر خدا اون دوتا نبودند. مانی گفت: بابا دیگه با صدای بلند کشتی نگیرید!!!!! همه نیمچه لبخندی زدند و مهدی، مانی رو بغل کرد. بعد بحث پیش اومد و من فهمیدم اوضاع از اونی که من میدونستم خیلی بدتره. داداش مهدی همه اش داره اینا رو تیغ میزنه و هی میگه به من خونه بدید و برام عروسی بگیرید و وقتایی هم زنش اونجاست، تا نصفه شب تو اتاق دعوا می کنند. مامان مهدی گوله گوله اشک میریخت و میگفت: آشتی! تا دو نصفه شب دعواشونه و من هی دعای (نمیدونم چی چی) میخونم و میگم خدایا پسرمو لال کن دیگه بس کنه! بدبختی های این خونه کمه، اینم شده قوز بالاقوز.

خلاصه دیگه جای سرزنش نبود که بگیم این حاصل تربیت خودتونه. البته قبول داشت تو تربیتش اشتباه کرده. بعد بحث ادامه داشت و بر خلاف اونچه که من تصور می کردم، همه حق رو به مهدی دادند و گفتند بالاخره یکی باید جلوی این در می اومد. دیگه همه رو عاصی کرده و درسته که خودش خیلی آدم گندیه! ولی زنش هم بی تاثیر نیست. منم گفتم: خب اینا اصلا پخته نشده بودند و اصلا آماده زندگی مشترک نبودند. ازدواجشون غلط بود ولی حالا دیگه نمیشه کاریش کرد.

بعد تو اون حرف و حدیثها، چند بار خواهربزرگه مهدی گفت: آشتی! تو خودتو اصلا با این دختره مقایسه نکن! مامان مهدی هم همینو گفت!!!!! یاد حرف مامانم افتادم. که اون روزهایی که اینا منو اذیت می کردند، مامانم همیشه میگفت: آشتی! صبر کن! بذار عروس بعدی بیاد، فرشته هم باشه، اینا قدر تو رو اون موقع میدونند! و دیشب مهدی هم آخر شب، همه اش میگفت: آشتی! مامانم اینا همه اش از تو پیش من و همه تعریف می کنند. میگن آشتی یه چیز دیگه ایه! خواهر بزرگه ام میگه: ما بهتر از این گیرمون نمی اومد!

واقعا دیشب به حرف مامانم رسیدم. درسته اون روزهای اوایل ازدواج کوفتم شده، ولی همین که الان اینا میدونند کارشون اشتباه بوده و من بد نبودم، برام کافیه. البته من در پی اثبات خودم به اینا یا کس دیگه ای نیستم. ولی دیشب چند بار خواهر مهدی و مامانش گفتند که عروس کوچیکه سر چه چیزهای مسخره ای داداشه رو تحریک میکنه. مثلا یکیش غذا خوردنه. هرررررررررچی میذارند جلوش، میگه دوست ندارم. بعد مامان مهدی میگفت: خب آشتی! تو بگو من چه کار کنم! گفتم: هیچی. برات مهم نباشه. خورد خورد، نخورد هم که خودش گشنه می مونه! گفت: آخه هی میره میگه من خونه بابای تو گشنه می مونم! این حرفها واسه من زور داره! پسرمو هی تحریک میکنه و اونم میاد میگه زنم گشنه از اینجا میره! البته پسر خودم گهه. اونم خیلی اخلاق گنده داره و ....

خلاصه اینجوری شد و بعدش مهدی یه ساعت رفت بیرون و داماد کوچیکه هم رفت بیرون و همه شک کردیم طوری شده حتما. بعدش که برگشتند گفتند که داداش کوچیکه برگشته و دم در و گفته معذرت میخوام و اونجا هم مهدی و اون، کلی بد و بیراه بار هم کرده اند و ... ولی بچه ها! خیلی اعصاب همه خرد شده بود. یعنی هیچکی دیگه حس و حال نداشت. بعد هم زنگید که من دارم میام خونه. ما و خواهر بزرگه و خواهر کوچیکه و جمع کردیم که بریم نکنه بیاد دوباره یه شر دیگه درست بشه. که البته نیومده بود.

بعدش بابای مهدی از من و دو تا دامادها عذرخواهی کرد که ما نذاشتیم ادامه بده و گفتیم همه خونه ها از این بحث ها دارند و ما همه یک خونواده ایم. دم رفتن هم مامان مهدی رو بغل کردم و محکم بغلم کرد و منم گفتم: درست میشه مامان! توکل کنیم به خدا. اونم محکمتر فشارم داد! (از نظر جثه، از من کوچیکتره!) واقعا تو زندگیم هیچوقت تا این حد دلم واسه این زن نسوخته بود.

بعد اومدیم و تو راه برگشت به خونه، مهدی گفت: به داداشم گفتم من و آشتی یه عالمه اختلاف سلیقه داریم ولی من از این خوشحالم که میدونیم از زندگی چی میخوایم و تو بدبختی که معلوم نیست به زنت از شرایط مالی ات چی گفتی که میترسی الان که پول نداری، باهات نمونه! بعد مهدی ادامه داد:

آشتی! نمیدونی چه حرفهایی بهم زد. البته که منم شستم گذاشتمش کنار. گفتم: مهدی جان! تو دعوا بوده دیگه. گفت: نه آشتی! کلا از همه مون طلبکاره. ربطی به دعوای امروز نداره. رفته بی گدار به آب زده و زن گرفته، حالا میگه شماها باید کمکم کنید. آشتی! تو نمیدونی چقدر تا حالا از من پول گرفته! بازم الان میگه تو فلان سال تو سرمایه گذاری فلان چیز، باعث شدی پول من بره و اگه اون پول بود، الان وضع من خوب بود.

منم گفت: مهدی جان! این بار اگه اینا رو گفت، بهش بگو مشکل تو داشتن پول نیست. چیزهای دیگه باید تو زندگیت عوض بشه. بعد رسیدیم خونه و مهدی گفت: آشتی! باور کن اینا رو بهت میگم، نه که فکر کنی به خاطر امشبه که با هم خوبیم! ولی اینو از من داشته باش. اگه گفتم دست به خونه نزنیم و هی دارم دور خودم می پیچم، به خاطر این اتفاقات بوده. این حمال از خیلی وقت پیش دمار از روزگارمون میکشه!!

آخه بچه ها! بعد از دعوا هم که من و مانی از پارک برگشتیم، البته که مادر مهدی خیلی خیلی مراعات کرد و مستقیم نگفت. ولی من از حرفهاشون فهمیدم که من و مهدی شاید باید از این خونه بلند شیم. همونجا گفتم: من و مهدی سه ماه پیش به این مساله فکر کردیم. اگه کار این خونه بخواد بیشتر طول بکشه و شما بخواهید بیایید تو خونه ما بشینید (البته خونه ای که ما نشستیم، وگرنه که خونه مال ما نیست!) ما همین فردا بلند میشیم. من حتی در مورد فلان خونه که مال عمومه و الان پسرخاله ام مستاجرشه، با مهدی حرفیدیم و حتی یه گوشه ای هم به بابام انداختم که ما بریم بشیم مستاجر عموم. ما به همه اینا فکر کردیم و هر تصمیمی که شما بگیرید، ما عمل می کنیم.

شب هم به مهدی گفتم مهدی من اصلا با برادر تو و اخلاقهای عجیب و غریبش کار ندارم. باید منطقی به قضیه نگاه کنیم. اگه عمه موافقت کنه و بذاره داداشت هم یه مدت اینجا بشینه، خب حق برادرته! اون پسر دومه و من و تو بریم یه جا خونه بگیریم، اون بیاد یه مدت بشینه.

منتها بچه ها! باید وایسیم ببینیم رای دادگاه در مورد خونه بابای مهدی چیه. اگه خونه رو بتونند بگیرند که خب میشه کارهایی کرد. این یعنی اونا دوباره صاحب مالشون میشن. اگر نه، که اصلا این خونه دیگه به داداش مهدی هم نمیرسه و مامانش اینا یه جوری سهم عمه رو می خرند و میان می شینند اینجا! از طرفی این خونه ای که ما توش زندگی میکنیم، چهل پنجاه سال پیش، مغازه بوده! یعنی جواز تجاری داشته. الان که مسکونیه مثلا متری 2500 می ارزه. نود و دو متره. ولی اگه بشه دوباره اینجا رو تجاری کرد، خب پول خوبی دستشون رو میگیره. حالا قراره یه نفر بیاد و ببینه و نظر بده که میشه این کار رو کرد یا نه.

در همه این حالتها، منو مهدی دیریا زود باید بلند بشیم. حالا از امروز باید امکان سنجی کنیم. پول خونه بریانک تقریبا سی چهل تومنه. زمین شمال مهدی هم هست. من دلم میخواد حالا که داریم این کار رو میکنیم، کاشکی بشه یه جا بخریم. نظرم هم همون شهرک اطراف تهرانه که بابا و عموم اونجا خونه دارند. خونه هاش سند نداره و برای همین ارزونه. فقط دیگه خیلی به محل کارم دور میشه. که اگه صاخب خونه بشیم، می ارزه. من بدم میاد همه پول رو بدیم یه جا رهن کنیم و سال دیگه کاسه چه کنم دستمون بگیریم!!!!! اگه بشه با وام و فروختن طلاها خونه بخریم، خیلی خوبه. و البته اگه این وسط مسط ها محل کار منم بره شهرک غرب، دیگه نور علی نوره! چون خیلی نزدیکتر به اون خونه میشیم.

اینا طرح های کلی بود! از همون دیشب، همه چی رو سپرده ام دست خودش! میدونم بهترین ها رو جلوی پام میذاره. خودش همه چی رو راست و ریست میکنه. فقط من امروز باید قیمت اون خونه ها رو دربیارم. خونه های اون شهرک رو. ببینم امکانش هست بخریم یا نه. خب، اینم کار امروز ما که البته از امروز شروع میشه.

یه چیزی از مانی بگم بخندید:

دیروز قبل از اینکه بریم خونه بابای مهدی، داشت با مهدی بازی میکرد و با هم حرف می زدند. بعد مانی گفت: بابا! من دوست ندارم ماشینمون پراید باشه. مهدی گفت: بنز دوست داری؟ گفت: نه! گفت: بی ام و دوست داری؟ مانی گفت: آره. مهدی هم گفت: از خدا بخواه بهمون بی ام و بده. بعد مانی هم گفت: خدایا بهمون بی ام و بده.

بعد با مهدی رفتند دم دم که سوار ماشین بشن. منم پشت سرشون بودم. در خونه رو که باز کردند، پراید جلوی در خونه بود. مانی گفت:

عه! پس بی ام و مون کوووووو!!!!!!!!!!

تعجبخنده

مهم نوشت:

امروز روز دفاع لیموی عزیزه! تا نفس داریم براش دعا می کنیم. ساعت ده، دفاع داره. اون ساعت حسابی براش انرژی مثبت می فرستیم. البته که حسابی آماده است ولی خب، ما کار خودمون رو میکنیم. ببینم چی کار می کنید ها!!!!!!!

و البته خواهر دلاک عزیز هم این هفته دفاع داره. واسه اونم دعا می کنیم حسابی. اصلا واسه هرکی دفاع داره دعا می کنیم. مگه چیه؟ کم که نمیاد!!!!!!!!

[ شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ