چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااام به روی ماهتون. صبح همگی بخیر. البته الان ساعت 10:19 است. ایششششششالا تا ساعت یازده بشه این پست رو تکمیل کنم و بذارم. این دو سه روزه خیلی سرم شلوغه. یه نیروی کمکی از دیروز اومده واسم. یه دخترخانم آروم و با تجربه که خیلی هم مودبه. ایشالا بتونیم با هم همکاری کنیم. البته از شدت و حجم کار کم نشده. ولی خب ایشون هم دارند تلاش می کنند کارها رو یاد بگیرند. توکل به خدا.

دیگه شکر خدا قدم بقیه از اینجا حذف شد و به خاطر یه ساعت مرخصی مجبور نیستم پیسی عالم به سرم بیاد و بدهکار هم بشم. دیگه ایشون هست و اولین حسن حضورش هم این بود که من صبح یکی دو ساعت دیر رسیدم. موندم خونه و خوابیدم؟؟؟!!! اینطوری فکر میکنید؟!!!


دیروز که این خانم نیروی کمکی اومد، مدیرعامل و یکی از اعضای هیات مدیره با من حرف زدند و چند بار تکرار کردند که نفر اول تویی و این خانم فقط اومده کمکت کنه! برنامه تون هم این میشه که دیگه هیچ نیروی کمکی نیست براتون! گفتم: خب تا حالا هم بچه ها دیگه خیلی وقته که بالا نمی اومدند برای کمک! گفت: این خانم هر روز باید بمونه تا ساعت شش. شما پنج برو. برای پنجشنبه ها هم تقسیم کنید بین خودتون.

یعنی با این تفاسیر، من یه روز در هفته شیفت می مونم و بقیه روزها تا ده دقیقه به پنج که برم دنبال مانی و دو پنجشنبه هم در ماه باید خودم باشم!!!!!!!

دیروز خوشحال بودم که این خانم اومده ولی اینم ناراحتم میکرد که هرچی از سالهای کاریم تو این اداره خراب شده میگذره، مسئولیتهام بیشتر میشه و ساعت کاریم هم بیشتر. حالا کی بشه منفجر بشم، خدا داند!

دیگه دیروز هم اول مهر بود و مهدی رفته بود مدرسه و چون چند یه جا هم باید میرفت تو طرح ترافیک اصلی، کلا ماشین دست خودش بود دیروز. برای همین دیروز صبح ساعت شش بیدار شدم و آماده شدم و مانی رو بیدار کردم که حدود یکربع تمام گریه میکرد که نمیام و دوستت ندارم و میخوام پیش بابا بمونم و تو خودت برو!!! اصلا کیفم رو پس بده!!!!!! بعد اومد کیفش رو از من گرفت و برد تو رختخوابش کنارش گذاشت. خب اینجور وقتها مهدی خیلی باهاش مهربونه و نازش رو میکشه! اینه که مانی اینجور وقتها از مهدی بهتر جواب میگیره تا من. چون در هر حال، من هرطور که باشه میزنمش زیربغل و می برمش! ولی ممکنه مهدی یه کم صبر کنه و یا حتی اون روز نره سر کار !!! (تا حالا کرده از این کارها !!!!!)

خلاصه هی وایسادم تا آقا راضی شد و بالاخره اومد و از در واحد که بیرون اومدیم، دوید یه گوشه وایساد و با خنده گفت: بگو مانی کجاست؟؟!!

یخش باز شد. البته بعد از یکربع فروکردن مته تو مغز و اعصاب و روانم!

خلاصه با هم راهی شدیم و حالا که هوا هم خوبه، تا جایی که بشه، راهش می برم. گفت: پس چرا سوار ماشین نمیشیم؟ چرا کسی ما رو سوار نمیکنه؟ گفتم: حالا بیا تا سوار شیم!

بعد گفت: نون نخریدی چرا؟ گفتم: خب مامان! ماشین نداریم. حالا میرسیم مهد میگم خاله بهت نون بده. سوار ماشین شدیم و یه آقایی جلو نشست با یه دونه نون بربری تازه! فوری به راننده و به من تعارف کرد!!! که یه تیکه کندم و دادم به مانی!

کی خدا رو داره و بدون نون می مونه؟ هن؟؟!!خنده

بعدش سوار ماشین خطی شدیم و مانی به راننده سلام کرد و با خودم گفتم الان راننده میگه: به به! خوش به حال این مادر با این بچه خوش اخلاق! نمیدونه صبح چه دهنی از من و باباش صاف کرده.

خلاصه مانی رو گذاشتم مهد و برگشتم اداره و طی تماسی که وسط روز با مهدی داشتم بهش گفتم: مدرسه ات که دو تموم میشه، به نظر من برو دنبال مانی. طرح هم که داری. امروز خیلی شلوغه و بذار مانی هم یه روز تو ترافیک نمونه. خلاصه اونم رفته بود دنبالش و دیگه ساعت چهار خونه بودند.

منم که تو اداره خیلی سرم شلوغ بود و البته این خانم هم خیلی تلاش میکنه کمکم کنه و تا حالا که من ازش بدجنسی ندیده ام. خوبیش اینه مودبه. نه که آدم بگه فلان کار رو بکن، آدم رو سه تیکه کنه! آخه نیروی کمکی اینجوری هم داشته ام!!!!!!!! خلاصه نزدیک پنج از شرکت بیرون اومدم و دیدم ماشینها به هم چسبیده اند و قفله! گفتم: خدایا!!!!! دیگه شروع شد تا 29 اسفند!!!!!!!!گریه

تا وسطهای مفتح پیاده رفتم و اونجا ماشین گرفتم واسه هفت تیر و اونجا هم سوار ماشین انقلی شدم ولی اوایل خ 16 آذر پیاده شدم بلکه راه برم و کمرم خرد نشه تو تاکسی!

رسیدم خونه و له بودم! خب گفته بودم قبلا که حدود یه هفته است که مهدی کلا با من تو گارده. درسته سر قضیه برادرش و تعریفهای مامانش اینا، یه کم نرم شده بود ولی دوباره به خودش اومدو گفت: نه، اصلا قضیه یادم نره. حسابی حال آشتی رو بگیرم!!

پریروز و پس پریروز هم داداشم شب خونه مون بود و همون پریروز قبل از اینکه داداشم برسه، من رو کاناپه دراز کشیده بودم. به مهدی گفتم راستی به اون همکار مدرسه ات بگو رزومه اش رو بفرسته واسم. یه جا صحبت کرده ام شاید بشه تو اداره ما دستش بند بشه. مهدی هم زنگید به دوستش و همون اول حرف مدرسه شد و حرف بیمه که برای بیمه مدرسه و حق الزحمه مدرسه چه کار کنند و چه تصمیمی بگیرند. ده دقیقه حرفید و من با خنده به مهدی گفتم: خب اینا رو آخر بگو! اولش در مورد اداره ما بگو.

منظورم هم این بود که اگه بیاد اداره ما، دیگه از همه اینا خلاص میشه و دیگه گفتن در مورد اینا موردی نداره که.

یه دفعه عصبانی شد و به دوستش گفت: یه لحظه گوشی دستت باشه رضا!

بعد موبایل رو گذاشت رو هلد و توپید به من که: به تو ربطی نداره من در مورد چی با دوستم حرف میزنم و ... با لحن خیلی تند، به حرفم اعتراض کرد!!!!!!!

من همینطوری بر و بر داشتم نگاش میکردم!!!!!!! واقعا لال شده بودم! مگه من چی گفتم؟ تازه من زنی نیستم که تو کارهاش سرک بشم و ازش بپرسم با کی حرف زدی و فلان جریان چی شد!!

لحنش واقعا دلمو شکست. هیچی نگفتم و حالا فکر کنید پریروز من ساعت هفت و بیست دقیقه رسیده بودم خونه چون کارم تو اداره طول کشیده بود. یعنی جنازه بودم ها!!!!!!!

همونجا رو کاناپه موندم. داداشم طرفهای هشت رسید و منم شنسل مرغ خریده بودم که فقط سرخ کنم و بدم بخورند! تلفن مهدی هم که تموم شد دوباره توپید بهم و همون حرفها رو تکرار کرد! داداشم که رسید به زور سعی کردم ظاهرم رو خوب کنم ولی واقعا از دست مهدی خیلی ناراحت بودم. خستگی رو بهانه کردم و زود شنسلها رو سرخ کردم و شام دادند بخورند و جمع کردم و بردم ریختم تو ظرفشویی و دوش و مسواک و لالا.

دیروز هم که دیگه داغون بود سر کار. خریدار بریانک هم زنگید که برید امضا کنید بانک. ولی یکربع دیگه زنگید که مدارک خرید و فروش رو هم ببرید. گفتم: مدارک خونه است. قرار شد امروز بریم.

دیروز عصر حوالی شش رسیدم خونه و واقعا از این بدم میاد که هر روز تازه فکر کنم چی درست کنم! و دیروز برنامه نداشتم برای غذا. آخرش گفتم بالاخره یه چیزی درست میکنم دیگه. تصمیم گرفتم کباب تابه ای درست کنم. که خیلی وقت هم بود که نخورده بودیم. رسیدم خونه و به مهدی گفتم: من کارهای غذا رو تا هفت انجام میدم، هفت بشینیم اون فیلم بهشت واقعی است رو ببینیم! مهدی پرسید غذا چی درست میکنی؟ گفتم: کباب. مانی گفت: من تن ماهی دوست دارم! مهدی گفت: امشب هم تن ماهی درست کن. ولی تو رو خدا با سبزی پلو! من با برنج سفید دوست ندارم.

خب میدونستم اون وقت دیگه سبزی فروش سبدهاشم شسته! یه کم سبزی پلویی تو فریزر داشتم. همیشه سبزی پلو رو با سبزی تازه درست میکنم. ولی خب، نمیدونم اینو کی گذاشته بودم تو فریزر! البته باید جدیدا بوده باشه. مهدی رفت خرید و منم پریدم به درست کردن سبزی پلو. دمش انداختم و دستی هم کشیدم به ظرفشویی و روی کابینت رو هم تمیز کردم و اسکاچ و دستمال کشیدم. کارم که تموم شد، مهدی هم اومد و نارنگی و انگور خریده بود با یه عالمه کیک و شیر و ماءالشعیر!

نایلون خرید رو که بلند کردم گفتم: خدایا دست هیچ مردی رو خالی نذار. بذار همه مردها دست پر بیان خونه!

خریدها رو جابجا کردم و نارنگی ها رو شستم و انگور رو هم شستم و ماده ضدعفونی هم ریختم روش و رفتم دراز بکشم. گفتم: فیلم رو بذار ببینیم!

دوباره با تندی باهام حرفید!!!!!!!!!! دیگه واقعا ناراحت شدم! پریدم بهش و منم جوابشو دادم. خب چیزهای دیگه هم بهش گفتم. که رو دلم مونده بود. در مورد اینکه کاری رو تا آخر انجام نمیده و دیگه نرفته مشاور و دوباره اخلاقهای گندش داره برمیگرده.

واقعا عصبانی بودم. دیگه نمیگم چیا بهش گفتم. فقط اونم هی میگفت: آشتی! یادت باشه! گفتم: معلومه یادمه! بعد دوباره گفت: این دو بار! گفتم: بشمر تا صد بار!...

خلاصه شام آوردم و مهدی وقتی دید سبزی پلوئه، خوشحال شد. گفت: دستت درد نکنه. جوابشو ندادم. گفت: من تشکر کردم. دیگه یه سری مکالمه بین مون پیش اومد که گفتنش لطفی نداره.

فقط خواستم خلع سلاحش کنم. خواستم یاد بگیره که از صبح بچه رو می اندازم رو کولم و می برم و میارمش و همه کارهامو سر وقتش انجام میدم. پس اونجایی که یه سوالی ازش می پرسم یا یه جا اگه نظری میدم، چرا باید اینقدر براش سخت و گرون باشه. اصلا نه به خاطر کارهایی که میکنم. به خاطر ارج و قربی که باید تو خونه اش داشته باشم. با انجام اون کارها، یا بدون انجام اونا.

خب بچه ها! مشاور و اون کلاسها هی به من گفتند که بذارم اون سری کارها رو انجام بده. خب منم خیلی رعایت کردم. هی تو جمع، مهدی رو ادیفای کردم. هی ازش تعریف کردم.هر کاری که کرد صد بار تشکر کردم. هی گفتم: این کار خودته. هی تو همه این بی پولیهای این روزها، گذاشتم خودش خرج کنه که بهش برنخوره. هی پشت صحنه هواشو داشتم. هی به مانی گفتم: اون باباته. باید احترامشو نگهداری. هی... هی....

ولی امروز دارم اینو میگم بهتون:

من هر چقدر هم که جلوی مهدی تواضع به خرج بدم، دیگه تو مغزش رفته که من از اون بهتر کارها رو انجام میدم. اینه که هی عکس العمل نشون میده. من همچنان کارهامو ادامه میدم. همون هایی که مشاور گفت. ولی واقعا همینه تفکرش. دیگه نمیتونم خودمو خوار و خفیف کنم که اون احساس مردونگی کنه. البته اون کارها، این بود که وظایف مردونگی اش رو انجام بده. ولی وقتی هنوز ما از نظر بلوغ احساسی به جایی نرسیده ایم و حالا باید مهدی میرفت کلاسها رو. ولی نرفت. همه چی رو گذاشته به امان خدا. سه سری اخلاقهاش خوب شده و یه سری دیگه داره برمیگرده به همون وقتها.

نیم ساعت بعدش هم گفت: کنترل رو بده که فیلم رو بذارم. گفتم: من فیلم نگاه نمیکنم. میخوای بذاری، من میرم تو اتاق. بعدش پاشدم رفتم دوش گرفتم و بعدش شام دادم به مانی و مهدی و سفره رو همونطوری ول کردم و دراز کشیدم خوابیدم رو همون کاناپه. ساعت تقریبا نه بود. ساعت یازده مهدی بیدارم کرد با محبت فراوون!!!!!! گفت: عزیزم برو بخواب سر جات. اینجوری بدنت درد میگیره.

به خودم اومدم و بیدار شدم و رفتم تو آشپزخونه. سفره رو از رو میز جمع کرده بود. غذاها رو جابجا کردم و همه سبزی پلو رو ریختم تو ظرف واسه خودم کنار گذاشتم. خوردنی های مانی رو هم تو طبقه اول یخچال رو همون ظرف غذای خودم گذاشتم. عادتمه. باید همه چی از شب قبل آماده باشه. بعد ساعت موبایل رو گذاشتم رو شش. داشتم وسایل رو جمع و جور میکردم که بازم مهدی چند تا جمله محبت آمیز گفت! با خودم فکر کردم چرا اکثر آدمها اینجوری اند! تا بهشون اعتراض نشه و نری تو شکمشون، احترام نمیذارند! آخه چرا واقعا؟؟!!گریه

امروز صبح ساعت شش بیدار شدم و آرایش و جمع کردن وسایل و پاکت حاوی مدارک فروش رو هم برداشتم. مهدی رو بیدار کردم که مانی رو بیاره تو ماشین. تقریبا شش و نیم از خونه بیرون رفتم و سر راه هم یه نصفه بربری گرفتم و دادم مانی خورد و مربی مانی هم گفت که حاضر نیست و نمیاد. آخه امروز کار دارم و باید ساعت هفت و نیم بانک مسکن سر توحید می بودم. اینه که مانی رو ساعت ده دقیقه به هفت در مهد پیاده کردم و دیدم آشپز مهد هم همون موقع با پسرش رسید و در مهد رو باز کرد. یه کم دیگه زودتر بیاییم، میتونیم کلید مهد رو ما بگیریم و در رو باز کنیم. تا سماور رو چاق کنیم، بقیه هم میرسند!!!!!!!

مانی و نون بربری رو تحویل دادم و اونا رفتند واسه صبحانه و منم اومدم سر کوچه مهد آژانس گرفتم واسه توحید. هفت و بیست دقیقه در بانک بودم. یه ربع بعد خاله و شوهرخاله ام اومدند و رفتیم داخل و حدود نیم ساعت اونجا علاف شدیم و برگه داد واسه محضر و رفتیم محضر و اونجا هم بیست دقیقه وایسادیم برگه داد برای سه چهارجا. از شهرداری و دارایی و محضر اولیه و ............ که قراره فعلا یکیش رو من فردا برم و پایان کار رو از اونجا بگیرم. دیگه از خاله اینا جدا شدم و ماشین گرفتم برای انقلی. رفتم سر خط و دیدم اصلا ماشین برای آپادانا نداره. یه دفعه یاد گازپیک نیکی افتادم! خب من خیلی وقته یه گاز پیک نیکی میخوام. به مهدی هم گفته ام ولی تا حالا که برام نگرفته. دیشب هم بهش گفتم. یه برنامه ایه که جمعه باید گاز پیک نیکی حتما به دستم برسه! (حتما فکر میکنید بساط و لول تریاک و .... ایناست!!!)خنده

یه مغازه هایی تو انقلی هست که هم چی فروشند! یعنی یه چیزهایی دارند که به نظرم هیچ جا نداره. از کش شلوار تا سنجاق قفلی تا قوری و دسته قابلمه و .....

مهدی دیروز گفت من ندیدم اینا گاز پیک نیکی داشته باشند. امروز از انقلی که اومدم، اول یه دونه نون بربری خریدم و بعدش رفتم سراغ یکی از این مغازه ها و گفتم گاز پیک نیکی داری؟ که یه دونه سایز خیلی بزرگ داشت. همه مون پیک نیکی استاندارد دیده ایم دیگه. همونها که گرده. ولی اینی که این آقا داشت، مثلا اندازه یه بالش ایستاده بود تقریبا!! بعد گفت: این کوچیکها هم هست. بهش میگن مسافرتی!

به نظرم این بهتر بود. راحت میشه حملش کرد. پر هم بود! ولی میتونستم بلندش کنم! اینه که یه گاز پیکی نیکی سفری خریدم. البته دوست داشتم آبی باشه ولی این قهوه ایه. آبی اش پر نبود! گفتم حالا باید در به در برم یه جا پید اکنم که پر کنه!!!!!

خلاصه اونم زد زیر بغل و اومدم سوار ماشین خطی شدم و رسیدم اداره. حوالی ساعت نه، نه و نیم بود. البته این خانم همکار، از صبح چند بار بهم زنگیده بود. ولی خب کلا کارها رو با آرامش انجام میده و کارش خوبه به نظرم. رسیدم و این وسط ها هم دو میلیون کار انجام دادم و فعلا هی دارم می نویسم!!!!!! ساعت دوازده و دو دقیقه ظهره. یه دور بخونم و بعد پست کنم!

[ چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ