چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام به روی ماهتون. روز همه تون بخیر. دیروز عصر از تبریز رسیدیم و از صبح دارم کارها رو انجام میدم که بعدش با دل راحت بشینم به نوشتن. الان که ساعت تقریبا یک و نیمه یه کم کارهام سبکتر شده. ایشالا می نویسم.


یعنی هرچی می گفتند تبریز سرده، من خیلی حالیم نبود. سه چهار دست بلوز آستین بلند و شلوار و یه پاییزه براش برداشتم وقتی رسیدیم تبریز فهمیدم چه غلطی کردم!!! بگذریم که مامانم و مهدی هم صافم کردند از بس گفتند هیچی برای بچه نیاوردی!!!!

خب، عارضم خدمتتون که ما روز چهارشنبه راه افتادیم. حتما در جریانید که تپش قلبم خیلی زیاد بود. اینقدری که سه شنبه از ساعت سه، دیگه واقعا نمی تونستم نفس بکشم و قلبم اینقدر تند تند میزد که داشت می اومد تو دهنم. دیگه ساعت حوالی چهار و نیم رفتم دنبال مانی و اونم یه کم بازی کرد تو حیاط ولی بهش گفتم: مانی! مامان مریضه! بیا کمک کن مامانو ببریم دکتر! اونم اومد سوار شد و فقط خدا میدونه که خود خدا منو رسوند تا بیمارستان.

البته نه که بگم حالم اورژانسی بود. ولی تپش قلب و سنگینی دست چپم وحشتناک بود! و البته به اینم فکر کردم که پدر یکی از دوستام هم تو بیمارستان مدائنه و چه بهتر که هم میرم دوستم رو می بینم و هم اینکه دکتر منو ببینه!

دیگه نمیدونم ترافیک چه جوری شکافته میشد و ماشین ها میرفتند کنار و ماشین جلو میرفت. خلاصه رفتیم تو اورژانس و منتظر موندیم دکتر بیاد معاینه کنه. بگذریم که مانی چقدر حرف زد و مغزمو خورد و چقدر سوال پرسید! بالاخره دکتر اومدو گفت: قلبت هیچ مشکلی نداره. بهش گفتم میدونم قلبم سالمه و همون افتادگی دریچه میتراله که نود و نه درصد خانمها بهش دچارند و اینکه دو سال پیش تست ورزش و نوار قلب داده ام و قلبم سالمه ولی خب این تپش قلب دیگه برام آزاردهنده است.

اونم گفت که تپش قلب و سنگینی دستها و نفسهای سطحی، علائم استرس و اضطرابه و آیا مشکل عصبی داشته ام؟ که گفتم: بلی. به فاصله ده روز دو تا تنش عصبی داشته ام! اونم همون قرصهایی که میدونستم رو برام تمدید کرد. پروپرانول و کلودیازپوکساید. البته گفت بهتره برات یه آمپول آرامبخش بزنم ولی خودم قبول نکردم. درسته خونه نزدیک بود و مسافت آنچنانی رو نمیخواستم رانندگی کنم. ولی خب باید وسایل فردا رو جمع میکردم و از اینم ترسیدم که نکنه فردا صبح دیر پاشم از خواب!

خلاصه که تو بیمارستان دوستم رو دیدم و حالم بهتر شد. اونجا بودیم که مهدی زنگید و گفت: کجایید؟ مانی مریضه؟؟!! گفتم: نه. حال خودم بد شد و دارم میام خونه.

بعدا که ازش پرسیدم از کجا فهمیدی اتفاقی افتاده گفت: حس کردم!!!!!

بعدش من و مانی رسیدیم خونه و من نای حرکت نداشتم. ولو شدم رو کاناپه و حالا فکر کنید وسایل سفر رو هم آماده نکرده بودم! مهدی اومد و قرصها رو آورد و بهم داد. چون قبلا هم این قرصها رو داشتم. بعد گفت: فعلا دراز بکش تا بعد.

خب اگه چهارشنبه از صبح مرخصی بودم خوب بود. صبح چهارشنبه جمع میکردم. ولی خب شما دیگه وضعیت مرخصی های منو می دونید! مجبور بودم همون شب کارهامو بکنم. ولی سعی کردم به چیزی فکر نکنم و فقط استراحت کنم.

بعدش مهدی کم کم باهام حرفید و گفت که بیخودی استرس دارم. گفت: بیخودی حرص ترافیک رو میخوری. هی هر روز مینالی از ترافیک و این خودبخود روت تاثیر میذاره. هی هر روز از ناراحتی های سر کار میگی و همینها ناخودآگاه روت اثر میذاره. اگه واقعا کار کردن با توجه به جمیع جهات اینقدر برات آزاردهنده است، کار کردن رو بذار کنار. اینجوری داغون میشی. من نمیگم بشین خونه بچه داری کن. ولی واقعا داری خودتو از بین می بری! (که راست میگه!)

خلاصه یه کم دراز کشیدم و بعدش واسه شام یه چیزی سر هم کردم و اونم چمدون آورد و لباسها و وسایل رو تا جایی که مغزم میکشید جمع کردم و خوابیدم. صبح مهدی، همه وسایل رو گذاشت تو ماشین و من و مانی هم طبق برنامه هر روز رفتیم مهد و اداره. دیگه با هم در تماس بودیم و ساعت دوازده و ده دقیقه مهدی و مانی اومدند دنبال من و رفتیم خونه بابام اینا و از اونجا هم رفتیم در مدرسه بابام دنبال ایشون و پیش به سوی تبریز.

خب تقریبا مسافتش اندازه تهران تا کرمانشاهه. اینجا یه کم بیشتره! بعدش دیگه آخرهاش افتادیم تو تاریکی و جاده هم وحشتناک تاریک بود. من که حداقل دو ساعت خواب بودم. حوالی نه و نیم رسیدیم تبریز و هوا خعلی سرد بود! دیگه دخترعمه ام اومد به استقبال و رفتیم خونه اش که تو محله ائل گلی بود! یه خونه بزرگ و سه خوابه که جا برای همه مون داشت!

این دخترعمه ام هم داستان جالبی داره. ماجرای بچگی هاش رو که گفته ام. حالا فکر کنید ایشون سال 85 ازدواج کرد. اون موقع دانشجوی فوق لیسانس بود. اونجا با یه پسری اشنا شد که پزشک بود. بعد اینا عقد کردند. فکر کنید دخترعمه من، یه دختر فوق العاده نجیب و تمیز و مرتب و با شخصیت و نه که بگم دخترعمه منه! یعنی اصلا با هیچکس قابل مقایسه نیست. حالا این بماند. شما فکر کنید در جریان ازدواج اینا، همه به دخترعمه ام گفتند اینقدر دست زیر نگیر و با این پسره کنار نیا! خوبه آدم ملاحظه شوهرش رو بکنه. ولی خب، برای خودش هم باید ارزش قائل بشه. ولی خب، ایشون گوش نکرد. مثل خیلی از ماها!

خلاصه اینا با هم عقد کردند و بعد از عقد معلوم شد که شوهرش یه وابستگی غیرعادی به پدر و مادرش داره. به طوری که وقتی برای سفر کوتاه دخترعمه ام و شوهرش اومده بودند تهران، پسره از دلتنگی پدر و مادرش داشت دیوونه میشد! همون زمانی بود که دخترعمه ام کنکور دکترا داده بود و منتظر نتیجه اش بود. حالا فکر کنید رشته اونو، تبریز و اهواز داشت. اینا هم ساکن کرمانشاه بودند. پسره همون موقع به ما گفت: من خداخدا میکنم سربازیم بیفته کرمانشاه!! (تازه میخواست بره سربازی) ماها همه شاخ درآوردیم. من بهش گفتم: خب وایسا ببین خانمت دانشگاه کجا قبول میشه، بعد برو تقاضا بده که بندازنت همونجا. گفت: هرگز! من میخوام کرمانشاه باشم چون پدر و مادرم به من نیاز دارند!

خب آدم بعدها می فهمه! اگه اون موقع عقل الان رو داشتم، یه مشت می کوبیدم تو چونه اش تا بفهمه وقتی هنوز لای دامن مادرشه، حق نداره بیاد زن بگیره و دختر مردم رو بدبخت کنه! خلاصه دخترعمه ام اون سال دکترا تبریز قبول شد و این آقا (بلانسبت) و مادر محترش کیلو کیلو آجیل مشکل گشا نذر میکردند که سربازی بیفته کرمانشاه!!!! در حالیکه همه میدونیم اگه کسی خانمش ساکن جایی باشه، می اندازنش جایی که خانمش هست. اونم کسی در مقطع دکترا! 

دخترعمه ام با چشمانی اشکبار جهازش رو بار زد و رفت تبریز خونه گرفت! پسره هم موند پیش مامان جونش. الان شاید خیلی از شماها بگید که دخترعمه ات بهتر بود که قید درس رو میزد و می موند خانواده اش رو حفظ میکرد. ولی الان براتون ادامه زندگی اش رو میگم که بدونید اون زندگی مشترک، بیمار بود و با این چیزها درست نمیشد.

خلاصه این آقا مثلا ماهی دو سه روز میرفت تبریز پیش زن تنهاش!!! دختر عمه ام میگه من خیلی بهش التماس میکردم که بمون! اونم هی اخم و تخم میکردکه دلم تنگ شده و میخوام برگردم کرمانشاه و کی میشه پس فردا که برم! دخترعمه ام اوایل خیلی براش دل می سوزوند و بهش محبت میکرد که نگهش داره ولی پسره هیچ رقمه آدم نشد که نشد. تا اینکه دخترعمه ام از اونجا که شاگرد زرنگ بود، یه دوره بهش خورد که بره آلمان! گوشهای شوهره تیز شد و افتاد دنبال سرش که باهاش بره آلمان.

خب دو تا خواهر بزرگتر دختر عمه ام هم اون سالها ایتالیا بودند. اسم آلمان که اومد، پسره گفت: منم میام!!!!! (اینجا ننه از یادش رفت!) من خوشحال شدم. به دخترعمه ام گفتم: چه خوب شد! اینجوری لااقل مجبوره شش ماه پیشت بمونه و اینجوری به هم نزدیک تر میشید!

ولی خب بچه ها! الان می فهمم که دل مرد باید برای زنش بتپه نه اینکه اجبار روزگار بخواد اونو با چسب دو قلو به زنش بچسبونه. و این آقا قطعا از نظر جنسی هم مشکل داشته وگرنه لااقل به خاطر رفع نیاز خودش هم که بود، باید پیش زنش می موند.

خلاصه تو اون شش ماه، پسره هم اونجا واسه خودش دوره دید و یه کار پیدا کرد و شش ماه دوره دخترعمه ام که تموم شد، باید برمیگشت دانشگاه. اون برگشت ولی پسره آلمان موندگار شد!!!!!!! شما فقط ببینید عجب پفیوزی بود!!!!!!!

خلاصه دخترعمه ام برگشت تبریز و مدرکشو گرفت و تو همون دانشگاه تبریز شد عضو هیات علمی! یکی دو سال بعدش هم دیگه به این نتیجه رسیدند که این زندگی، زندگی نمیشه و این بدبخت تو شهر تبریز، غریبه. شوهر داره ولی تنهاست. خب میخوام همچین شوهری صد سال سیاه هم نباشه! کسی که هم چی رو به این ترجیح میده که با زنش باشه. خلاصه دخترعمه ام باهاش حرفید و گفت بیا مثل طخم آدم از هم جدا بشیم و بیشتر از این شرمنده زندگی زناشویی مون نشیم. مهریه اش رو که صد و چهارده سکه بود بخشید و عطای اون زندگی رو به لقاش بخشید. دیگه شما فکر کنید آینه شمعدون سی چهل هزار تومنی و هرچی یادگار اون زندگی مسخره بود رو هم رد کرد و رفت! این وسط فقط عمرش رفته بود که شکر خدا از اتلاف بقیه اش جلوگیری کرد.

الانم اونجاست و تو یکی از بهترین محله های تبریزه و خونه و زندگیش رو داره. یه دختر پاکدامن که همه به سرش قسم میخورند و فقط غصه تنهایی رو داره و تو این چند روز حسابی از ما پذیرایی کردو همه اش میگفت چه خوب که شما اینجایید.

خب همون شب هم شام برامون قورمه سبزی و سالاد فصل و دسر خوشمزه و یه آش خوشمزه درست کرده بود و میز چیده بود تا ما برسیم. ما هم که خسته و گشنه و هلاک! شب خوابیدیم و صبح پاشدیم و دیدیم هوا سردتر شده. رفتیم کندوان و واقعا جای خیلی قشنگیه. خونه ها تو دل کوه کنده شده اند و خیلی جای دیدنیه. ناهار اونجا آبگوشت خوردیم و بعدش اومدیم خونه. اون آبگوشت رو مهمون من و مهدی بودیم.

شب هم کلی گفتیم و خندیدیم و جایی که برادر بزرگه ام باشه، واقعا کسی کسل نمیشه از بس که همه رو می خندونه. و رابطه اش هم با این دخترعمه ام و خواهرهای بزرگترش خیلی خوبه. یعنی همه مون عین خواهر و برادریم و از بچگی تو دست و پای همدیگه بزرگ شده ایم. خلاصه اون شب هم حسابی خوش گذشت و البته اینم بگم که مانی از همون وقتی که تو تهران داشتیم راه می افتادیم به طرف تبریز، عطسه و آبریزش داشت!!!! اونجا که که دیگه بدتر شد و مهدی مسافرت رو کوفت خودش کرد. من که زیاد ناراحت نبودم. چون دواهای مانی رو برده بودم و از اون مهمتر، مانی تب نداشت و بی حال نبود. بازی خودشو میکرد و فقط مهدی این وسط مثل همیشه زیادی نگران بود. و البته روز دوم هم رفتیم خانه مشروطه و شاه گلی که خیلی سرد بود. همه اش نه درجه بالای صفر!!!!! بعدش هم ناهار جاتون خالی کباب بناب خوردیم که واقعا عالی بود. اونو مهمون بابام بودیم.

در کل مردم تبریز رو مهربون و شهردوست دیدم. حتی تو اون روستای کندوان هم، مردم مواظب بودند اونجا کثیف نشه! اونوقت ماها راه میریم و آشغال هم نداشته باشیم، دست میکنیم تو جیبمون و بالاخره یه چیزی درمیاریم میریزیم کف کوچه و خیابون!

القصه، دیگه اون شب همه حسابی سرما خوردیم و دخترعمه ام سوپ درست کرد. البته اینم بگم که مامانم کلی دلمه و کوفته براش آورده بود که وقتهایی که دانشگاهه و کسی نیست براش غذا بپزه، چیزی باشه که بخوره. خب قبلا گفته ام مامانم چقدر این سه تا خواهر رو دوست داره. بعدش دخترعمه ام هم به من و مامانم یکی یه روسری داد و یه گل آبکاری طلا هم به عنوان کادوی عروسی به داداش و زن داداشم داد.

زن داداشم تبریزیه و روز آخر که رفته بودیم خرید کنیم، من و ایشون بودیم و داداش کوچیکه ام که من به فروشنده گفتم که ما کرمانشاهی هستیم و این عروسمون تبریزیه و خدا رو شکر میکنیم که این عروس نصیبمون شده! به وضوح دیدم که عروسمون از این تعریف خوشحال شد. خب وقتی آدم از کسی خوبی می بینه، چه خوبه که ازش تعریف کنه. مخصوصا پیش همشهریهای خودش!

خلاصه مهدی ایکس باکسش رو هم آورده بود و اون و داداش بزرگه ام بی نصیب نموندند و وقتهایی که ما خرید میرفتیم، اونا تو خونه بازی میکردند. البته اینم بگم که من خودم از خر چرخ زدن تو مراکز خرید بدم میاد! اگه چیزی بخوام میرم میخرم. ولی اینکه برم تو یه پاساژ و چیزی نخوام بخرم، بدم میاد هی بچرخم و پا و کمر نازنینم رو عذاب بدم.

خب یه درسی هم اینجا من گرفتم که بهتره به شماها هم بگم. همیشه من و مهدی که میرفتیم مسافرت، من از اول تا آخر فکر میکردم سوغات چی بیارم. دیگه میدونید این صفتم رو. ولی خب دفعه قبل که با خواهرشوهرم اینا رفته بودیم، دیدم واسه خانواده شوهرش، حتی یه کلوچه هم نیاورد در عوض رفت یه سبد برای رخت چرکهاش خرید صد تومن! شایدم دویست تومن! الان رقمش یادم نیست! اونجا یادگرفتم وقتی میرم سفر، برای خودم خوش بگذرونم و اولویتم خرید چیزهایی باشه که مال خودم باشه.

اینجا یه پرانتز باز کنم که بدونید مغزم تا حد معیوب بوده تا حالا! (یعنی الان دیگه معیوب نیست!!!!) من سالها گل چینی و بلندر و شمع و گلیم درست میکردم. یعنی در حد حرفه ای! اونجوری که تدریس میکردم. مثلا گلیم و شمع رو تو مدرسه به بچه ها آموزش میدادم. هزار تا گلیم چله کشی میکردم برای بچه ها و یادشون میدادم که گلیم ببافند. ولی ولی ولی همیشه همیشه یه هنر رو برای این یادمیگرفتم که درست کنم و کادو بدم به دوستام!!!!!!!!!! الان دیگه گلدوزی و مروارید بافی و گل سازی مد نیست. اون وقتها که مد بود، هزار هزار مواد میخریدم و درست میکردم میدادم به مردم!!!!!!آخ

دیگه بعد از ازدواج، دیدم هیییییییییچی تو خونه خودم نیست از هنرهای فراوونم!نیشخند اینه که رفتم نخ خریدمو یه جفت گلیم کوچیک بافتم که حسرت به دل نمونم! ولی خب، همچنان احمق تشریف داشتم تا سفر قبلی شمال که از خواهرشوهرم یاد گرفتم واسه خودم زندگی کنم.

تو این سفر تبریز، یه کلمه به مهدی نگفتم چی میخوای واسه خانواده ات سوغات ببری. اونجا دیدم مردم تبریز علاقه زیادی به نقره دارند و من برای اولین بار نظرم به نقره جلب شد. تا حالا نقره رو، یه فلز استیل میدیدم که بعد از یه مدتی سیاه میشد! ولی این بار دیدم نه، واقعا قشنگه و اگه اصل باشه اصلا سیاه نمیشه! (شایدم بشه!!!) خلاصه از یه دستبند خوشم اومد و دو سه بار رفتم و نخریدم تا  مهدی بیاد. هی در حالیکه پای ایکس باکس بود و سبیلش رو کج میکرد که گل بزنه به داداشم میگفت: برو کارت رو از کیفم بردار!

ولی من نمیرفتم. اول خواستم نرم بخرم بعد گفتم: که چی بشه. میرم میخرم. اومد اومد، نیومد هم نبومد! تا اینکه روز آخر اومد و رفتیم دستنبد رو برام خرید و با اصرار دخترعمه ام، یه انگشتر هم باهاش ست کردم. ایشالا عکسش رو میذارم براتون! (عین عکسهای دیگه!)

خلاصه بعد از اون رفتیم برای سوغاتی که برای مامانش اینا یه جعبه باقلوا خرید و سه جعبه هم نوقا برای مامانش اینا و دو تا خواهرش. گفتم: پس داداشت چی؟ اخماش رفت تو هم و گفت: نمی خرم!!!!!!!

منم دیگه هیچی نگفتم!

تو این سفر مهدی آروم بود و فقط یه مورد یه چیزی به مامانم گفت که من ناراحت شدم. ولی خب مامانم هم هیچی به روش نیاورد و خودم هم هیچی نگفتم بهش. اون دیگه به تربیتش برمیگرده. و البته اینم بگم که شاید یه جاهایی مامانم هم تقصیر داشته باشه. ولی خب من خودم چون حرمت بزرگترها رو زیاد نگه میدارم دلم میخواد مهدی هم حرمت خانواد ام رو نگه داره. حالا گیرم مامانم یه جاهایی زیاده روی کنه.

القصه، خلاصه دیروز صبح زود هم راه افتادیم و حوالی یکربع به چهار رسیدیم و هرکی رفت خونه خودش. اولش مانی بهانه مامانمو گرفت ولی مهدی بهش وعده داد که باهاش بازی میکنه. خلاصه از در که رسیدیم، من و مانی پریدیم تو حموم و حسابی خودمون رو شستیم و مهدی رفت خوابید. بیرون که اومدیم من مانی رو خشک کردم و سرش رو سشوار کشیدم و  یه دور لباسها رو ریختم تو ماشین و یه کم دراز کشیدم رو کاناپه. بعدش پاشدم چمدون رو باز کردم و خرد خرد همه جا رو تمیز کردم و بعدش دراز کشیدم رو کاناپه! مهدی هم که تو اتاق خواب بود. شاید ده دقیقه خوابم برد که بیدار شدم و دیدم مانی چقدر مظلوم داره تی وی نگاه میکنه. مهدی از اتاق بیرون اومد و درحالیکه چشمش به پذیرایی بود، گفت: هییییییییییییع!!!!!

نگاه کردم و دیدم آقا مانی تو اون ده دقیقه زحمت کشیده و با ماژیک آبی، رویه کرمی مبلها رو رنگ کرده! مبلهای ما ترکیب کرم و زرشکیه! بالای مبل دو نفره پذیرایی، یه تیکه کرمه که دیگه کرم نیست و آبی شده!

مهدی گفت: برو تو اتاق و دیگه بیرون نیا! مانی زد زیر گریه و رفت تو اتاق! بعد هی میگفت: ببخشید! دیگه این کار رو نمیکنم. قول میدم!

و البته ما هم میدونیم که چه قول مانی، چه نکاح سگ! چون کلا نمیدونه که قول دادن یعنی چی! خلاصه رفت تو اتاق و البته در اتاق باز بود و بلند بلند هم داشت گریه میکرد و میگفت: مامان اشتی! بیا پیشم! دوستت دارم!

چقدر این بچه ها مارمولکند! انگار ما بهش بدهکار بودیم!!!!!!! خلاصه مهدی یواشکی گفت: آشتی! برو وساطت کن بیاد بیرون! گفتم: نه، بذار باشه تا وقت شام. یه ربع دیگه شام میخوریم. بذار بفهمه کارش بد بوده. این دفعه هزارمه که در و دیوار و ملافه ها رو رنگ میکنه و ما اسمش رو میذاریم خلاقیت. من تازه رفتم تخته وایت برد و ماژیک خریدم که دیگه در و دیوار رو رنگ نکنه!

خلاصه واسه شام، مامانم از قبل چند تا کپه عربی داده بود که سرخ کردم و مانی رو صدا کردم که بیاد شام بخوره. اونم اومد عذرخواهی کرد و هر چند دقیقه یکبار هم یه لبخند تحویلم میداد که یعنی دوستت دارم و میخواست خودشو لوس کنه!

بعدش هم کپه تند بود و مجبور شدم واسه مانی نیمرو درست کنم! بعدش هم شستم و تمیز کردم و رو کاناپه دراز کشیدم و خوابم برد. مهدی بیدارم کرد که برم سر جام بخوابم.

دیگه امروز صبح هم اومدم اداره و تا الان درگیر انجام کارهای عقب افتاده بودم. خداییش این نیروی کمکی که خیلی خوبه. ماه قبل که رفتم مرخصی، وقتی برگشتم کن فیکون شده بودم! ولی این بار تا حالا که طوری نشده. البته بگذریم که تبریز که بودم، نیم ساعت یه بار میزنگید. ولی لااقل خیالم راحت بودکه زیرآبم رو نمیزنه!!!چشمک

ایشالا امروز بتونم نظرات قشنگتون رو تایید کنم. با اجازه تون فعلا میرم.

 

 

[ دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ