چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام صبح قشنگ شنبه تون به شادی و سرحالی! دیگه نبینم کسی از شنبه بناله که شنبه رو دوست نداره. اول برکت هفته است این شنبه. هرچی خوشحالتر و پرانرژی تر بریم سراغش، اون انرژی بیشتری بهمون میده. من که کلی حال میکنم با شنبه ها. تازه شنبه ها شیفت هم هستم و دیرتر میرم خونه. ولی واقعا شنبه رو میشه خیلی قشنگ برگزار کرد. همیشه تمیز و با لباسهای خوشگل و کفش واکس زده و عطر زده و حالا گیرم یه کم زودتر از خونه بیاییم بیرون که زودتر هم برسیم. ما با خوشحالی بریم سراغ شنبه، اونم بغلشو باز میکنه و میگه: جووووووون بیا بغلم که امروز یه عالمه خبر خوب برات دارم!!!!!


خب، من حالم خوبه. ایشالا شماهم خوب باشید. هرچند دیروز مهمونداری کردم ولی واقعا الان خوبم و خیلی راحتم. هفته پیش که شنبه نبودم تهران، پس شیفت هم نبودم. در نتیجه چهارشنبه قرار شد شیفت بمونم چون همکارم شنبه رو به جای من مونده بود. دخترخاله ام اومده تهران با شوهر و بچه اش. البته اونا هم همزمان با ما تبریز بودند. یکی از دوستاشون تو تبریز دعوتشون کرده بود. ولی اونجا فقط یه بار همدیگر رو دیدیم. ما هم زودتر از اونا برگشتیم تهران. دیگه ماموریت شوهرش تا پنجشنبه تهران ادامه داشت در نتیجه اونا هم تهران بودند.

خب این دخترخاله ام همونه که وقتی یه ماه پیش رفتیم کرمانشاه، خونه شون بودیم. من زیاد موقعیت اینو ندارم که مهمون یه کم غریبه تر خونه مون دعوت کنم. خونه هر چقدر هم که تمیز باشه، به خاطر اینکه تخت مانی کنار نشیمنه و توش پره از وسایل، شکل و شمایل خونه یه کم به هم ریخته است. منظورم این نیست که از خونه ام خجالت میکشم. هرگز اینجوری نیست. خیلی هم خوبه. ولی چون دیگه خیلی وقته دستی بهش نکشیده ام و نه نقاشی، نه کابینت های درست و حسابی و کشوهای زوار دررفته کابینت و کلی مساله دیگه، اینه که دلم نمیخواد یه کم غریبه تر ها رو دعوت کنم. همین خودمونی ها که میان بسه. بنابراین با مهدی تصمیم گرفتیم اینا رو یه شب شام ببریم بیرون.

البته دختر خاله ام همش میگفت: نه آشتی! نمیام! تو کارمندی، تازه هم از سفر اومده ای. نمیام بهت زحمت بدم. تو یه شب بیا خونه مامانت اینا که اونجا همدیگر رو ببینیم!

خلاصه اولش قرار شد چهارشنبه شب، اینا رو ببریم رستوران ولی دیگه شیفت من افتاد چهارشنبه و چه بهتر که اصلا برنامه هم کنسل شد. چون من تا حوالی شش و نیم اداره بودم. مهدی همون ساعت چهار و نیم رفت دنبال مانی و بردش خونه مامانم اینا. قرار شد منم با آژانس بیام. ولی چشمتون روز بد نبینه. به حدی ترافیک بود که من راحت نیم ساعت تو ماشین خوابم برد. خواب خواب بودم ها!!!!!! چه بسا خر و پف هم کرده باشم!!!! وقتی بیدار شدم، هنوز یک سوم از راه مونده بود! یک ساعت و خرده ای تو راه بودم تا رسیدم خونه بابام اینا. هفده تومن هم ازم گرفت! ولی خب وقتی رسیدم، خوابمو کرده بودم و سرحال بودم. بچه های پسرخاله ام هم اونجا بودند و مانی حسابی داشت باهاشون بازی میکرد. دخترخاله ام و خانم برادرش هم رفته بودند خرید.

اون یکی خاله ام و شوهرش و یه خاله دیگه ام اونجا بودند. حسابی شلوغ بود و بچه ها هم تو سر و کله هم می زدند. اون خاله ام که از کرمانشاه اومده سه چهار تا شلوار و یه دست پلیور و شلوار و دو تا جوراب واسه مانی آورده بود. از اون شلوارهای تو کرکی حسابی گرم که به درد زمستون میخوره. همیشه سالی چند دست لباس واسه مانی میاره و حسابی منو شرمنده میکنه. البته تزش اینه که اون پنج شش تا نوه داره و تولد هر کدوم که میشه من و مامانم کلی براشون می بریم. ولی مامان من یه نوه داره و ایشون میخواد اینجوری تلافی کنه.

خلاصه دخترخاله ام از بیرون اومد و گفت بابا عجب شهر داغونی دارید از ترافیک و دیگه از همت و حکیم ساعت چند باید رد بشیم که ترافیک نباشه؟؟! حتما سه صبح!!! ماهم گفتیم: دقیقا همینطوره!!!!!!!!

دیگه اون شب هم حسابی خوش گذشت بهمون و آخر شب هم ما برگشتیم خونه خودمون چون من باید پنجشنبه میرفتم سر کار. و البته مهدی هم. اونم پنجشنبه ها میره شرکت دوستاش. دیگه پنجشنبه صبح طبق روال هر روز با مانی بیدار شدیم و نون خریدیدم و رفتیم دنبال مربی اش و پیش به سوی سر کار. تا ظهر بودم و کارها رو انجام دادم و ظهر هم رفتم دنبال مانی. به مهدی هم زنگیدم که تا ساعت یک بشه و بتونیم وارد طرح اصلی بشیم، می آییم دنبالش. گفته بودم که محل کار جدید مهدی امیرآباده. دیگه رفتیم اونجا و ماشین بنزین نداشت و مهدی خواست بنزین بزنه. سرشو آورد تو ماشین و گفت: فکر کنم دوباره کارت بنزین رو گم کرده ام!

جا داشت یه جیغ بنفش بکشم که کل امیرآباد بریزند تو پمپ بنزین! نمیدونم این بار سومه یا چهارم که کارت بنزین رو گم میکنه! ماشین هم به اسم منه، هر بار من بدبخت باید دهنم صاف بشه برم پلیس بعلاوه ده درخواست بدم! یعنی شما تصور کنید من یه همچین کاری بکنم! تا جرم نده، ول نمیکنه!

ولی هیچی نگفتم! حتی آه هم نکشیدم. بعد بنزین آزاد زد و اومد نشست و گفت: البته اینقدرها هم فرقش نیست!

شما ببینید اگه مثلا آدم سی لیتر آزاد بزنه، میشه سی هزار تومن. اگه کارت داشته باشه میشه بیست و یک هزار تومن! هفته ای یه بار بنزین میزنیم و واقعا چطور تفاوت قیمتی نداره! مگه اینکه آدم خودشو بخواد گول بزنه! دیگه هیچی نگفتم و با خودم گفتم الان هرچی بخوام بگم، فایده نداره جز اینکه اون طلبکار میشه. پس بیخود روزمو خراب نکنم.

خلاصه رسیدیم خونه و مامانم از شب قبل ماکارونی داده بود بیاریم و یه کم هم برنج سفید و کباب ماهیتابه ای داشتیم که همه رو گذاشتم گرم بشه و رفتم سراغ درآوردن لباسم و جمع و جور کردن خونه و تمیز کردن میز ناهارخوری! ناهار رو آوردم خوردیم و جمع کردم و از خواب داشتم می مردم. دیگه رفتیم خوابیدیم و من تقریبا ساعت پنج بیدار شدم!!!!!

اولش قرار بود بریم رستوران ریحون تو جردن ولی مهدی گفت: اگه بخوایم بریم رستوران، همین چهار پنج نفر خودمون می تونیم بریم. ولی بذار پولش بره تو جیب فامیل خودمون. بریم همون فست فودی پسرخاله هات که همه هم باشند و دور همی خوش بگذره بهمون. منتها تصمیم گیری رو منوط کردیم به دخترخاله ام. که اونم گفت: راستش منم ترجیح میدم پولش بره تو جیب داداش خودم!!!!! (یکی از فست فودی های اکباتان، داداش همین دخترخاله امه!)

خلاصه عصر هم ما بیدار شدیم و من ظرف ها رو شستم و آشپزخونه رو تمیز کردم و مهدی رفت حموم و گفت که چای میخوره! از عجایب بود چون مهدی صبح ها هم چای نمیخوره! چای ریختم و با باقلوایی که از تبریز آوردیم خورد و منم حاضر شدم و آرایش کردم و چون میخواستم دستبند و انگشتر نقره ام رو بندازم، ناخن مصنوعی گذاشتم که دستام خوشگل بشه!!!

 

مهدی هم غر زد که: حالا انگار میخوایم بریم کجا! یه فست فود تو اکباتانه دیگه!

گفتم: خب من میخوام وقتی اینا رو بندازم که دستام قشنگ باشه! حالا چه فرق میکنه کجا بریم!

فقط خواست یه غری زده باشه. دیگه زود آماده شدیم و البته اینم باید بگم که همون روز ظهر مهدی برام گفت که رای دوم دادگاه اومده و دوباره نظر دادگاه اینه که خونه باباش اینا باید بابت بدهی خریدار بره!!!!!!! البته گفت که یه آشنای دیگه پیدا کرده و دنبال شکایت از خریدار هستند و خلاصه همه این ماجراها رو هم اضافه کنید به اخلاق گند همیشگی اش! برای همین، من این روزها دم پرش نمی پزم و میذارم باشه تو حال خودش. حتی وقتی شب قبلش گفت که میخواد بچه ها بیان واسه ایکس باکس، مانع نشدم و رو ترش نکردم. چون میدونم الان داغونه و اینجوری میخواد یه کم حواسش پرت بشه. خب یه تفریح سالم هم هست. بهش گفتم: باشه هر چقدر میخواین بازی کنید ولی وقتی من از جلوی تی وی رد میشم، سرم غر نزنید! خندید و گفت: باشه!

خلاصه که رفتیم در مغازه پسرخاله ام و دیدیم خاله ام اینا هم هستند و کلا اونجا پاتوق فامیلی ماهاست! بعد سفارش دادیم و یه عااااالمه هم گفتیم و خندیدیم و مانی هم حسابی با بچه ها بازی کرد. آخرش هم اومدیم خونه ما. داداش بزرگه و دو تا پسرخاله هام هم باهامون اومدند. دیگه سر راه ماءالشعیر و پفک و چیپس هم خریدند. تازه رسیده بودیم که دیدیم در می زنند و شوهر خاله ام هم اومده بود! من دیگه آرایشم رو پاک کردم و مسواک زدم و رفتم خوابیدم و همه شونو به خدای بزرگ سپردم.

صحب ساعت شش و نیم بیدار شدم و دیدم همه گوش تا گوش تو نشیمن و پذیرایی خوابیده اند. مانی هم بیدار شد و کیک خورد و یه کم تو اتاق کارتون نگاه کرد. هر نیم ساعت یه بار هم منو بیدار میکرد که پاشم مثلا ببرمش دستشویی یا بهش آب بدم یا هر کار دیگه ای. منم دیدم اینا خوابند و نمیشه کاری بکنم. اینه که تو رختخواب بود و دیگه ساعت یازده مهدی بیدارم کرد که:

آشتی پاشو!!!!! چقدر میخوابی!

خب هیچکی عادت نداره آشتی تا ساعت یازده بخوابه! البته که وسط هاش هی بیدار میشدم! خلاصه بیدار شدم و همون موقع داداشم با چهار تا سنگک داغ وارد شد و منم رفتم آشپزخونه و چای گذاشتم و املت درست کردم و تا پسرها بیدار بشن، املت هم آماده شد و اومدند رو میز نشستند به خوردن. یه دور هم چای ریختم و تا کارها رو انجام دادم، شوهرخاله ام حسابی به مانی صبحونه داد و دیگه جمع کردم و بساط ناهار رو آماده کردم.

مانی روز قبلش گفته بود واسش خورش قیمه درست کنم. دیگه گوشت بیرون گذاشتم و پیاز خرد کردم و ریختم تو جی پاس و حسابی رب رو توش تفت دادم و رنگ که پس داد، آب و لیمو ریختم و گذاشتم بپزه. بعدش لپه رو اضافه کردم و تو این فاصله آب برنج گذاشتم و سیب زمینی هم خرد کردم و سرخ کردم و این وسط مسط ها، ظرفهای صبحونه رو شستم و دستم هم به آشپزخونه بود که مرتب بشه. خب خیلی کوچیکه و زود به هم میریزه.

ماست و خیار هم درست کردم و دیگه ناهار آماده شد و دادم خوردند و جمع کردند و خودم واسه ناهار امروز خودم و مهدی غذا کشیدم و یه ظرف هم واسه پسرخاله ام غذا کشیدم. این پسرخاله ام تهران تنها زندگی میکنه و چون تو فست فوده، دیگه ناهار و شام درست و حسابی نمیخوره و کلا غذازده است همیشه! اینه که یه ظرف غذا هم براش کشیدم که لااقل یه امشب رو غذای خونگی بخوره.

چند هفته پیش که حرفش بود ما بریم اون شهرکی که بابام خونه داره، این پسرخاله ام خوشحال بود. چون میگفت شماها میاین و من دیگه چترم همه اش رو خونه شما بازه!!!!!! خودم هم خوشحال بودم که میتونم یه کم بهش کمک کنم. خب عین برادرم میمونه و با هم بزرگ شده ایم.

القصه، دیگه بعد از ناهار کم کم بلند شدند که برن و گفتند که ما هم راحت باشیم برای رفتن خونه بابای مهدی. به خاطر مسافرت تبریز، دیگه دو هفته بود که خانواده مهدی، مانی رو ندیده بودند.

دیگه حوالی ساعت سه اونا رفتند و منم تا تونستم شستم و تمیز کردم که دیگه دستم خالی بشه. بعد به مهدی گفتم: یه کافی شاپ اینجا هست. میای یه سر بریم اونجا؟

گفت: حوصله ندارم! رفت رو مبل پذیرایی دراز کشید و مجله ماشین شو دست گرفت. مانی هم کم کم خوابید!

خب از هفته پیش دارم رو یه مساله ای کار میکنم رو خودم. یکی از دوستان تو کامنتهاش برام اینو نوشته بود و من واقعا دارم روش فکر میکنم. اونم اینکه دیگه زیادی حالم به حال مهدی وابسته است. ناخودآگاه و بدون اینکه بدونم، اوضاع و احوال مهدی، خیلی منو تحت تاثیر قرار میده و با توجه به اینکه اونم آدم مودیه، خب اوضاع منم زود به هم میریزه. حالا هر چقدر هم که بخوام در ظاهر بگم نه، ولی باطنا و وقتی واقع بینانه نگاه میکنم، واقعا حالمو بد میکنه. اینه که این چند روزه شعارم اینه:

نمیذارم حالمو بد کنی.

که البته اینم از هیلا جون یاد گرفتم. و این جمله واقعا حالمو خوب میکنه. ایشالا که بتونم موفق بشم. همین به قوی شدنم کمک خواهد کرد قطعا.

خلاصه نیومد و من خودم حاضر شدم یه جایی یه کار پنج دقیقه ای داشتم رفتم انجام دادم و برگشتم و دیدم یه بچه ده یازده ساله ای داره تو سطل آشغال رو میگرده. از کنارش رد شدم و با خودم گفتم: میشه به راحتی ازش نگذشت!

برگشتم و گفتم: ناهار خوردی؟ گفت: نه. گفتم همین جا وایسا تا من برگردم.

اومدم خونه و تو ظرف یه بار مصرف واسش برنج کشیدم و روش قیمه هم ریختم و یه کم میوه و شکلات هم براش گذاشتم و بردم بهش دادم. اسمشو پرسیدم، گفت: بهروز.

افغالی بود و خیلی هم بچه مودب و سربه زیری. امیدوارم بازم ببینمش که بتونم یه کار خوبی بکنم. برای اینکه خدا این کار رو دوست داره و اینکه روحم یه کم صیقل پیدا کنه!

برگشتم خونه و ساعت بیست دقیقه به پنج بود. از مهدی پرسیدم، که گفت نمیخوره. واسه خودم یه فنجون قهوه ترک دم کردم و رفتم رو مبل پذیرایی نشستم. یه کم حرفیدم و قهوه ام رو خوردم و دیگه ساعت پنج و ده دقیقه پاشدیم بریم خونه بابای مهدی.

رفتیم و اونجا هم خوش گذشت و البته سومین هفته ای بود که داداش مهدی نبود! خب از روز دعوا کلا ندیدیمش. دیشب موقع برگشت، مهدی تو ماشین گفت: اینقدر این برادر من بی تربیت و بی وجوده که حتی نمیاد یه عذرخواهی بکنه. من ازش خیلی دلگیرم ولی خب، دلم هم براش تنگ شده!

هیچی نگفتم. جای گفتن هیچ حرفی نبود. قرار نیست آدم راجع به همه چی اظهارنظر بکنه. به خصوص در مورد مهدی که تا خودش نخواد نباید هیچی بهش بگم!!!!

خلاصه دیشب رسیدیم خونه و سر یه چیز مسخره دوباره مهدی توپید به من. اول نخواستم بگم، بعد دیدم الان دوستان میان میگن تو هیچی نمیگی از دعواها.

من زودتر از مهدی و مانی وارد خونه شدم و چون دستم پر بود، اول وسایل رو آوردم گذاشتم تو خونه، بعد خواستم برگردم کفشامو از دم در بیارم تو بذارم تو جاکفشی. تو این فاصله، مهدی و مانی وارد شدند و مهدی توپید به من که:

چرا هیچوقت کفشاتو تو نمیاری!!!! بعد خودش کفشاشو گذاشت روی سرامیکهای داخل خونه. همیشه چیزی که ازش عذاب میکشم همینه. که کفشاش جلوی در داخل خونه ولوئه! حالا هی من مانی رو عادت میدم که کفشامونو باید بذاریم تو جاکفشی که داخل خونه است.

خیلی آروم بهش گفتم: دستم پر بود. خواستم اول دستمو خالی کنم، بعد کفشامو بیارم. خودت که همیشه کفشت جلوی دره.

یه لگد زد به کفشای خودش و گفت: همینه که هست. هرجا که دلم بخواد کفشامو میذارم.

گفتم: نمیذارم حالمو بد کنی! (تو دلم به خودم گفتم!) مانتومو درآوردم و به چوب لباسی آویزون کردم. مانی به مهدی گفت: میشه سر مامانم داد نزنی؟؟!! مهدی گفت: داد نزدم عزیزم. باهاش حرف زدم!!!!!!!

مانی گفت: پس بیا با من بادکنک بازی کن! مهدی گفت: حوصله ندارم. وقت خوابه، برو بگیر بخواب!

مانی شروع کرد به غر زدن. از کنارش رد شدم که شلوارمو آویزن کنم. گفتم: بیا اول مسواک بزنیم، بعدش با هم بادکنک بازی کنیم.

خودم رفتم آرایشم رو پاک کردم و کرم دور چشمم رو زدم و مسواک زدم و مانی هنوز نیومده بود! خودش داشت بازی میکرد با بادکنکهاش! عمه اش شش تا بادکنک رنگی بهش داده بود.

خلاصه رفتم تو پذیرایی و بادکنک بازی کردیم. واسه هم پرت میکردیم و زیرش میزدیم و بادکنک میرفت هوا. همین حرکت ساده، کلی مانی رو خوشحال کرد. ده دقیقه ای بازی کردیم و از مهدی خواستم لالایی هایی رو که ضبط کرده بود رو بذاره برامون تا مانی کم کم بخوابه. بعد که لالایی ها تموم شد، گفتم: بریم مسواک بزنیم و بخوابیم. مانی داد کشید که: نمیام! اصلا خوابم نمیاد.

مهدی توپید بهش که: با مامانت درست حرف بزن!

از کنار مهدی رد شد م و بدون اینکه مانی متوجه بشه گفتم: حرف زدم با منو، از تو یاد میگیره!

بردمش دستشویی و مسواک و لالا!

صبح هم مهدی میخواست بره دادگاه براش شکایت از خریدار. مامانش اینا هم خودشون میان. چون امروز باید سه چهارجا بره، اینه که ماشین دست خودشه. برای همین صبح ما رو آورد رسوند و رفت.

خودم هم دیگه میخوام از رفتارهای زشتش تا اونجایی که بشه اینجا ننویسم. وقتی ننویسم  یعنی بهش بها نمیدم. وقتی بهش بها ندم، براش انرژی هم نمیذارم.

یکشنبه شب هم دوباره میخوان خونه پسرخاله ام واسه ایکس باکس جمع بشن. تا جایی که بتونم سعی میکنم نرم خونه بابام اینا. قرار شده شب مهدی، اول مانی رو بخوابونه بعد بره. خودم میمونم خونه و کارهایی که دوست دارم رو انجام میدم. از جمله کتاب میخونم و فیلم می بینم. کلی هم بهم خوش خواهد گذشت مطمئنا!

پناه بر خدا. ایشالا به همه خوش بگذره این دو روز.

آها یه چیزی یادم اومد. عاقا من دنبال یه مهدکودک تو منطقه امیرآباد میگردم که شیرخواره قبول کنه. نترسید نمیخوام دوباره بزام! واسه دخترعمه ام میخوام. البته تو نت سرچ کردم و یه چیزی مثل یسنا بود فکر کنم. یه همچین اسمی. زنگیدم ولی گفت که بچه دو ماهه قبول نمیکنه. میدونید، این دختر عمه ام دانشگاه درس میده تو امیرآباد. چون تازه شروع کرده، هنوز بیمه نیست که بعد از زایمان بره مرخصی زایمان. ایشالا بچه اواخر آبان دنیا میاد. دیگه دو ماهه میشه تا شروع ترم جدید. اینه که مجبوره مثلا هفته ای دو بار هر بار سه چهار ساعت بچه رو بذاره یه مهد. این مهد که گفت بچه زیر شش ماه رو قبول نمی کنه. شرایط رو که گفتم، مدیر مهد گفت:

مادر این بچه دکتره! پس باید بدونه چه مریضی هایی بچه دو ماهه رو تو مهد تهدید میکنه. گفتم: مادر بچه همه اینا رو میدونه. اون کسی که زور میکنه مادر زائو با بچه دو ماهه باید بیاد سر کار، اینا رو نمیدونه!!!

حالا اگه شما جایی رو می شناسید که من ممنون میشم به منم خبر بدید.

 زیاده عرضی نیست!نیشخند

اینم از شاهکار آقا مانی روی مبل:

 

[ شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ