چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

طبق قرار قبلی، مهدی چهارشنبه ساعت 5 وقت مشاوره داشت. البته مثلا من نمیدونستم. که خواهرش البته بهم گفته بود. چهارشنبه کار من در محل کارم، تا حوالی 6 طول کشید!!! یعنی وضعی بود. خود مهدی ده دقیقه به شش بهم زنگید که کجایی؟ که گفتم هنوز نرفتم خونه! اونم گفت میام دنبالت. البته زنگ زده بود که برام واسه مشاور وقت بگیره برای امروز (شنبه) ساعت یازده صبح. که منم یه کم تعجب کردم و گفتم مگه تو مشاوری و از این حرفها. بعد که اومد دنبالم، گفت تو به خواهرم زنگ زده بودی؟ که منم سربسته گفتم آره. چشمک

یه چیز جالب بهتون بگم. مشاور به مهدی گفته: از رنگ پوستت معلومه که همه وجودت نفرته!! میگم: «نسبت به من؟» میگه: «مشاور گفت نه فقط نسبت به زنت!!!! بلکه نسبت به بقیه آدمها!!!» یعنی تلویحا گفت که این نفرت بیشترش متوجه من میشه!!!! (آیکون خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است...) بعد چون آدم توداریه، نگفت که مشاور چی گفته. منم نخواستم بدونم. فقط گفت که حدود چهل دقیقه طول کشیده و گفته باید حرفهای خانمت رو هم بشنوم. حالا امروز ساعت یازده هم قراره من برم.

چهارشنبه که برگشتیم خونه، مهدی تا شب خیلی تو فکر بود. که حتی یه بار داداشم ازم پرسید: این چشه؟ گفتم سرش درد میکنه. خودم میدونم اثرات مشاوره رفتنه. اونجا آدم تخلیه میشه و در اثر سوال و جوابهایی که میشه، ماجرا رو از یه منظر دیگه می بینه و فکر میکنه. البته فکر نکنید در اثر رفتن به مشاوره، مهدی یه دفعه کن فیکون شد و تغییر کرد! خیر عزیزان من!!یول

خودش برادرها و پسرخاله های منو دعوت کرده بود این چند روز تعطیلی رو کنار هم باشند. یعنی دعوتشون کرده بود خونه مون. ما هم چهارشنبه شب رفتیم خونه و برادر بزرگم پنجشنبه ظهر اومد. دو تا پسرخاله هام هم عصر اومدند. که البته برادر کوچیکه و خانمش هم اومدند. خدا به این برادر کوچیکه ام خیر بده. کاری رو که باید شش سال پیش قبل از عروسی میکردیم، ایشون انجام داد!!!!!!! گفته بودم که یه فضای پرت داریم، اونجا رو واسم قفسه بندی کرد که البته متاسفانه یکی از چوبهای قفسه، نیم سانتیمتر بزرگ بود و جا نشد و قرار شد که مهدی امروز عصر ببره بده نیم ساعت ببرنش. که البته امیدوارم بره و تا شب عروسی مانی طول نکشه این بردن!!!!!!!! خاله و شوهرخاله ام هم واسه شام اومدند که قورمه سبزی درست کرده بودم. خلاصه اون شب برادرکوچیکه و خانمش برگشتند خونه مادرخانمش و خاله و شوهرخاله ام هم بعد از شام رفتند، فقط موند ما و برادر برزگه و دو تا پسرخاله ام.

شما فکر کنید از پنجشنبه عصر تا همین چند ساعت پیش که من بیام اداره، اینا داشتند ایکس باکس بازی می کردند!!!!!!! اونم فقط فوتبال فیفا. در مجموع با احتساب خواب و ناهار و شام، شاید ده ساعت این وسط وقفه افتاده باشه. یعنی فکر کنید شب جمعه رو تا ساعت 5 صبح داشتند بکوب بازی می کردند!!!!!دیروز صبح که من بیچاره 8 صبح بیدار شدم، رفتم و یه سری وسایل رو تو قفسه ها چیدم. چای دم کردم و رفتم نون تازه خریدم واسه صبحونه. مانی بیدار شد و با برادرم نشستیم صبحونه خوردیم. واسه ناهار پلو یونانی درست کردم با ماست و خیار. این وسط هی داشتم جمع و جور میکردم و وسیله ها رو می چیدم. مهدی حوالی یازده بیدار شد و صبحونه ـ ببخشید ظهرونه ـ رو خورد و اینا دوباره نشستند به بازی. منم هی کار کردم، هی کار کردم. مانی هم هی ریخت و پاش کرد، هی ریخت و پاش کرد!!!! ظهر یه ساعت خوابیدم. ـ ببخشید بیهوش شدم ـ ساعت پنج بیدار شدم و دیدم بچه ها دارند بازی استقلال رو نگاه می کنند. (همه شون استقلالی اند به جز مهدی) مهدی هم بعد از یه ساعت پاشد و نشست به نگاه کردن. بعد طبق قولش، قرار بود بچه ها خونه باشند و ما بریم مغازه خاله ام تو اکباتان. خاطر مبارکتون که هست؟؟!! قرار بود هفته پیش بریم که بنا به دلایلی نرفتیم.

از قیافه مهدی فهمیدم تمایلی به رفتن نداره. البته ایشون کلا تمایلی به انجام هیچ کاری نداره!!!! فقط بخوره و بخوابه و بازی کنه و دستور بده!!! یعنی شما فکر کنید از چهارشنبه شب که اومدیم خونه مون، به جز خریدی که رفت و واسه مایحتاج خونه خرید، دست به سیاه و سفید نزده!!! بعد اینقدر بی شرفه، می بینه من دو سه بار هات بک گذاشتم رو کمر و گردنم، ولی اصلا براش مهم نبود. وقتی هم که میخواستیم بریم مغازه خاله، یه قیافه ای به خودش گرفته بود که مثلا من بترسم و پشیمون بشم که من عمرا این کار رو نکردم. نه به خاطر خرید و اینجور چیزها. دیگه احساس کردم خیلی پررو و وقیحه که هرچی آدم هیچی نمیگه، هی خرشو درازتر می بنده. کارهاش ته نداره و باور کنید یه سره داشتند این چند روز بازی می کردند و هی صدای فوتبال میاد تو خونه. دیگه مغزم ترکید. یاد دوران بارداریم افتادم که هرچی در برابر اخلاق گه و افسردگی هاش کوتاه می اومدم و همه کارها رو میکردم، این بدتر میشد و بیشتر پی اینترنت و کارهای خودش بود. گفتم این بار رو دیگه ....

میگم لااقل یه آهنگی چیزی بذارید که ما هم یه چیزی بشنویم. آخه منی که بازی نمیکنم، خب خوشم نمیاد یه سره صدای فوتبال بیاد تو خونه. بعد این وسط هی کل کل می کنند، هی سر به سر هم می ذارند که خب طبیعیه. داشتند خوش می گذروندند. با خانواده و فامیل منم داشت بازی میکرد. ولی اصلا یک کلمه هم نگفت خب، تو هم زن منی. خسته شدی از کار، خسته شدی از اینهمه که ما بازی کردیم و به تو محل نذاشتیم. باور کنید از نگاه کردن بهم پرهیز میکرد!!! یعنی هیچ رابطه ای بین مون نبود مثل همیشه. که خب من این رو خیلی وقته پذیرفته ام. ولی آخه آدم از کلفت خونه اش هم یه کلمه میپرسه چه خبر؟! یا بهش میگه خسته نباشید. تازه اون وسط، همه اش میگفت: ناخنهای مانی رو کوتاه کن! شلوارش کو؟ لباسشو عوض کن، دستاشو بشور! یعنی به جز دستور، هیچی از دهنش درنمی اومد. تازه طلبکار هم بود.

وقتی داشتیم میرفتیم مغازه خاله، مانی نمیخواست سوار ماشین بشه، در حالی که داشت مانی رو میذاشت توی صندلی کودک، بهش میگه: «اینم از اداهای مامانته.» منم به روی خودم نیاوردم. یعنی یه زن نباید از شوهرش توقع کنه که توی روز تعطیل دو ساعت در اختیارش باشه و اونو یه جایی ببره و برگردونه؟ من اگه مشکل کمردرد و دیسک نداشتم، عمرا همین دو ساعتم رو هم با تو نمی گذروندم و خودم رانندگی میکردم.

بعدش که رفتیم، ماشین رو پارک کرده و میگه شماها برید من تو ماشین می مونم. من و مانی از اون همه پله بالا و پایین رفتیم. جنس ها رو خریدیم و اومدیم. اصلا به طخمش هم نبود که بگه برم این بارها رو از دست زنم بگیرم. خسته است. کمکش کنم. خب بلد نیست و کلا این حرفها به مغزش نمیرسه. فقط به خودش و بازیها و سرگرمی هاش فکر میکنه. روز به روز هم داره بدتر میشه. هر روز دریغ از دیروز. نمیدونم میره مشاوره که چی بشه! وقتی یه ذره فکر نمیکنه، چه فایده ای داره. دوباره یه مدت بریم و بیاییم، حالا ببینیم از این مشاوره چه ایرادی میگیره. منم این دو روز مدام تودلم به مامان و باباش فحش دادم بابت گهی که تربیت کرده اند. مامانش فکر میکنه اگه فقط بپزه و بروبه و حاضر کنه بذاره جلوی دست بچه و بیخودو باخود هی از بچه اش طرفداری کنه، دیگه آخر مرام مادریه!! ولی وقتی دامادهاش پا به پای دخترهاش کار می کنند، آب از لب و لوچه اش آویزون میشه و حتما باخودش میگه لیاقت دخترهام همینه دیگه!! اصلا الان مشکلم با مامانش نیست. ولی یاد این چیزها هم می افتم گاهی.

نمیدونم به مشاوره چی گفته. فقط گفت مشاوره گفته: اول باید خودتو درست کنی بعد بخوای رابطه درست بشه.

خب، کسی که فکر نمیکنه روی کارهاش و مثل بچه چهارده ساله، فقط فکر بازی و سرگرمیه و نمیدونه مسوولیتهایی داره، چطوری میتونه خودشو درست کنه؟!

صبح اومدم پست نشمیل رو خوندم. دلم گرفت. البته یه مدتی بود که احساس میکردم همچین وضعیتی داشته باشه. به این فکر افتادم که عجب روزگاریه. زنهایی هستند که متاهلند ولی تنهان. اون یه جور، من یه جور. البته اگر من تو همین شرایط خودم، بچه نداشتم، یه ثانیه هم با مهدی زندگی نمیکردم. اتقاقا امروز هم میخوام به مشاور بگم. بگم به نظر شما، زن و شوهری که فقط به خاطر بچه دارند همدیگر رو تحمل می کنند، چطوری می تونند به هم عشق بورزند؟ جواب این معادله چی میشه؟ میشه از توش عشق درآورد؟ میشه از توش محبت درآورد؟

صبح تو تاریکی حاضر شدم و اومدم. واسه شون هم ناهار گذاشته ام. یکی از پسرخاله هام که امروز صبح میره، میمونه مهدی و داداشم و اون یکی پسرخاله ام. درسته اینا فامیلهای منند. ولی اگه مهدی میخواست، می تونست بین اینهمه ساعت بازی، یه وقتی هم برای من بذاره. با هم حرف بزنیم. کنار هم باشیم. نه اینکه من نقش آشپز کافه رو بازی کنم و اینا به بازی شون برسند. اونا پسرهای مجردی هستند. نمیدونند زندگی متاهلی چه جوریه. مهدی باید حواسش به زندگیش باشه. خودش باید یه وقتی رو بذاره واسه زنش. ولی وقتی به قول مشاور، نفرت از سر تا پاش می باره، چی رو به جز اون نفرت میخواد نثار من بکنه؟؟!!نگران

[ شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ