چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام صبح آخرین روز تابستون بخیر و شادی! خدا رو شکر به خاطر امروز. از فردا هم پاییز قشنگ شروع میشه و کلی اتفاقات خوب قراره تو همین پاییز واسه همممه مون بیفته! به قول پادشاه تو کارتون سیندرلا، من مدنم! (من می دانم!!)


خب حتما میخواید بدونید چی شده تو این دو روز و اصلا کار خونه به کجا کشیده.

همون روز شنبه که پست رو گذاشتم، زنگیدم به بابام و دیگه نگفتم مهدی اینا دعواشون شده. گفتم بنا به جمیع جهات، احتمالا ما بلند میشیم و من و مهدی فکرامون رو کرده ایم. میخوایم اگه بشه بیاییم تو اون شهرکی که شما و عمو آپارتمان دارید، اگه بشه یکی بخریم. منتها خیلی داریم بالا و پایین میکنیم. اولین کار، گرفتن قیمت اجاره و خریده.

بابا هم یه شماره املاک داد و منم زنگیدم و دیدم عمرا اگه بتونیم بخریم. همون بهتر که اجاره کنیم فعلا که ببینیم چیطو میشه! بعد زنگیدم به بابا و باهاش حرفیدم اونم گفت: هم خونه خودم هست، هم خونه عموت. خونه عموم که خیلی ساله دست پسرخاله امه. خب البته من و مهدی راضی نبودیم بریم خونه بابام. چون اون خونه رو بابام گذاشته واسه داداش بزرگه ام. ولی بابام گفت: قضیه ازدواج داداشت که شده مسخره بازی!!! (بابام شاکیه از اینکه داداش بزرگه ام زن نمیگیره. خب همه میدونیم بچه پاکیه و روابط نامشروع نداره با کسی. ولی بالاخره پدر و مادر دوست دارند بچه شون سر و سامون بگیره زودتر!!) حالا میشه یه کاری کرد. این هفت سال مستاجر خونه خودمون، 15 شهریور می زنگیده و در مورد قیمت سال جدید به توافق میرسیدیم. امسال تنها سالیه که نزنگیده. الانم که 29 شهریوره هنوز خبری نداده. فقط تو و مهدی تصمیم نهایی رو تا شب بگیرید و به من خبر بدید. اگه مستاجر زنگید بهش میگم تا آخر مهر خالی کنه و منم خونه رو میدم به شماها.

و بعدش یه سری شرط و شروط گذاشت و گفت من این مدلی خونه کرایه میدم که هر طور که نگاه میکردیم، به نفع من و مهدی بود!!!چشمک و قرار شد اگه ما ساکن اون خونه بشیم و تو اون مدت که اونجاییم داداشم بخواد ازدواج کنه و خونه رو بخواد، پسرخاله ام بلند بشه و داداشم بره تو خونه عموم بشینه. حالا مثلا یه همچین چیزی تا تکلیف ما معلوم بشه.

بعدش زنگیدم به مهدی و شرح ماجرا رو براش گفتم و اونم گوش کرد. بعد بهش گفتم: تنها مساله به نظر من، اینه که خونه از محل کار من خیییییلی دوره و اینکه طبقه چهارم بدون آسانسوره. ولی من دیدم مزایای خیلی خوبی داره. اولا محیط شهرک برای مانی خیلی خیلی خوبه و چند تا پارک توش هست. هواش از انقلی خیلی بهتره. خونه طبقه چهارمه و پر از پنجره. من به فلان دوستم نزدیک میشم و اونم خیلی خوشحال میشه. به خونه بابام اینا هم نزدیک میشیم و تازه، اون پسرخاله ام که مانی با دخترش خیلی جوره هم همونجاست. اونجا هم که باشیم، کم کم میتونیم سر و گوشی واسه خونه خریدن همونجا آب بدیم. و مهم اینکه، خونه صد و چهارده متره، دو تا اتاق خواب داره همه وسایلمون هم جا میشه توش. میدونیم صاحبخونه بابامه و تنمون نمی لرزه که سر سال بلندمون میکنه...

مهدی زیر لب گفت: قربونت برم! منظورش این بود که تو هر چیزی، میگردی دلخوشی ها رو پیدا میکنی! بعدش یه طرح دیگه امو بهش گفتم. اینکه ما اگه خودمونو تکوندیم و چلوندیم و پوکوندیم و تونستیم خونه بخریم و رهنش بدیم، مهم نیست اگه بشه یکی دو سال بریم با خانواده مهدی و خونه اونا زندگی کنیم. حالا بهتون میگم چطوری.

این خونه ای که مامان مهدی الان توش میشینه، سه تا اتاق خواب داره که دوتاش خیلی بزرگه. و یه در هم به بیرون داره. ما که صبح تا شب بیرونیم. عصر می آییم. حتی میشه یخچال رو هم تو اتاق گذاشت. تخت مانی رو هم میذاریم تو اتاق عمه اش. و خلاصه ترسیم کردم چه طوری میشه.

الان منو خفه نکنید که نرو با مادرشوهر زندگی کن. بذارید تا آخر بگم.

مااین طرح رو هم داشتیم تو ذهنمون. خب کرایه نمی دادیم و میتونستیم پول کرایه خونه رو بدیم قسط وامی که برای خرید خونه می گرفتیم. ولی خب یه موضوعی بود. اینکه تکلیف مادر مهدی هم هنوز روشن نبود. هنوز منتظر رای دادگاهه که ببینه چی میشه.

خلاصه اینا رو به بابام گفتیم تا عصر روز شنبه که قرار بود مانی رو ببریم پیش فوق تخصص ریه. بردیمش و پنجاه تومن پول ویزیتش شد و مانی رو معاینه کردو گفت که دکتری که لوزه سوم مانی رو عمل کرده، کارش عااااااااالی بوده و این بچه الان مشکلی هم نداره و میتونه واکسن آنفولانزا بزنه. رفتیم از همون داروخونه پایین مطب واکسن رو خریدیم سی تومن و خانم دکتر هم زحمت کشید و بیست تومن بابت تزریق گرفت و واسه مانی زد و یه جایزه هم ما یواشکی دادیم به دکتر که بده به مانی بابت اینکه چهارساله شده و موقع واکسن، زیاد گریه نکرده!!!!!!!!!

تشریف آوردیم خونه و تا شب، قبل از اینکه به بابام خبر بدیم، مهدی زنگید به مامانش و مفصل باهاش صحبت کرد و از نقشه و تصمیم مون گفت. مامانش هم گفت: اتفاقا ما هم از صبح با بابات (بابای مهدی)صحبت کرده ایم و اصلا الان که برادرت اون حرکت رو دیروز درآورد و اینقدر قلدربازی درمیاره، امکان نداره تو رو بلند کنیم و اونو بذاریم تو اون خونه. تا یاد بگیره با بزرگترش چه جوری رفتار کنه. بابات از صبح داره دیوونه میشه. میگه به چه حقی اونهمه فحش داد به مهدی! (مهدی میگه من اصلا نفهمیدم به من فحش داده تو دعوا!!!) بعدش یه موضوع دیگه اینکه، من الان منتظر رای دادگاه هستم. اگه بدترین حالت پیش بیاد و ما خونه رو از دست داده باشیم، باید وکیل بگیریم و حداقل دو سه سال بریم دنبال خونه از دست رفته. تو اون مدت، من خودم مجبورم بیام بشینم تو خونه ای که شما نشسته اید. یا مثلا تجاری اش کنیم یا اجاره اش بدیم و یا هرچیز دیگه ای. در هر کدوم از این حالتها، فعلا شماها اونجا بشینید تا تکلیف معلوم بشه. در ضمن پدر آشتی هم خیلی لطف میکنه اگه خونه اش رو بده شما بشینید.

خلاصه مامان مهدی گفت فعلا صلاح نیست که ما خونه رو خالی کنیم. باشیم تا رای دادگاه معلوم بشه. بعد که مهدی قطع کرد بهم گفت: آشتی! مامان الان بهم گفته:

مهدی! ما همیشه میگیم درسته مهدی به خیلی از آرزوهاش نرسیده (منظورشون دکترا گرفتن و خارج رفتنه!) ولی خدا بهترین چیز رو بهش داده. اونم یه زن مثل آشتی!

مهدی وقتی داشت اینو میگفت، نیشش تا بناگوش باز بود و منم دیگه کلا هیچی نداشتم بگم.

و من الله توفیق!!!!!!!!!!خنده

بعدش چون خانم دکتر فرمودند که بالاخره ویروس وارد بدن مانی شده، بهتره یکشنبه رو نره مهد. و از اونجا که مهدی قرار بود یکشنبه بره دنبال پاسپورتش و یه جای دیگه برای کار، اینه که دیروز که یکشنبه بود، این بنده سراپاتقصیر ساعت ده دقیقه به شش از خواب برخاستم و وسایل رو بردم تو ماشین و مهدی هم مانی رو آورد تو ماشین. خب ساعتها رو هنوز اینور نکشیده بودند. تاریک تاریک بود. به صورتی که چراغهای ماشین رو روشن کردم. مانی رو بردم شهران و سر راه هم سه تا بربری داغ خریدم و مانی و یه بربری رو به مامانم تحویل دادم و رفتم دنبال دوستم و دوتایی با هم برگشتیم شرکت و یه صبحانه تووووپ خوردیم و فکر کنید ساعت هفت و نیم، صبحانه تموم شد و برگشتیم سر کارمون.

دیروز عصر هم همون دوستم رو بردم در خونه شون و از اونجا هم رفتم دنبال مانی و آقا مانی تازه ساعت چهار خوابیده بود و البته منم عجله نداشتم. چون زودتر از هفت نمیتونستم وارد طرح بشم. ساعت شش و نیم بیدار شد و بهانه گرفت که نمیام و داداشم هم میخواست شب بیاد خونه ما. اونم وانتش رو راه انداخت و مانی هم رفت سوار وانت اون شد. یعنی نمیدونید چه حالی میکنه وقتی سوار وانتش میشه!!! بعدش وانت از جلو و منم از عقب رفتیم خونه و خدایی داداشم هم از یه جای خیلی خوب ما رو برد که ترافیکش خیلی کم بود. ولی من دیگه هلاک بودم.

تو ماشین داشتم آهنگ گوش میکردم که ماشین افتاد تو یه دست انداز و فلش، قطع شد. بعد خودبخود رفت رو رادیو و دیدم اول اذانه. بعد ما میگیم خدا با ما حرف نمیزنه!!! (آخه کی میگی؟!) بعد واقعا اون اذان کلی بهم چسبید و فقط گفتم خدایا همه مونو عاقبت بخیر کن و البته برای پدر یکی از دوستام که دیروز عصر قرار بود ببرنش دکتر و مریض بود و همه مریض ها دعا کدرم. بعدش دیگه دلم نخواست دعا کنم! دلم خواست فقط به اذان و عبارتهای قشنگش فکر کنم.

بعدش یه ربع به هشت رسیدیم خونه و من فوری دو پیمانه کته درست کردم و قیمه پلویی که مونده بود رو گرم کردم و تن ماهی رو هم انداختم تو قابلمه آب که بیست دقیقه بجوشه.

یه ظرف هم سالاد شیرازی درست کردم و هی خودمو می کشیدم که از خستگی له نشم!!! بعد از شام جمع کردم و شستم و پاک کردن آرایش و مسواک و هر کاری کردم نشد دوش بگیرم. اگه میرفتم حموم، احتمالا همونجا خوابم می برد. همه امیدم به این بود که دیشب یه ساعت بیشتر قراره بخوابم. ولی شما بشنوید و باور نکنید.

چون از صبح ساعت پنج و نیم بیدارم!!!!!! بعدش پاشدم به جمع کردن وسایل و مانی هم شش و ربع بیدار شد و گفت: به من صبحونه بده!!!!!!!

زود چای درست کردم و حسابی صبحانه خورد و بردمش مهد و تو راه هم حسابی واسش شعر خوندم. نون گرفتم و بردم تحویل مهد دادم و اومدم اداره و با دوستم صبحانه خوردیم و کلی هم حرف زدیم و خندیدیم. این دوستم ایشالا شنبه آینده عقد میکنه.

از خدا میخوام هممممممممه عاقبت بخیر بشن و سفید بخت!

خلاصه که الانم دارم می نویسم. بگذریم که وسطش یه عالمه هم کار پیش اومده.

آها، اینو بگم براتون. از کار مهدی.

گفتم یه همکار قدیمی داشتم که نشد دوباره بیاد تو شرکت و من خودم واقعا غصه بیکاری اونو میخوردم. خلاصه که یه مدته رفته سر کار ولی همه اش میگه آشتی خانم تو دوران بیکاری تو منو تنها نذاشتی و من الان حال شماها رو درک میکنم. بعدش رزومه مهدی دستش بود و دو جا لابی کرده بود که مهدی بره و فعلا جوابی بهش نداده بودند. هفته پیش سر رزومه، مهدی با من دعوا کرد که چرا رزومه منو اینقدر پررنگ کردی؟ و من همه این کارها رو بلد نیستم. منم گفتم: احمق!!! تو بدون هیچ تجربه ای رفتی شدی مدیرعامل یه شرکت. همه هم از کارت راضی بودند. این که کاری نداره که. بعدش هم هی لگد زد و دعوا کرد. منم گفت: باشه عزیزم! حرفی نیست. اصلا من فردا میزنگم به همکارم و میگم: بیخودی تلاش نکن. مهدی میگه من این کار رو نمیتونم بکنم! (البته کارش یه کم تخصصی بود ها. ولی من میدونم مهدی از پسش برمیاد! منتها چون آدم راستگوییه، میگه چرا دروغ بگیم!!!!)

دیگه قرار شد من پنجشنبه به همکار قدیمی بزنگم و بگم آقا مهدی میگه من نمیتونم!

خب من اینقدر هم احمق نبودم که این کار رو بکنم. پنجشنبه عصر مهدی ازم پرسید زنگیدی به همکارت؟ سرسنگین گفتم: نشد. ولی شنبه بهش میگم!

پشیمون شده بود.

جمعه شب که اون الم شنگه خونه باباش به پا شد، گفت: آشتی! حالا من یه چیزی گفتم. یه وقت نگی مهدی کار نمی کنه ها! می بینی که اوضاع بی ریخته. باید دیگه اجاره خونه بدیم!

هیچی نگفتم. فکرش رو قبلا کرده بودم. بهش گفتم: خب میخوای خودت فردا بزنگ به همکار قدیمی و دوتایی هم مرد هستید که. باهاش بحرف و اون به من گفته که من و مهدی یه جا بیرون از اداره همدیگر رو ببینیم. نظرش رو خونه بوده ولی خونه مون آشفته بازاره. نمیخوام بیاد خونه. یه کافی شاپ برید و حرفهاتون رو بزنید.

اینجوری بار از رو دوش من برداشته میشه. خودش میدونه و همکار قدیمی. والا!!!!! هی من حرف ببرم و بیارم و این هی بذاره طاقچه بالا! خودش بره دنبالش. همکارم هم مهدی رو می شناسه کم و بیش! دیگه من باید خودمو می کشیدم کنار.

حالا دیروز که نشده با هم قرار بذارند و ایشالا از امروز مهدی بازم پیگیری میکنه تا وقتی بشه یه ملاقات با هم داشته باشند. توکل به خدا!

شنبه که مانی رفت تو کلاس چهارساله ها، ما خیلی ابراز شادی کردیم و هی گفتیم: تو بزرگ شدی و چهارسالت شده و از این حرفها! بعد که واکسن زد، بازم ادیفایش کردیم و گفتیم واقعا قوی هستی که تونستی واکسن بزنی. بعدش دیروزکه نرفت مهد، امروز صبح که داشتم می بردمش، براش سوال بود. پرسید: من هنوز چهارسالمه!؟ گفت: آره عزیزم. هنوز چهارساله عزیز منی!!!!!!!!!!

مثلا فکر کرده آدم فقط یه روز چهارسالش میشه و فرداش باید بره مثلا تو کلاس پنج ساله ها!!!!!!!!قهقهه

[ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ