چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام خدمت همگی. صبح قشنگ پاییزی تون بخیر و شادی. دیگه کسی که از گرما گله نداره! سرد هم که نشده. پس این روزها رو حال کنیم که دیگه گیرمون نمیاد! واقعا هوا بهشته! البته صبح رو میگم ها! وگرنه که بعدازظهر من اصلا گرما و سرما حالیم نیست! منم و ترافیک و دنده و کلاج!!!!!!!!

میدونم گفته بودم روزهای زوج می نویسم، ولی خب دیگه نوشته هام اینجوری شده که هر روزی که بشه، می نویسم! و دیروز نشد. حالا علت رو میگم براتون.


شنبه شیفت بودم و تا طرفهای شش و نیم شرکت بودم. دیگه ساعت هفت و ربع
رسیدم خونه! خب، روز قبلش الویه درست کرده بودم واسه شام شنبه شب. ولی هرکاری کردم، دلم راضی نشد مانی، الویه بخوره. میدونم بزرگ بشه از این بدترم میخوره. ولی آخه الویه واسه یه بچه چهارساله چه غذاییتی میتونه داشته باشه!

برای همین به محض اینکه رسیدم خونه، مانتو و شلوار و مقنعه رو درآوردم و همونجوری رفتم تو آشپزخونه و گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم و و یخش رو آب کردم و یه تیکه همبرگر واسش سرخ کردم. که یه تیکه روغن هم ریخت رو پام و سوخت!
الان هم جاش مونده! خب این میشه درس عبرت واسه کسی که با ش آشپزی میکنه! خب خسته بودم و عجله داشتم زودتر یه چیزی درست کنم!

البته چون از صبح مانی رو ندیده بودم و معمولا البته هر روز همینه. ولی خب، دیگه ساعت پنج میرم در مهد که بیارمش خونه و دیگه با هم هستیم. منتها روز شنبه مهدی اومد مانی رو آورد. برای همین حسابی دلم براش تنگ شده بود. اینه که بغلش کردم و گذاشتمش رو صندلی بلندم و گفتم: بیا نشونت بدم همبرگر خرچنگی رو چه جوری
درست می کنند! خیلی خوشحال شد و منم روغن ریختم تو ماهیتابه کوچولوی خودش و گوشت رو گرد کردم و انداختم تو ماهیتابه. بعد نون باگت رو خالی کردم و دستش دادم و گفتم نگه دار تا آماده بشه. ازش پرسیدم، گفت: کاهو و خیارشور هم میخورم! دادم دستش که بذاره تو نونش!

فکر میکنم برای بچه هایی که همیشه پایه نخوردن هستند، مشارکت در تهیه غذا، باعث بشه راغب تر بشن! خلاصه درست شد و گذاشتم لای نونش و دادم دستش که
بخوره. شکرخدا با میل خورد.

دیگه از خستگی نا نداشتم. الویه و نون و خیارشور رو آوردم که یه لقمه بخوریم و رمونو بذاریم. خب با مهدی هنوز سرسنگین بودم. چون ازش دلخور بودم. اونم داشت با
تلفن می حرفید. تلفنش که تموم شد اومد باهام حرف زد. قبل از اینکه بگم چی گفت،
باید از شرایط کارش یه کم براتون بگم.

در جریانید که یکی از دوستاش که جز کادر آموزشی مدرسه بود، مهدی رو برد تو مدرسه. سه روز براش درس گذاشتند و البته بهش نگفتند چقدر بهش میدن. از نظر
من، کار تو مدرسه، بیگاریه! اینو جدی میگم. خب مهدی رو که بیمه نمی کنند چون خودش گفته بود الان داره بیمه بیکاری میگیره و اگه اونا بخوان بیمه اش کنند، میخوان
پایه اش رو کم بزنند و اینجوری سگ میره تو بیمه اش! اینه که گفت فعلا بذارید ببینم
اصلا میتونم دوباره بیام مدرسه یا نه! بعد در مورد اینکه ساعتی چقدر بهش بدن که
هیچی نگفتند! اونجوری که بوش می اومد، کل دریافتی ماهش میشد بین ششصد تا هشتصد هزار تومن که با توجه به مسیر شخمی که مدرسه داشت، نصفش میشد کرایه ماشین! خب آدم اینهمه خودشو سرویس کنه واسه خاطر سیصد چهارصد تومن؟ البته که از بیکاری تو خونه بهتره. و خودش هم راضی بود که بره و بیاد ولی تو خونه بیکار نباشه.

خب، یه گزینه مدرسه بود که هر دو نسبت بهش دلچرکین بودیم. یه گزینه دیگه همونی بود که همکار سابقم که یه ماهه دستش تو یه شرکت خوب بند شده و داره تلاش یکنه مهدی رو ببره. ولی هنوز که نشده. یعنی هی میگه رزومه اش رو پر کنه و قراره با مهدی قرار بذاره. که دیگه منم تو کارشون هم دخالت نمی کنم و میذارم خودشون با هم لینک بشن. خب مسلما در حالت عادی، این کار، سگش می ارزه به اینکه
بخواد بره مدرسه. حالا اینم داشته باشید تا مورد بعدی رو بگم.

ما یه سری دوست داریم که از طریق یکی از پسرخاله های مهدی باهاشون
آشنا شدیم. همونها که باهاشون اون کار سرمایه گذاری رو انجام دادیم و شکر خدا، مه
با هم زمین خوردیم! خب، همه با هم ضرر مالی دادیم ولی هرگز از هم دلخور نبودیم و
کسی، اون یکی رو مقصر ندونست چون هیچ کدوم تقصیر نداشتیم. دیگه یه جریانی بود که گریبانگیر همه شد. مثلا شما فکر کنید مثل بالا و پایین شدن قیمت دلار که کسی مقصر نیست و اون که بالا و پایین میره، یه سری سود می کنند و یه سری ضرر. و شکر خدا همه مون اینقدر شعور داشتیم که بفهمیم آدمها مقصر نیستند و همه چی گردن جریانه.

یکی از اون بچه ها، الان یه شرکت زده ـ الان که میگم، دو ساله! ولی هنوز خیلی پا نگرفته. و الان دو سه نفری دارند کارهاشو می کنند. اینا از یکی دو ماه پیش هی به مهدی می زنگند که بیا پیش ما و چون کار کردن مهدی رو دیده اند، این پسره (مسئول شرکت) خیلی مهدی رو قبول داره. هی بهش میگفت بیا با ما کار کن. شرکتشون
کارش فروش و خدماته. ولی نیاز هست که یه سری جنس هم از خارج وارد بشه. یه کار خیلی خیلی قانونی و معمولی. یه سری جنس بیارن و ببرن نصب کنند. همین. خب مهدی باید میرفت دنبال پاسپورت ولی خب، یه کم دو دل بود که اصلا این چه کاریه و من قراره اونجا چه کاره بشم و آیا چی میشه یا چی نمیشه!!!!!! یادتونه دیگه! این مورد رو هم که گفته بودم براتون.

حالا برگردیم به شنبه شب. ما با هم سرسنگین بودیم، ولی خب برای مهدی خیلی مهم بود که با من حرف بزنه! شام مانی رو که دادم، مهدی گفت: آشتی! میخوام باهات بحرفم. الان برام خیلی مهمه چه کار کنم! از یه طرف، منتظرم همکار تو، خبر بده واسه اون شرکته. از یه طرف مدرسه هم هست. این بچه ها هم که دارن هی میگن مهدی بیا! واقعا نمیدونم چه کار کنم.

گفتم: قطعا تصمیم آخر رو خودت میگیری. ولی الان اگه بخوای اولویت بندی کنی، مدرسه رو میذاری آخر. چون نه برات صرف داره از نظر مالی، نه دیگه حوصله مدرسه رو داری. می شناسمت که میگم! (سرشو تکون داد که یعنی آره!)

می مونه کاری که همکار سابقم میگه. خب اون هنوز جور نشده که. یعنی هنوز حتی باهات مصاحبه هم نکرده اند! ولی اینم از من داشته باش که اگه جور بشه بری، پایه ات رو حدود یک و ششصد میزنند. حدود ششصد هم مزایا و بقیه چیزها میشه.

مهدی فکر کرد و گفت: خب خوبه. هرچند که از جای قبلیم کمتره. ولی خوبه. منتها یه چیزی. اگه اونجا برم، بازم میشم کارمند. ولی این کاری که دوستامون تو شرکت خودشون می کنند، فرق داره. اینجا کار یه جورایی مال خودمونه. پایه همه چی
رو خودمون میذاریم و خودم یه جورایی صاحب کار میشم. اگه نیاز به سرمایه هم باشه می بریم. حالا باید یه مدت برم ببینم چی میشه. البته اگه تصمیم به اینجا باشه! حالا
نمیدونم چه کار کنم.

گفتم: اونچه که مسلمه، مدرسه کنسله. پس الان بزنگ به دوستت و بگو که دیگه از فردا نمیای! گفت: آخه اونا الان معلم از کجا بیارن؟ پنج مهر!!!!

گفتم: واقعا به این موضوع فکر میکنی؟ یادته سال 89 که من شش ماهه حامله بودم تا آخرین لحظه گفتند که برات کلاس میذارند؟ آخرش هم تو هی منتظر بودی و دیگه آخرش خودت سه مهر زنگیدی و گفتند که امسال برات کلاس نمیذاریم؟ یادته با تو و
زن حامله و بچه تو شکمش چه کار کردند؟ که دیگه تو اونهمه وقت بیکار موندی؟ الان تو داری غصه اون مدرسه رومیخوری؟ واسه خاطر فس تومن پول؟ تصمیم آخر رو خودت بگیر. ولی به نظر من، یه کاری مثل مدرسه مال زمانیه که آدم دانشجوئه، یا تازه داره کار پیدا میکنه. واسه استارت خوبه. ولی یکی مثل تو که دیگه از مدرسه دراومدی و تجربه مدیریت داری، الانم میتونی جای دیگه باشی، چرا دوباره بری اونجا.

خودش هم گفت: آره خب. مدرسه نیمه وقته، اونجا برم دیگه نمیشه برم جای دیگه. اونم با اون حقوق قشنگش! تازه من خودم هم یه مو از بدنم راضی نیست که برم مدرسه. ولی تو رودربایستی دوستم موندم.

گفتم پس الان بزنگ. اینقدر معلم بیکار هست که بره جای تو درس بده.

البته بچه ها اینم بگم که معلمی یکی از قشنگترین کارهاست. منتها الان برای مهدی، به نظرم بره جای دیگه از هر نظر بهتره.

خلاصه زنگید به دوستش و عذرخواهی کرد که نمیاد دیگه مدرسه.

هنوزم که همکارم بهش نزنگیده. بعدش هم به خودش هم گفتم. که میدونم دلش میخواد با دوستهای خودمون کار کنه. اونا هم بهش میزنگند که مهدی بیا بهت نیاز
داریم و فلان کارها فقط از خودت برمیاد! محلش هم امیرآباده. نزدیک خونه مون! این
شد که دیگه مهدی از شنبه صبح رفت اون شرکته. درسته این بحثها شنبه شب انجام شد. ولی خودش از صبح شنبه پیش دوستاش بود و دیگه قراره بره اونجا.

این روزها هم میره. خیلی هم سرحاله و خوشحاله که داره با کسانی کار میکنه که قبلا امتحانشون رو پس داده اند و کار کردن باهاشون رو بلده. این از این.

شنبه شب حرفیدیم در مورد این چیزها ولی در مورد رابطه مون، نه.

یکشنبه صبح رفتم سر کار و آها اینم بگم که مهدی باید هشت و نه دیگه سر کار باشه. مثل کار قبلی نیست که تازه یازده بره! خب، واسه این کار هم شوق و ذوق داره. خلاصه رفتیم سر کار و عصر هم من و مانی تو یه ترافیک خیلی وحشتناک برگشتیم
خونه. من دیگه دست و پا نداشتم از بس دنده عوض کرده بودم!!!!!!!!

شام خوردیم و حموم رفتم و مانی رفت تو اتاق خوابید و منم رو کاناپه ولو شدم. نیم
ساعت خوابیدم و بعدش بیدار شدم و حرف افتاد و حرفیدیم. خب هر دو خیلی از هم گله داشتیم. مهدی شروع کرد که:

مشکل اینجاست که تو این کلاسها رو که رفتی، بهتر که نشدی، هیچی، بدتر هم شده ای! تو مشکلت اینه که از صبح تا شب یه عده هستند که تشویقت می کنند و ازت تعریف می کنند. (نمیدونم منظورش وبم بود یا آدمهای اطراف که همه اش میگن آشتی تو خیلی کار میکنی و خیلی خونه داری و خیلی فلانی!! حتی شک کردم که وبم رو میخونه. ولی برام هیچ اهمیتی نداره. اینجا دفتر خاطرات منه و دلم میخواد  هرچی که دوست دارم توش بنویسم. نظرات هم بازه و هرکی هر نظری میذاره، خب میذاره
دیگه. ربطی به اون نداره مطلقا)

این وسط یه پرانتز هم باز کنم که یه سری از دوستان نظر داده بودند که تو از مکالمات تو دعوا هیچی نمی نویسی و ما فقط حرفهای تو رو می شنویم!

بهتون حق میدم. خب راه برای قضاوت سخت میشه. ولی خب شاید روم نشه اینجا بگم شوهرم بهم میگه تو یه بوووووووووووق هستی. تو هیچی نیستی و واسه من اندازه هیچی هم ارزش نداری. شاید روم نشه اینجا بنویسم شوهرم بدترین فحشها رو به
من میده! البته الان روم شد و گفتم! بعدش هم به نظرم خوندن فحاشی های وسط دعوا لطفی نداره. هرگز هم مدعی نیستم که مقصر نیستم. قطعا تقصیراتی داشته ام که کار به اینجا کشیده! ولی اینم بدونید که هرگز دنبال گرفتن تایید از شما عزیزان
نیستم. شاید یه زمانی دوست داشتم نقش فرشته مهربون رو بازی کنم و خودمو جر میدادم که دیگران تاییدم کنند و بگن به به! ولی الان واسه خودم زندگی میکنم. و اینم بهش اعتقاد دارم که حمالی بیخودی تو زندگی و بارکشیدن و فحش شنیدن، اصلا جز محاسن نیست!

خلاصه دوباره شروع کرد و اینم بهتون بگم که روز یکشنبه صبح، با وجود اینکه روز خیلی خوبی رو شروع کرده بودم و حتی صبح مانی کلی تو مهد رقصیده بود و ازش فیلم گرفته بودم و تو اداره هم مشکلی نداشتم، ولی دچار تپش قلب شدید شدم و دست
چپم سنگین شد. تو اداره یه قرص پروپرانول خوردم و به لیمو دم کردم ولی حالم بهتر
نشد. تو اون ترافیک هم که رانندگی کردم، دیگه وقتی رسیدم خونه، حالم خوب نبود.

بعدش که بحثمون شد، من از حموم اومده بودم و دیگه دستام اینقدر سنگین شده بود که نمی تونستم موهامو خشک کنم! شکر خدا مانی خواب بود و ما داشتیم بازم می
پریدیم به هم. البته نه به شدت چند روز قبلش! خیلی آرومتر حرف میزدیم.

بعد مهدی گفت: تو همه اش میپری به گذشته! گفتم: چرا دروغ میگی؟ من کی و در چه موردی برگشتم به گذشته؟ گفت: در مورد تبریک نگفتن تولد! گفتم: اشتباه میکنی. من الان دارم با خانواده تو سر میکنم و هیچ مشکلی با اونا ندارم. مشکلم با توئه. اگه جمعه شب اسم تولد رو آوردم، برای این بود که بهت بگم بارها از طرف خانواده
ات در مورد تولدم بایکوت شده ام! ولی بازم برای تولدهاشون رفته ام. امسال ولی دیگه
فرق میکنه. خانم مشاور گفت که محبت بی شائبه نداریم. من این رفتار رو با خانواده
خودم و هر کس دیگه ای میکنم. تو نباید ناراحت بشی. من اینو تو کلاسها یاد گرفته
ام. (خب مهدی از این تغییر ناراحته! چون عادت کرده من فقط دست بده داشته باشم!)

بعد ادامه داد: جمعه شب که از از خونه مامان اینا اومدم دنبالت خیریه، مامانم گفت: مهدی! سر راه یه کیک بخر و بیار واسه آشتی! خب من یادم رفت!
گفتم: ببین مهدی! تبریک نگفتن خانواده ات برای من مهم نیست. حرصی هم بابتش
نمیخورم. تبریک نگفتند، تبریک نمیگم، همین! دیگه ناراحتی نداره. حالا تو هی میخوای
بندازی گردن خودت که تو یادت رفته کیک بخری! برای من اهمیت نداره، تو هم ادامه نده
و ول کن.

بعد واقعا دیگه نمیتونستم موهامو سشوار بکشم. دستام هر کدوم شده بود به سنگینی یه گونی بیست کیلویی برنج! واقعا به کوتاهی موهام فکر کردم اون شب! چون دیگه نمی تونم سشوارش بکشم. البته خب مال رانندگی هم هست، و دلیل اصلی اش، مال اعصابمه. خب ده روز قبلش که خونه بابای مهدی اونجوری تن همه مون لرزید، چهارشنبه شب هم خودمون دو تا دعوامون شد. اینا همه اش  اسپاسم عصبی عضله هاست. خودم دیگه بدنم رو می شناسم.

بعد دیگه دراز کشیدم رو کاناپه و فکر کردم هیچ طوری نمیشه این رابطه رو درست کرد انگار! اصلا انگار نمی فهمیم چی داریم به هم میگیم. حرف همو متوجه نمیشیم!

یه کم گذشت. مهدی اومد جلوم نشست و شروع کرد به ناز کردن دستام. بعد
دستمو بوسید. اشکام همینطوری سر میخورد و می افتاد! اشکامو پاک کرد و گفت:
چرا اینطوری میکنی با خودت؟! نباید اونجوری با هم دعوا میکردیم. من و تو میدونیم
از زندگی مون چی میخوایم. تو همیشه منو تیمار میکنی. الانم من نمیذارم اینجوری
عذاب بکشی. بذار دستاتو بمالم! بعد شروع کرد به ماساژ دادن دستام. بعد از نیم ساعت هم بغلم کرد...

دروغ نگم، دیروز صبح که بیدار شدم از خواب، دستام سبک تر شده بود. البته هنوزم درد میکنه. ولی خیلی سبک تر شده. فعلا که با هم خوبیم. حالا قرار شده بعد از مسافرتمون، دوتایی بریم پیش خانم مشاور. چهارشنبه تا ظهر اداره ام. بعدش میرم دنبال مانی و بعدش با مهدی میریم در مدرسه بابام. مامان و داداشم هم میان
اونجا. بعدش ایشالا حرکت میکنیم به طرف تبریز. نمیدونم فردا میشه پست بذارم یا نه.
چون کلا تا ظهر اداره ام و باید هماهنگی های آخر رو انجام بدم. البته خیالم از طرف
این همکارم راحته. میدونم هست و مشکلی هم باشه میزنگه بهم. ولی باز یه سری کارها میمونه.

پناه بر خدا. ببینیم چی میشه. دیشب هم داداشم خونه مون بود. هفته ای یکی دو شب میاد خونه مون. چون محل کارش به خونه مامان این خیلی دوره. البته مامانم شاکیه! دیروز عصر حوالی شش و بیست دقیقه رسیدیم خونه من و مانی. مهدی و داداشم نشستند به بازی کردن. منم هفت رفتم تو آشپزخونه و خورش آلو درست کردم و شام ساعت هشت و ده دقیقه حاضر بود!
دوش گرفتم و شام خوردیمو جمع کردم، شد ساعت نه! هر شب بین یک تا دو ساعت، کار غذا و شام خوردن و جمع کردنش طول میکشه معمولا. دوست داشتم ساعت نه، فیلم موج مرده رو ببینم که اینقدر خسته بودم، حس نداشتم. اونا هم داشتند بازی میکردند. اینه که با مانی رفتم تو اتاق و اونم خوشحال بود که میتونه واسم کارتون بذاره و توضیح بده و با هم ببینیم! منم یه کم رفتم تو وایبر و بعدش دیگه مانی میخواست باهام بازی کنه و هی حمله میکرد به دستم و منم دستمو می کشیدم و اونم غش غش میخندید! یه جا هم نشسته بود رو گلوم!!!!!! همه اش هم میخندید. به طوری که مهدی و داداشم از خنده های مانی به وجد اومده بودند. آخرش هم پیش خودم خوابش برد.

بچه ها یه چیز جالب براتون بگم! من هر روز صبح تا مربی مانی برسه سر کوچه، از همونجا یه دونه نون بربری میگرفتم. بعد فکر کردم یه دونه نون هم واسه مربی های مانی بگیرم که خیلی زحمتش رو می کشند. این شد دو تا. یعنی هر روز صبح دو
تا نون بربری میخریدم. یکی رو میدادم به آشپز مهد، یکی رو هم که میاوردم شرکت. امروز صبح با مربی مانی که صحبت کردم، فهمیدم، آشپز مهد، نون رو نمیده به مربی ها! نگه میداره واسه مدیر مهد!!!!!!!!!! راستش خیلی ناراحت شدم. من واسه مربی ها میخرم. میخوام اونا بخورند نون داغ تازه. کاری با مربی مهد ـ که خیلی هم خانم با شخصیتیه ـ ندارم که صبح به صبح براش نون ببرم. خود مهد هر روز نون لواش زیاد میخره و میده به بچه ها و پرسنل. حالا این بربریه رو اینا بیشتر دوست دارند. البته مربی گفت:
آشتی! دیروز یه لقمه به من داد از این نون بربری. ولی اون یکی که اومد، گفت: واسه
مدیریت نگه داشته ام! خب این یعنی چی؟ نونی که من برای مربی ها می برم، ایشون خرج پاچه خواری مدیر میکنه! منم امروز نون رو دادم به مربی و گفتم: هر روز که خودت
بودی نون میخرم و میدم خودت ببری با مربی ها بخورید!

بعضی ها عجب از آب، کره می گیرند واسه خودشون!

عاقا میدونم همه تون اینقدر عزیز و دل پاکید که برای همه دارید دعا میکنید. ولی خب، پدر دوستم فردا قراره معده اش رو عمل کنه. ازتون خواهش میکنم برای
ایشون هم دعا کنید. البته که همه چی دست خداست و سپرده دست خودشه. ولی خب، دعاها خیلی قشنگه و دست می زنیم به دامن خودش! اول و آخر همه چی هم خودشه.

دیروز تو ترافیک که می اومدیم، یه ماشینی کنارمون بود که یه دختر عروسکی توش نشسته بود. فوری مانی و اون دختره با هم دوست شدند و شروع کردند به حرف
زدن! دختره گفت: اسم من رزاست. اسم تو چیه. مانی هم گفت:

اسم من مانیه. من با تو دوستم ولی الان سرم شلوغه و وقت ندارم!!!!!تعجب

البته منظورش این نبود که الان باهات نمی حرفم! چون وقتی ماشینمون رفت جلوتر و اونا رو ندیدیم، ناراحت شد! فقط خواست یه چیزی گفته باشه!!!!!!خنده

 

 

[ سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ