چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام صبح قشنگ همگی بخیر. به شادی و به نیکی و همه چیزهای خوب. از جمله به برکت! عجب صبح خنکی بود امروز! جوری که وقتی مانی رو ربردم تو ساختمون مهد، خندید و گفت: چه گرمه!


الان ساعت بیست دقیقه به نه صبح چهارشنبه است. دیروز تا جایی که شد نظرات رو تایید کردم و به دوستان عزیز سر زدم. واقعا هم باید یه روز پست بنویسم، یه روز برم پیش دوستان! دیگه اگه کسی از قلم افتاده، به بزرگی خودش ببخشه.

عارضم خدمتتون که امروز صبح طبق روال هر روز بیدار شدم و وسایل رو جمع کردم و البته لباس گرمتری واسه مانی کنار گذاشتم. مهدی بغلش کرد و گذاشتش تو ماشین. زمان حرکت اس دادم به مربیش که داریم راه می افتیم و اونم نوشت که خودش میره. منم از یه بربری سر ولیعصر نون گرفتم چون فقط یه نفر وایساده بود. بعدش رسیدیم مهد و لباس گرم رو تن مانی کردم و کفشش رو هم پاش کردم و رفتیم داخل. رضایت نامه رو دست آشپز مهد دادم و مانی رو بوسیدم و همه شونو سپردم دست خدا و اومدم بیرون.

آخه امروز میخوان بچه های مهد رو ببرن سیرک خلیل عقاب. راستش از دو سه روز پیش که بهمون گفته اند، مهدی دلچرکین بود و می گفت نکنه بچه ها رو گور و گم کنند! اینو به مربی مانی اینا گفتم. خندید و گفت: آره خب، هر بار که میریم، هفت هشت تاشونو گم می کنیم و برمیگردیم!

ولی دیروز تو مهد، رضایت نامه رو امضا نکردم و آوردم خونه و به مهدی گفتم: فکراتو بکن. اگه واقعا دلت نیست، مانی رو نفرست. با مامانت اینا هماهنگ کن که صبح زود ببرمش بذارمش اونجا. هیچی نگفت. رضایت نامه رو گذاشتم رو میز که اگه خواست امضا کنه. صبح پاشدم دیدم امضا کرده، یه کاغذ هم گذاشته که روش اسم و شماره تلفن خودم و خودش و آدرسمون رو نوشته که بذارم تو جیب مانی!!!!!! که یه وقت گم نشه!!!!!!

خلاصه رسیدم اداره و اتفاقا دیدم اکثر بچه های واحد مالی ـ که دوستامند ـ اومده اند! حالا ساعت چند بود؟ هفت و ربع! همون موقع یکی از رئیس هام اومد و تا من یه فکس بفرستم، مدیرعامل هم رسید! به این میگن اداره سخت کوش! همه از صبح زود که چه عرص کنم، از نصف شب میان اداره!!!!!!!

دیگه چای حاضر شد و رفتم یکی دو لقمه با بچه ها صبحونه زدم و دیگه چای رو آوردم پشت میزم خوردم. بعدش هم یه کم کارها رو ردیف کردم و رزومه مهدی رو دست کاری کردم و میل کردم واسه اون همکار قبلیم! هفته قبل، پیش از مسافرت به تبریز هم این دو تا قرار گذاشتند بیرون و همدیگر رو دیدند و یه سری صحبت ها هم کردند. قرار شد رزومه مهدی رو یه کم دستکاری کنیم و بفرستیم براش دوباره. خب مهدی دیشب بهم اینو گفت و منم امروز آوردم که درستش کنم.

الانم باهاش حرفیدم و حالا ببینیم چی میشه. البته مهدی میخواد اینجا رو هم امتحان کنه. بعد تصمیم آخر رو بگیره که بمونه پیش دوستاش یا بره پیش همکارم. توکل به خدا. هرچی که خیره قطعا پیش میاد.

دیروز تصمیم گرفتم دیگه ساعت چهار و نیم از شرکت برم بیرون. تا قبل از قفل شدن خیابون عباس آباد. ولی خب همون چهار و نیم دو تا کار ارجنت پیش اومد و دیگه ده دقیقه به پنج، گریختم از اداره و بدو بدو رفتم مهد. همون از اداره بیرون اومدم دیدم عباس آباد شده پارکینگ ماشینها! نفس عمیق کشیدم و گفتم: خدایا تو خودت منو زود برسون خونه! دیگه رفتم دنبال مانی و خواست بازی کنه. گفتم فقط یه بار سوار سرسره شو که خیلی شلوغه. بریم که به بابا هم برسیم. خونه تنهاست!

دو بار سوار سرسره شد و نشستیم تو ماشین و پیش به سوی خونه! شیشه ها رو دادم بالا و به جای اینکه حرص ترافیک رو بخورم، با خودم فکر کردم من که این زمان رو تو ماشین هستم، پس بهتره حالشو ببره. فلش رو زدم به ضبط ماشین و پلی کردم.

اول دو سه تا شادمهر قدیمی بود که گوش کردم و بعدش آهنگهای فریدون شروع شد. فریدون فروغی. دیگه خودمو رها کردم تو شعرهاش... گذر زمان رو حس نکردم. البته دیگه این اواخر، آرنج دست راستم میسوخت اینقدر که دنده عوض کردم ولی شکر خدا، شش رسیدم خونه!!!!

این پاییز رو با فریدون شروع کردم. و عصرها واقعا با آهنگهاش حال میکنم. گذشته از خاطرات، عاشق شخصیتشم. سال 82 که خیلی داغون بودم، یکی از بچه های دانشگاه یه روز مجله ای دستش بود که زندگینامه فریدون توش بود. واقعا عجب شخصیت قشنگی داشته. اونجا خوندم که یه بار فریدون بلند میشه میره اصفهان و اونجا همینطوری میره یه جا سر ساختمون و خودشو یه کارگر ساده معرفی میکنه. بعد از یه مدتی سرکارگرها متوجه میشه که این کارگر، با بقیه کارگرها فرق میکنه. خلاصه اینکه بعد می فهمه این فریدونه یا نه رو نمیدونم! فقط میدونم فریدون این کار رو میکنه که منیتش از بین بره و به خود خودش برسه. شاید به نظر عجیب بیاد. ولی خب، آدمهای بزرگ، کارهای عجیب و بزرگ انجام میدن. و چیزی که در مورد فریدون قلبم رو همیشه به درد میاره اینه که تا آخرین لحظه عمرش، منتظر مجوز اون کنسرت لعنتی بود که هرگز به دستش نرسید.

الان در و دیوار شهر، پره از پوستر و تبلیغ کنسرتها، ولی خب، چه کنه فریدون که سالهایی رو منتظر مجوز بود، که محال بود!!!!!! مرد و مجوز رو نگرفت! خب همیشه فریدون رو با فرهاد گوش میکردم از بچگی. قصه فرهاد فرق میکرد. هپاتیت گرفت و از دنیا رفت ولی اجازه نداد کسی خرج مداواش رو بده. در حالیکه خیلی بیشتر از اینا به گردن هنر این مملکت حق داشت.

روح هر دو شاد! من که با اینا بزرگ شدم!

خلاصه که دیروز عصر من بودم و پاییز و فریدون. جای همگی هم خالی بود.

ساعت شش رسیدیم خونه و دیدیم چراغهای خونه خاموشه! مهدی رو تخت خوابش برده بود. مانی دوید و پرید رو تخت و به مهدی گفت: فردا میخوام برم اردو، اردو هم سیرکه!نیشخند

لباسهامو درآوردم و یه بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم و رفتم کنار مهدی دراز کشیدم. مانی هم مشغول رفت و آمد و تعریف برای مهدی بود. بعد مهدی، موبایلشو داد دست مانی که بره باهاش بازی کنه. مانی هم موبایل رو برد تو هال و مشغول شد. اونوقت مهدی بغلم کرد ولی خب، نصفه نیمه موند! خودش دیگه تمایلی نداشت ادامه بده. منم چیزی نگفتم. پاشدم رفتم تو آشپزخونه و دیدم پیاز و سیب زمینی نداریم. به مهدی گفتم: اگه زود خرید کنی، منم زود غذا رو درست میکنم!

خودم رفتم تو آشپزخونه و آب برنج رو گذاشتم رو گاز و برنج رو خیس کردم و یه ظرف سالاد شیرازی درست کردم و مهدی خریدها رو آورد و جاسازی کردم تو یخچال و پیاز انداختم تو غذاساز و  ریختم تو صافی کوچیک که آبش بره. بعدش گوشت رو گذاشتم تو ماکروفر. بعد تو یه کاسه، گوشت و نمک و فلفل و زردچوبه رو ریختم و گوشت رو بهش اضافه کردم و چنگ زدم. تعجب کردم که چرا گوشت اینقدر سفته!

بعدش ماهیتابه رو گذاشتم رو گاز و روغن ریختم و گوشت رو شش قسمت کردم و تو دستم پهن کردم و انداختم تو ماهیتابه که سرخ بشه. تا گوشتها سرخ بشن، رفتم از تو یخچال رب بیارم که سس درست کنم واسه روی کبابها، دیدم پیازی که رنده کرده بودم و توی صافی ریخته بودم آبش بره، روی سینکه!!!!!!! یادم رفته بود پیاز رو بزنم توی گوشت!!!!!!!!گریه یه نگاهی انداختم به گوشتهای توی ماهیتابه که داشتند سرخ میشدند. دیگه کاریش نمیشد کرد!!!!!!

هیچی دیگه، سس رو درست کردم و ریختم رو کبابها. منتها سیب زمینی و پیاز هم ورقه ورقه کردم و انداختم توش که لااقل بوی ضخم گوشت رو بگیره! دیگه توکل کردم به خدا.

برنج رو هم دم انداختم و دیگه دست به ظرفها نزدم. یه راست پریدم تو حموم. ساعت اون موقع بیست دقیقه به هشت بود. دیگه تا لوسیون کاری کردم و بیرون اومدم، ساعت هشت بود. یه کم نشستم پای فیس که این روزها کمتر میشینم. یعنی وقتش رو ندارم. بعدش مهدی تو این فاصله یه کاسه گذاشته بود جلوی دستش و انار دون میکرد. مانی هم هی میرفت و می اومد و میگفت: من انار خورم!!!!!! اونوقت یه قاشق انار دون کرده میریخت تو دهنش و میگفت: به به! میرفت تو اتاق و دوباره می اومد و میگفت: انار بده بخورم!!!!!!!

خودم هم سر مانی، ویار انار داشتم. انار و آلبالو. البته یه دونه آلبالو دهنم میذاشتم، دل و روده ام می پیچید به هم. ولی همون پاییزی هم که باردار بودم، مهدی هر شب انار دون میکرد و من میخوردم! حالا مانی هم انار خوره به قول خودش!!!!

خلاصه دیگه به خاطر انار خوری پدر و پسر، شام رو یکربع به نه خوردیم و خوشبختانه گوشتها بو نگرفته بود و بعدش میز رو جمع کردم و مهدی که واسه امروز غذا داشت چون دیروز غذاشو نبرده بود. واسه خودم غذا کشیدم و بقیه سالادها رو هم ریختم تو یه ظرف کوچیک و غذاها رو جابجا کردم و ظرفها رو هم چیدم تو ماشین و شستم و دیگه کارهام تموم شد. ساعت نه و نیم بود.

ماهواره که خرابه. تی وی روشن بود و داشت یه سریال نشون میداد که لیلا ا.و.ت.ا.د.ی بازی میکرد توش. نیش مهدی تا بناگوش باز شد چون خیلی از این هنرپیشه خوشش میاد. منم کلا حساسیت این چیزها رو ندارم. خب هنرپیشه است دیگه. همه خوششون میاد. حالا از پشت تی وی میخواد چه کار کنه! والا! بعد مهدی زد یه کانال دیگه! گفتم: وا!!!! چرا کانال رو عوض میکنی؟! گفت: خب ولش کن! گفتم: رودربایستی داری؟ خب خوشت میاد که بیاد. مگه من بدم میاد. بشین نگاه کن!

بعدش خودم هم نشستم به دیدن. یه سریال معمولی بود. خب من کلا اهل سریال دیدن نیستم. بعدش مهدی و مانی رفتند تو اتاق به کشتی گرفتن و بازی کردن! دخترعمه ام ـ که بارداره و تهرانه ـ زنگید و گفت که از طرف محل کار شوهرش قراره شنبه تا سه شنبه آینده رو برن شمال. خواست ببینه ما می تونیم بیاییم یا نه. بهش گفتم که تازه مرخصی گرفته ام و امکان نداره بتونم بیام. و اینکه مرخصی هام رو میخوام بذارم واسه زایمان خودش! خلاصه با هم حرفیدیم و کلی هم خندیدیم.

بعدش موهامو با سشوار خشک کردم و وسایل امروز مانی رو جمع و جور کردم و کنار گذاشتم. مانی زود خوابید و منم یه کم وایبر بازی کردم و بعدش مهدی اومد تو هال نشست رو کاناپه. منم پای فیس بودم. یه کم حرفیدیم و حالا میخوام اینو بهتون بگم.

تو حرفها بحث کار کردن شد و مهدی گفت: واقعا نمی دونم آشتی چرا اینجوری ام. دلم نمیخواد اصلا از جام بلند بشم. شنیده ام اینا از علائم افسردگیه. گفتم: به نظرت افسردگی داری؟

پوزخند زد!

با خودم فکر کردم خب، من خودم هم حال درست و درمونی ندارم. ولی خب، زندگی رو باید ادامه داد. چه میشه کرد. زندگی بر وفق مراد هیچکس نیست. ولی چاره چیه. به خصوص که آدم بچه داره و چشم اون بچه به ماهاست. دیگه تو این سن نمیشه بچه رو بدون یکی از پدر یا مادر گذاشت. من خودم الان تو این سن و سال وقتی می زنگم به مامانم و می بینم با بابام حرفش شده، قلبم فشرده میشه و ناراحت میشم. الان که دیگه سر خونه و زندگی خودمم. دیگه وای به حال یه بچه چهارساله که همه نگاهش به روابط پدر و مادرشه. خب ماها نباید غم و غصه هامون رو علنی کنیم. چون روی بچه تاثیر میذاره.

خب، مهدی این اواخر به این مساله هم اشاره کرده که اگه زیاد به هم نزدیک نمیشیم، به خاطر مشکل اونه. اونه که مشکل داره. وگرنه که من سر جام هستم!!!!!! خب چاره چیه. به هر حال منم یه انسانم و نیازهایی دارم. میشه چه کار کرد؟ خب یه راهش اینه که من جدا بشم از مهدی و برم با یکی دیگه ازدواج کنم که این نیازم لااقل برطرف بشه. خب به خاطر برطرف شدن این نیاز، بیام خانه و کاشانه ام رو از هم بپاشم و بچه رو آلاخون والاخون کنم به خاطر رفع این نیازم؟

راه دیگه هم اینه که زندگی رو حفظ کنم و سر کنم و حالا پا بذارم رو این نیازم. گیرم ماهی یه بار دو بار انجام بشه یا نشه. به هر حال همه زندگی اینه دیگه. همه، همه چی رو با هم ندارند!

خب دیگه. یه عکس میذارم از اطراف شهر کندوان نزدیک تبریز. تقریبا نیم ساعت با تبریز فاصله داره. شهر اسکو بین تبریز و کندوانه. ظاهرا طبق گفته محلی ها، زمانی که مغولها حمله می کنند، شهر اسکو رو با خاک یکسان می کنند. بعد مردم میان این تونلهای کوچیک رو می کنند. حالا من نمیدونم خودشون می کنند، یا شاید یه سوراخهایی بوده تو زمین که مردم هم مثلا اون سوراخها رو عمیق می کنند. الان هم خیلی این حفره ها جالبه. مثلا اگه یه دفعه بارون بگیره، میشه راحت اینجا پناه آورد یا دامها رو اینجا آورد. حفره هم تو در تو بود و به هم راه داشت.

اینم یه نما از شهر کندوان که البته کامل نیست این عکس. یعنی فکر کنید همه شهر، عین کله قنده.و خونه ها هم تو این کله قندها ساخته شده. مسلما کوچیک بود مساحت خونه ها. که محلی ها توش لواشک و آلو و عسل و صنایع دستی و مثلا پونه و کاتوتی می فروختند. این ساختمونهای جلویی رو بعدها مردم ساخته اند. اینایی که آجریه. وگرنه نمای کلی شهر، به صورت خونه های کله قندیه.

همه اش فکر میکنم یه چیزی میخواستم بگم ولی یادم نمیاد! هیچی دیگه. اگرم یادم اومد تو پست بعد می نویسم.

در پناه حق!

[ چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ