چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام صبح همگی به خیر و نیکی و شادی و یه عالمه برکت. بازم شنبه است و منم مثل همه شنبه ها، پرم از انرژی! البته پنجشنبه و جمعه شلوغی داشتم. ولی خب، شنبه ها خیلی خوبه! فحشم ندید. خب آخه اگه آدم هی به شنبه فحش بده، کاری درست نمیشه که. باید با شنبه دوست باشیم تا اونم کلی بهمون انرژی بده. اونوقت هفته خوبی رو شروع می کنیم.قلب


یه نگاهی به کامنت ها انداختم. تاییدش اگه اجازه بدید بمونه برای بعد از اینکه پست رو گذاشتم. ممنون از همه سرورانی که تولدم رو تبریک گفتند. خب پنجشنبه تولدم بود و من متولد سال پنجاه و هفت هستم. (حتما خیلی هاتون می دونید!) یعنی سی و شش سالم تموم شد و وارد سی و هفتمین سال زندگیم شدم.

خدا رو عمیقا شکر میکنم. به داده و نداده هاش. ممنونم ازش. هرچی صلاحم بوده و براش تلاش کردم بهش رسیده ام. تا الان که همه چی دست خودش بوده، از الان به بعد هم دست خودشه. سپرده ایم دست خودش.

خب، چهارشنبه رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم خونه. سر راه یه کم خرید کردیم و بعدش رسیدیم خونه و قرار بود پنجشنبه مامانم اینا بیان خونه مون. مامان و بابام و داداشم ناهار و برای شام هم، داداش کوچیکه و خانمش هم بهمون ملحق بشن! خب مثل همیشه برنامه غذاها رو ریخته بودم و از این نظر مشکلی نداشتم.

خونه که رسیدیم، یه کم مرغ زعفرون و آبلیمو زدم که شب جوجه بخوریم. دو پیمانه کته هم درست کردم. بعدش مامان مهدی زنگید به موبایلم و گفت: میخوام اولین نفری باشم که بهت تبریک میگم! البته الان فهمیده ام دختر وسطی ام صبح بهت اس داده!  و منم کلی ازش تشکر کردم. این اخلاق مادرشوهرم خوب و قشنگه. تولد هرکی میشه، میزنگه به موبایل طرف و با این کار، میخواد بگه این تماس، یه تماس خاصه!!!

قبل از اینکه وقت شام بشه، یه کم با مهدی حرفم شد. خب این روزها خیلی بهانه میگیره و کلا نمیدونم چشه! واقعا نمیدونم چه دردشه! این بار کم نیاورد و هرچی دهنش اومد بهم گفت. خب صحنه ای پیش اومد که نباید پیش می اومد. و من تا همین الان هم عذاب میکشم بابت اون جریان.

من تو آشپزخونه بودم و مهدی تو پذیرایی. مانی هم روی مبل پذیرایی به حالت ایستاده بود. هی من و مهدی بگو مگو کردیم و مانی هم سرشو می چرخوند و ما رو نگاه میکرد. اولین جیغ رو من کشیدم: بس که دیگه!

دیگه واقعا کارد به استخوونم رسیده بود! اونجا مانی ترسید و زد زیر گریه. وقتی مانی گریه کرد، فهمیدم ترسیده. تا حالا اینجوری دعوا نکرده بودیم و مانی ندیده بود! همیشه تو اتاق بود. دهنمو بستم. ولی مهدی ول نمیکرد. شروع کرد به توهین کردن به من. گفتم: جلوی بچه بس کن. داره نگاه میکنه. اونم هی میگفت و میگفت.

گفتم: مهدی بس کن. مگه نمی بینی ترسیده! تمومش کن دیگه! اونم هی فحش میداد! رفتم جلوش و گفتم: بفهم دیگه! بچه ترسیده! مهدی هم صورتشو چسبوند به صورتم و با همه وجود فحش میداد و عربده میکشید! تو صورت من!!!!!! مانی از روی مبل پایین اومده بود و چسبیده بود به دستم و جیغ میکشید و گریه میکرد.

مانی من، پسر بی گناه من که گیر پدر و مادر نفهم افتاده. کی بود میگفت مانی چه پدر و مادر خوبی داره؟!

من به خاطر مانی لال شده بودم. فقط وایساده بودم و مهدی داشت همینطوری تو صورتم هوار میکشید و فحش میداد. فقط نگاش میکردم. اگه بچه نبود که چنان می کوبیدم تخت سینه اش که پرت شه تو دیوار. بعدش هم دیگه مهم نبود چی میشه.

عربده ها و توهین هاش که تموم شد، مانی رو بغل کردم و بردم روی مبل. قلبشو گذاشتم رو قلبم مثل همیشه که ناراحته! قلب پسرم عین گنجشک میزد!!!گریهگریه از چهارشنبه تا حالا این تو دلم مونده و اصلا مجال غصه خوردن هم نداشته ام. و حتی مجال فکر کردن بهش! مانی تو بغلم گوله شده بود و منم بغلش کرده بودم. مهدی هم همچنان میگفت و میگفت! خیلی خوب میشد یکی عین خودش نصیبش میشد. زیر و روش میکرد! ولی خب، الان فعلا من نصیبش شدم. شاید خیلی بیشعورتر از هر کس دیگه ای. که دیگه نمیدونم چه جوری باید باهاش رفتار کنم. فقط یه چیز بهش گفتم:

لعنت به پدر و مادر کسی که ازت کادو تولد بگیره! امشب یه کادوی خیلی قشنگ به مناسبت تولدم بهم دادی.

یه کم گذشت و مانی آرومتر شد. بعدش مانی رو بغل کردم و بردم تو آشپزخونه و نشوندم رو صندلی بلند خودم کنار گاز. گفتم: حالا میخوام بهت یاد بدم چه جوری جوجه کباب درست کنی.

به صورتش نگاه کردم و دیدم رد گریه، رو صورتش مونده! جگرم آتیش گرفت. بغضمو خوردم و توری رو از کابینت بیرون آوردم. خب بچه ها، زود فراموش میکنند. هرچند تو ذهنشون می مونه. خندید و گفت: روی این توری؟ گفتم: آره. بعد فیله های زعفرونی رو چیدم روش و گاز رو روشن کردم و جوجه ها درست شد.

قبل از دعوا، میزناهارخوری رو خلوت کرده بودم و روش تمیز بود که دیگه اونجا غذا بخوریم. بشقاب و قاشق و بردم سر میز و مانی رو هم بغل کردم و بردمش سر میز و بهش حسابی جوجه دادم خورد. کلی هم براش قصه گفتم. خب، داغون بودم. ولی میخواستم حال و هوای مانی عوض بشه. پسرک بیچاره من! بعدش  به میز دست نزدم. رفتم سراغ بقیه کارها. لباسها رو از ماشین درآوردم و پهن کردم و رفتم دستشویی و روشویی رو شستم و خونه رو جمع و جور کردم و همه چی مرتب شد. عصر مامانم گفته بود که هوس آش رشته کرده که البته از مامانم بعید بود چیزی بخواد و به من بگه. همون عصر حبوبات آش رو ریخته بودم تو جی پاس که پخته بشه.

حبوبات پخته رو از جی پاش درآوردم و ریختم تو یه ظرف دیگه که خنک بشه. بعدش قابلمه جی پاس رو شستم و آماده کردم واسه فردا. دیگه کاری نداشتم و رفتم کپه مرگمو گذاشتم. کنار مانی خوابیدم تا خوابش برد. بغضم هنوز تو گلوم بود تا الان که دارم اینا رو می نویسم و الان ترکید!

سرم کنار مانی بود که کم کم خوابم برد. یه کم بعد بلند شدم و رفتم سر جام خوابیدم. خب میدونید که،مانی هم کنار تخت ما، رو زمین میخوابه! خوابیدم و صبح ساعت شش بیدار شدم! دیگه بدنم به این ساعت بیداری عادت کرده! یه کم تو جام غلت زدم و دیدم واقعا خوابم نمی بره. از یکربع به هفت بلند شدم به درست کردن صبحانه و انجام کارهام.

خب، اون روز، روز تولدم بود. منم هدیه قشنگی شب قبلش از همسرم گرفته بودم. یه هدیه به یاد موندنی. پیازداغ درست کردم و ماهیچه ها رو تفت دادم و گذاشتم حسابی تو جی پاس، بپزه. حبوبات رو هم ریختم تو قابلمه و گذاشتم رو گاز که ایشالا تبدیل بشه به آش. بعدش یه کم از پیازداغ ماهیچه ها رو ریختم تو یه قابلمه کوچیک و دو تیکه مرغ هم انداختم توش. برای ناهای میخواستم شویدپلو با ماهیچه درست کنم. منتها آقا مهدی گوشت تیکه دوست ندارند، اینه که مرغ جدا درست کردم که جلوی مهمونها، پاچه مو نگیره!

هفت و نیم دیگه همه کارها انجام شده بود. حتی ظرفهای غذا رو هم آماده کرده بودم. مانی بیدار شد و با هم صبحانه خوردیم. بعد یه کم باهاش بازی کردم و بعدش به مانی گفتم تو برو پیش بابا تا من برم بیرون کارهامو انجام بدم. دیگه حوالی ساعت هشت و نیم، نه مانی رو فرستادم تو اتاق و خودم رفت دفترخونه تو جمهوری. ماشین هم نبردم چون طرحه. با اتوبوس رفتم و پنج دقیقه ای رسیدم.

کار استعلام وکالتنامه ها رو انجام دادم و رفتم میدون جمهوری و یه مانتو برای دخترعمه ام خریدم. همون که آخر هفته میخوایم بریم تبریز خونه اش. ساعت ده برگشتم خونه و مهدی بیدار بود. گفت: خریدهاتو لیست کنم برم بخرم. جوابشو ندادم. لیست نوشتم و دادم بهش. هی میرفت خرید میکرد و می آورد تو خونه. منم جابجا میکردم. کاهو و خیار و گوجه رو شستم و سالاد یونانی درست کردم و آش رو تکمیل کردم و برنج رو هم آماده کردم و آخرش هم رفتم حموم. بیرون که اومدم مهدی داشت یه چیزی در گوش مانی میگفت.

مانی اومد طرفم و گفت:

مامان آشتی جونم! مرسی که امروز تولدت مبارکه!!!!

بغلش کردم و دیدم بهترین هدیه، وجود خودشه. درسته وادارم میکنه چیزهایی رو تحمل کنم که در حالت عادی اصلا دلم نمیخواد تحمل کنم. ولی همین که هست، برام یه دنیاست. خدا رو شکر. ایشالا هرکسی که نداره و میخواد، نصیبش بشه.

دیگه همه چی آماده بود و رفتم سراغ درست کردن کیک کاکائویی که خودم خیلی دوست دارم!!!!!! (خب خیلی دلم خوش بود آخه!) مامان اینا رسیدند و مامان برام دو تا سبد و یه لگن خوشگل خریده بود. واقعا نیاز داشتم! داداشم هم به شوخی هی میگفت: اینا هدیه های تولدته!

بعد مهدی گفت: یعنی من عصر کیک نخرم؟ گفتم: من کیک خونگی دوست دارم.

دلم نمیخواست بره واسم کیک بخره! و البته به اجبار حضور مهمونها باهاش همون دو سه کلمه رو حرفیدم.

بعدش دیگه ناهار خوردیم و همه خیلی خوششون اومد و ماهیچه ها حسابی پخته شده بودند و سوپش هم ملس! خلاصه بعد از ناهار یه سری خوابیدند و مانی هم که نذاشت و هی میرفت و می اومد و خوشحال بود و سر و صدا میکرد. دیگه پاشدم میوه شستم و چای دم کردم و عصرش با مامان رفتیم برای خرید یه سری وسایل خیریه. آخه روز جمعه یه خیریه ای بود که یکی از دوستام از مسوولینشه. لطف کرده بود یه غرفه هم برای من گرفته بود برای فروش مواد غذایی. دیگه ازم نپرسید که چی قرار بود بفروشم. حالا فکر کنید یه ماده غذایی!

بعدش مامانم هی عجله داشت برگردیم خونه! بعدش رفتیم طلافروشی و یه تیکه طلایی رو که برای دختر دخترخاله ام گرفته بودم رو بردیم همون طلافروشی و ازش فاکتور گرفتیم. چون مامانم میگفت نمی ارزه و به چشم نمیاد. اونجا هم مامانم اعتراض کرد به طلافروش و اونم گفت: حاج خانم اومدی بجنگی ها! البته طلافروش اسما بهمون تخفیف داد ولی تو برگه نوشته بود که 11 هزار تومن بابت مالیات بر ارزش افزوده. حالا خود قیمت طلا چقدر بود ؟ نود و چهار تومن!!! بگذریم. مامانم که از نظرش همه دروغ میگن و جنسشون تقلبیه و آدم همه چی رو خودش باید درست کنه و از مغازه نخره، دیگه رضایت داد و بیرون اومدیم. البته اینجا مامانم راست میگفت. چون ما دو سال پیش از همین طلافروش یه انگشتر بی اجرت خریدیم که الان رنگش رفته!!!!!!! خب طلا برای این ارزش داره که جنسش از بقیه فلزها بهتره! اگه قرار باشه رنگش بره خب آدم میره نقره میخره!

القصه، دیگه مامانم هی این پا و اون پا میکرد که زود برگردیم نکنه داداشم و زن داداشم بیان و ما نباشیم!!!!!!ابرو گفتم بذار من شما رو برسونم خودم برم دنبال ظرف یه بار مصرف! گفت: نه، بریم و زود برگردیم! سر راه هی میگفت: از اینجا بخر! گفتم: معدنش تو خیابون باستانه. اینا هم به ندرت ظرف پرسی دارند. هی غر زد که اینهمه مغازه هست چرا نمیخری! دو سه بار خواستم کلا بی خیال بشم و برگردیم خونه. ولی خب ظرفها رو واسه جمعه میخواستم. تا آخر تو آذربایجان یه جا ماشین رو پارک کردم و گفت: پیاده بریم و بخریم و زود برگردیم!

و من الاغ نمی فهمم چرا وقتی چند جا کار دارم، مامانمو میبرم با خودم. واقعا نمیدونم چرا!!! بعدش از یه مغازه خرید  کردیم و زود برگشتیم خونه. کیک رو نیاوردم تا داداشم و خانمش برسند. اونا هم ساعت هشت اومدند!!!!!!! دیگه وقت کیک خوردن نبود که. چون یه ساعت دیگه میخواستیم شام بخوریم.

منم وسایل شام رو حاضر کردم و نه و نیم دیگه شام خوردیم و کیک و میوه ها رو میز بود و بعد از شام من دیگه خیلی خسته بودم. از داداشم خواهش کردم ترتیب چای رو بده. اونم رفت چای آماده کرد و آورد همه خوردیم و دیگه ساعت یازده و خرده ای رفتند. مانی که بدون شام خوابید. مامانم هم یه عالمه غر زد سرم که از صبح که من اینجام، تو هیچی ندادی این بچه بخوره و مانی گشنه خوابید! خب بعدها البته همه اینا چماق میشه تو سرم از طرف مهدی که دیگه مهم نیست!

بعد مامانم گفت: چرا فریزرت اینقدر شلوغه؟ گفتم: همه این هفته ها من دیر اومدم خونه و خیلی درگیرم. بعد چند تا ایراد دیگه هم گرفت از خونه داریم که البته من با کمال ادب تحمل میکنم. اون مادره و آدم باید لال بشه. خب کاریش هم نمیشه کرد. عادتشه. فکر میکنه این خوبیه که وقتی میره خونه بچه اش، از اول تا آخر هی بگه چرااینجا اینجوریه، چرا اونجوریه!!!

دیگه مامان و بابام کادوم رو که پول نقد بود دادند. و برادرهام هم ندادند چون قراره دیگه به هم کادو ندیم. و البته مامان و بابای من، خودشون رو استثنا کردند از این قانون و گفتند: ما به شمامیدیم و شما به ما ندید! خلاصه آخر شب دیگه رفتند و من دیگه هلاک بودم. فقط به پاک کردن آرایش و مسواک رسیدم و بعدش خوابیدم.

جمعه صبح ساعت هفت و نیم بیدار شدم و از گوشه چشم دیدم مانی بیدار شد و فوری دوید تو هال! یه کم بعد رفتم دنبالش و دیدم رو مبل پذیرایی نشسته و ناراحته. گفت: مادربزرگ اینا رفتند؟ گفتم: آره. دیشب رفتند. چقدر هم ناراحت بود که دیشب شام نخوردی. گفت: چون شام نخوردم رفتند؟ گفت: از اینکه شام نخوردی ناراحت بود. ولی رفت خونه شون چون هرکی باید شب برگرده خونه خودش بخوابه. حالا بیا با هم صبحونه بخوریم.

بعد از کیک خونگی بهش دادم با یه لیوان شیر. واسه خودم هم چای درست کردم. غذا داشتیم برای ناهار و یه کم کارهای تهیه غذای خیریه رو انجام دادم ولی مانی ناراحت بود مامانم نیست و گریه کرد آخرش. منم گفتم اصلا بیا با هم بازی کنیم.

یکی دو ساعت خونه بازی کردیم و ببر بازی کردیم و خرما و شیر بهش دادم که پنجه هاش (!) قوی بشه و کل و کشتی گرفتیم و خواستم یه جوری ناراحتی ازش دور بشه. بعدش لباسها رو دسته کردم و گذاشتم تو کمدها و واسه ناهار هم یه کم غذا از شب قبل مونده بود که گرمش کردم و خوردیم و بعدش مانی رو بردم خوابوندم و ساعت دو و نیم بلند شدم دمنوش پنج گیاه واسه خودم درست کردم و کارهای خیریه رو انجام دادم. قرار بود ساعت چهار مهدی منو ببره بذاره خیریه و خودش و مانی برن خونه باباش اینا.

دیگه همه چی آماده بود و منم تا حالا تو خیریه چیزی نفروخته بودم! اولین بارم بود. خلاصه که همه وسایل رو حاضر کردم و این وسط مسط ها، الویه هم واسه امشب درست کردم! بعدش ساعت چهار راه افتادیم. مهدی منو پیاده کردم و رفت. منم زنگیدم به دوستم که بیا به دادم برس که یه عالمه وسیله دارم. اونم از مسوولین اونجا بود و از راه رسید و کمکم کرد و رفتیم اونجا. تو یه پارک بود که مراسم تو ساختمون بود ولی خیریه فروش، بیرون ساختمان بود. حالا میخوام یه جریانی رو که اتفاق افتاد رو بنویسم اینجا.

کنار این خیریه، نمایشگاه دفاع مقدس بود که سه چهار برابر فضا، به اون نمایشگاه اختصاص داده شده بود. میزهای خیریه در یه فضای کوچیکی، چسبیده به هم بود و تو یه ردیف، غذاها عرض میشد که شامل آش و سمبوسه و پیراشکی و ترشی و ... اینا بود. یه ردیف روبرو هم، لباس و دستنبد و گل و گیر و از این جورچیزها. خب متاسفانه جا برای من دیگه نمونده بود و منم فرستادند یه گوشه گور و گم دیگه! جایی که اصلا دیده نمیشدم! ولی با خودم گفت: اگه قرار باشه فروش بره، میره دیگه!

دوستم قبلش بهم گفته بود که این موادی رو که خریدی رو اگه فاکتورش رو بیاری، یه درصدیش رو خیریه بهت میده. ولی من گفتم: همه مواد از خودم، هرچی هم فروختم مال شما.

یه خیریه غیردولتیه که دوستم اونجاست میدونم به دست بچه ها میرسه حتما. خلاصه بگذریم از اینکه بلندگوی اون نمایشگاه روشن بود و تا آخرین درجه ولوم، داشتند برنامه اجرا می کردند. خب اونا هم نمایشگاه داشتند. این خوشحالم میکرد که مردم دسته دسته با کیسه های پر می اومدند و برای این بچه ها، لباس و لوازم تحریر می اوردند. من داشتم موادم رو درست میکردم، که دیدم یه نفر با صدای آروم گفت: سلام!

سرمو که بلند کردم، عمه و شوهرعمه مهدی رو دیدم! اینقدر خوشحال شدم که خدا میدونه! اولین پرس رو شوهرعمه مهدی خرید و بیشتر از حدش هم بهم پول داد! بعدش گفتند ما میریم یه دوری میزنیم و برمیگردیم.

خلاصه بعدش داداشم رسید و یه سری دیگه از دوستام. داداشم هم وایساد به کمک کردن. ولی خب جای من خیلی بد بود و غرفه غذاها، همه کنار هم یه جا متمرکز بود. البته میگم غرفه، شما تصور کنید میزهای کوچیکی که کنار هم چیده شده بودند و همه کیپ تو کیپ نشسته بودند پشت اون میزها.

خلاصه شلوغ شد و من به خدا گفتم: من نمیدونم چه طوری! فقط یه ذره از این مواد رو برنمیگردونم خونه! همه اش امشب باید فروش بره!!!!!! دیگه خوددانی!!!!!!!

بعد از تقریبا دو ساعت، یه آقایی اومد جلوم که داشت با موبایل می حرفید. پشت تلفن گفت: باشه الان جمعشون میکنم!!!!! بعد قطع کردو به من گفت: بساط تون رو جمع کنید! گفتم: هنوز ساعت کار خیریه تموم نشده! بعدش من کجا برم؟ شما یه جا مشخص کن من برم. گفت: شما سر راهی. برو اون طرف. بعد با دستش یه جا رو نشون داد. مهدی و دو خواهر و دو شوهرخواهرش هم رسیدند و کمک کردند میز رو بردیم اون طرف. اون طرف که میگم، نزدیک نمایشگاه دفاع مقدس بود. یه خواهر خیلی مهربون که مال اون مجموعه بود، پرید به من که: چی کار میکنی؟ کجا داری میای؟ (انگار مثلا من رفته بودم تو خاکریز دشمن!!!) حالا فکر کنید قابلمه رو پیک نیکی بود و تو اون جمعیت، هر لحظه بیم این میرفت که اصلاکسی بسوزه!!!!!!!! گفتم: شما بگو من کجا برم؟

با دستش چمن های پشت سرش رو نشون داد و گفت: اونجا!!!!!!

حالا فکر کنید شوهرخواهرهای مهدی سر میز رو گرفته بودند و داداشم هم پیک نیکی و خودم هم قابلمه پر از روغن رو!!!!! بقیه وسایل هم دست مهدی بود. رفتیم گذاشتیم اونجا که خواهر اشاره کرده بود. هنوز میز رو زمین نذاشته بودیم که یه برادر مهربونتر پرید به من که: مگه نمی بینی اینجا محل عبور برای دیدن پوسترهاست؟؟!! جای فروختن غذا نیست که. گفتم: شما بگو من برم کجا، من همونجا میرم. گفت: اینجا جاش نیست.

دیگه اون روی سگم داشت بالا می اومد. جو نمایشگاه بدجوری گرفته بودش. ظاهرا منو به شکل یه سردار بعثی میدید که اومده بودم به خاک خوزستان حمله کنم.

بهش گفتم: ببین آقا! من دارم برای خیریه کار انجام میدم. به نفع این بچه هاست که می بینی. برای جیب خودم که نیست. گفت: برای هرکی که هست! ببرید اون طرف. داداشم رسیدو گفت: آشتی! یه جای دیگه گیر آوردیم. بیا بریم اونجا.

خیلی اعصابم خرد بود. کلا آدم رو پشیمون می کنند از کار خیر! آخه این چه رفتاریه! این چه طرز برخورده؟ اگه میخوایم جنگ رو به نسلی نشون بدیم که جنگ رو ندیده اند، خیلی بیشتر از اینا باید رافت نشون بدیم. نشون دادن چند تا جنازه از عزیزانی که از دست رفته اند، تنها واقعیت جنگ نیست. مرام اون عزیزان و اخلاقشون باید گفته بشه! اگه وایسادیم جای کسانی که قبلا تو جبهه ها بوده اند، باید نشون بدیم که اونا خیلی خیلی از جان گذشته و وارسته بودند. نه سر یه میزی که به نمایشگاه نزدیکه، بخوایم شکم هم وطنمون رو سفره کنیم. هموطنی که داره غذا می فروشه که پولشو بده به خیریه!!! خیلی دلم میخواست به اون برادر بگم: اون زمانی که من لب مرز زیر بمب و موشک صدام بودم، اون زمانی که وقتی رادیو آژیر قرمز رو میزد، هنوز آژیر تموم نشده بود، هواپیماها رو شهر بودندو بمب باران می کردند، تو هنوز نبودی! امروز تو اینجایی و داری فرماندهی میکنی یه نمایشگاه رو! ولی من چشم خودم، رفتن و برنگشتن همکلاسیهامو دیده ام. (چند ماه کرمانشاه بودیم و دهنمون صاف شد تو جنگ!!!) از جنگ برای من نگو! من با چشم هام دیده ام اگه تو از بقیه شینده ای!!!!!!

دیگه بگذریم!
خلاصه رفتیم یه جا، ته یه جای تاریک که اصلا دیده نمیشدیم. دیگه داداشم شلوغش کرد و مشتری جذب کرد و منم داشتم تند تند درست میکردم و اون و خواهرهای مهدی و شوهرخواهرهاشون پرس می کردند و می فروختند! حدود یه ساعت اونا بودند و کمک کردند و رفتند. بعدش من نمیدونم این مشتری ها از کجا میرسید. جای خیلی بدی بودیم از نظر تو دید بودن، ولی مشتری میرسید. دخترعمه مهدی هم با شوهرش اومد و عمه و شوهرش هم دورشون رو زدند و برگشتند و بازم خرید کردند و عمه بازم پول انداخت تو کیسه پولهای من!

آخرش هم دو سه تا هنرپیشه اومدند که یکیشون دوست صمیمی خودمه. بعد اون دوستم منو بهشون معرفی کرد و گفت: آشتی که از دستپختش براتون گفتم! (خب زیادی لطف داشت بهم!) بعدش یه هنرپیشه خانم اومد پیشم و دستور یه غذا رو ازم گرفت و همه خیلی خاکی و صمیمی بودند.

نگاه کردم و دیدم همه مواد فروخته شده! ظرفم خالی شده بود! سرمو بلند کردم و یه نگاهی به آسمون کردم. بغضم ترکید و اشکم جاری شد! اون میخواست همه اش فروخته بشه. اون میخواست من هیچ مواد غذایی رو برنگردونم خونه. هرچند که خواهربزرگه مهدی گفت: جاش بده آشتی جان! بیا ارزونتر بده که بره. گفتم: هیچوقت این کار رو نمیکنم. نهایت می برم میدم به کارگرهای ساختمانی! ولی ارزونتر نمیدم. اینجا خیریه است. باید همه گرونتر بخرند که پولش به بچه ها برسه!

به خدا گفتم: هر روز داری مهر و لطفت رو ثابت میکنی بهم. هر روز داری بهم یادآوری میکنی که هستی و قادر مطلقی و وقتی میگی بشو، همه چی، انجام میشه. تو برای همه کافی هستی.

و اینطوری قلب شکسته ام آرومتر شد.

پولها رو شمردم و به دوستم دادم و اونم کلی تشکر کرد و دیگه از داداشم هم جدا شدیم و خداییش خیلی خیلی کمکم کرد.

وقتی من و مهدی داشتیم از بازارچه بیرون می اومدیم، هنوز یه سری مواد غذایی مونده بود! همونهایی که در معرض دید و گذر آدمها بودند! که البته امیدوارم همه اونا فروش رفته باشه. چون اونا هم برای خیریه بودند! ولی مهم این درسه که: اونی که خدا بخواد، همون میشه.

دیگه با مهدی برگشتیم سوار ماشین شدیم و من هنوز باهاش سرسنگین بودم. از خیابون که رد میشدیم گفت: دستمو بگیر! من کیسه دستش رو گرفتم. گفت: نه، دستم رو بگیر! (الان همه تون میگید: زهر مار!!!!!!!)

گوشه دستش رو گرفتم ولی خدا میدونه که دلم باهاش نبود! نشستیم تو ماشین که بریم خونه بابای مهدی. ساعت هشت و نیم بود. بعد مهدی ازم تشکر کرد و خسته نباشید گفت و رفتیم خونه بابای مهدی. بازم از خواهرها و شوهرخواهرهای مهدی تشکر کردم و حدود یه ساعت و نیم بودیم و بعدش برگشتیم خونه خودمون.

خب یه چیزی رو بگم که فکر نکنم اینجا نوشته باشم در موردش. تو این سالها همیشه تولد هر کدوم از مهدی اینا بوده، ما رفته ایم. این دو سه سال اخیر هم که وضع مهدی بهتر بوده، ما برای همه، خیلی بیشتر از اونی که اونا به ما کادو داده اند، داده ایم. دیگه زیر پنجاه تومن نداده ایم. به مامانش که صد تومن. ولی جالب اینجاست که تولد من که میشد، کلا ورق برمیگشت. مامانش و باباش و خواهر وسطیه (که تو خونه است) با خواهر کوچیکه مهدی و شوهرش که عقد کرده بودند و داداش کوچیکه مهدی و زنش، همه باااااااااااااهم پنجاه تومن میدادند!!!!!!!!!

کلا یادم نمیاد این سالها، خواهر کوچیکه مهدی اصلا تبریک هم بهم گفته باشه! در حالیکه من دو این دو سه سالی که عقد بود همیشه به مهدی میگفتم: به این و شوهرش بیشتر بده. دستشون تنگه! (پشیمون هم نیستم!) پارسال هم جاری ام به شوهرش گفت: کادوی آشتی یادمون رفت! وای آشتی جون ببخشید هفته دیگه میاریم برات! ما که چیزی ندیدیم! خب من نیازی ندارم به این چیزها. ولی یه مدت فکر کردم و دیدم دیگه باید یه کاری بکنم. اینه که به مهدی گفتم اونم تایید کرد و کلا یه بار خونه بابای مهدی گفتم:

مهر و آبان و آذر تولد من و مهدی و مانیه! من همین جااعلام میکنم که دیگه این رسم تولد بازی رو میخوایم برداریم. شما هر کدوم هر کاری میکنید، بکنید. ما دیگه از کسی کادو نمی گیریم! (و یعنی وقتی کادو نمیگیریم، کادو هم نمیدیدم!!) روزهای تولد دور هم جمع بشیم و به هم تبریک بگیم. ولی دیگه کادو دادن برداشته بشه. اینجوری همه تحت فشارند. ماهی دو سه تا تولد تو فامیل اینور و اونور و تو اداره. تازه ما تو اداره هم این رسم رو دیگه برداشته ایم.

خواهرهای مهدی استقبال کردند و گفتند چه خوب! مادر مهدی هم موافقت کرد.

خب روز پنجشنبه که تولد من بود، هیچ کدوم بهم زنگ نزدند و تبریک نگفتند. جمعه شب هم که رفتیم، هیچ کدوم تبریک هم نگفتند. شب که برگشتیم خونه مون، مسواک که زدم و داشتم برای خواب آماده میشدم، آروم به مهدی گفتم:

میخوام یه چیزی بهت بگم الان که سر تولد خودمه، فکر میکنم زمان گفتنش باشه. این رسم کادو دادن با نظر خود ما برداشته شد. ولی لااقل میشد یه تبریک گفت و یادآوری کرد. ولی خانواده تو حتی یه تبریک هم نگفتند. برای من اهمیت نداره.

گفت: کسی بهت تبریک نگفت؟ گفتم: نه، مهم هم نیست. فقط همون مامانت و خواهر وسطی. ولی از من توقع نداشته باش که به کسی هم تبریک بگم. فقط به مامان و بابات و خواهر وسطی ات تبریک میگم. چون برام ارزش قایل بودند. وگرنه بقیه حتی تبریک هم نگفتند. اشکال نداره. ولی بعدا تولد بقیه هاشون ازم انتظار نداشته باش!

دید حرفم منطقیه. هیچی نگفت.

از کیک کاکائویی واسه خودم و مانی تو ظرف میذاشتم که ادامه دادم: البته حرمت امامزاده رو متولی اش نگه میداره! تو تو فیس بوک به علی پروین هم تولدش رو تبریک گفتی! (تولد علی پروین هم سه مهره!)

گفت: من تو فیس بوک بهت تبریک گفتم. خب تو ناراحت بودی دیروز!

بعد یه کم مکث کرد و ادامه داد:

آره، تموم شد اون روزهایی که من ازت عذرخواهی میکردم. تو توقعت رفته بالا. اخلاقت گند شده! اصلا من دیگه مشاور نمیرم. یارو کیسه دوخته! به من میگه بیا تو فلان کلاس ثبت نام کن! بهش گفتم: جلسات رو هم دیگه نمیام مگه دو تایی باشیم! میخوام تو هم باشی و همه حرفام رو اونجا بهت بزنم. تو تو این چند ماه هییییییچ تغییری نکردی. من بهتر شدم و عوض شدم! ولی تو بدتر شدی! همه اش پرخاش میکنی، همه اش توهین میکنی! فکر کردی با قلدری میتونی کارت رو از پیش ببری!

رفتم تو اتاق! شکر خدا مانی خواب بود. ملافه رو کشیدم رو خودم و پتو رو هم روی اون. صداش می اومد: همه اش حرف گذشته رو میزنی! پدر منو درآورده ای. دیوونه ام کردی!

بالش نرم رو گذاشتم بین پام و یه وری شدم. هنوز صداش می اومد. دیگه نمیشنیدم چی میگه. خل شده حسابی بیچاره! ما به اینجور آدمی میگیم: با یقه خودش میجنگه.

قطعا از ژنتیک داداش در اینم هست. یه زمانی نابود میشدم از بس که صبح تا شب خودمو به این روانی ثابت میکردم. الان فقط می گذرم و میرم. دیگه از مشاور رفتن که بالاتر نداریم. رفتیم و یه مدت خوب بود و دوباره شروع شده. دیگه نمیشه که همه مشاورها بد باشند. شما پیش بهترین دکترها هم که برید، باید دواها رو استفاده کنید. وقتی استفاده نکنید، نمیتونید بگید این دکتر بده، چون من خوب نشدم. کسانی که به طور خصوصی شماره اون مرکز مشاور رو از من گرفتید! من هنوزم به اون خانم مشاور ایمان دارم. کارش عالیه. به شرط اینکه کسی به حرفاش گوش بده!

وقتی همه عیب ها رو در دیگران می بینیم، چه طوری انتظار تغییر اوضاع رو داریم. اون خانم مشاور جلسات مشاوره رو برای مهدی گذاشت. منم فرستاد به کلاسهای جایگزینی عادات. خب من ناراحت نشدم و رفتم اون کلاسها و دیدم واقعا باید خیلی عادتهام تغییر کنه.

دیگه در مورد این موضوع نمی حرفم. فقط خواهش میکنم از طلاق و جدایی نگید که انجام نمیدم تو این شرایط. منظورم وجود مانیه!

سعی میکردم صداش رو نشنوم. دستامو برده بودم بالا و ذکر «تو هستی» رو گرفته بودم. میگفتم: تو هستی! همین برام بسه. تو هستی، تو هستی، تو هستی! کمکم کن! کمکم کن!

برای همه تو از خدا برکت و آرامش میخوام. در ضمن حال من خوبه. نگران من نباشید. بهترین محافظ در کنارمه و تو بغلش نشسته ام. پس جای هیچ نگرانی نیست.

قلب همه تون مالامال از شادی!

 

 

[ شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ