چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون! صبح قشنگ مهرماهتون بخیر و شادی. به به از این هوای دلپذیر. البته که صبح یه کم سرد بود ولی هنوزم به نظرم هوا خیلی دلچسبه. هنوزم نه سرده نه گرم. یه فانتزی تو وایبر واسم اومده بود که نوشته بود: فکر کنم خدا داره یه فصل جدید رو تست میکنه: صبح بهار، ظهر تابستون، بعدازظهر پاییز و آخر شب هم زمستون!!!!!!نیشخند


پنجشنبه که شیفتم بود، مدیرعامل محترم کلا تشریف نیاورد و منم فقط
نشستم به انجام یه سری کارها و بیشترش بیکار بودم. چون کاری برای انجام نبود. ولی
خوبیش این بود که بدون استرس ساعت دوازده راه افتادم به طرف خونه و رفتم اول پیتزا
و چیزبرگر گرفتم، بعدش رفتم خونه. یعنی یه ترافیکی بود که همه راننده ها تعجب
میکردند از اینکه ظهر پنجشنبه چرا خیابون فاطمی اینقدر باید شلوغ باشه!!!!!!

اینجوری بگم که از فاطمی تا انقلی، چهل و پنج دقیقه طول کشید!!!!
دیگه چراغ قرمز نبود که، چراغ خواب بود! خلاصه یک و نیم رسیدم خونه و درو که باز
کردم، دیدم مهدی داره شماره مو میگیره! گفت: کجایی؟ گفتم: تو ترافیک.

دیگه نشستیم به خوردن و مهدی زیاد استقبال نکرد و گفت: سرد شده و از
دهن افتاده! گفتم: خب عزیزم برای همینه که میگم بریم همونجا بخوریم.

ولی من و مانی حسابی خوردیم!!!!

 
 بعدش دیگه رفتیم بخوابیم و مانی هی بازیگوشی کرد که نخوابه.
تا بالاخره با هم رفتیم تو پذیرایی و اونجا خوابوندمش و بهش گفتم اگه بخوابه، عصر
می برمش خونه مامان بزرگ! اونم بالاخره خوابید و خودم هم نیم ساعت چشمامو بستم و
بعدش بیدار شدم و برنج رو آبکش کردم و مواد قیمه پلو رو لابلای برنج ریختم، منتها
دیگه نذاشتم دم بکشه. بسته بندی کردم و بردم گذاشتم دم در. کم کم وسایل رو هم
جمع کردم و خودم هم دوش گرفتم و دیگه ساعت پنج رفتم مهدی رو بیدار کردم. اونم پاشد
رفت دوش گرفت و مانی هم بیدار شد و راه افتادیم طرف خونه بابام اینا.

اونجا دیدم مامانم رو رختخواب افتاده و البته من هرچی به اینا میگم
نباید رو زمین بخوابید، اصلا گوش نمیدن! خود دکتر هم میگه باید روی تخت بخوابیم و
موقع بلند شدن، اول پاها رو از تخت آویزون کنیم و بعد از تخت پایین بیاییم. منتها
بابام یه چیزی صد سال پیش شنیده که:

همکارم مشکل کمر داشت، دکتر بهش گفته بخواب رو پتو، چه بهتر که پتو
نباشه و رو فرش بخوابی، چه بهتر که فرش نباشه و رو موزاییک بخوابی!!!!! منظور اینه
که باید رو سطح سفت بخوابه بیمار تا کمرش خوب بشه!

بعد جالب اینه که بابام خودش چند سال پیش مشکل کمر پیدا کرده و دکتر
بهش گفته که نباید رو زمین بخوابه. منتها چون تو مغزش رفته که فلان سال فلان دکتر
به همکارم اینو گفته، دیگه همونو قبول داره!!!!!!!

خلاصه دیگه من هیچی نگفتم. فقط وسایل رو بردم گذاشتم تو آشپزخونه و
غذاها رو جابجا کردم و برنج رو گذاشتم برای دم. بعد دیدم داداشم یه سری میوه و
گوجه و خیار خریده و گذاشته رو کابینت. خیار و گوجه شستم و یه کاسه سالاد شیرازی
درست کردم و میوه هم شستم و یه کاسه آوردم گذاشتم رو میز. انارها رو هم دادم
مهدی دون کنه. دون کرد و ریختیم تو کاسه و خوردیم. به مامانم هم گفتم اصلا از
جاش بلند نشه. اونم مشغول بازی با مانی بود. مانی هم بلبل زبونی میکرد.

خلاصه شب شام خوردیم و قرار بود مهدی و داداشم برن خونه پسرخاله ام
واسه ایکس باکس. منتها داداشم ساعت یازده رفت و قرار شد مهدی، اول مانی رو
بخوابونه و بعد بره. دیگه من خودم خوابم برد و نصف شب بیدار شدم دیدم مهدی نرفته!
بیدار بود. گفتم: چرا نرفتی؟ گفت: خواستم پیش شماها بمونم.

خلاصه صبح پاشدیم و من یه سری خرید داشتم. همه رو تو ذهنم ترسیم کردم
که اول برم کجا و چی بخرم. اول صبحانه درست کردم و خوردیم و بعدش هم رفتم اول
بازار روز و یه جرم گیر واسه ماشین ظرفشویی خریدم. بعدش رفتم لوازم آرایش مورد
نیازم رو بگیرم که سر راه هم یه خانمی رو با بار دیدم که منتظر ماشین بود و سوارش
کردم و خوب شد تا در خونه شون بردمش. چون خیلی سگ مسیر بود خونه اش. اونم کلی دعا
کرد!

بعد رفتم شیرپاک کن و چشم پاک کن و سه تا رژ مدادی و برس پیچی سایز
کوچیک و پودر دکلره خریدم که شد صد و سی و هفت هزار تومن!!!!! بعدش رفتم یه
جایی  واسه بچه دخترعمه ام لباس نوزادی بگیرم که بسته بود و برگشتم خونه.
بارون هم می بارید اساسی. کشک هم خریدم و دیگه برگشتم خونه. بابام تازه رفته بود
حموم. تا بیاد، آش رو ریختم تو یه قابلمه بزرگتر و آب ریختم روش که حسابی جا بیفته.
بعدش دیگه بابام از حموم اومد و من و مانی رفتیم حموم و حسابی شستمش و مهدی رو صدا
کردم و لباس تنش کردیم و بیرون فرستادمش.

خب، اینجا یه ماجرایی اتفاق افتاد. قبلا هم گفته ام که بابام بسیار
آدم منظمیه و بسیار هم دقیق. خب فرهنگیه دیگه. همیشه کتابهامونو ایشون جلد میکرد
اون سالها که مدرسه میرفتیم. الانم من اگه کتابی بخرم، میارم ایشون جلد کنه.

روز چهارشنبه از طرف مهد، یه سری لوازم تحریر دادند به مانی که باید
روشونو برچسب میزدیم و دوباره به مهد برمیگردوندیم. منم یه شکری خوردم و آوردم که
بابام جلدشون کنه. و از خدا هم خواستم که بابام کلاس اول مانی رو ببینه و کتابهاشو
جلد کنه.

خب اگه یادتون باشه، زمان ما، نایلون کتاب، متری بود. بعد باید
نایلون رو اندازه کتاب می کردیم و با چسب، می چسبوندیم و کتاب رو جلد می گرفتیم.
الان من دیگه نایلون متری ندیده ام. مهدی رو فرستادم که نایلون بگیره، که یه بسته
جلد کتاب حاضری خرید. اینا رو دادم به بابام که چهار تا کتاب مانی رو جلد کنه.
چشمتون روز نبینه!

ناهار روز جمعه رو که آش رشته بود خوردیم، بابام نشست پای جلد کردن.
بسته جلد رو باز کردیم و بابام گفت: یعنی چی! مگه میشه خود نایلون، چسب داشته باشه!
اینجوری که کتاب خراب میشه!

بعد سعی کرد نایلون رو به کتاب بچسبونه! بعد چون اینجور وقتها به حرف
هیچ کس گوش نمیده، جلد رو داغون کرد و دو طرف چسبها، به کتاب چسبید. عصبانی شد و
چند تا هم بار من کرد. هی فحش هم داد به تولیدکننده ایرانی با این وسیله درست
کردنش! هی غر زد، هی غر زد! من و مامان رفتیم کمکش، آخه بدبختی گوش هم نمیکرد به
حرف ما! بعد شروع کرد به من حرف زدن که: این آشتی همیشه اینجوری بود! هر وقت که من
میخواستم کتابهاشو جلد کنم، همه اش جو رو خراب میکرد!!!!!!!

مهدی تو اتاق، خوابیده بود و غش غش به حرفهای بابام می خندید. منم نه
ناراحت میشدم نه برام مهم بود. خب، خصلتش اینه. داداشم هم هی می رفت و می اومد و
می گفت: همه اش تقصیر این آشتی خودشیرینه! خب بگو خودت کتابهاتو جلد کن!

بعد غش غش می خندید! آخه نمیدونید بابام چه حرصی میخورد. بعد من
گفتم: بابا اگه چرو ک هم شد، عیب نداره. خب مال همه اینجوریه. اونم میگفت: نه آخه،
من میخوام بدونم چرا باید چروک بشه! چرا باید چسب داشته باشه که کتاب چروک بشه.
اینجوری من خوابم نمی بره شب، باید کتاب، درست و حسابی جلد بشه!

تو این فاصله خودم داشتم تند تند رو برچسب ها رو می نوشتم و می
چسبوندم ته مدادرنگی ها و پاستل ها! مامانم هم به بابام میگفت: خیلی خب، حالا
انگار چی شده. انگار داری آپولو هوا میکنی!

و طفلی سعی میکرد کمکش کنه که دیگه کمتر اعصابمونو خرد کنه!

خب خصلتش همین بوده همیشه. باور کنید نود درصد اضطراب و استرس من در
دوران تحصیلی ام، همین رفتارهای بابام بوده. همیشه میخواسته همه چی در
بههههههههههترین وضعیت خودش باشه. همه فقط بیست بشیم و بهترین باشیم و هیچی، هیچ
نقصی نداشته باشه! خب همه اینا باعث ایجاد استرس میشد در ماها. یکی مثل داداش بزرگه
ام، کلا از درس زده شد، هرچند که تا فوق دیپلم به زور مامانم رفت. یکی مثل من و
داداش کوچیکه ام، درس میخوندیم ولی بابای اعصابمون در می اومد!!!!!!

القصه، دیگه شکر خدا کتابها جلد شد و باید می دیدید، انگار دستگاه
جلدشون کرده بود! صاف و تمیز و مرتب و البته اعصاب ما، داغون و به فنا رفته و
افتضاح!!!

خلاصه ظهر اومدیم بخوابیم که مانی دوباره شیطونی اش گل کرده بود
و نمیخوابید. منم چند بار تشرش زدم که بخوابه که نخوابید، آخرش پیش بابام بود که
رفتم تشرش زدم و گفتم: اگه نخوابی، عصر نمی برمت. بعد که برگشتم تو هال، دو تا فحش
هم دادم به مانی. مامانم ناراحت شدو گفت: مثلا فوق لیسانسی! چرا به بچه فحش میدی؟
گفتم: جلوش که نگفتم! اینجا گفتم. گفت: اتفاقا شنید! بابات هم تو اتاق شنید!

خلاصه دیگه اونا رفتند خوابیدند و من نتونستم بخوابم. پاشدم به جمع
کردن وسایل و قابلمه هام و چای درست کردم و منتظر شدم بقیه بیدار بشن. مامانم هم
اومد و چای ریختم واسه دوتایی مون و گفت: بابات از دستت خیلی ناراحته. میگه آشتی
چرا به مانی فحش داده!!!!!!!!!

 

تو دلم گفتم: بچه خودمه، دلم میخواد بهش فحش بدم.

ولی هیچی نگفتم. چای رو خوردم و بابام هم بیدار شد و محلم نذاشت.
اخماش تو هم بود. عجب گیری کردیم ها. درسته که پدر و مادرم فرهنگی هستند. ولی
اینجوری هم نیست که من و مهدی کل تربیت بچه مون رو واگذار کنیم به اونا و بریم خونه
مون. خب ما پدر و مادرشیم. مانی بچه بدی نیست. ولی وقتی چشمش به اینا میخوره ـ مثل
بقیه بچه ها ـ یاغی میشه و میخواد هرکاری دلش میخواد بکنه. ما هم وقتهایی که پیش
اینا یا خانواده مهدی هستیم، کمتر بهش سخت میگیریم. ولی دیگه اینجوری هم نیست که
کل نظم رو به هم بزنه. اگه ظهر نمی خوابید، میخواست تو راه رفتن به خونه بابای
مهدی بخوابه. بعد وقتی میرسیدیم اونجا، کسل بود و شب هم دیر میخوابید و صبح هم دیر
پامیشد و کلافه بود. خب باید ظهر میخوابید که نظمش سر جاش باشه. وگرنه من اگه تو
خونه بودم و سر کار نمیرفتم مجبور نبودم اینقدر بهش سخت بگیرم.

خلاصه خداحافظی هم که کردیم، بابام خیلی تحویلم نگرفت. ولی من هیچی
نگفتم. خلاصه رفتیم خونه بابای مهدی و دیدیم به به! داداش مهدی و خانمش هم بعد از
سه چهار هفته اونجان.

البته به من سلام کردند ولی به مهدی نه، یعنی من ندیدم! کلا هم با
ماها حرف نزدند. که البته به ط.خ.م.م! منم مثل همیشه از شیرین کاریهای مانی واسه
مامان مهدی گفتم و با بقیه حسابی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم. حتی یه جا مهدی،
موبایلشو داد به مامانش که عکس گریم شده مانی رو ببینه. مامان مهدی هم دید و قربون
صدقه رفت و داد دست جاری ام. جاریم نگاه کرد و داد دست شوهرش، اونم بدون اینکه
نگاه کنه، گوشی رو داد به بغل دستیش! یعنی بچه تون واسه من مهم نیست! که بازم میگم
به ط.خ.م.م. والا! پسره سیزده سال از مهدی کوچیکتره و جلوی چشم دامادها و بقیه،
هرچی دهنش اومد به مهدی گفت و حتی دست هم واسش انداخت! من حتی از جام تکون هم
نخوردم و فقط بچه رو بردم بیرون که متوحش نشه. حالا اومده دو قورت و نیمش هم
باقیه! البته من و مهدی هم محل سگ بهشون نذاشتیم!

دیگه وقت شام شد و اونا هم که رسمی شام نمیخورن! رفتم خودم واسه مانی
یه بشقاب غذا کشیدم و رو سماور گرم کردم و آوردم دادم بخوره. وسط غذا، مانی گفت:
خاله بهم بده! به زن عموش میگه: خاله. بعد جاری ام دستشو دراز کرد که بشقاب رو بدم
بهش. بشقاب رو بهش دادم و حسابی به مانی غذا داد. البته برادرشوهرم نتونست زیاد
جلوی خودشو بگیره و یه بار رفت حسابی با مانی بازی کرد.

چیزی که ناراحتم کرد، این بود که مادرشوهرم بیشتر از قبل، قربون صدقه
برادرشوهرم میرفت. یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید. یه جور اغراق آمیز! خب دلم
خواست بهش بگم: اگه مهدی با داداشش دعوا کرد، به خاطر اعصاب تو بود که هی می
نالیدی این و زنش تا نصف شب تو اتاق می جنگند و اعصاب منو خرد می کنند. که اینا
همه اش منو می تیغند و اینا نمیذارند من راحت زندگی کنم. الان اینجور که داری نازش
میدی، خب اینم میگه پس خوب کردم ر.ی.د.م به هیکل داداش بزرگترم، بازم می کنم.

خلاصه که یه بارم حرف افتاد و مامان مهدی گله کرد که آره، مهدی
اینجوری میاد خونه باباش و جمعه ساعت شش تا ده شب میاد انگار داره میره خونه فلان
خاله! منم گفتم: به خودش بگید. من بارها بهش گفته ام با خواهر و برادرات قرار بذار
و بریم و بیاییم ولی خودش حس و حال نداره. به گوشم هم رسیده که چطور مهدی با
پسرخاله های من رفت و آمد میکنه و با خواهر و برادرهاش خیر، اینو باید از خودش
بپرسید!

مهدی هم هیچی نگفت!

آخرش قرار شد روز دوشنبه مانی رو بیارم بذارم خونه مادرشوهرم و تا
عصر اونجا باشه، عصر هم مهدی بیاد دنبالش و خواهرشوهر وسطی و مانی رو برداره بیاره
مغازه پسرخاله هام، از اونور هم خواهرشوهر بزرگه و شوهرش هم بیان. هی چند باره
میخوان بیان مغازه پسرخاله هام و نمشه بیان. یکی دو بار هم آدرس رو گم کرده اند.
یه کلمه هم به برادرشوهرم اینا نگفتم که شماهم بیاین. به کسی تعارف می کنند که
تربیت داشته باشه و اصلا یه کلمه حرف بزنه. منم با آدم نفهم حرفی ندارم بزنم. یعنی
کلا با همه جور آدمی جور میشم، به جز آدم بی کوچیک و بزرگ که احترام سرش نشه. چون
هر لحظه ممکنه به آدم بی احترامی کنه.

مطلبم طولانی شد ولی یه چیزی رو باید بگم. یه بلوغی هست به نظرم تو
آدمها که خیلی خوبه بهش برسند. دیروز که این دو تا اون رفتار رو داشتند، من به
خودم گفتم: ببین آشتی! الان مهدی به اندازه کافی ناراحته. تو اصلا نباید در مورد
این موضوع باهاش حرف بزنی. ببینم میتونی هیچی نگی، یا نه.

بعد که آخر شب برگشتیم خونه، تا خونه هیچی نگفتم. رسیدیم خونه، داشتم
وسایل رو جابجا میکردم، شروع کردم به گفتن!!!!!!!



 درسته کلا سه چهار جمله گفتم و بیشتر از مامانش ناراحت بودم
که چرا اینقدر زیادی به اونا احترام گذاشته، ولی اینجا به شمامیگم که نباید هیچی
میگفتم. این نشون میده به اون بلوغ نرسیده ام هنوز!

مهدی مستاصل نگام کردم و گفت: الان چرا داری اینا رو میگی!

نگاش کردم و دیگه ادامه ندادم! بعد گفت: تو اصلا اونا رو نبین! گفتم:
معلومه که نمی بینم! بعد رفتم دنبال کارم.

وقتی کارها تموم شد و رفتم دراز بکشم که بخوابم، با خودم گفتم: خیلی
قشنگ گذاشتم حالمو خراب کنند! وقتی داشتم اون سه چهار جمله رو میگفتم، مانی بیدار
بود و تو اتاق می شنید. خب این اصلا از استاندارد یه خونواده به دوره! چرا باید
ناراحتی ها از دیگران، تو خانواده مطرح بشه؟! فضای سالم و صمیمی خانواده مسموم بشه
که چی؟ به خاطر بیشعوری یکی دیگه؟! باید واقعا بیشتر رو حرفام و زمان گفتن اونا
فکر کنم. این میشه یه تمرین که ایشالا از پسش بربیام!

میدونم طولانی شد ولی بذارید یه چیزی رو بگم بخندید! بچه که بودیم،
قاطی نوارهای بابام، یه نوار سیاه بازی بود. یعنی صدای یکی از سیاه بازیهایی که
مرحوم سعدی افشار بازی میکرد. البته ایشون تا وقتی که زنده بودند، یه بار تو سنگ
لج یه تئاتر داشتند که ما رفتیم و دیدیم و به همون اندازه هم خندیدیم. ولی خب طفلی
دیگه این اواخر صداش در نمی اومد و براش میکروفون جدا گذاشته بودند.

القصه، من و داداشم از بچگی اون نوار سیاه بازی رو می شنیدم و کلی
کیف می کردیم. خب، مفهوم خیلی چیزهاشم نمی فهمیدیم. تا اینکه چند سال پیش داداشم
همون نسخه رو رو سی دی پیدا کرد و تو همین مسافرت تبریز، داد بهم. حالا یکی دو
هفته است که مانی تو ماشین دوست داره اونو گوش بده! خب وسطش یکی دو تا ترانه کوچه
بازاری ریتمیک داره که مانی خوشش میاد. از جمله یکی میخونه:

بشکن و من نمی شکنم... بعد یه عده میگن: بشکن

اینا هی میگن بشکن، اونم میگه: من نمی شکنم و وسطش هم شعر داره. خب
مانی تا حالا فقط اینا رو گوش میکرد. دیشب که خونه پدر شوهرم بودیم، از تی وی
(البته از ماهواره !!) یه آهنگ از منصور پخش شد به اسم بشکن فکر کنم! که تمش فیلم
فارسی بود تو این آهنگ هم میگفتند بشکن! یه دفعه مانی اومد جلوی تی وی و شروع کرد
به خوندن. بعد به ماها گفت: شماها بگید: بشکن!!

ما می گفتیم: بشکن! مانی میگفت: من نمی شکنم.

ما می گفتیم: بشکن!

مانی: اینجا که دله!!!! من نمی شکنم!!

ما دیگه از خنده روده بر شده بودیم! واقعا من فکر نمیکردم اینا یادش
مونده باشه!!!!!

مربی زبانش هم یه سی دی بهمون داده که تو خونه براش بذاریم. البته
نباید مستقیم بگیم بیا گوش کن. باید همین جوری که داره بازی میکنه، براش بذاریم که
گوش بده و بره تو مغزش! همه اش فکر رقص و دانس بچه نیستم!!!!!!!

 هرچند که من معتقدم موسیقی خیلی روند یادگیری رو بهتر میکنه.
خودم هم معلم بود، خیلی چیزها رو آهنگین یاد میدادم به بچه ها!

خب، خیلی طولانی شد. ببخشید. هفته خوبی رو از خدا براتون میخوام.
سرشار از شادی و برکت و سلامتی!

 

 

[ شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ