چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

طبق قرار قبلی، رفتم پیش مشاور. قبلش یه فرمی پر کردم. البته ایشون دکتر بودند. بهشون گفتم که همسرم چهارشنبه اینجا بوده و ایشون گفتند یه شمه ای از مهدی رو بگم که یادش بیاد. خیلی زود هم یادش اومد و ازم خواست بگم جریان رو. منم همه اون چیزهایی رو که توی اینجا نوشته ام واسش گفتم و گفتم، تا نوبت به دکتر رسید. گفت: اول باید خودتون درست بشید. یه سری کلاسها هست. من برای شما کلاسهای عمومی رو پیشنهاد میکنم، برای همسرتون کلاسهای خصوصی! البته گفت: ایشون خودشون هم مایل به حضور در کلاسهای خصوصی بودند! بعد در مورد تناقضها حرف زدیم و من یه مثال از تناقضهای مهدی زدم و دکتره خنده اش گرفته بود! ولی گفت: شما خودت هم مشکل داری! شما هم یه عشق خالص به ایشون نداری!!!!!!!!!!

خواستم بگم یارو منو سیرفحش میکنه، من برم بیفتم به پاش و از عشق و قلب و روحم براش بگم؟؟!! و البته خودش هم تا حدی واقف بود به این مساله. حالا یه وقت واسه بعد از عید به من داد. مهدی رو نمیدونم قراره کی بره. کلاسهای منم که بعد از عیده. بعد دکتر اذعان کرد که : به همسرتون هم گفته ام که اینی که شما دارید به اسم زندگی مشترک انجام میدید، حماقته، نه زندگی! مانی با یکیتون زندگی کنه، خیلی بهتره که اینجوری تو این محیط بخواد با هر دو زندگی کنه. اما.... قبل از اینکه تصمیم به جدایی بگیرید یا بخواهید زندگی مشترک رو ادامه بدید، باید اول خودتون رو بشناسید. مثل روز اولی که با هم آشنا شده اید. اول روی خودتون کار کنید. خودتون رو بشناسید و بعد طرف مقابل رو. روی این کار کنید که آیا میتونید با هم زندگی مشترک داشته باشید یا نه. انگار که روز اوله و میخواهید در مورد ازدواج با هم تصمیم بگیرید.

بعد گفت: همسر شما با کارتون مشکل داره. مثلا میگه اگه ما قرار باشه بریم مسافرت، همسرم مرخصی نداره. حالا نظر شما چیه؟

منم گفتم: راستش اینکه کار من از نظر سختی و زمانی بامشکلاتی روبروئه، من حرفی ندارم. خب بخش خصوصیه. دست منم نیست. ولی پارسال که خواستیم برم سفر، من چند روز قبل از عید ـ با وجود اینکه تو اوج کار بودیم ـ مرخصی گرفتم و از همکارهام خواهش کردم جای من بمونند و ما رفتیم مسافرت!!! بعدش آقای دکتر! من نمیتونم کارمو از دست بدم. به کار ایشون اطمینانی نیست. و دیگه اینکه ایشون به من گفت امروز رو مرخصی بگیرم. منم گفتم باشه. ولی بعدش گفت: نه، این مرخصی رو نسوزون تا عید که بریم سفر!!!!!!!!!

راجع به کارم یه چیزی بگم خدمت شما دوستان گلم: قبلا ساعت کار من از صبح تا شب بود و محدودیت نداشت. ولی سه چهارساله که من خیلی کمتر میمونم. مثلا تا 5 می موندم مگه روزهایی که دیگه هیچ راهی نداشت. یعنی اولا به خاطر مشکل کمرم، دوما اون وقتها هم که بچه نداشتیم، من با محل کارم صحبت کردم و گفتم که اصلا نمیخوام خودمو وقف کار کنم. باید واسه زندگی مشترک هم وقت بذارم. این بود که تا 5 بیشتر نمیموندم. الانم اگه می بینید تا حوالی چهار و پنج می مونم، مال اینه که این ساعت خواب مانیه. اگه کاری نداشته باشم، زود میرم. وگرنه میمونم که با مهدی برگردم. مهدی حوالی چهار و نیم تقریبا میره. گاهی کار هم ندارم ولی به هوای اینکه لااقل اینجا با هم باشیم، می مونم تا چهار و نیم. یلکه روزی مثل چهارشنبه که تا 6 موندم، استثنا بود.

یه چیزی هم خطاب به تکتم عزیزم بگم.

عزیزم! این مساله رو عنوان کردی که منم قاطی بازیشون بشم و لذت ببرم. اولا که عملا امکان اینکه مانی رو بفرستم پیش عمه اش، وجود نداره. چون آخر هفته همه می ریزند خونه مادرشوهرم و این خواهرشوهرم، با اون وضع کمر مادرشوهرم که توی رختخواب افتاده کارها گردنشه. و چون وقتهای دیگه مانی رو میگیره، نمیتونم بگم امروز هم بگیرش که من تفریح کنم!! البته با وجود مانی هم میشه باهاشون همراه شد. مثلا ایکس باکس بازیهای دیگه ای هم داره. مثل بولینگ، رقص، یا ورزشهای دیگه مثل بوکس. که من هم دوست دارم انجام بدم. ولی این لعنتیها این فوتبال رو ول نمی کنند. منم نه بلدم فوتبال بازی کنم تو ایکس باکس، نه دوست دارم!!! آخه باید یه مفری باشه که منم یه کاری بکنم. من کاملا درک میکنم چی میگی. میگی منم داخل بازیشون بشم و حالشو ببرم. باور کن تکتم جون! اون جمع و جور و کارها و آشپزی، کارهای ابتدایی برای این بود که اصلا بشه نشست تو خونه. یکی ازدوستان هم فکر کرده بود من اهل بشور و بسابم. در حالی که اینجوری نیست. کارهایی که کردم، کارهای ابتدایی برای زندگی تو خونه ای بود که آدم هفته به هفته توش نیست. تازه اون قسمت خونه طبقه بندی شده بود و خیلی کار میبرد. شاید اگه کمک مهدی بود، خیلی زودتر تموم میشد. ولی نبود. اما راست میگی. خیلی ازش دلخور بودم. ولی واقعا میخوام اصلاح کنم این حس رو. فقط باید خیلی تمرین کنم. در برابر نفرت و انرژی منفی اش، یه کاری کنم که مثبت باشم و انرژی منفی اش خنثی بشه و مثبت بشه. باید تمرین کنم.

گاهی ما خودمون داریم نقش قربانی رو بازی میکنیم به بهترین نحو و اصلا یادمون میره که داریم تمام و کمال چه نقشی بازی می کنیم! انگار که دیگه عادتمون بشه سرویس دادن و ندیده شدن. هر کاری میکنیم خودمون با خودمون میکنیم.

کتاب و سی دی هم از منشی مشاور گرفتم که باید سر صبر بشینم بخونم. این راه رو هم باید امتحان کنیم. ایشالا که به نتیجه برسیم. تازه فکر کن کتابخونه ریخته به هم ولی من دیگه طرف اون نرفتم. گفتم بذار کارهامو خرد خرد بکنم. یعنی تا اونجا که شد، از کارها زدم. اونی که باید به من دل بده، نمیده. ولی خب، منم نباید ولش کنم و بشم تماشاچی. نباید قربانی بود و پذیرفت. باید کاری کرد.

راه حل:

امروز که رفتم خونه، با لبخند وارد میشم و میگم دیگه فوتبال تعطیله. دو سه روزه دارید بازی میکنید دیگه بسه. من یه دوش میگیرم و استراحت میکنم. بعدش باید بولینگ و بازیهای دیگه رو انجام بدیم که منم سرگرم بشم. فوتبال باشه واسه شب که من دارم شام می پزم یا خوابیده ام! شام هم عدس پلو می پزم که واسم راحته و خیلی وقتم رو نمیگیره. این لابه لاها هم میشه مثلا وسایل فردا عصر رو جمع و جور کرد که قراره بریم خونه مادرشوهرم.

ایشالا که زودتر بعد از عید بشه و مانی بره مهد و ما هم برگردیم سر خونه و زندگیمون. این وضع هم تموم بشه.

ممنون از همه دوستهای خوبم. مرسی که اینقدر به یادم هستید. ایشالا گره از کار همه باز بشه. واقعا دوستتون دارم و ازتون انرژی مثبت میگیرم.بغلبغلبغل

[ شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ