چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام به روی ماهتون. من که پرم از انرژی! صبح قشنگ پنجشنبه تون بخیر و شادی. ایشالا کللللللللللی برنامه شاد و مفرح (!) واسه این دو روز آینده داشته باشید.

البته کل دنیا دو روزه، باقیش روز به روزه!!!!!!!!نیشخند خب اگه شما هم جای من باشید که صبح که می اومدید اداره، کلی تو راه قر داده باشید و آهنگ شاد گوش کرده باشید، بایدم کمی از این قر رو اینجا بریزید! ولی خب، اگه جای من بودید و دیروز اوووووووونهمه کار کرده بودید چی؟

بله، جواب درسته، بازم امروز قر می ریختید. چون باید خدا رو شکر کرد که تن سالم بهمون داده و میشه ازش کار کشید!یول


این هفته اینجوری شد که سه شنبه پست گذاشتم. امروزم که پنجشنبه. خب نمیشه خیلی درگیر قوانین اینجوری بود. هر وقت شد، خوشامد! (چه ربطی داره!نیشخند)

نه، انگاری آشتی امروز قاط زده اساسی. میدونید که قاط هم چیه که. یه ماده مخدره که مثل اینکه نمیدونم تو آفریقا یا کجا می کشند و حسابی شنگول میشن! آره داداش اینجوریاس. الان یادم نیست آفریقا بود یا کجا بود!!!

طبق قرار قبلی باید دیروز که چهارشنبه بود، میرفتیم دفترخونه که وامی رو که خانم خریدار گرفته بود رو از بانک می گرفتیم. یعنی اینجوری که نماینده بانک، هفته ای یه روز در یه ساعت مشخص از طرف بانک میاد دفترخونه و چک رو میده و میره. قرار ساعت هشت و نیم بود. اول خواستم صبح زود ساعت هفت بیام مانی رو بذارم مهد و ماشین رو هم بذارم اونجا و برم دفترخونه که تو میدون توحیده! ولی خب، همون روز سه شنبه، یه کلیه دردی بر من عارض شد (!) که امانم رو برید. حدس خودم اینه که سنگ حرکت کرده. البته فکر میکنم عفونت شدید هم داشته باشم!

خلاصه اینکه تمام سه شنبه رو حسسسسسسسابی درد کشیدم و دیگه به همکارم اس دادم که من دیگه صبح یه سره میرم دفترخونه و از اونجا میام شرکت. دیگه قرار شد مهدی صبح چهارشنبه مانی رو با ماشین ببره مهد و خودش ماشین رو ببره محل کارش که امیرآباده. بعد عصر هم بیاد دنبالمون که من بی نوا کمتر رانندگی کنم!

خلاصه صبح دیروز ما رفتیم دفترخونه و این خانم باید علاوه بر چکی که بانک میداد، دو تومن دیگه هم نقدی میداد تا بی حساب بشیم! ولی شوهرخاله ام و خاله ام که اومده بودند، بهش گفتند که اشتباه حساب کتاب کرده و باید یه تومن دیگه بده. تا اینا گلاویز هم بودند، منم آروم آروم داشتم درد می کشیدم. دررررررررد می کشیدم ها!!!! ولی خب هیچی نمی گفتم. بعد قرار شد برن بانک بپرسند. خب، بانک هم همون نزدیک بود. داشتند می رفتند که شوهرخاله ام گفت: آشتی! تو نمیای؟ گفتم: من از درد کلیه دارم می میرم. شما برید و بیایید. خلاصه رفتند و برگشتند و قرار شد این خانم یه تومن دیگه به ما بده!

بعد اینجا یه طور دیگه ای شد. ده تومن از مبلغ وام، جعاله بود. یعنی ما باید اول سند رو امضا می کردیم، بعد بانک مبلغ رو می ریخت به حساب خانم خریدار. شوهرخاله ام زیر بار نرفت و گفت: وقتی سند امضا بشه، دیگه کی میتونه از اون یکی، یه دونه تک تومنی بگیره. خلاصه اینا بازم با هم جر و بحث راه انداختند و آخرش من از خواهرشوهرم که تو بانک مسکن بود تلفنی شماره کارت گرفتم که خریدار از طریق یکی از آشناهاشون ده تو من بریزه به حساب ایشون و بعدش ما سند رو امضا کنیم. اونوقت اون خانم بره پول رو برداره از حساب و بده به همون آشناش. نمیدونم خوب توضیح دادم یا نه.

اینقدری بدونید وقتی اینا دوباره گلاویز هم بودند و خریدار میخواست ما بهش اعتماد کنیم و شوهر خاله ام میگفت داداش خودم دو بار سر خودم رو کلاه گذاشته و من به بابام هم اعتماد نمیکنم، نماینده بانک زمانی رو که باید تو اون دفترخونه می بود تموم شد و رفت بیرون. هرچی من میگفتم: لامصصصصصب ها! نماینده رفت، هیچکی گوش نکرد.

آخرش اینا گفتند: پس نماینده کو؟ گفتم: پشت کوه! رفت دیگه. مسخره دست ماها و حساب کتابهامون که نیست. خلاصه باقی ماجراها افتاد واسه چهارشنبه دیگه! دیگه من خواستم برم اداره که شوهرخاله ام  گفت: من می رسونمت. و هرچی گفتم خودم میرم، گفت: نه، می برمت. تو راه هم بازم حساب کتاب کردیم و من دیگه داشتم کلافه میشدم چون صد بار این حساب و کتابها رو کرده بودم. البته هنوز بین خودمون حساب و کتاب اصلی مونده! خلاصه رسیدم اداره و ساعت ده دقیقه به ده بود.

یه روزی هم بود دیروز از اون روزهای شدید! نه از نظر حجم کار، از نظر اینکه رئیس محترم از نمیدونم کجا ناراحت بود که کلا همه رو مستفیذ می نمود. منم درد داشتم و فقط میرفتم و می اومدم. چند بار هم پرش به پرم گرفت و مثلا یه جا به من توپید که آشتی!!!!!!!!! چرا این صورتحسابها رو به من ندادی؟ گفتم: تا الان تو این مدت روال این نبوده که براتون بفرستم. گفت: من نباید اینا رو ببینم؟ گفتم: تا حالا نخواسته بودید. الان اگه میخواید بفرستم. گفت: نه! وقتی روال نبوده که هیچی دیگه! بعد فکر کنید یه نیم ساعت داشت دنبال دزد میگشت که کی بوده که این صورتحسابها رو به من نداده!!!!

منم گذاشتم حسابی هر کاری میخواد بکنه و بگه. از اون روزها بود که باید منتظر پایان ساعت کار باشی! من واقعا به این اعتقاد دارم که بعضی از آقایون هم پ.ر.ی.و.د مغزی میشن گاهی!!!!!!!!

القصه، دیگه ساعت یکربع به دو شد و باید میرفتم مهد مانی، جلسه اولیا و مربیان!قهقهه زنگیدم ببینم برقراره یا نه، که مدیر مهد گفت: دو و نیم بیا که زیاد معطل نشی. نیم ساعت رو میذاریم برای جمع شدن مادرها! خلاصه دو و نیم به رئیس گفتم و امدم بیرون. خدا خیر بده همکارم رو که خیالم راحته که هست.

رفتم مهد و دیدم همه صندلی ها پره. رفتم ردیف آخر نشستم و کسی منو نمی دید. ولی من بقیه رو می دیدم! مدیر مهد صحبت کرد و بعدش مربی ها رو آورد و یه بار به همه معرفی کرد. خب من با مربی ترم قبل و این ترم مانی خیلی دوستم. کلا با هم شوخی هم داریم. اونا روبروی جمعیت وایساده بودند و مدیر مهد هم منو نمی دید. منم واسه هر دوشون شکلک در می آوردم. مربی ترم قبل ـ که صبح ها میرم دنبالش ـ یه دفعه زد زیر خنده و هی سرشو می انداخت پایین و شونه هاش تکون میداد. تا سرشو می آورد بالا، یه شکلک دیگه در می آوردم!!!!!نیشخند البته خب می دونید دیگه، کلیه هام خیلی درد میکرد، کسل بودم!!!!!!!!

بعدش دیگه منتظر مربی زبان بودیم که نیومده بود و بقیه مربی ها هم اومدند صحبت کردند و آخرش رفتم پیش مربی موسیقی و ازش خواستم از هفته دیگه مانی بیاد سر کلاسش و اگه علاقه داشت، آموزشش شروع بشه. خب خودم خیلی با موسیقی حال میکنم و موسیقی واقعا حالم رو خوب میکنه. نه فقط رقص و آواز! کلا نظمی که تو موسیقی هست، همزمان رو هر دو نیمکره مغز تاثیر میذاره و اونا رو فعال میکنه. اگه مانی هم علاقه داشته باشه، خیلی دلم میخواد از حالا شروع کنه.

الان هزینه این ترم مانی به احتساب کلاس زبان و نمایش خلاق، ماهی چهارصدهزار تومنه. اگه موسیقی هم اضافه بشه، چهل تومن دیگه هم میاد روش. فدای سرش. از صبح اینهمه دارم جون میکنم واسه کی؟ (واسه حسین مکی!!)قهقهه

خلاصه دیگه به مهدی گفته بودم راه بیفته و تو راه بود و نزدیک مهد، که مربی زبان رسید. دیدم نمیشه نرم پیشش. خلاصه مهدی رسید و مانی رو دادم بهش و گفتم شماها برید یه دوری بزنید و آبمیوه بخورید تا من یه ربع بشینم ببینم این آقا چی میگه.

خب، کل جلسه به کنار، حرفهای این آقا هم به کنار. ایشون غیر از اینکه مربی زبان بود، به بهداشت روانی بچه ها خیلی خیلی اهمیت میداد و الان میگم چی میگفت. ایشون گفت:

خیلی مهدها هستند که دو یا سه زبانه هستند! علاوه بر انگلیسی، فرانسه و آلمانی هم به بچه یاد میدن. اگه میخواید بچه تون از این بیشتر زبان یاد بگیره، بچه رو ببرید اون مهدها. ولی یه چیزی هم یادتون باشه. مثلا مهدی که بچه ها تا ظهر همه فعالیتها رو با زبان انگلیسی انجام میدن، خب ظرف دو ماه فول میشن. بچه های شما، ظرف یکسال اون قدر زبان یاد می گیرند. ولی اینم در نظر داشته باشید که بچه شما تو فاصله اون دو ماه، فقط زبانش خیلی خوب میشه، نه بقیه مهارتهاش. به نظر من، بچه باید با زبان مادری، نقاشی یاد بگیره، با دوستاش قهر کنه، آشتی کنه و کلا ارتباط با اطرافیانش با زبان مادری اش باشه. من خودم دو تا پسر دارم. شش ساله و هشت ماهه. هشت ماهه که تکلیفش معلومه، که هیچی. ولی اون پسرم شش ساله ام رو همچین مهد دو زبانه یا سه زبانه ننوشته ام! حالا غیر از تعالیم مهد، یه کلاس سوا برای زبان پسرم رو ثبت نام کرده ام و خودم باهاش گاهی تمرین میکنم. ولی دلم میخواد صبح که بچه رو می برم مهد، تحویل به مربی بدم که همه چیزش عین مادر خود بچه است و از همه اینا مهمتر، با زبان مادری با بچه صحبت میکنه و آموزشش میده!

بعدش بچه ها یه چیزی گفت که خیلی منو تکون داد. ایشون گفت:

یه کارهایی رو شما باید انجام بدید و یه کارهایی رو ماها. ماها که تو همین مهد هم کارهامون رو انجام میدیم و تعالیممون رو میدیم. ولی کار اصلی با شماهاست. منظورم کار کردن اون مفاهیم تو خونه نیست. یه کاری هست که شماها باید انجام بدید. یه کار خیلی خیلی سخت که اگه اونو انجام بدید، خیلی خیلی جلو می افتید. ولی اگه انجامش ندید، باید خییییییلی کارهای دیگه انجام بدید تا جبران بشه. تازه آیا بشه آیا نشه.

اون کار هم اینه:

عاشق همسرتون باشید!!!!!!!!

اگه بچه در خانواده ای باشه که پدر و مادر عاشق هم باشند، از نظر روانی به یه آرامشی میرسه که در سایه اون آرامش میتونه به همه جا برسه. الان زندگی خانواده ها رو ببینید. همه مون پدرهای خوبی برای بچه ها هستیم، مادرهای وظیفه شناسی هستیم و همه وظایفمون رو انجام میدیم در قبال بچه ها! ولی آیا، همسرهای خوبی هم هستیم، اون نیازهای عاطفی رو برطرف می کنیم؟! این خیلی مهمه. این زیربنای همه چیزه. من کارم زبان انگلیسیه و نباید اینا رو بگم. ولی بهداشت روانی بچه ها تاثیر بسزایی داره تو روند یادگیری شون. اگه با همسرتون رابطه عاطفی عمیقی داشتید، که خیلی جلو می افتید!

خلاصه یه سری راهکار هم واسه آموزش بچه ها بهمون گفت که دیگه از حوصله اینجا خارجه. بعدش مهدی و مانی اومدند دنبالم و گفته بودم که یه واکسن دیگه هم مانی داره. همون صد و پنجاه هزار تومنیه! دیگه مهدی از یخچال اداره شون آورده بودو رفتیم زدیمش واسه مانی و کلی جیغ و گریه کرد. همه اش هم میگفت:

نوک اینم تیز بود!!!

آخ مامان بمیره که دردش اومده بود. ولی خب، ایشالا دیگه امسال مریض نشه و اون موقع که داشت این واکسن رو میزد همه اش از خدا میخواستم اگه کسی هم نداره این واکسن رو واسه بچه اش بزنه، ایشالا که سالم بمونه و مریض نشه. خلاصه رسیدیم خونه و من طبق برنامه ام، باید چهار جور غذا درست میکردم. حالا براتون میگم چرا.

خب ما همیشه پنجشنبه ها میریم خونه مامانم اینا. حالا یا از صبح یا عصر و شب. این دو سه روزه کمر مامانم به شدت گرفته و نمیتونه از جاش بلند بشه. خب سه نفرند همه اش. خودش و بابام و داداشم. لک و لک یه چیزی درست کرده بود مامانم ولی خب میگفت اصلا نمی تونه از جاش بلند بشه. وضع کلیه منم که اینجوریه. دیشب تصمیم گرفتم سه چهار جور غذا درست کنم و ببرم واسه مامانم که لااقل دو سه روز غذا نپزه. بعدش مانی چون واکسن زده بود، میخواست حتما بره اونجا و خودش رو واسه اونا لوس کنه. اینه که وقتی ساعت شش رسیدیم خونه، یه ربع دراز کشیدم و بعدش بلند شدم به کار کردن.

البته اینم بگم که دردم ادامه داشت ها. ولی فکر کردم فعالیت کنم بهتره! شاید سنگه حرکت کنه و تشریف بیاره پایین.

خلاصه قرار گذاشتم کتلت و کوکوسبزی و آش رشته و قیمه پلو درست کنم!!!!!نیشخند

اول سیب زمینی گذاشتم تو ماکروفر که بپزه و بعدش نخود و لوبیا رو ریختم تو جی پز که اونم بپزه و بعدش چهار پنج تا تخم مرغ ریختم تو کاسه و سبزی پلو رو ریختم توش و مایه کوکوسبزی حاضر شد و ریختمش تو ماهیتابه. بیست دقیقه بعد، کوکوسبزی حاضر شد. چه پسر خوبیه این کوکوسبزی! بی دردسر حاضر میشه. بعدش کتلتها رو سرخ کردم و اینا هم آماده شد. ساعت هفت و ربع بود. بنشن که پخته شد، ریختم تو یه قابلمه دیگه و گذاشتم سر گاز که بقیه روال پخت، اونجا باشه. قابلمه جی پاز رو شستم و گوشت تفت دادم و مواد قیمه پلو رو حاضر کردم توش. بعد نشستم به سیب زمینی سرخ کردن واسه قیمه پلو.

حالا فکر کنید یه کیسه آبگرم هم گذاشته بودم پشتم و یه پتوسفری چهارخونه هم پیچیده بودم دور کمرم!!!! همون اولش هم دمنوش درست کردم و در حین کار کردن، دمنوش هم میخوردم. دیگه هرچی دستم اومد ریختم تو قوری دمنوش. هرچی که مجاری اداری رو پاک میکرد!

طرفهای ساعت هشت، مهدی اومد و گفت: دوستم داره میاد اینجا واسه ماهواره. گفتم: الاااااااااان؟ حرف تو دهنم بود که زنگ در رو زدند. دیگه اومد داخل و حالا فکر کنید من با اون تیپ خیلی قشنگم. البته باهاش راحتم. عذرخواهی کردم و گفتم ببخشید من سنگ کلیه دارم و این تیپ قشنگم به خاطر همونه!!! بعدش واسش چای بردم و دیگه اونا هم یه کم پایین بودند و بعدش رفتند پشت بوم. منم کم کم میز رو چیدم و کوکوسبزی و کتلت رو بردم سر میز چیدم و زیتون و خیارشور هم گذاشتم و با خودم فکر کردم فردا قیمه پلو رو درست کنم که تازه باشه!

البته مجبور شدم سیب زمینی هایی که واسه قیمه پلو سرخ کرده بودم رو بذارم سر میز واسه شام اونا. دیگه یه نیم ساعت دراز کشیدم رو تخت و زنگیدم به مامانم و گفتم یه عالمه غذا درست کرده ام و پا نشه بیخودی غذا درست کنه واسه فردا شب. اونم ناراحت شد که چرا با کلیه دردم این کار رو کرده ام و گفتم بهش تا سنگم زودتر بیفته! بعدش دوباره رفتم تو آشپزخونه و بازم سیب زمینی پوست گرفتم و سرخ کردم و مهدی و دوستش هم اومدند پایین و نشستند به شام خوردن و من نخوردم. فقط به مانی شام دادم و این روزها به خاطر سنگم، اشتها ندارم و همه اش حالت تهوع دارم و نمیتونم شام بخورم.

خلاصه بعدش جمع کردم و بقیه سیب زمینی ها رو سرخ کردم که دیگه صدای دوست مهدی دراومد که: شما مگه دارید واسه شرکتتون ناهار فردا رو می پزید؟ سه ساعته من اومده ام، همه اش مشغول پخت و پزید!!!!!!!

علت رو بهش گفتم و بعدش که کارم تموم شد، خیلی دلم میخواست برم دوش بگیرم ولی نشد. مانی میخواست بخوابه و بردمش تو اتاق که بخوابونمش. دستش درد میکرد! گفت: نازش کن! یه کم دستشو ناز کردم و کم کم خوابش برد و نمیدونم کدوممون زودتر خوابمون برد.

وقتی بیدار شدم، ساعت یک بود. خیلی دلم میخواست برم دوش بگیرم ولی واقعا نتونستم. نمیدونم آدم وقتی سنگ کلیه داره، چرا اینقدر کرخت میشه!!!!!!! نیشخند 

بعدش رفتم خوابیدم و هنوز چشمام گرم نشده بود که مهدی اومد بغلم کرد! خودم معذب بودم چون دلم میخواست حتما دوش بگیرم ولی خب، مهدی میگه خودت زیادی وسواس داری!

خلاصه که امروزم ساعت شش و نیم خودکار بیدار شدم و اومدم اداره. مهدی گفت: ماشین ببر و واسه مون پیتزا و چیزبرگر بخر. گفتم: دوست دارم اگه قراره غذای بیرون رو بگیریم، خب بریم بیرون غذا بخوریم! گفت: نه دیگه. ترافیک رو ندارم. بگیر و بیار بخوریم.

مانی هم گفت: من واکسن زده ام، فردا باید استراحت کنم! مهدی هم نرفت سر کار و موند خونه که پیش مانی باشه امروز رو. فعلا که فقط یکی از رئیس هام اومد اند. امیداورم بقیه هم نیان و بنده ساعت دوازده بتونم برم غذا بگیرم و برم خونه.

میدونم الان که مشکل کلیه ام دوباره عود کرده، باید استراحت کنم ولی خب مشکل کمر مامانم رو نمیتونم نادیده بگیرم. من هیچوقت هیچ خیری واسش نداشته ام. هر جور که شده باید این کار رو میکردم بلکه یه کم از بارش کم بشه.

باشد که رستگار شویم!نیشخند

یه عزیزی به نام بهار نوشته که شوهرش یکشنبه عمل قلب داره. همه مون همین الان که این نوشته رو میخونیم براش دعا میکنیم. حالا شاید یکشنبه یادمون بره. الان که یادمون هست. ای خداااااااااا همه مریضها سپرده به شفای دستهای سبز خودت!

گفته بودم که جلوی موهام رو کوتاه کرده ام. خب قیافه ام خیلی تغییر کرده!‌ چند روز پیش مهدی یه تومن پول ریخت به حسابم.گفتم: بابت چی؟ گفت: این مدت کلی خرج کرده ای. حالا دستت باشه. همون شب، داشتم کار میکردم، به مهدی گفتم: امروز که رفتم مهد، مربی مانی گفت: به به آشتی خانم! چقدر عوض شدی! گفتم بهش که به خاطر اضافه کار این کار رو کرده ام! که پول بیشتری گیرم بیاد!!!

مهدی گفت: خب شوهر که نداری، شوهرت غیرت هم نداره که راست راست از این حرفها میزنی. تو به خاطر اضافه کار خودتو این شکلی کردی؟ رفتم نشستم رو پاش و گفتم: خب اضافه کارم رو از تو میگیرم دیگه! مگه امروز یه تومن بهم ندادی؟؟!!!

نیشش تا بناگوش باز شد!!!!!!!!نیشخند

[ پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ