چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام صبح همگی بخیر!!!!!!!! خدا رو شکر به خاطر امروز. با همه داشته ها و نداشته ها! به قول شمیم جون، یه جرعه شادی، همه مون مهمون خدا! این اول صبحی این فنجون شادی رو بگیریم و بخوریم، تا آخر شب، بازم هست! به همه هم میرسه! تازه رازش هم اینه که هرچی بیشتر بخوریم، بیشتر هم میشه!

آره داداش، اینجوریاست!!!!!!بغلماچ

خب ما همیشه هر وقت بخوایم خدا رو صدا میزنیم و باهاش حرف میزنیم. ولی یه چیزی هم هست. یه چند تا زمانه که اون ما رو صدا میزنه. البته که ما همه اش تو بغلش نشسته ایم! ولی خب، یه وقتهایی صدامون میزنه! خب گذشته از نشانه ها، یه وقتهایی با صدای بلند، صدامون میکنه. اول صبح و وسط روز و آخر روز! جالبه بدونید الان به این نتیجه رسیده اند که مثلا اون اول صبح که وقت اذانه، با آخر روز که اذان مغرب رو میگن، بیشترین انرژی های مثبت وجود داره. خب هیچ کار خدا بی حکمت نیست. همون زمانها داره صدامون میکنه و میتونیم راحت بهش جواب بدیم و باهاش ارتباط برقرار کنیم. و اینم شنیده اید که انجام عملیات نماز خوندن، اینکه رو به مرکز زمین  بایستیم و نیایش کنیم و حتی خود عمل سجده، باعث میشه انرژی های بد و منفی از بدن دفع بشه و کلی انرژی مثبت دریافت کنیم.

شاید برای همینه که آدمهای مومن واقعی، واقعا صورتهای نورانی دارند. به خاطر همین ارتباطاته.


شاید اینا تکراری باشه ولی نمیدونم چرا از دلم جوشید که براتون اینا رو بنویسم. یه چیزی رو میخوام اینجا بنویسم که یادم بمونه. من تا قبل از اینکه بیام این شرکت، نمازهای ظهر و عصر و مغرب و عشا رو جدا میخوندم و خیلی هم بهم می چسبید. بعد، هرجا که سر اذان بودم، وایمیسادم به نماز خوندن. حتی تو اتوبوس!!!! لااقل تو دلم یه دور نماز میخوندم و واقعا هم لذت می بردم. ولی از وقتی اومدم این شرکت، اینقدر کارم زیاد شد که به زور تونستم همه نمازها رو با هم بخونم. الان میخوام امتحان کنم ببینم میشه بازم این کار رو بکنم. و اینکه حتما حتما ـ اگه حق وقت کسی ضایع نشه ـ نمازم رو سر اذان بخونم!

راستش چند وقته که ساعت پنج صبح بیدار میشم و دیگه خوابم نمی بره تا شش و ده دقیقه که بلند میشم به حاضر شدن. امروز صبح ساعت ده دقیقه به شش بیدار شدم و نماز خوندم و آرایش کردم و رفتم که لباس گرم تن مانی کنم. تو خواب گفت: داریم کجا میریم؟

در حالیکه دستاشو میکردم تو آستین بلوزش گفتم: خونه مادربزرگ! گفت: آخ جوووون! و خودش اون یکی دستش رو کرد تو آستینش. گفتم: پس دیگه بیدار شو پسرم که بریم. کم کم چشماشو باز کرد و بلند شد نشست. جوراب و شلوارش رو پاش کرده بودم. اومد خودش کفشش رو پوشید و برای همینم دیگه مهدی رو بیدار نکردیم. البته بیدار شد خودش!!!!! بعد پتو سفری رو هم دستم گرفتم و اومدیم تو ماشین نشستیم. بگذریم که دم در، مانی زمین خورد و زد زیر گریه. همین باعث شد مهدی لخت با شلوارک بپره بیرون!!!!! گفتم چیزی نیست بابا. فقط یه کوچولو زمین خورده. یه کم زانوشو بوسیدم و رفتیم سوار ماشین شدیم. بعدش رفتیم در نونوایی تافتون که نون تازه بگیریم و هم من بیارم شرکت، هم مانی ببره واسه عمه اش که عاشق نون تافتونه.

دیگه تا نون رو گرفتیم، شد ساعت 06:30! خب من در نظر داشتم زودتر بریم که به ترافیک نخوریم. ولی شکر خدا روون بود و تا مانی رو تحویل دادم به مادربزرگش و راه افتادم به طرف شرکت. بعدش هم با بچه های مالی صبحونه خوردیم و برگشتم سر جام.

خب الان پرم از انرژی و برای همه تون هم از خدا خیر و برکت و شادی میخوام.

روز شنبه شیفت داشتم و تا ساعت هفت اداره بودم. خدا لعنت کنه کسی رو که تو ایران، تخم لق اضافه کار بیخودی رو تو دهن اینا شکست!!!!!!!گریه

دیدم مجبورم بمونم و بیخودی چرا اعصابم رو خرد کنم. اینه که با آرامش کارمو کردم و ساعت ده دقیقه به هفت راه افتادم به طرف خونه. خب، هنوز تو عباس آباد ترافیک بود. اینقدر پیاده اومدم که رسیدم به سر مفتح. اونجا یه ماشین گرفتم واسه هفت تیر و از اونجا هم واسه انقلی.

تو خیابون شونزده آذر دیدم ترافیک غیرعادیه! یعنی ماشین ها تکون نمی خوردند. همونجا از ماشین پیاده شدم که زودتر برسم لااقل. رفتم تا رسیدم سر خیابون انقلاب. دیدم آقای پلیس محترم، ماشینهای 16 آذر (که خیابون فرعیه) رو نگه داشته و راه خیابون انقلی رو باز گذاشته. وایسادم چراغ سبز بشه که رد بشم از خیابون.

خدا شاهده پنج دقیقه تمام وایسادم. دیگه یه عاااااااالمه عابر پشت چراغ وایساده بودند. این خوش انصاف هم چراغ رو سبز نمیکرد. دیگه صدای همه دراومد. باور کنید دیگه هییییییییییچ ماشینی تو خیابون انقلاب نمونده بود که رد شه. خود آقای پلیس هم عین شانزه لیزه داشت قدم میزد!!!!!! کفر همه دراومده بود. آخرش من و یه خانمی رفتیم بهش گفتیم: حواست کجاست آقا!!! ته ترافیک شونزده آذر رسیده به بلوار!!!!!! واقعا خبر نداری؟ اونم با آرامش داشت توضیح میداد.

اونجا دیگه داشتم می ترکیدم. رامو کشیدم رفتم اونور چراغ و یه پلیس دیگه بود. بهش گفتم: این رئیستون انگار حواسش نیست ها!!!!!!!! گفت: من سربازم. هرچی میخواین به اون بگید!!!!!!

دیگه خلاصه سر راه هم دو تا تن ماهی خریدم و رفتم خونه.

ساعت ده دقیقه به هشت بود!!!!! درو که باز کردم، مهدی یه سلام سنگین کرد و یه نگاه به ساعت انداخت و ابروهاشو بالا برد و دوباره سرشو کرد تو لپ تاپ! یعنی خیلی از دستت عصبانیم . ولی چون داداشم اونجا بود و تو اتاق داشت با مانی کشتی میگرفت، هیچی نگفت!

منم فوری با همون مانتو رفتم تو آشپزخونه و تن ماهی ها رو انداختم تو یه قابلمه و آب ریختم روش! داداشم اومد تو آشپزخونه و گفت: میخوای چی درست کنی؟ گفتم: هیچی. تو این وقت کم، فقط میشه تن ماهی خورد! گفت: چیز اضافه درست نکنی ها! کاری هست بده من انجام بدم.

قابلمه برنج و ماکارونی رو از تو یخچال درآوردم و گفتم: کاری ندارم. فقط اینا رو گرم کنم دیگه شام میخوریم.

بعدش رفتم دستامو شستم و رفتم سراغ مانی. اصلا بغلم نیومد! هر کاری کردم، به زور هم نشد بغلش کنم. خب، لهههههههههه بودم ها! ولی دلم میخواست یه کم بیاد بغلم.

بعدش از اونجایی که هرجا که داداشم باشه، جو اونجا خیلی خوب و شاده، اینه که شروع کرد به خنده و مسخره بازی و یخ مهدی هم باز شد. البته اگه عصبانی هم بود، کاملا حق داشت! اصلا چه معنی داره زن آدم ساعت هشت از سر کار بیاد خونه!

بعدش حرف کار شد و داداشم گفت: آشتی چرا اعصاب خودتو خرد میکنی. تو که میدونی وضع بازار کار چقدر خرابه. کارتم که نمیتونی عوض کنی. یعنی کلا جایی رو نمی شناسی که بخوای عوضش کنی. پس چرا این روزها رو زهر خودت میکنی. گفتم: آخه تو ببین الان ساعت چنده که من اومده ام خونه!!!!!!

خلاصه بعدش دیگه شام خوردیم و جمع کردیم و من دیگه به هیچی دست نزدم و همه رو همینجوری تو ظرفشویی ول کردم و اومدم دراز کشیدم. داداشم هم با مانی مشغول بازی بود. بعدش دیگه تا مسواک زدم و لباسمو عوض کردم، شد ساعت یازده. هر کاری هم کردم، مانی نیومد بغلم! در حالی خوابم برد که دلم میخواست یه کم بیاد پیشم. ولی نیومد. دیگه نمیدونم کی خوابم برد! فقط صبح یکشنبه ساعت پنج از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد تا اومدم اداره.

به یکی از رئیس هام گفتم: من دیشب ساعت هشت رسیدم خونه. گفت: نباید اینقدر دیر بری. گفتم: خب مدیرعامل به من نگفت برو! بعد تو دلم گفتم: این دفعه شیفتم هم که باشه، عمرا تا شش بیشتر نمی مونم. هرچیزی حدی داره، دیگه اینا هم یه چیزی شنیده اند، به معنی اش نرسیده اند!!!!!!!!! دهههه عهههههههههه!

خلاصه دیروز هم کارها سبک بود و ظهر اینا رفتند جلسه و منم ساعت 04:18 کارت زدم و رفتم دنبال مانی. گذاشتم یه کم بازی کنه تو حیاط مهد، بعدش به زور آوردم سوار ماشینش کردم. البته گریه کرد ولی خب زیاد محلش نذاشتم! گفتم: مانی بیا زود بریم که نخوریم تو ترافیک. بعدش مثل آدمهای خوشبخت، ساعت پنج و نیم خونه بودیم! یعنی نمیدونید چقدر خوشحال بودم ها!!!!!!! در پوست نمی گنجیدم!!!!!!!!!نیشخند مهدی هم خونه بود و واقعا من احساس خوشبختی میکردم.

رفتم سراغ آشپزخونه و یه بسته مرغ بیرون گذاشتم و چک کردم دیدم رشته پلویی کم داریم. به مهدی گفتم: اگه تا قبل از ساعت هفت میری بیرون، یه بسته رشته پلویی بگیر. گفت: من امروز تو نمایشگاه چهار ساعت راه رفته ام. اصلا نا ندارم حرکت کنم.

البته رو کانتر، دو کیسه انگور و انار بود. قبلا خودم می پرم میخریدم. ولی الان دیگه با امکانات موجود، غذا می پزم!یول خلاصه بیست دقیقه ای دراز کشیدم و ساعت شش دیگه بلند شدم به درست کردن پیازداغ و تفت دادن مرغها و اونا رو بار گذاشتم، بعدش هم سیب زمینی نگینی کردم واسه شوید پلو. اونم دم انداختم و رفتم حموم و دلی از عزا درآوردم. بعدش حوله موهامو عوض کردم و اومدم رو کاناپه دراز کشیدم و با مهدی حرفیدیم.

مانی هم هی می اومد و میرفت و بلبل زبونی میکرد!

علت تغییر در رویت مطلب:

عاقو!!!!!!!!!!! داشتم می تایپیدم که سیستمم دچار مشکل شد، بعدش هیچ جوری نمیشد سیو کنم. باید در هر حال مطلب نوشته شده، منتشر میشد. اینه که ناچارا منتشرش کردم و رمزدارش کردم که کسی نتونه بخونتش تا کامل بشه. کامپیوترم بدجور هنگ کرده بود. تو فاصله ای که ویندوز بالا اومد، تونستم یه کم بک آپ بگیرم از اطلاعاتم و بعدش که کارم راه افتاد، اومدم اینجا. وگرنه اینجا هیچ مطلب خصوصی نیست واسه رمز گذاشتن. یه چیزی رو یا نمی نویسم، یا واسه همه می نویسم! چون به هر حال اینجا فضای مجازیه و بازم کسی، کسی رو نمی شناسه!!!!! دیگه تو رو خدا سوال نپرسید از اینکه چرا رمزی شده!!! الان که می بینید رمزی نیست!!!

خلاصه دیگه شام خوردیم و البته مهدی غر زد که: من چاق شده ام و نمیخوام شبها شام بخورم. گفتم: به خاطر مانی. وگرنه من خودم هم اشتها ندارم. خلاصه اومد نشست پشت میز و مانی هم ادا درآورد برای نخوردن. کلا همیشه آماده نخوردنه. بعدش به زور قصه و کلک بهش شام دادم و گفتم: باید ته بشقابت رو هم تمیز کنی. چون کشاورز خیلی زحمت کشیده این دونه های برنج رو کاشته! باید همه اش خورده بشه.

خب الان که حالیش نیست زیاد! ولی خب، یه کم بره تو مخش هم بد نیست!!!!!! بدم میاد بشقابش کثیف باشه و هر بار مجبور بشیم دو سه قاشق برنج دور بریزیم. شالیکارها میدونند که برنج به چه سختی کاشته میشه. پس باید قدرش رو بدونیم!از خود راضی 

بعدش هم جمع کردم و شستم و یه دستی کشیدم به آشپزخونه. بعدش واسه مانی لباس جمع کردم تو کوله اش و کنار گذاشتم. بعدش رفتم سراغ لباسهایی که روی رخت خشک کن بود. اونا رو هم دسته کردم و یه زیرمانتویی و یه جلیقه بلند بنفش و یه شال آبی خوشگل کنار گذاشتم که امروز بپوشم. یادتونه دیگه. امروز قراره عصر مهدی بیاد دنبالم و بریم دنبال مانی و خواهر وسطی مهدی و بعدش هم بریم خونه خواهر بزرگه مهدی که غرب تهرانه، که بعد همه باهم بریم مغازه پسرخاله هام!!!!!!!!

یادم نیست اینو نوشته ام براتون یا نه! اون روز مانی رو می آوردم خونه که متوجه شدم تو ترافیک اینقدر کلافه شده که از صندلیش بیرون اومده. بعد دیدم شیشه رو کشیده پایین. دعواش کردم که این کار رو نکن! یه دفعه یه موتور سوار رد میشه با سرعت و خدای نکرده، دستتو می کنه و می بره!!!!! گفت: عیب نداره! به خدا میگم یه دست دیگه بهم بده!!!!!!!! (انگار دم مارمولکه که دوباره در بیاره!!!!!!)

در مورد توکل یه چیزهایی شنیده، ولی خب، ظاهرا هنوز به معنی اش نرسیده!!!!!!!قهقههقهقهه

پریشب هم داشت با داداشم بازی میکرد. اول یه عالمه فوتبال بازی کردند. بعد خواست بیاد با موبایل مهدی بازی کنه که داداشم گفت: نه مانی! موبایل خوب نیست. بیا بازم فوتبال بازی کنیم. مانی دستاشو ضربدری باز کرد و گفت: نه دیگه! فوتبال ممنون!!!!!!

منظورش ممنوع بود!!!!!!!!!!

قهقههقهقهه

[ دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ